رضا علیجانى
یکى از شاخص هاى مهم دموکرات و دموکراسى خواه بودن پذیرش تکثر نیروها و تفاوت جایگاه ها است. به نظر مى رسد جامعه ایران در زمان حاضر نسبت به جامعه قبل از انقلاب متکثرتر شده است. جامعه ایران در آن زمان یک جامعه سنتى تر و محدودتر و بسته تر است. این صرفاً یک توصیف است و نمى خواهیم ارزش گذارى مثبت و منفى کنیم. به نظر مى رسد که الان جامعه ما به صورت لایه لایه و چندضلعى درآمده که هر ضلعش هویت و رویکردهاى خاص خودش را به مسائل فکرى _ سیاسى _ اقتصادى داخلى و جهانى دارد. فضاى روشنفکرى ما هم به همین شکل است. هرچند همیشه فضاى روشنفکرى متکثرتر از فضاى عامه و فضاى عمومى مردم است اما لایه هاى میان نخبگان و مردم عامى و عادى هم، امروزه متکثر شده است. شاید زمانى یک روشنفکر مثل شریعتى غالب مى شد و گفتمان فکرى بخش زیادى از فضاى روشنفکرى را تحت تاثیر قرار مى داد یا فرضاً در دورانى یک رهبر سیاسى مثل دکتر مصدق مى توانست بخش زیادى از جامعه را مخاطب و تحت تاثیر و تحت الشعاع اندیشه خودش قرار دهد. من بنا به دلایلى فکر نمى کنم در آینده ما چنین رهبران بلامنازع و چنین روشنفکران بسیار درخشان و تک ستاره داشته باشیم. و این امر را چه مثبت و چه منفى بدانیم، اما ناشى از تحولاتى است که در جامعه ایران اتفاق افتاده است. مثل رشد شهرنشینى. طبق آخرین آمارها هم اینک نزدیک به هفتاد درصد از جامعه شهرنشین هستند. شاید آمار رشد طبقه متوسط، رشد سواد، رشد رسانه هاى جمعى و ارتباطى را شنیده باشید که در مقطع انقلاب ما 110 تا 120 دانشجو داشتیم و الان حدود 2 میلیون دانشجو داریم. یعنى جمعیت ما دوبرابر شده ولى تعداد دانشجویان ما حدود 20 برابر شده است. در آن مقطع رسانه هاى ارتباطى ما بسیار محدود بود. حداکثر تلفن و رادیو و تلویزیون با دو کانال بود. الان ما با ماهواره، اینترنت، فاکس و... و انواع رسانه هاى مختلف ارتباط داریم. این ارتباط سیال، فاصله شهرستان تا تهران و فاصله داخل تا خارج را در همه حوزه ها، حتى حوزه هاى علمى کمتر کرده است. الان ساکنین در شهرستان ها هم از طریق اینترنت کاملاً به روز هستند.
اینترنت فاصله داخل و خارج را هم بسیار کم کرده است. الان با انبوه و انباشتى از اطلاعات در اینترنت مواجهیم. البته این امر مى تواند هم مثبت و هم منفى باشد. همچنین الان در دانشگاه هایمان دوسوم دانشجویان خانم ها هستند در حالى که در آن مقطع بسیارى از خانواده هاى مذهبى اجازه نمى دادند دخترانشان بالاتر از مقطع ابتدایى درس بخوانند، البته اگر اصلاً اجازه مى دادند که درس بخوانند. تحولات بنیادى که من اسمش را «انقلاب نامرئى» بنیادى در جامعه ایران مى گذارم، جامعه ما را متکثر کرده است و به نظر من اگر کسى این تکثر را فهم و درک نکند و همیشه در پس ذهنش در ارائه تحلیل ها و راهکارهایش به کار نگیرد، معمولاً به نتایج و خروجى هاى کاملاً نادرست و ناکارآمد مى رسد. یک جنبه کاربردى آن که هم براى فضاى روشنفکرى و هم براى فضاى سیاسى و جنبش عام و اجتماعى و سیاسى و هم براى جنبش دانشجویى اهمیت دارد این است که نگاه یکسان ساز و یکسان نگر به کل جامعه نداشته باشد، اما ما در ورا یا پس ذهن بسیارى از روشنفکران یا فعالان سیاسى چنین نگاهى را مى بینیم. در نتایج و خروجى بحث هایش و نتایجى که مى گیرند هم نوعى «توهم فراگیرى» وجود دارد. یعنى فلان حزب سیاسى یا فلان روشنفکر تصورش این است که باید حرفى بزند، استراتژى اى مطرح کند، تئورى اى بدهد، برنامه سیاسى اى ارائه بدهد که 90-80 درصد جامعه پشت سرش بیایند.
تصورش از مخاطب این طورى است. ما همان طورى که همه برنامه هاى تلویزیون را مى بینیم یعنى گزینشى نگاه نمى کنیم یا مجله اى که مى گیریم مى خواهیم همه مقالات آن را بخوانیم و دنبال مقاله خاص خودمان نمى گردیم، در فضاى روشنفکرى و سیاسى هم به همین شکل عمل مى کنیم. یعنى یک نوع توهم فراگیرى در ما وجود دارد. روشنفکران یا سیاسیون به دنبال تئورى ها یا برنامه هایى هستند که بتوانند بسان دکتر مصدق در زمان نهضت ملى یا روشنفکرى شبیه شریعتى که مى توانستند بخش اعظمى از مخاطبین خودشان را تحت تاثیر قرار بدهند، حرف یگانه و نهایى ارائه بدهند و تک ستاره اى باشند در محفل سیاسى یا روشنفکرى.در حالى که الان به نظر مى رسد جامعه ما لایه لایه و مدارمدار شده است. شاید هم اینک و یا در آینده، اهداف درازمدت یا افق هاى دوردست و آرمان هاى مشترکى به وجود بیاید یعنى آرمان فراگیرى مطرح بشود مثل دموکراسى، عدالت، استقلال، امنیت و... و این آرمان و غایت شاید بتواند 70 درصد جامعه سیاسى یا مخاطبین جامعه سیاسى و یا 80-70 درصد روشنفکران یا طبقات و اقشارى که مخاطب اینها هستند را مورد خطاب قرار بدهد، اما اگر آرمان دموکراسى یا عدالت یا استقلال یا پیشرفت یا هر آرمان دیگرى را قبلاً تقریباً به طور عمومى با یک تئورى (مثلاً مذهبى) توجیه مى کردند یعنى وجه غالب و اغلب جامعه مذهبى (حال مذهبى _ سنتى یا نوگرا) بود و هر بحثى که مطرح مى شد اولش آیه یا حدیثى مى آمد و ذیل آن بحث باز مى شد، اما امروز افراد از خاستگاه هاى فکرى و معرفتى و هویتى و شاید حتى پارادایمى متفاوتى به سمت آن آرمان مشترک حرکت مى کنند.ما الان در جامعه خودمان به صورت لایه لایه از سنتى ترین اقشار مذهبى را داریم تا اقشار مقدارى بازتر که مى توان آنها را رفرمیست هاى مذهبى دانست، تا اقشارى که داراى هویت و تفکر نواندیشى دینى هستند و تا افرادى که موضع یا دغدغه خاصى روى امور مذهبى ندارند تا جریانات و تفکرات غیرمذهبى با گرایش لیبرال و تفکرات غیرمذهبى با گرایش چپ تر و عدالت خواه و رویکردهاى سوسیال _ دموکرات و... و تا تفکرات ضدمذهبى.
به قول معروف همان طور که ما در ایران همیشه چهارفصل آب وهوایى و میوه هاى چهارفصل را به طور همزمان داریم، میوه هاى چهارفصل فرهنگى را همزمان داریم. ما اگر در خیابان هاى تهران قدم بزنیم میوه هاى چهارفصل فرهنگى و به طور محسوس نمونه هاى دو سر طیفش را دقیقاً مى بینیم.بنابراین اگر یک فعال سیاسى، یک روشنفکر و یک اندیشمند چنان توهم فراگیرى داشته باشد که فکر کند مى تواند تئورى اى بدهد و یا نظریه یا بحثى را مطرح کند که همه این مخاطبین را پوشش بدهد به نظر من دچار سراب و خود بزرگ بینى شده است.اینک این تکثر هم در جامعه عامه ما وجود دارد و هم در جامعه روشنفکرى و هم در جنبش دانشجویى. به عبارت دیگر ما با یک نوع پدیده پلورالیزه شدن جامعه مان در اجزا و ابعاد مختلفش مواجهیم. در گذشته این تکثر بود ولى نه با این گستردگى و نه به ویژه با این کمیت. یک دسته بندى کلى مذهبى و غیر مذهبى وجود داشت. مذهبى ها یک دوره متاثر از بازرگان یا طالقانى و مجاهدین بودند یک دوره اکثریت وسیعى از آنها متاثر از شریعتى بودند. ولى الان در بین روشنفکران مذهبى هم لایه هاى مختلفى را مى بینیم که هریک از یک نحله متاثرند، از: شریعتى، بازرگان، طالقانى، مجاهدین، سروش، ملکیان، کدیور و مطهرى و آیت الله منتظرى و... این لایه ها را فقط در حوزه مذهبى مى بینیم.در حوزه غیر مذهبى ها هم لایه بندى هاى گوناگونى وجود دارد. در جامعه هم سیرى به سمت اتمیزه شدن وجود دارد که وجهى از آن مثبت و وجهى دیگر منفى است. جنبه جمع گریزى و «ما» گریزى آن، منفى است ولى جنبه تشخص و شهروندى آن مثبت است. در جریان راست سنتى، آن هم بخشى از جریان راست، کاملاً به صورت تقلیدى و مقلدوار مسائل سیاسى و فکرى شان را تعیین مى کنند و مثلاً چهارشنبه مى گویند به یکى راى بدهید و جمعه مى گویند به کس دیگرى راى بدهید، اما از این طیف که کمى گذر کنیم مى بینیم در بقیه اقشار مذهبى اینگونه نیست که آنها مقلد رهبران فکرى و سیاسى شان باشند. در بدنه جریان دوم خرداد، در بدنه جریان ملى- مذهبى، در بدنه جریانات دیگر روشنفکرى و... این وضعیت را در چند انتخابات اخیر به خوبى دیدهایم.
در انتخابات شوراها دیدیم که فردى شاخص، مورد اعتماد و محبوب یک جریان نظرى مى داد که بخشى از بدنه آن جریان ضمن حفظ احترام به آن فرد، اما حرفش را گوش نمى کرد. این خود جلوه اى از حرکت به سمت اتمیزه شدن جامعه است. از نقاط منفى این سیر این است که اگر این گرایش و درونمایه بخواهد تا بى نهایت سیر بکند و خط سرخ و حد توقفى نداشته باشد هیچ امر جمعى شکل نمى گیرد تا مبناى دموکراسى، پیشرفت و منافع ملى و... باشد. بنابراین نتیجه اى که مى خواهم بگیرم توجه و تاکید بر رشد تکثر و برجسته شدن تکثر فکرى _ سیاسى اجتماعى در جامعه کنونى ایران است و خروجى و نتیجه اى که هم براى جنبش کل، هم براى روشنفکران تئورى گرا و هم براى روشنفکران مبارز و اکتیو سیاسى مهم است و هم براى جنبش دانشجویى مهم و قابل توجه است این است که هیچ فردى، هیچ جریان و هیچ اندیشه اى نمى تواند خود را مرکز ببیند و دیگران را پیرامون. خود را متن ببیند و دیگران را پاورقى. متاسفانه اینک ما نوعى خودمرکزبینى و خود بزرگ بینى و نادیده گرفتن تکثر نیروها را به صورت فراگیر در اکثر هویت ها و جریان هاى فکرى و سیاسى مشاهده مى کنیم. راست سنتى و راست اقتدارگرا در دوره اصلاحات مى گفتند در جامعه ایران آبله مرغانى آمده است اما از بین خواهد رفت. یعنى آنها جامعه را مال خودشان مى دانستند و مى دانند. این آبله مرغان هم با اندکى ارشاد و هدایت (حالا به طرق مختلف که معمولاً فیزیکى و غیر فیزیکى و انواع و اقسام دارد) حل مى شود و مردم مال ما هستند.شاید جریان دوم خرداد هم خودش را در همین توهم مى دید. انگار همیشه مردم پشت قباله این جریان هستند. آنها مى گفتند و مى گویند ما تئورى آورده ایم، ما تشکیلات سراسرى هستیم و... یک نوع خودمرکزبینى و خود بزرگ بینى و توهم فراگیرى هفتاد- هشتاد درصدى شاید در بعضى دوستان ملى- مذهبى ما هم وجود دارد.
عکس بسیارى از بزرگان و افراد پاک این جامعه را ملى- مذهبى ها بالاى سرشان مى زنند- عکس مصدق، بازرگان، طالقانى و شریعتى- که همگى جزء مفاخر ملى ما هستند. اینها و دوستدارانشان هم در قباله ما هستند! آن طرف تر، جریان ملى هم شاید همین تصور و توهم را داشته باشد. آنها مى گویند مصدق اصلاً متعلق به ما است و ما جریان و جنبش پنجاه ساله و با پیشینه پرافتخاریم. مذهب را در حوزه شخصى قرار مى دهیم و مهم نیست که خودمان اعتقاد داریم یا نداریم- که عمدتاً هم اعتقاد دارند- ولى چون مذهب را در حوزه اجتماعى نمى آوریم، خب آینده مال ما است!آن طرف تر و در مدارهاى بعدى هم همین تصور و توهم فراگیرى را دارند. جریانات لائیک (با گرایش لیبرال یا با گرایش رادیکال) شاید تصور و توهمشان- که از برخى از بحث ها، تئورى ها، نوشته ها و سخنرانى هایشان آشکار مى شود- همین توهم فراگیرى است. گویى یک پس زمینه ذهنى در آنها عمل مى کند مبنى بر اینکه مذهب در جامعه ایران خوب عمل نکرده است و چون ما غیر مذهبى هستیم و برخلاف ملیون داراى حرف و تئورى هم هستیم و حرف هایمان قدیمى نیست و به روز هستیم، پس اکثر مردم طرفدار ما هستند و الان هم اگر بخواهیم مراسم بگیریم باید در استادیوم آزادى باشد، حجم سالن براى ما کوچک است! توهمى اینچنینى در میان برخى از آنها وجود دارد. نیروها و مدار هاى آن طرف تر، چه از نظر فکرى و چه از نظر سیاسى، آنهایى که چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب مبارزه کرده اند و شهید داده اند، هم مى گویند ما اصلاً جریانات پرافتخارى هستیم. ما نوک پیکان تکاملیم و بقیه پشت جبهه ما هستند.خلاصه اینکه این تصور فراگیرى و توهم 90-80 درصدى بودن را در همه طیف ها مى بینیم. از آن جریانى که تحول خواهى اکثر جامعه را آبله مرغان مى داند تا اپوزیسیون خارج از کشور که از راه دور با جامعه ایران ارتباط دارد. اما دو، سه رخداد نشان داد که نمى شود به همین سادگى با مسائل برخورد کرد. من به یاد دارم در انتخابات دوم خرداد برخى از افراد و جریانات در اپوزیسیون خارج از کشور برایشان قابل تصور نبود که جمعیت و کمیت بالایى در همین ساخت قدرت بیایند و راى بدهند. آن تفکرات و جریانات فکر مى کردند که نفرتى که در خودشان وجود دارد در دیگر مردم و اکثریت جامعه هم به همان شکل وجود دارد و یا به همان شیوه عمل مى کند و مردم هم مثل آنها حاضر نیستند مهر در شناسنامه شان بخورد ولى مشارکت هایى که شد نشان داد مردم پراگماتیستى تر به مسائل نگاه مىکنند.
آنها با عقل عملى شان تصمیم مى گیرند، عقل عملى به اضافه مقدارى شور و احساس که من اسم مجموع و مخلوطش را مى گذارم «شم». به هر صورت مردم با شم درونى خودشان تصمیم مى گیرند. نه راى دادنشان به آن معناست که طرفدار قدرت مستقر هستند که بعضى ها این طورى تفسیر مى کنند و نه راى ندادنشان. این یک نمونه بود که تا همین انتخابات هم خودش را با فراز و نشیبى نشان داده است.یک نمونه دیگر که شاید بیشتر در رابطه با هویت مذهبى خودش را نشان مى دهد آیین ها و مراسم هاى مذهبى است. مثل نیمه شعبان، تاسوعا، عاشورا و... برخى روشنفکران (عمدتاً غیرمذهبى) چنان در فضاهاى بسته و جمعى خودشان هستند که تصور مى کنند اساساً جامعه مذهب را بوسیده و کنار گذاشته است. اینها نه قادرند بازگشت به مذهب آیینى را در جامعه ببینند و نه حاضرند مذهب روشنفکرى را در جامعه به رسمیت بشناسند و لحاظ کنند. اینها هم اگر در یک روز مذهبى مثل تاسوعا یا عاشورا و... به خیابان ها بیایند و کمى قدم بزنند شاید کمى واقع گراتر بشوند. البته همه جوان هایى که مى آیند و لباس سیاه مى پوشند و شاید آرایش موهاى بعضى هایشان هم به شکل هاى سنتى نباشد، ولى حاضرند زنجیر بزنند و سینه بزنند، نماد همه جوانان جامعه ما نیستند. همان طورى که برخى از جوانانى که مثلاً در روزهاى جمعه در اطراف دربند دیده مى شوند، نماد همه جوانان جامعه نیستند، مجموعه آنها تشکیل دهنده جوانان جامعه ما هستند.
هر کدام از ما در هر نقطه اى که ایستاده ایم، در نقطه مذهب سنتى، مذهب نوگرا، غیرمذهبى و ضدمذهبى، اصلاح طلب، تحول خواه و... عقایدمان به عنوان یک فرد، به عنوان یک روشنفکر، یک فعال سیاسى و به عنوان یک فعال جنبش دانشجویى محترم است. اما نبایستى در وراى ذهن مان جامعه را تکثیرشده خودمان بدانیم. مانند تصاویرى که اینک از طریق کامپیوتر در یک صفحه به تعداد زیاد تکثیر مى شود. من درون ذهن و روحیات خود ایستاده ام: روى مذهب ایستاده ام و یا از آن عبور کرده یا نکرده ام؛ روى اصلاحات مانده ام و یا از آن عبور کرده ام یا نکرده ام؛ روى ملیت و منافع ملى ایستاده ام و یا نایستاده ام؛ به هر حال من خودم هستم. اما اگر تصورم از جامعه شکل و صفحه اى تکثیر شده و آگراندیسمان شده از شخص خودم باشد، دچار اشتباه و تصور و توهم مى شوم. توهمى که الان متاسفانه در بخش مهمى از حوزه روشنفکران و فعالان سیاسى ما وجود دارد.
نتیجه عملى بحث ما این است که اگر ما تکثر نیروها را مبنا قرار دهیم در هر کار عمومى جدا از اینکه هر کس به طور طبیعى هویت خود، تفکر، منافع، استراتژى، منش و... خودش را بیشتر قبول دارد، اما در عین حال به خوبى مى داند که این بدان معنا نیست که دیگران را مى تواند داخل تحلیل، استراتژى، منافع و... خودش بکشد. گفت وگو، آگاهى دهى، تاثیر و تاثر متقابل تا حدى موثر است (و ضرورى و بنیادى هم هست). شاید در سنینى تا حدى تغییر دادن تفکر و گرایش خود ممکن باشد اما به هر حال پس از گذراندن سالیانى از عمر و یا به واسطه خانواده و طبقه اى که به ناچار در آن قرار داریم، افکار و تمایلات و خواست ها و شخصیت و روحیات ما شکل مى گیرد و دیگر به ویژه پس از سنین نوجوانى و گاه جوانى قابل تغییر نیست و بایستى در همین شکلى که هست ویژگى هاى یکدیگر را به رسمیت بشناسیم و بتوانیم با حفظ آنها با یکدیگر تعامل و همکارى داشته باشیم. این امر در یک جامعه کل، اهمیت بس فراوان تر و حیاتى ترى مى یابد.نتیجه عملى تر این بحث این است که در همین تریبون هاى دانشجویى ما مى توانیم مورد پرسش قرار بدهیم کسانى را که در وراى تحلیل هایشان یا در خروجى و نتایج بحث هایشان نگرش حذفى و اراده یکسان سازى جامعه و نادیده گرفتن تکثرها وجود دارد. چه آن کسى که از موضع مذهبى سنتى یا با پشتگرمى به قدرت مى خواهد دیگران را حذف کند و چه کسى که شاید زور سیاسى نداشته باشد ولى از موضع یک روشنفکر غیرمذهبى یا مذهبى برخورد حذفى با دیگر روشنفکران مى کند. برخورد سراسر منفى و پرنفرت با دیگرى که علاوه بر نقد فکرى، موجودیت دیگرى را هم نفى مى کند، خواسته و ناخواسته، نوعى دوقطبى کردن جامعه است. این انحصارگرایى ها و خودحق پندارى ها و خودمرکزبینى ها به شدت مستعد پرورش خشونت و در ادامه آن توتالیتاریسم با اشکال مختلف در آینده جامعه ماست.
بر این اساس اگر فردى که در چارچوب اصلاحات مى اندیشد بیاید و در تریبون دانشجویى کسانى که دیگر اصلاحات را قبول ندارند منکوب بکند و یا مثلاً یک روشنفکر غیردینى، روشنفکران دینى را منکوب بکند و روى آن ضربدر سرخ بکشد و... ما باید او را مورد پرسش قرار دهیم و به او بگوییم که ما نمى خواهیم فقط بحث نظرى با شما بکنیم تا ببینیم حرف هاى شما درست است یا غلط، جمع بندى اى که از اصلاحات مى کنى درست است یا غلط است، جمع بندى اى که از مذهب مى کنى درست است یا غلط، بلکه ما یک پرسش اجتماعى و یک پرسش استراتژیک از شما به عنوان یک جوان، یک دانشجو یا یک علاقه مند به این مباحث که آن سوى تریبون نشسته ایم، داریم و آن اینکه نتیجه و خروجى نهایى بحث شما براى جامعه ما چیست؟ و ما باید چه نتیجه کارکردى از آن بگیریم؟ به نظر من باید با صراحت هر بحثى که نخواهد تکثر نیروها، افکار و منافع را به رسمیت بشناسد و به طور عملى و واقعى به آن التزام داشته باشد را نقد کرد.از سنتى ترین اقشار تا ضدمذهبى ترین اقشار در جامعه ایران واقعیت و موجودیت دارند و قابل حذف نیستند. نه سنتى ها مى توانند روشنفکران را با لودر به دریا بریزند و نه روشنفکران سنتى ها را. در طول انقلاب نیز به مردم این وعده داده شد که در انقلاب ما، مارکسیست ها هم آزادند که فعالیت بکنند فقط نباید توطئه بکنند. پس در فرهنگ انقلاب، این طبیعى بود که جامعه متکثر باشد. این حرف ها در اول انقلاب حرف هاى کاملاً معمولى و رایجى بود. آیت الله طالقانى حتى بعد از انقلاب از منظر یک عالم دینى مى گفت حجاب یک امر اعتقادى است . اما در دوران انقلاب بر مبناى فرهنگ روشنفکرى حاکم بر انقلاب، پذیرش تنوع و تکثر در حوزه عقاید و در حوزه رفتار اجتماعى را رهبران مذهبى همین جامعه مى گفتند و وعده مىدادند.
به هر حال تفکر، سیاست، استراتژى، مذهب و... در جامعه ما متکثر است. اما متاسفانه انحصارگرایى فقط در گرایشات اقتدارگراى راست سنتى نیست و در بخشى از حوزه روشنفکرى ما هم وجود دارد و به ویژه بخشى از روشنفکرى غیرمذهبى ما برخورد بولدوزرى با روشنفکرى مذهبى مى کند و یا برخى از مذهبیون گاه شرط مذهبى بودن را لازمه همسویى و همکارى سیاسى مى انگارند و یا بعضى از ملیون حاضر به همکارى و همسویى با چپ ها نیستند. هر کدام از این برخوردهایى که تکثر را نادیده مى گیرد مى تواند بسترساز و مولد استبدادى جدید در جامعه ما در آینده باشد، اما تجربه طولانى تاریخى به ما آموخته است که هر مبناى فکرى، از هر رویکرد نظرى، هر رویکرد سیاسى _ استراتژیک که خودحق پندارى مطلق داشته باشد و مهم تر از آن اینکه نخواهد تکثر موجود در جامعه را به رسمیت بشناسد مى تواند استبدادساز باشد و جنبش دانشجویى مى بایست با هر تفکر، تفکر حاکم و محکوم، غالب و مغلوبى که نگاه یکسان ساز و حذفى با دیگر نیروها دارد با پرسشگرى و نقد برخورد کند.
متن حاضر قسمتى از یک سخنرانى است که در دانشگاه علم و صنعت و به دعوت نشریه سبزاندیشان ایراد شده است.