تاریخ انتشار : ۱۴ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۱:۱۴  ، 
کد خبر : ۸۱۲۷۶

علل پیشگامی اروپا در مدرنیزاسیون (1914-1780)


در آغاز قرن هجدهم، بخش اعظم تولیدات صنعتی (مانوفاکتوری) در آسیا متمرکز بوده و سطح بازدهی کشاورزی در چین و یا هند به مراتب بالاتر از اروپا بود. پس چگونه در طول تنها یک قرن، تناسب قوا واژگون شده و قاره اروپا به مرکز جهان بدل گشت؟
عوامل چندی در پیدایش زمینه های شکوفایی اقتصادی اروپا که این قاره را به راهی سوق داد که کم کم مدرنیته خوانده می شد، سهیم بودند در وهله نخست، به روایت کنت پومزانز، اروپا در مقایسه با هند و یا چین، در درون خاک خود و یا در آمریکا، معادن طبیعی عظیمی در اختیار داشت که هنوز کم و بیش دست نخورده باقی مانده بودند. علاوه بر آن، توسعه نظام برده دارانه در کشت و زرع که بر مصادره نیروی کار و منابع ثروت استوار بود، به این قاره امکان داد تا سرزمین های زراعی وسیعی را تصاحب نماید. در طول قرن هجدهم، حجم عظیمی از چوب لازم در ساخت ناو دریایی در اروپای غربی، در شمال سیبری، در آمریکای شمالی، و سپس در حاشیه سواحل غربی هند و برمه، و نیز در طول سواحل شمالی استرالیا تولید می شد. از سوی دیگر، اروپا از همان قرن هجدهم، به تدریج جمعیت مازاد خویش را به قاره آمریکا صادر کرده و بدینسان بر مشکلات ناشی از تراکم زیاده از حد جمعیت غلبه نمود، درحالیکه در طول قرن نوزدهم، برخی از مناطق آسیایی، در ابعادی فزاینده با این گونه مشکلات دست به گریبان بودند.
به نظر می رسد که قرن هفدهم، سطح بازدهی کشاورزی در چین و هند، به مراتب بالاتر از اروپا بود. اما روش های جدید کشت و زرع و اشکال تولید انبوه، در قرن هجدهم، زمینه های جهشی واقعی را برای برخی از مناطق اروپا، برغم عدم توازن میان عرضه و تقاضا، فراهم آوردند. عامل مهم دیگر، واردات موادغذایی از جزائر کارائیب، اقیانوس اطلس و یا قاره آمریکا، مانند شکر، یا ماهی غنی از نظر پروتئین بود، که به اروپای شمالی و غربی امکان داد تا مایحتاج غذایی یک جمعیت شهری روبه رشد را تأمین نماید. جمعیتی که در طول این قرن رشدی به مراتب سریعتر از چین، هند و یا خاورمیانه داشت. ظاهراً به غیر از ژاپن و برخی از مناطق ساحلی چین، واردات موادغذایی از راه دریا در سایر کشورهای آسیا و یا شمال آفریقا بسیار محدود بود. در شرایطی که سرمایه گذاری در بخش حمل و نقل به سرعت در اروپا روبه گسترش بود، حمل و نقل و تجارت داخلی در چین دیگر به «سطح بالایی از توازن کاذب» رسیده بود. امکانات ترابری آنان تنها جوابگوی سطح نازلی از تقاضا بوده و در تأمین شرایط رشد آن ناتوان بود.
باز هم چنانچه «کنت پومرانز» نشان داده است، اروپای شمالی و غربی به سرعت توانست از ذغال سنگ خود به نحو احسن بهره برداری کند. این محصول از سرزمین های دور وارد شده بود تا انرژی لازمی را که انقلابات فنی در چهارچوب زندگی روزمره و سپس در زمینه تولیدات صنعتی طلب می کرد، فراهم سازد.
در مقایسه، تردیدی نیست که بهره برداری از منابع سوخت معدنی، چین، مدفون در مناطق دورافتاده شمال و منچوری، بسیار محدود بود، ذغال سنگ در پیدایش یک سلسله از اختراعات در بریتانیای کبیر سهم مهمی داشته است. استخراج معادن به دلیل عمق زیادشان نیازمند به پمپ بود. نوآوری های تکنولوژیک در زمینه پمپاژ، تکامل صنعت ذوب آهن و شناخت بهتری از خلأ جوی را با خود به همراه آوردند و تأثیر این تحولات در زمینه سازی یک جهش کیفی بسیار تعیین کننده بود. اگرچه هنوز به اختراعاتی چون ماشین نخ ریسی و یا ماشین بخار نیاز بود تا نرخ رشد اقتصادی، که شاخص عمده تحلیل های برخی از متخصصین تاریخ اقتصادی است، بهبود یابد، اما مجموعه این ابتکارات از همان سال های 1820-1830 برتری بارز اروپایی ها در زمینه تکنولوژی نظامی را تضمین نمودند.
اروپای شمالی و غربی و مستعمرات آمریکایی آن همچنین، به لطف سه برگ برنده دیگر، به امتیازات روزافزونی دست یافتند. این برگ های برنده اگرچه بیشتر سیاسی و یا اجتماعی بودند تا اقتصادی، مردم این کشورها را تشویق به صدور قدرت خویش در عرصه بین المللی نمودند و اهمیت آنان کمتر از عوامل اقتصادی مطرح شده توسط «پامرانز» نیست. عامل نخست، ثبات نسبی نهادهای قانونی در این کشورها بود که تضمین می کردند که تلاش در جهت ترقی اقتصادی بی پاداش نخواهدماند. توسعه مفاهیم حقوقی مربوط به مالکیت فکری، در خارج از بریتانیای کبیر، بسیار به کندی صورت می گرفت، در حالیکه در قانون بریتانیای کبیر و قوانین رایج در سایر کشورهای قاره اروپا ضمانت های محکمی در زمینه رعایت حقوق خانوادگی و به طور کلی فردی وجود داشت.برای مخترعین و سایر پیشگامان هشیار، راه ثروت اندوختن باز بود. در اروپای غربی، چه در شهر و چه در روستا، دارایی های مردم در مجموع از هرگونه خطر مصادره دولتی، و یا هر شکلی از تصرف ارضی از جانب خانسالاران در امان بود. زمامداران این کشورها نیز، نسل اندر نسل، بدلیل ثبات جغرافیایی شان، منافع خویش را در حمایت از حفظ و بهبود این قوانین می دیدند. دولت ها و نخبگان اروپا، در پی جنگ های ایدئولوژیک قرن هفدهم، به طور ضمنی توافق کرده بودند که حقوق مالکیت چندان آسیب نبیند. طی جنگ ها و انقلابات در فرانسه و در سراسر اروپا، تنها کلیسا و اقلیت کوچکی از خانواده های اشرافی به کلی از زمین ها و امتیازات خود محروم گشتند. و البته برخی از این خانواده ها پس از 1815 موفق شدند تا اموالشان را باز پس بگیرند.
مفهوم مالکیت در جوامع اروپای شرقی، در آسیا و در آفریقا، ظاهراً در مقیاس به مراتب وسیع تری تابع ناملایمات ناشی از دخالت دولت بوده است. البته نباید مانند برخی از تئوریسین های استبداد شرقی مانند «فرانسوا برنیه»، نویسنده قرن هفدهم، در اهمیت این امر مبالغه نمود، اما در این زمینه تفاوت آشکاری میان اروپای غربی و رقبایش به چشم می خورد. خاندان های سلطنتی حاکم در آسیا و آفریقا، غالباً از هرگونه رشد ثروت نزد افرادی که خارج از حلقه خویشان و نزدیکشان بودند، ممانعت بعمل می آوردند. به طور مثال، نزد «آشانتی»ها در آفریقای غربی عملا دولت همه راه های پیشرفت را برای بردگان و مردم عادی مسدود کرده بود، و ثروتمندان نیز با پیش برداشت های هنگفت پس از مرگ تنبیه می شدند. سلطان های عثمانی، خانواده های بزرگ بازرگان خویش را باتحمیل قراردادهای دولتی که برایشان بسیار گران تمام می شد تحت فشار قرار می دادند. چنین رویکردهایی ظاهراً آنقدرها در چین، که در آن معمولا دگرگونی های سیاسی تعلیق حقوق این و آن خاندان را در پی نداشت، رایج نبود.
امتیاز رقابتی دوم، که اروپایی های شمالی و غربی و نیز آمریکایی ها در میان مدت از آن بهره بردند را باید در عرصه فضای تجاری جستجو نمود. آنان از همان زمان نهادهای مالی مستقل، چه در برابر اموال شخصی تجار بزرگ و چه در برابر خودسری های دولتی، را بسط و گسترش داده بودند. هلندی ها نقشی پیشگام در تأسیس شرکت های سهامی، دقیقاً به منظور مقابله با خطرات اجتناب ناپذیری که محموله های تجاری دوربرد را تهدید می کردند، داشتند. کمپانی هلندی هند شرقی نخستین شرکتی بود که امر مسئولیت مشترک در مخاطرات را به مرحله اجرا درآورده و تفکیک اکید میان مدیر و مالک، که نقشی عمده در تکوین سرمایه داری مدرن ایفا خواهد کرد، را تدوین نمود. واقعیت آنست که ظاهراً از زمان دولتشهرهای ایتالیایی در آغاز عصر مدرن، اروپای غربی به ابتکاراتی پی درپی در زمینه تجاری دست زده است. برعکس، حتی پویاترین و پررونق ترین شرکت های چینی تلاش می کردند تا منابع ثروت را با حفظ مدیریت آن در چهارچوب محدود کانون خانوادگی کنترل نمایند. در بریتانیا، بانک انگلستان نظارتی مستقل بر اوضاع و احوال اقتصادی اعمال می کرد. مفهوم قرض ملی، مورد حمایت طبقه تجار و مالکین، به خزانه داری ملی چنان شفافیتی داد که در کشورهای دیگر حتی قابل تصور نبود. قرض ملی در عمل به نوعی نماد ملی بدل شده و مردم آنرا مظهر جو اعتماد کامل میان نخبگان و دولت می دانستند. پیدایش اسکناس و ازدیاد سریع بانکهای محلی در بریتانیا و آمریکای شمالی موجبات تسهیل قرض و وام را فراهم آوردند. امری که به دول اروپایی و نهادهای مالی امکان می داد تا نه تنها از انقلابات فنی خودی، بلکه از انقلابات فنی سایر قاره ها نیز بهره ور شوند. ظروف چینی و چای چین، ادویه ژاوا و منسوجات هند میان آرواره های نیرومند آنان تکه و پاره شدند.
اخیراً برخی از تاریخ نگاران بر مهارت و کاردانی انکارناپذیر تجار بزرگ آسیا و خاورمیانه انگشت گذاشته اند. تا پایان قرن هجدهم، تجار چین، هند و خاورمیانه، بی تردید از ثروتمندترین تجار جهان بودند. آنان در زمینه حسابداری و مدیریت، قطعاً چیزی از همتاهای اروپایی خود کم نداشتند. با این وجود، چهارچوب قانونی و نیز اشکال سازماندهی شرکت های بزرگ در اروپا که فعالیت شرکت های بزرگ تجاری را نیز در برمی گرفت، عامل عمده پیشروی اروپای غربی و بی شک ژاپن گشت. البته سرانجام ضمانت های قانونی و نوعی ثبات حقوق مالکیت، از سوی دولت های استعماری، که البته چندان هم در بند ترقی اقتصادی آفریقا و آسیا نبودند، برای تجار و سرمایه گذاران محلی به ارمغان آورده شد.
سومین امتیازی که برخی از مناطق اروپا از آن سود جستند، به مناسبات میان جنگ و امور مالی برمی گردد. بی پرده باید گفت که اروپایی ها در کشت و کشتار رقیب ندارند. پیوند میان جنگ، سرمایه گذاری و نوآوری های تجاری که زائیده جنگ های ایدئولوژیک خونین قرن هفدهم بود، همچنان به رشد روزافزون خود ادامه داده و قاره اروپا را در طول منازعات قرن هجدهم در جهان از قدرتی بلامنازع برخوردار ساخت. فنون جنگی اروپایی، به دلیل لزوم «زمینی- دریایی» بودن آن، بسیار پیچیده و پرهزینه بودند. دولت های اروپایی می بایست در عین حال به پیشبرد نیروهای خود چه از راه زمینی و چه دریایی نائل آیند.
ارزش محصولات کشاورزی بردگان در کارائیب چنان بود که در حوالی سال 1750 مبالغ هنگفتی به سرمایه گذاری در زمینه تأسیس سیستم های سوخت رسانی برای ناوهای امنیتی این جزائر تخصیص داده شد. هدف بریتانیایی ها عمدتاً صف آرایی یک ناوگان عظیم در طول سواحل غربی آنان به منظور پیشگیری از هرگونه خطر تهاجم بود.
این امر مستلزم استقرار یک سیستم پیچیده سوخت رسانی و کنترل بود، و در عین حال با خود تشکل یک ناوگان دائمی قادر به اعزام به اقیانوس های دور دست، به سوی شرق و یا جزایر آنتیل را به همراه داشت. لزوم برابری نظامی با انگلیسی ها، در گستره قلمرو آنان، سایر دریانوردان اروپایی را نیز ناچار ساخت تا خود را به شرایط نوین تطبیق دهند. نمونه بارز در این رابطه، «پطرکبیر» است که در آغاز قرن هجدهم به نوسازی ارتش و نیروی دریایی خود پرداخت، روندی که یک قرن و نیم پس از آن در ژاپن آغاز شد. اما همگام با فاصله گرفتن از قاره اروپا، تلاش در جهت نوسازی نیز کم و کمتر شد. دول آسیایی و یا دولت عثمانی بی تردید قادر به بسیج ناوگان های عظیمی بودند، اما در فنونی که تردد طویل المدت این ناوگان ها در دریا را امکان پذیر می ساختند، چندان تبحر نداشتند. تکنولوژی دریایی آنان نیز در مقایسه با اروپا پس از سال 1700 رفته رفته رو به زوال نهاد(...)
منازعات میان کشورهای میانه حال در اروپا، به نوبه خود نوآوری در زمینه تکنولوژی نظامی را رونق بخشیده و به ابداع سلاح های مرگبارتر و نیز تأمین سرمایه های لازم برای حفظ ارتشی رو به رشد متشکل از سربازان حرفه ای انجامید. و این روند، امتیازات روزافزونی برای تجارت اروپا و تجارت بین المللی تحت کنترل اروپائیان، در مقایسه با سایر کشورها، به همراه داشت. بخش اعظم ارزش اضافی حاصل از توسعه تجارت جهانی در قرن هجدهم، نصیب کشتی ها و شرکت های تجاری متعلق به اروپا گشته، و آفریقایی ها و آسیایی ها که برده، ادویه، چلوار و یا چینی جات را تولید می کردند، از آن بی بهره ماندند. دلیل این امر آنست که اروپایی ها کنترل حمل و نقل و فروش این کالاها را در بزرگترین بازارهای جهان در اختیار داشتند. به همین ترتیب، امر فروش کالا، حمایت و کمک نظامی به برخی از کشورهای خارجی، در واقع اروپا را از موازنه بازرگانی با سایر کشورهای جهان برخوردار ساخت.
این امر حتی قبل از انقلاب صنعتی نیز صادق بود، زمانی که کالاهای اروپایی در بازار بین المللی گران تر و کم ارزش تر از محصولات آسیایی و آفریقایی بودند. اروپا شبکه روابط و فتوحات خود را گسترش داد و سرانجام ثمرات حاصل از انقلابات فنی دیگر خلق ها را نیز از آن خود ساخت.گرایش غالب در بین تئوریسین ها و تاریخ نگاران در تعریف ناسیونالیسم در تاریخ، عموماً ارائه آن به عنوان یک پدیده تمام عیار اروپایی صادره به سراسر جهان در قرن نوزدهم بوده است. منازعات میان اروپایی ها، آفریقایی ها و آسیایی ها، بذر ناسیونالیسم را در سراسر جهان کاشت. بدین ترتیب، ناسیونالیسم فرهنگی در ابتدا به اشکال گوناگون در سواحل ژاپن و سپس در هند و مصر در حوالی سال1880، در چین در سال های 1900، و در امپراتوری عثمانی و آفریقای شمالی پس از جنگ اول جهانی پدیدار شد. این پدیده اما تنها پس از جنگ دوم جهانی به آفریقای سیاه رسید، یعنی زمانی که دیگر برای کاربرد غیر انحرافی آن بسیار دیر شده بود.
این نگرش نزد نظریه پردازان عصر ویکتوریا و سپس امپراتوری بریتانیا بسیار متداول بوده است که ناسیونالیسم را ارمغان اروپا و آمریکای شمالی برای کشورهای شرق و جنوب، از طریق دولت های وابسته و شیوه آموزش و پرورش غربی، دانسته و از این امر گاه به وجد آمده و گاه افسوس می خوردند. این تئوری در این اواخر هم بار دیگر از جانب برخی از روشنفکران آسیا و آفریقا از پستوها بیرون کشیده شده و به نرخ روز درآمده است. آنان با انزجار از خالقین خویش یعنی سرمایه داری جهانی، تاریخشان را به عنوان تاریخی ارائه می دهند که در آن سرانجام اشکال هویت روستایی پویا، غیر متمرکز و اصیل، ناچار جای خود را به مظاهر ناسیونالیستی و قومیتی تحمیلی توسط سرمایه داری و خدمه آن دادند.در این واقعیت تردیدی نیست که کشور هندوستان، به عنوان قلمرو ملی مشخص، محصول سلطه انگلیس بوده است، این امر عیناً در مورد الجزایر و ویتنام در رابطه با فرانسه، اندونزی در رابطه با هلند، و یا فیلیپین در رابطه با اسپانیا و سپس آمریکا، صدق می کند. «یسوعی»ها چین را کشور «فرهنگ کنفوسیوسی» می خوانند و مبلغین مذهبی در آفریقا حدود قلمرو هر «قبیله» را تعیین نموده و حتی زبان «آنان» را بازنویسی می کردند. مرز، گذرنامه، پول ملی و نهال ندامتخانه های دولتی همگی از رهاوردهای حاصل از سلطه اروپا هستند. در پی منازعات جهانی قرن نوزدهم بود که زمامداران این سرزمین ها به تدریج به مرزهای «خود» و مردمان «خویش» واقف شدند. با این وجود باید گفت که در آفریقا و آسیا نیز، درست مانند اروپا، میهن ها و احساسات هویتی مشخص، قبل از توسعه طلبی اروپا و حتی در بدو پیدایش آن، حول ارزش هایی که از صرف وفاداری به یک خاندان سلطنتی فراتر می رفت رخ نمودند، سپس از میان رفتند و سرانجام دوباره از نو پدیدار شدند. همین اشکال سازماندهی اجتماعی و همین روندها در تقویت انواع گوناگون ناسیونالیسم در قرون نوزدهم و بیستم بسیار مؤثر بودند. مسئله تنها «سنت های سرهم بندی شده» و یا یک آگاهی کاذب مورد حمایت نخبگان فکری غرب گرا و فرصت طلب نبود و برعکس آنچه در قرون هفدهم و هجدهم در اروپا رخ داد، این اشکال ناسیونالیسم در جذب اشکال خلقی ناسیونالیسم که بعدها گسترش خواهند یافت، موفق نبودند.
گرایشات وطن خواهانه ای که در قرن هجدهم میان مارات های هند غربی ریشه گرفت، چنان منحصر و خاص کاست های بالا دست بود که نتوانست جایگاه خویش را در بسیج مردمی قرون نوزدهم و بیستم بیابد. دولت، بازار و وعاظ مذهبی تواما نقش مهمی در پیدایش اشکال گوناگون هویت وطن خواهانه در بسیاری از سرزمین های خارج از اروپا، حتی قبل از تهاجم استعماری قرن نوزدهم، داشته اند. این روند در مستعمرات اروپا در دنیای نو و در آفریقای جنوبی کاملاً آشکار است، چرا که در آن «کرئول»ها، آمریکایی ها و «آفریقایی های رومی»، به مراتب قبل از 1776 به طور جدی به مخالفت با فرمانداران اعزامی از مراکز قدرت استعماری و منافع تجاری آنان برخاستند. این امر در مورد برخی از ممالک عظیم آسیا نیز، که در آنها مفاهیم ملیت و قومیت به احتمال قوی در میان حکام نیز طرفدارانی داشت، صادق است. اشراف و سران سریلانکا، از دیرباز از یک احساس غرور ملی در مقابل تمول های هند جنوبی و زیاده روی های پرتغالی ها برخوردار بودند. مدت ها قبل از قرن نوزدهم، در برمه، کره و ویتنام (لااقل ویتنام شمالی) نیز یک احساس هویتی ملهم از آئین های مذهبی خاص این کشورها، زبان مشترک و جنگ های طولانی شان علیه همسایگان مهاجم، چشمگیر بود. به موازات رشد احساس هویت وابسته به میهن، برای این فرهنگ ها و این کشورها، کشور چین به نوعی الگو، که البته در عین حال باید از آن فاصله گرفت، بدل گشت. نزد ژاپنی ها نیز از مدت ها پیش یک احساس فراگیر وطن خواهی ریشه دوانده بود، و تمایل داشت تا خود را از اشکال وطن پرستانه «وحشی» خارجی و نیز «وحشی های» داخلی، مانند قوم «آینوس»، متمایز سازد. این قوم، از قرن پانزدهم تا هجدهم، در روند عظیم «انقیاد طبیعت» ژاپن، به تدریج به سوی دورترین و متروک ترین مناطق جزیره هوکایدو، رانده شدند.
در نتیجه، ویژگی اروپا لزوماً تنها در وجود دولت های نیرومند و اراده باور، یا حتی احساسات هویتی ناشی از دلبستگی به میهن که میراث گذشتگان و هنوز کمابیش مبهم بود خلاصه نمی شد. آنچه مایه شگفتی است، هماهنگی این اشکال سیاسی با پویایی اقتصادی تولید کاملا جا افتاده سلاح های جنگی و رقابت بی امان میان کشورهای کوچک در اروپا است. ریشه های این «تمایزگرایی» موقتی و نسبی اروپا نباید تنها در یک عامل، بلکه در تجمع تصادفی ویژگی هایی جستجو شود که در سایر نقاط جهان نیز به طور جداگانه وجود داشتند. در این رابطه، قلب آسیای جنوب شرقی مثال بارزیست، چرا که در آن احساس هویتی ماقبل استعماری بسیار قوی بوده ومنازعات میان کشورهای میانه حال تاریخی طولانی داشت. و در واقع، تمایزگرایی اروپا امتیازی پر دردسر بود. از همان سال های 1870 ، ژاپن کم و بیش در راهی که به این کشور امکان نیل به نوعی از مدرنیته را می داد، قدم نهاده بود. اگر صرفاً بر مسائلی چون احتمالات اقتصادی، احساسات هویتی میهنی و قدرت دولت تاکید کنیم، از یک عنصر اساسی غافل شده ایم. و آن همانا تکامل سریع بافت اجتماعی در اروپا و آمریکا در قرن هجدهم است، که به شهروندان امکان داد تا از طریق گردهمایی و بحث و تبادل نظر، نهادها را متحول سازند و سپس در ادامه این روند، مسلح به ابزارهایی موثر، به تولید و تجمع ثروت، قدرت و دانش بپردازند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات