خدابخش امانی
پیوند دولت بوش با صنایع نفت و گاز بسیار گسترده و فراگیر است، تا آنجا که برای تدوین استراتژی جدید نفتی، رئیس جمهور، معاون وی و جمعی از نمایندگان بخش نفتی شامل نماینده وزارت دفاع توماس وایت، قائم مقام پیشین شرکت انرون، وزیر بازرگانی، دال ایونز، رئیس پیشین کمپانی استخراج نفت، تام براون گرد آمدند تا این استراتژی را تدوین کنند.
سیاست انرژی دولت بوش رشد مصرف نفت به قیمت ترجیحی است. پروژه مصرف نفت ایالات متحده افزایش بالای یک سوم در دو دهه آینده است. کاخ سفید، تلاش زیادی برای گسترش حفاری در داخل و گشودن بخش حیات وحش ملی قطب برای تولید نفت دارد، حتی گروه توسعه سیاستگذاری ملی انرژی دولت به ریاست دیک چنی، معاون رئیس جمهور در مه 2001 م، در گزارشی اعلام کرد که سهم نفت تولیدی آمریکا در مجموع انرژی این کشور به 12 درصد در 20 سال بعدی تنزل پیدا میکند. در نتیجه وابستگی نفتی ایالات متحده به واردات از یک سوم در 1985 به بیش از دو سوم در 2020 افزایش مییابد. از دهه 1970 م، ایالات متحده بهطور قابل ملاحظهای تلاش داشته است تا به تنوع منابع تولید نفت بهطور گسترده خارج از اوپک و خاورمیانه متکی باشد، دولت فعلی حتی تلاش جاری خود را بر گسترش حوزههای نفتی در منطقه خزر، نیجریه چاد، آنگولا، آتلانتیک و بخش نیمکره غربی مانند کانادا، مکزیک، ونزوئلا، آفریقای جنوبی قرار داده است که انتظار میرود 15 درصد واردات نفت در دهه اخیر را تامین کند.
این واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت که منطقه ویژه خاورمیانه و بخصوص خلیج فارس در جهان نقش اول را برای ایالات متحده دارد. به واقع گزارش »چنی« تایید میکند که در هر تخمینی، تولیدکنندگان نفت خاورمیانه بهعنوان نقش مرکزی تامین نفت جهان باقی میمانند. تولید فعلی نفت خاورمیانه معادل حدود 30 درصد تولید نفت جهان و بیش از 40 درصد صادرات نفت است. خاورمیانه با حدود 65 درصد منابع زمینی ناشناختهتنها منطقهای است که قادر به پاسخ به تقاضای نفت در جهان است.
گزارش »دیک چنی« نشان میدهد که تولیدکنندگان نفت منطقه خلیج فارس به تنهایی 54 تا 67 درصد صادرات نفت جهان را در سال 2020 تامین میکنند. در این میان عربستان سعودی بازیگر محوری است. این کشور با 262 میلیارد بشکه نفت ربع ذخایر نفت اؤبات شده جهانی را در اختیار دارد. ریاض امروزه تولیدش را از هشت میلیون بشکه در هر روز به 5\10 میلیون بشکه در طی سه ماه رسانده است.
در استراتژی ایالات متحده، عراق با 112 میلیارد بشکه ذخایر اؤبات شده پس از عربستان یک مرکز مهم محسوب میشود. اداره اطلاعات وزارت انرژی آمریکا احتمال داده که این منابع به 220 میلیارد بشکه قابل افزایش است و به دلیل جنگ و بیؤباتی 100 میلیارد بشکه دیگر در عراق کشف نشده مانده است.
در صورت بازسازی صنایع نفت عراق پیشبینی میشود که تولید عراق میتوانند بین هشت تا 12 میلیون بشکه روزانه در طول یک دوره زمان معین افزایش یابد.
در استراتژی ایالات متحده، عربستان نمیتواند به مدتی طولانی تنها تولیدکننده نفت باقی بماند، زیرا روابط دو کشور پس از حملات یازدهم سپتامبر به سردی گراییده و یک دیپلمات آمریکایی که نامش فاش نشده به »هرالدساندی اسکاتلند« گفته است که »عراق بازسازی شده آلترناتیو استراتژیک دوره درازمدت برای عربستان خواهد بود.«
آمریکا اهرمهای بیشماری برای نفوذ بر بازار نفت دارد. بازکردن جریان نفت عراق به بازارها موجب سقوط قیمت نفت میشود، اما نقش اوپک بهعنوان بازیگر کلیدی خاورمیانه در تولید نفت در آینده حفظ خواهد شد. مدیر اجرایی شورون »قکگمظعئ « در سال 1998 درباره علاقهمندی ایالات متحده و کمپانیهای نفت به بازار نفت عراق گفته بود که شرکتش مشتاق دسترسی به ذخایر نفتی عراق است.
پس سیاست ایالات متحده در خاورمیانه متکی به ایجاد رژیمهای دستنشانده در منطقه و تجهیز آنها به تسلیحات است تا دسترسی به منابع نفتی تضمین شود.
البته مقامات رسمی آمریکایی همواره عامل نفت را برای حمله و تغییر رژیمها، بویژه عراق نفی کردهاند. احمد چلبی از رهبران اپوزیسیون سابق عراق پیشتر اعلام کرده بود که »کمپانیهای آمریکایی نقش بسیار مهمی در آینده وضعیت نفت عراق ایفا میکنند.«
در منطقه مثلثی طلایی شکل گرفته که طبق آن ایالات متحده بیشترین تاکید را بر عربستان سعودی، عراق و ایران دارد. علاوه بر آن در سال 2001 چرخش استراتژیک دیگری رخ داد که طی آن »مهار دوگانه« جای خود را به »مهار یگانه« در رابطه با ایران داد.
واشنگتن در ابتدا امیدوار بود - با اوجگیری اعتراضات مردمی - نظام ایران همچون رژیمهای اروپای شرقی در هم شکند. در مورد عراق سیاست مهار جای خود را به سیاست سرنگونی نظامی داد که عنوان تعدیل شده »تغییر رژیم« را به آن دادند تا از بار منفی سیاست دخالت مستقیم نظامی کاسته شود.
تنها گزینه دولت بوش - همچون کلینتون - یا ابقای محاصره و تحریم بوده و یا اقدامات کنترلکننده بر عراق. برای کنترل عراق علاوه بر فشارهای فزاینده سیاسی خارجی باید شرایط داخلی آمریکا را چنان آماده میکردند که مساله حمله به عراق و تحت قیمومت آن توجیه میشد.در چنین اوضاع و احوالی، واقعه 11 سپتامبر 2001، فرصت طلایی در اختیار دولت بوش قرار داد. از گزارشات تحقیقی و مصاحبههایی که اعضای تیم بوش انجام میدادند، چنین برمیآمد که آنان میخواستند از فرصت پیش آمده بهره برده و جنگ را بعد از عراق هم ادامه دهند. هرچند که خود آنها بهتر از هر کسی میدانستند که عراق ربطی به ماجرای 11 سپتامبر نداشته و مردانی که به مرکز تجارت جهانی و پنتاگون حملهور شدند از جای دیگر دستور میگرفتند. در بین اعضای تیم بوش اختلافنظر بر سر اول عراق، بعد افغانستان )مثل دونالد رامسفلد( و اول افغانستان، بعد عراق )مثل کالین پاول( وجود داشت. از مدتها قبل از آن، بر سر اصل حمله به عراق اتفاقنظر کامل بود و رئیس جمهور بنا به دلایل سیاسی خاصی گزینه دوم را ترجیح داد.
حمله به افغانستان فرصتی برای دولت بوش بود تا پروژهای را به مرحله اجرا بگذارد که بعد از فروپاشی نهایی اتحاد شوروی در ذهن خود میپروراند.
به نظر میرسد حضور نظامی مستقیم در قلب آسیای مرکزی که قلمرو شوروی سابق محسوب میشد، برای روسها غیرقابل تحملتر از حضور آمریکا در عراق بود. حضور نظامی در قلب منطقه اوراسیا که دو کشور چین و روسیه را به هم پیوند میدهد - دو کشوری که ترجیح میدهند برای مقاومت موؤر در برابر اعمال هژمونی آمریکا در کنار یکدیگر و حتی ایران باشند - از اهمیت ژئواستراتژیک خاصی برخوردار است. علاوه بر اینها حضور نظامی آمریکا در آسیای مرکزی و حوزه دریای خزر )ازبکستان، قرقیزستان، گرجستان و غیره( در راستای سیاست منطقهای و نفتی این کشور درخصوص کنترل بر منابع نفتی و گاز طبیعی است.