مسعود بهنود/روزنامهنگار
در عالم واقع در نقشهای که گربه عزیز ایران در وسط آن آرمیده، در بیست سال گذشته تغییرات اساسی گرفته است. از فروپاشی آخرین ابرقدرتی که همسایه ایران بود تا تحولات اخیر بعد از آمدن نیروهای خارجی به شرق و غرب ایران.
آن شب مرداد ماه که با شکست کودتای نیم بند نظامی در شوروی سابق، فروپاشی بلوک شرق قطعی شد، در مصاحبهای گفتم امشب برای اولین بار در تاریخ پانصد ساله، ما میخوابیم بی آنکه با ابرقدرتی بزرگتر از خود همسایه باشیم.
اشاره به این بود که حتی تا دهه اول قرن بیستم هم ایران ما با سه ابرقدرت زمان همسایه بود، عثمانی، روس و انگلیس. تا قرن بیستم پایان گیرد همه مضمحل شدند یا رفتند از منطقهای که بریتانیا بخشهایی از آن ]شبه قاره هند[ را پارهای از خاک خود کرده بود. همه تکه تکه شدند و ایران که در قرن نوزدهم کوچکترین تکه منطقه بود، در همان اندازه خود ماند و در پایان قرن بیستم بزرگترین شد و همواره چشمان کسی به این لقمه و در پی تکه کردنش، تا برای بلعیدن آسانتر شود. خوابی که با بودن رجال میهنپرست ایرانی - که معمولا قدرشان را هم نمیدانیم - و جنگ مدام آنان با شاهان فاسد و قدرتهای طماع خارجی، تعبیر نشد. دو باری حتی در مجامع جهانی روی کاغذ آمد. اما گربه ما همان گونه ماند که بود سرش در آذربایجان و دلش در تهران پاهایش در آبهای خلیج فارس و بحر عمان.
اما همان شب که مژده دادم که دیگر بیترس از همسایه ابرقدرت میخسبیم، این را هم گفتم که اگر این شرایط جدید را خوب درک نکنیم و نشناسیم باید نگران بود که از این حکایت سودی نصیبمان نشود. چرا که ما ایرانیها به شهادت تاریخ معاصر، کلنجار با قدرتهای زمانه را آموخته بودیم و بازی در منطقه تعادل بین ابرقدرتها را معلوم شد که خوب میدانیم اما شرایط تازه، سیاستی دیگر میطلبد. با همسایگانی که کوچکترند، حساسترند، نگرانترند، باید هم مراعاتشان کرد و با مرزنشینان ما همزبانند.
تا وقتی ابرقدرتها بودند، مردم زجرکشیده از ترس استالین و از ظلم انگلیسیها در بینالنهرین و شبه قاره هند به ایران پناه میآوردند اما اینک این تکه پارههایی که از ابرقدرتها به جا ماندهاند هر کدام سازی جدا میزنند به آهنگی آشنا برای مرزنشینان، از سوی دیگر وضعیت اقتصادی اکثرشان هم به گونه ای که قند در دل ها آب میکند، تازه بر اینها باید دموکراسی را هم افزود که وقتی انفجارها و ترورها پایان گیرد لابد برای منطقه باقی خواهد ماند.
مثال اول آه حسرتی است که با دیدن آسمانخراشها و پیشرفتهای مادی سرزمین بینفت و کوچکی مانند دبی از سینه ایرانیها بر میآید. همانجا که با همه کوچکی، امن و ضمانش باعث شده که چند برابر ما از راه صادرات دوباره درآمد داشته باشد، هر سال میلیاردها دلار از راه تجارت ایران درآمد دارد و خوش جایگاهی برای جلب مغزها و استادان و بازرگانان و سرمایههای ایرانی شده است.
مثال دوم این دموکراسی است که در سرزمین خشک و عقب افتادهای در شرق ایران رخ نموده و به نظرمیرسد تا نهادی نشود لشکرهای خارجی ترکش نمیکنند.
همانجا که رئیسش با رای مستقیم مردم انتخاب شده و هفته گذشته در تهران هم از مقامات ایرانی خواست که افغان ها را با تانی مرخا کنند و هم از بازرگانان ایرانی خواست که به کشوری با اقتصاد آزاد، بیفساد و با سرعت در کارهای اداری برای سرمایهگذاری رو کنند. هنوز هم چیزی نشده سرمایهداران ایرانی کارخانه پودرهای شوینده دارند در آن جا علم میکنند که به ظاهر اگر هم جان آدمی در امان نباشد سرمایه امنترست. به قول کرزای در تهران، جایی که به جای دو سه سال در عرض چند ساعت موافقت اصولی داده میشود.
مثالهای دیگر یا این تلاطمی که تا به چشم میآید در غرب ایران در جریان خواهد بود و نقش و سهمی که شیعیان و کردها در آن یافتهاند. این مافیابازی که در شمال کشورمان حاکم شده که همزمانش به طفیل ؤروتی که در دلشان هست - و خود نمیتوانند از آن بهره گیرند - شرکتهای چندملیتی میهمانشان شدهاند که معمولا در تدارک امن و امان خود، در مسائل جامعه میزبان هم مداخله میکنند.
اینها همه ما را وامی دارد تا به سامانه رفتار با خودمان توجه بیشتر کنیم. این مدیران اعزامی با مردم مناطق دور چه میکنند که آنها چنین خشمگینند که به نسیمی به حرکت میافتند. دیگر ایجاب نمیکند کشور را چنان بی در و پیکر جلوه دادن که هر اتفاقی را به جایی دیگر منتسب کردن. این همه در زدن اتهام وابستگی به بیگانگان گشاده دست نباشیم، در ذهن کارگزاران فرودست نکاریم که هر کس را به اعتراض و انتقاد دیدند او را جاسوس خارجی بپندارند. وقتی با بشقابهای کوچک و قابل نهان کردن صدا و تصویرهای همسایه در مناطق مرزی به آسانی دیده و شنیده میشود، با زبان قومی آنان. وقتی در آن جعبهها نشان داده میشود که همسایه منع و بند ندارد و وقتی مرغ همسایه غازست، چاره جز تقویت همبستگی ملی نمیگذارد.
حوادؤی که هفته گذشته رخ نمود با همه ناگواری این خبر داشت که در سر ایران، آذربایجان رخ داد. محکمترین بند ستون فقرات آن گربه. از قضا امنتر و آبادتر جای مجموعه مرزنشینان ایران. آذری زبانها به تعداد بیشترند از هر قوم دیگر در زیر این لحاف چهل تکه. کافی است در نظر آوریم که تهران بزرگترین شهر آذری زبانها در همه جهان است. همین روزها که صدمین سال قانونگذاری و مشروطیت ایران جشن گرفته میشود، تاریخ را از هر سر بخوانیم تبریز سر حادؤه است. کسی از آنان ایرانیتر نیست. با وجود و حضور آنان کسانی که دل به حادؤه اخیر بسته بودند از ابتدا پیدا بود که آب در هاون میکوبند.
چنین نیست که آذربایجانی به یک شوخی زشت چنان کند که ایران دشمن شاد شود و چنین نیست که آذربایجانی سختی ندیده باشد و زودرنج. دردی در دل مردم هست که باید شنید. اگر چیزی را باید چاره کرد سامانه وحدت کشورست. مردم به یک کلام از دولت خود خدمت میجویند، راحت و رفاه میخواهند. ماشینهای کوکی نیستند که با زندگی آنها بتوان مدیریت آموخت، برای خریدن رای آنها بیتالمال را حراج کرد و فرصت توسعه را از آنها گرفت.