زحمتى براى استاد فرزانه دکتر هاشم آقاجرى*
خداوندا به امید تو
سى و چند سال پیش تازه خبرنگارى بودم. مدام سفر هوایى مى کردم. جز اشتیاق براى شناخت جهانى امید، این بود که شاید در هواپیمایى باشم که ربوده شود. آن روزها ربودن هواپیما و گروگانگیرى رایج بود و خبرساز. من در این اندیشه بودم که گزارش دست اولى از یک هواپیماربایى مى تواند در جهان انعکاس یابد و به من فرصت پرواز دهد، بیم جانم نبود. دنیا را کمى کشف کردم. گرچه بخت گروگانى نیافتم اما کشف وطن خودمان ماند براى سال ها بعد که در لحظاتى تنها گزارشگر انقلابى شدم که روزى همه موجودیت رژیم سابق و لاحق را در کلاس هاى خود جا داده بود. و مردمى دور آن مدرسه طواف مى کردند و در آن لحظات براى کسى که همواره درصدد شناخت و گزارش جهان و بدایعش بود چیزى بدیع تر از این نبود و جایى خوش تر براى شناخت مردمانى که ماییم.چهل سال با هر کس که پیش افتاد از سلطان، رئیس و کسانى که در هنر چهره بودند و در اجتماع شناخته و نشناخته مصاحبه کردم. دوهزارتایى گزارش نوشتم که معمول است براى بازنشستگى کسى که «میرزاى پیر شهر» لقبش داده اید مراسمى برپا شود ولى مقدر من این شد که جشن بازنشستگى من اینجا باشد اما آن اعلام هم بازنشسته ام نکرد و منتظر ماندم تا امروز که شما نسل امروزى در اینجا که خانه روزنامه نگاران است این خلعت بر تنم بپوشانید و یا از تنم به در آورید. براى من که در 28 مرداد روزى به دنیا آمده ام از روز 15 خرداد1342 که اولین گزارشم در یک نشریه جدى چاپ شد تا 22 بهمن که شاهد و گزارش انقلابى بودم و دوم خردادى که با جمعى از پرآوازه ترین همکاران جهانى ام به گزارش واقعه اى مشغول شدم که حماسه نام گرفت. همه عمر صرف گزارش وقایع شد. از میان همه وقایع که دیدم و گزارش کردم هیچ یک به اندازه این جنبش آخر سازنده نبود. هم از این رو هیچ گله از بخت ندارم. لحظاتى سرشار از شور و از خشم، از شادمانى و از شرم گذشت، مگر زندگى جز اینها است؟ در همه سال ها هرچه که به چشم دیدم و همه را نیز گزارش کردم چندان ناب و یگانه بود که جاى هیچ گلایه نمى گذارد. سهل است. قدرشناس بختم، که همین فرصت بلند که چونان لحظه اى گذشت پر بود و هیچ کم نداشت. سه ماه دیگر شصت ساله مى شوم. سپاس از آن دارم که رئیس این ستون از روزنامه سرنوشتم هرگز بى موضوع نماند و هیچ گاه سردبیر اصل کارى که آن بالا نشسته است به دلیل کم کارى عذاب نفرمود. ماندم و دیدم و روایت کردم که جز اینم تمنایى و آرزویى نبود. این وسعت طنازى زبان فارسى نگذاشت که کلمه اى در دلم یخ بزند. این انبان مثل و نشانه و حکایت و تاریخ پرعشوه و پرماجراى معاصر ایران نگذاشت دربند منع و نبایدها گرفتار شوم. گرچه هنوز نکته ها دارم نگفته و گزارش ها دارم ننوشته اما کیست که همه آنچه را دیده و اندیشیده به قلم آورده باشد. سپاسگزار نسل جوان روزنامه نگار ایرانم که چهل و سه سال زندگى حرفه اى را به دیده نگرفته اند و شرمنده از آنم که اندر خور عفو تو «که مردم ایران باشى» نکردیم گناهى. همه امیدم و شادمانى سال هاى پایانى ام به چراغى است که در خانه دل شما روزنامه نگاران روشن است. بى تردیدم که به شوق و پشتکارى که در شما است و به خونى که در رگ هاى ایرانى مى جوشد این حرفه چراغدارى در سرزمین ما بیش از همیشه پیش پاى مردمان ایرانى را روشن خواهد داشت که به این روشنایى کسى از آنها سزاوارتر نیست. خداوند شب هایتان را روشن دارد و چراغتان براى همین مردمان بسوزد و به همین خانه روشنا و گرما دهد که گفته اند سرد است جایى که وطن نیست.
میرزاى پیر شهر شما