تحولات آسیای مرکزی، قفقاز و اوراسیا طی یک سال و نیم اخیر گویای آغاز دوران جدیدی در حیات تاریخی و سیاسی کشورهای حوزه شوروی سابق میباشد. بدون درک اوضاع پس از جنگ سرد و روند جهانی شدن اقتصاد، سیاست، فرهنگ و ارتباطات نمیتوان به طور شایسته به کنکاش درباره چند و چون وقایع حادث شده در گرجستان، اوکراین، قرقیزستان و حوادث در حال وقوع در بلاروس پرداخت. تاریخچه انقلابات رنگی در کشورهای بازمانده از شوروی سابق را در گرجستان باید جستجو کرد که از این جمهوری آغاز و امروز تند بادهای آن در بلاروس وزیدن گرفته است، و به نظر میرسد به واسطه وجود فشارهای سیاسی مردم برای بهرهمندی از مزایای شهروندی در دیگر جمهوریهای منطقه نیز اتفاق افتد.
با توجه به اینکه در دنیای در حال جهانی شدن، مخصوصا جهانی شدن ارتباطات، مسلما تحولات حادث شده در کشورهای مذکور تاثیرات قابل توجهی بر همسایگان آنها خواهد داشت؛ به ویژه با توجه به این مساله که دولتمردان کشورهای استقلال یافته شوروی سابق کارنامه درخشانی در رفع معضلات اقتصادی ندارند و در این کشورها به جای بهبود اوضاع اقتصادی، با رکود و تورم مواجهیم و مردم از دولتمردان خود رضایت ندارند.
از سوی دیگر اختناق سیاسی در این کشورها به حدی بوده است که ایجاد فضای باز سیاسی بر اثر فشارهای خارجی میتواند به شورشی فراگیر به رهبری اپوزیسیون و به کمک قدرتهای خارجی منجر شود. در حال حاضر دولتمردان کشورهای آذربایجان، ارمنستان، قزاقستان و ترکمنستان به تکاپو افتادهاند اصلاحاتی را در کشورهای خود به مورد اجرا گذارند تا به سرنوشت همتایان خود دچار نشوند.
آنچه از منظر تئوریک باید به آن پرداخت این است که در مقایسه بین عوامل درونی و بیرونی، بایستی عوامل درونی انقلابات رنگی را پررنگتر دانست و بر این باور بود که ریشه این تحولات را باید در تاریخ و تحولات قبل و بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و ماهیت و نوع ارتباط میان جامعه و دولت مشخص کرده و علل ناکارآمدی در استقرار دموکراسی و بسط جامعه مدنی در این جمهوریها را بررسی کرد، و دریافت که آیا پیروزی انقلابات رنگین موجب دموکراتیزه شدن یک جوامع میشود.
بعد از نابودی نظام اقتدارگرای روسیه تزاری، تحول در ساختار اجتماعی با اندیشههای کمونیستی و ایجاد آزادی برای ملتها و حق تعیین سرنوشت، ما به ازای خود را پیدا نکرد. لنین با برپایی نظام کمونیستی شوروی، نظام اقتدارگرایی ایجاد کرد که نه تنها در عرصههای عمومی بلکه در عرصههای خصوصی زندگی مردم نیز دخالت میکرد.
پس از فروپاشی و تجزیه اتحاد جماهیر شوروی و از میان رفتن نظام دو قطبی در جهان که اتحاد شوروی و ایالات متحده آمریکا دو ستون اصلی آن را تشکیل داده بودند، جمهوریهای پانزدهگانه از این فروپاشی به منصه ظهور رسیدند.
سران این جمهوریها پس از استقلال، اکثریت قریب به اتفاق همان رهبران احزاب کمونیستی در دوران اتحاد جماهیر شوروی بودند. ساختار سیاسی این کشورها اقتدارطلبانه بوده و در تشکیل دولت- ملت به مفهوم مدرن آن موفقیتی نداشتند. میراث نظام برنامهریزی آن، امروزه این جمهوریها را با دشواریهای جدی در مسیر کسب استقلال کامل از روسیه فدراتیو و رسیدن به یک نظام آزاد و دموکرات مواجه کرده است، و اقتصادهای تک محصولی اغلب این کشورها، تلاش آنها را در مسیر استقلال واقعی با موانع جدی مواجه ساخته است.
ساختار اقتدارگرایی دولت و پیدایش کنترل تمرکز بر منابع قدرت پیش از گسترش مشارکت در رقابت سیاسی، مانع مهمی بر سر راه تکوین و نهادمندی جامعه مدنی به عنوان حوزه عمومی بین دولت و مردم ایجاد میکند. تمرکز قدرت در دست حکومت ممکن است کارایی آن را افزایش دهد اما به فرآیند تکوین دموکراسی و ارتقای فرهنگ جامعه از فرهنگ سنتی، اقتدارگرا و عشیرهای که موجب گریز جامعه از مشارکت فعالانه در تعیین سرنوشت خود میشود، به سمت فرهنگ شهروند مدار مدرن، آسیب میرساند.
نقطه آغازین دگرگونی در فرهنگ یک جامعه و حرکت به سوی ایجاد نظامهای مردمسالار، نظام آموزشی مدرن و توجه به تربیت جامعه به خصوص نسل جوان میباشد، به طوری که باید به افراد تحت آموزش یاد داد که آنها محور عالم نیستند و تمامیت خواهی و خودنگری مذموم و ناپسندی میباشند. آنها باید بیاموزند که همه ملت شهروندان برابری هستند که دارای حقوق و تکالیف معینی میباشند و هیچ ارج و قربی نسبت به سایرین ندارند مگر در تولید فکر و علم و قرار گرفتن در خدمت جامعه برای سعادت کلیه شهروندان و حساسیت به سرنوشت خود و دیگران و بدانند تلاش برای احقاق حق خویش و سایرین و تلاش برای احقاق حق خویش و جامعه در برابر فشار طبقه حاکم و نخبگان مستقر در راس هرم قدرت و جانشین کردن «فرهنگ مشارکت فعالانه» به جای «فرهنگ سیاسی رقابت ستیز»، اقدامی مهم در تحقق دموکراسی است.
بنابراین نظامهای سیاسی در جمهوریهای باقی مانده از شوروی سابق با تاثیرپذیری از فرهنگ و سنتهای تمرکزگرایی روسی و شرقی آمادگی انتقال سریع به نظامهای مردمگرا را ندارند. حاکمان این کشورها یا با تقلب در انتخابات زمینه حضور مجدد خود را در راس قدرت فراهم میکنند و یا با تغییر قانون اساسی کشور خود، خویشتن را رئیس جمهور مادامالعمر میخوانند. پس در واقع یک نظام موروثی از نظام کونیستی تمرکزگرا، ذهنیت تغییر ناپذیری را دارد و بدون استقرار نهادهای سیاسی، نمیتوان شاهد رفرم سیاسی در این مناطق بود.
از طرف دیگر وجود هر نوع از شکافهای آشتیناپذیر در جامعه مانع وصول به اجماع کلی درباره اهداف زندگی سیاسی میگردد و از تکوین چارچوب های لازم برای همپذیری، مشارکت و رقابت جلوگیری و به استقرار نظام سیاسی غیررقابتی یاری میرساند. اینگونه شکافها ممکن است اقتصادی (طبقاتی)، محلی و منطقهای، قومی و فرهنگی و یا «شکاف تمدنی» باشند. قطعا وجود چنین شکافهایی از تکوین هویت ملی واحد نیز ممانعت به عمل میآورند. چند بارگیهای قومی، زبانی و مذهبی قطعا میتوانند از موانع عمده سازش ملی و توسعه سیاسی باشند.
چندپارگیهای جامعه در جمهوریهای بازمانده از شوروی سابق دلیلی بر تداوم ساختار اقتدارگرایی شده است، دولتهایی که بر اساس منافع نظام کمونیستی حاکم بر اتحاد جماهیر شوروی در زمان استالین شکل گرفته و موجب شده بود تا پراکندگی اقوام مختلف در کشورهای تازه تاسیس شده در دوران اتحاد جماهیر شوروی سازماندهی و متشکل گردند، این امر بعد از فروپاشی موجب پیدایش بحران هویت شد.
این موضوع یکی از بهانههای مهم دولتمردان برای استقرار قدرت استبدادی در این جمهوریها شده است. اگرچه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی این تصور را در همه مردم ایجاد کرد که گسترش دموکراسی به سرعت در کشورهای بازمانده از شوروی صورت خواهد گرفت، اما در تقابل قرار دادن دو مفهوم «آزادی و امنیت» در برابر هم و این که آزادی موجب ناامنی و تشدید شکافها میشود، باعث شد تا این دولتها به فضای استبدادی قبل از فروپاشی شوروی بازگردند.
در این جا با یک پارادوکس (تناقض) دیگر مواجه میشویم و آن این که میراث شوروی، در سیاست و اقتصاد باعث رشد رادیکالیسم و گرایشهای تند سیاسی میشود، که خود این مساله باعث بروز ناامنی و به خطر افتادن وحدت و امنیت ملی و تمامیت سرزمین خواهد شد.
بنابراین محدود کردن آزادی به نفع امنیت در نهایت نتیجه ایدهآلی برای سران این جمهوریها نخواهد داشت، چرا که فشار سیاسی برای سهیم شدن در قدرت و بهرهمندی از منابع گوناگون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی امروز شرایطی را در این کشورها فراهم کرده که تقاضای مشارکت همه جانبه از سوی مردم در حال گسترش است، اما تا زمانی که نهادهای تامین کننده این نیازها همراه با روند دموکراتیزه شدن در این کشورها با تکیه بر ارتقای فرهنگ مدرن مشارکت فعالانه شکل نگیرد باید منتظر بروز انقلابات این چنینی بود، انقلاباتی نه از پایین به بالا، تزریق جریان سازی از سوی بیگانگان به بدنه حاکمیت و جامعه به مدد جهانی شدن ارتباطات و تاثیرگذاری عمیق رسانهای بر باورها و افکار مردم که به یکباره مطالبات مردم بدون پشتوانه فرهنگ سازی و شکلگیری و ایجاد فرایند مدرنیزاسیون به سمت اهداف مورد نظر جهت داده میشوند و با روی کارآمدن کسانی که اندیشههای دموکراتیک را اساس فکر خود میخوانند، (این افراد در رفتار و منش خود در ارتباط با دیگران و محیط اجتماعی، شدیدا رفتارهای اقتدارطلبانه و قومی، قبیلهای دارند و رسیدن به اریکه قدرت را فرصت مغتنم برای رسیدن به ثروتهای بادآورده و بهرهبرداری از رانتهای موجود به دلیل ساختار باقی مانده از دولتهای پیش از خود میدانند.) و مردم را امیدوار به رسیدن به دموکراسی و عدالت در تمام ابعاد میکنند.
اما نسل جدید راه نسل قبل را ادامه میدهد و اصلاحات سیاسی را در این مناطق غیرممکن میکند، در صورتی که نسل جدید به سمت استقرار نهادهای سیاسی حرکت کند، میتوان شاهد اصلاحات سیاسی در این مناطق بود. ولی به نظر نمیرسد که حرکتهای جدید به استقرار رهبری جدید با فرهنگ دموکراتیک بینجامد، چرا که طبیعت و ساختار رهبری در این جماهیر به گونهای است که این جوامع را به سوی استقرار سیاسی پیش نمیبرد.
از منظر عامل بیرونی تاثیرگذار بر بروز این انقلابات باید توجه کرد که منابع سرشار معدنی، نظیر نفت و گاز در برخی از این جمهوریها مانند منطقه آسیای مرکزی و قفقاز و موقعیت ژئوپولیتیکی بعضی از جمهوریهای آن سبب توجه قدرتهای بزرگ به این سرزمین پهناور به جا مانده از شوروی سابق شده است.
واضح است ایالات متحده آمریکا به دنبال کسب منافع خود به عنوان ابرقدرت هژمون در سراسر جهان است، چرا که حوزه تعریف منافع ملی و حیاتی این کشور که پس از جنگ جهانی دوم (به دنبال کنار گذاشتن دکترین «مونروئه» که یک استراتژی انزواطلبانه به منظور عدم مداخله در سایر نقاط جهان به جز قاره آمریکاست) شکل گرفت، حوزهای جهانی است. آمریکا پس از واقعه یازدهم سپتامبر و ایجاد فضای نوین در صحنه بینالمللی در راستای این باور نومحافظهکاران که «مهمترین منشا تروریسم و ناامنی، وجود دولتهای غیردموکراتیک میباشد»، و با توجه به این که آسیای مرکزی و قفقاز برای تامین کسب انرژی در دهههای آینده اهمیتی حیاتی برای جهان غرب و به ویژه آمریکا دارند و همچنین با تاسی به تئوریهای جغرافیدانانی چون «مک ماهان» و «مکیندر» مبنی بر اینکه «هر کشوری که بر سرزمینهای بالکان، آسیای مرکزی و قفقاز به عنوان «هارت لند» (قلب زمین) سلطه پیدا کند، میتواند بر سراسر دنیا تسلط یابد»، در تلاش است دولتهای غیر دموکراتیک این منطقه را مضمحل کند و حکومتهایی بر سر کار آورد که گرایش به غرب داشته باشند و در راستای منافع غرب حرکت کنند. در این میان کشاکش قدرت میان آمریکا و روسیه بیش از همه جلب توجه میکند.
با بررسی مسائل امنیتی معاصر در آسیای مرکزی و قفقاز میتوان به این نتیجه دست یافت که امنیت به طور فزاینده در این منطقه نظامی شده است. این افزایش قدرت نظامی، نفوذ و جاهطلبی از راههای زیادی صورت میگیرد اما این، موضوع اصلی کشمکش قدرتهای خارجی برای ایجاد پایگاههای نظامی در این منطقه مهم استراتژیک است و به نظر میرسد این منطقه به قلمروهای رقیب به نمایندگی از قدرتهای بزرگ نظامی تقسیم شود.
با توجه به بالا بودن امکان بروز مناقشه به عنوان امری لاینفک در سراسر اتحاد شوروی سابق، این روند میتواند خطرساز باشد. نیروهای مستقر در این پایگاهها چه عملیات رزمی انجام بدهند و چه انجام ندهند نشانهای مشهود از نفوذ یک قدرت خارجی و نیز حمایت از رژیم میزبان محسوب میشوند. هدف دولتهای خارجی از ایجاد پایگاههای نظامی، فرافکنی نفوذ و قدرت نظامی خود است و دولتهای ضعیف میزبان به آنها برای افزایش حمایت داخلی در برابر رقبا و کسب حمایت ملموس از جانب حامیان قدرتمند نیاز دارند.
پس از حضور نظامی ایالات متحده آمریکا در افغانستان و عراق و موفقیت در استقرار نیروهایش در این دو کشور و استقرار ثبات نسبی دولتها و همچنین استفاده از پایگاههای استراتژیک آسیای مرکزی و قفقاز در حملات به اهداف مورد نظر در دو جنگ مذکور، افکار استراتژیستهای آمریکا به سمت این منطقه معطوف شده است.
پس از فروپاشی شوروی، دنیای غرب به رهبری آمریکا به منظور جلوگیری از شکلگیری مجدد یک بلوک قدرتمند رقیب به رهبری روسیه با حضور کشورهای اقماری گذشته عضو اتحاد جماهیر شوروی و حتی اروپای شرقی، به فکر گسترش ناتو به شرق و به عضویت در آوردن این کشورها افتادند و این مساله باعث شد پس از به عضویت درآمدن برخی از کشورهای مذکور، آمریکاییان مساله انتقال تشکیلات کلیدی خود در اروپا را به سوی شرق، یعنی به سوی اعضای تازه بالقوه مدنظر قرار دهند. به طوری که نگاه مستقیم ناتو به مناطقی مانند دریای سیاه و قفقاز که از قدیم حیاط خلوت روسیه به حساب میآمد، زنگ خطر را برای روسها به صدا در آورده است.
از طرف دیگر هنگامی که در سپتامبر 2001 دولت آمریکا از کشورهای منطقه آسیای مرکزی خواست در «جنگ با تروریسم» مشارکت کنند، رهبران این جمهوریها خیلی زود پاسخ مثبت دادند. آنان نه تنها همکاری خود با جورج دبلیو بوش را اعلام کردند و به واشنگتن وعدههای کمک دادند، بلکه میان آنها برای پیوستن به جنگ در افغانستان به گونهای رقابت پدید آمد.
در این میان دولت قرقیزستان که از گسترش ناامنی در کشورش از سوی گروههای اسلامگرای تندرو ترس داشت، احساس کرد که به پشتیبانی آمریکا نیاز دارد و از همینرو حاضر شد حق ایجاد پایگاه نظامی به آمریکا بدهد. در دسامبر سال 2001، پارلمان قرقیزستان موافقت خود را با استقرار یک پایگاه نظامی آمریکایی در «مناس» در نزدیکی «بیشکک» پایتخت قرقیزستان اعلام کرد و سپس نیروها و تجهیزات نظامی آمریکا در «مناس» استقرار یافتند. جمهوری دیگری که آمریکاییان در آنجا پایگاه نظامی ایجاد کردند جمهوری ازبکستان میباشد. ایالات متحده آمریکا پایگاه خود را در این کشور در نزدیکی پایتخت ازبکستان یعنی تاشکند در منطقه «خان آباد» مستقر نمودهاند.
حضور نظامی و استقرار نیروهای آمریکایی در منطقه آسیای مرکزی باعث شده است تا روسیه واکنش جدی از خود نشان دهد، در حقیقت با ایجاد پایگاههای نظامی آمریکا در آسیای مرکزی، برای نخستین بار نیروهای آمریکایی در مرزهای جنوبی روسیه استقرار یافتند. در پاسخ به چنین حرکتی، بسیاری از روسها معتقد بودند که مسکو باید همه توان و امکانات خود را به کار گیرد تا این منطقه در چارچوب حوزه نفوذ روسیه بماند.
در این راستا روسیه دست به یک رشته اقدامات امنیتی زده است که از جمله میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- سازماندهی نیروهای واکنش سریع و استقرار آن به گونه موقت در قرقیزستان.
- تقویت نیروهای پاسدار روسی در مرزهای تاجیکستان.
روسیه بیش از دو سده است که بر منطقه آسیای مرکزی سیطره دارد و حتی با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991 روسها حاضر نبودند و نیستند این به اصطلاح «حیاط خلوت» را از دست بدهند، چرا که بروز مشکلات داخلی به ویژه مشکلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی از یک سو و بحران قومیتها مانند «چچن» از سوی دیگر در روسیه و همچنین تغییر و تحولات منطقهای به ویژه ورود و نفوذ قدرتهای بزرگ، حضور روسیه را در آسیای مرکزی با چالشهای جدی روبرو کرده است.
واضح است که روسیه روز به روز منافع سیاسی، اقتصادی و امنیتی خود را از دست میدهد که این نشان دهنده ضعف این کشور در قبال آمریکاست و بیانگر سقوط این کشور، از یک قدرت درجه اول جهانی در زمان اتحاد شوروی میباشد، ضمن اینکه روسها به علت درگیری با اصلاحات اقتصادی، مجالی برای به چالش کشیده شدن ندارند و هدف اصلی آنها آرام نمودن اوضاع و حفظ ثبات میباشد. البته در وقایع صورت گرفته که موجب پیدایش انقلابهای رنگارنگ اخیر شده است، بهترین گزینه برای روسیه حل و فصل مسالمتآمیز میان طرحهای دیگر بود و بدترین گزینه پیروزی مخالفان، که گزینه اخیر صورت گرفت. لذا شاهدیم که در حال حاضر عمده توجه روسیه معطوف به امکان همکاری با کشورهای چین و هند و نزدیکی با ایران میباشد تا از پیامدهای منفی سیاست واشنگتن بکاهد. بر همین اساس «ولادیمیر پوتین» از این سه کشور به عنوان همکاران استراتژیک نام برده است. بازی روسها در مورد موضوع فنآوری صلحآمیز هستهای ایران را میتوان در راستای چالشهای روس و آمریکا در همین زمینه مورد توجه قرار داد.
تحولات گرجستان در سال 2003 که منجر به تغییر و دگرگونی با عنوان «انقلاب مخملین» و یا «گل رز» شد، به عنوان یکی از رویدادهای مهم در مجموعه کشورهای مشترکالمنافع و بازمانده از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی مطرح است، رویدادی که حوادث بعدی بر اهمیت و نقش تاثیرگذار آن افزود. اینکه چگونه این تحول در گرجستان رخ داده، نیازمند ریشهیابی این تحول است که به دنبال بحران چند ساله تمامیت ارضی، رکود اقتصادی، بیکاری، بدهی خارجی، نارضایتی داخلی، رشوه و فساد در دستگاههای دولتی و برخی مسائل دیگر حاصل شده است.
دولت گرجستان وعده بهبود اوضاع را با دور شدن از مدار روسیه و پیوستن به غرب به ویژه آمریکا به مردم داد. در حالی که آمریکا به دنبال حل مسائل اقتصادی و حل مناقشات به منطقه نیامده است. این کشور با حضور خود در منطقه، این نوع مشکلات را به وجود میآورد. پس هدف آمریکا از تغییر چهرهها توسط انقلابات به منظور محدود کردن نفوذ روسیه و تسلط بر منابع نفت و گاز منطقه و کنترل آن میباشد به همین دلیل در تحولات اخیر سه کشور گرجستان، اوکراین و قرقیزستان که با فاصله کمی از یکدیگر صورت گرفت، چهرههای قدرتمند طرفدار روسیه با اشخاص مورد نظر آمریکا جایگزین شدند، مسالهای که نگرانی شدید روسیه را در پی داشت. بر این اساس میتوان گفت تحولات اخیر نشان میدهند بیرون راندن روسیه به صورت مرحله به مرحله از این منطقه است. تحولات این کشورها به ویژه اوکراین به گونهای بود که حتی جنبشهای مردمی نیز چندان موثر واقع نشد و جناحها به جناح مورد حمایت روسیه و مورد حمایت آمریکا تقسیم شدند. به هر حال نقش آمریکا را نمیتوان در این حوادث نادیده گرفت. مقامهای آمریکای نیز تمایل چندانی به پنهان کردن این نقش ندارند.
در تحولات قرقیزستان نقش آمریکا چنان بارز بود که این کشور علنا به کمکهای مالی به مخالفان و فشارهای مختلف بر دولت «عسگر آقایف» اذعان مینمود، به طوری که روزنامه نیویورک تایمز در یکی از شمارههای خود به اختصاص 12 میلیون دلار برای پیگیری برنامههای واشنگتن (البته این مبلغ به غیر از هزینههای دیگر به منظور حمایت از موسسات تحت حمایت این کشور بود) اشاره میکند.
به نوشته این روزنامه، این پولها خرج مراکز اجتماعی و فعالیتهایی میشود که در آن فعالان سیاسی و شهروندان کشور بتوانند با یکدیگر دیدار کرده و حتی شبکههای آمریکایی چون سی.ان.ان را تماشا کنند. حتی سازمان ملی ان.دی.آی آمریکا 20مرکز را اداره میکند که به زبانهای روسی، قرقیزی و ازبکی خلاصه اخبار منتشر میکنند.
این روزنامه نوشت، حمایت آمریکا به دانشگاهها نیز کشیده شده و واشنگتن حامی مالی دانشگاه آمریکا در قرقیزستان به شمار میرود. وظیفه این دانشگاه تبادل افکار و اعزام دانشجو و رهبران سازمانهای غیردولتی به آمریکاست که «باقی اف» نخست وزیر جدید قرقیزستان نیز از جمله این افراد میباشد که پس از انقلاب پیش آمده به دنبال فرار «آقایف» به راس هرم قدرت این کشور میرسد.
«عسگر آقایف» پس از برکناری از ریاست جمهوری، در گفتوگویی سفیر آمریکا را متهم کرد که نقشه جنبش ضددولتی در این کشور را تدوین کرده بود. وی گفت: «مسلما سازمانهای بینالمللی که خواستار صدور فرایندهای دموکراتیک به قرقیزستان بودند در زمینه برگزاری این انقلاب با جد و جهد از نیروهای مخالف حمایت کردند. ولی باید بگویم که دقیقا یک هفته قبل از وقوع این حوادث، در شبکه جهانی اینترنت نقشه این انقلاب منتشر شده بود و این نقشه را «استفان یانگ»، سفیر ایالات متحده آمریکا در بیشکک تدوین کرده است. من متاسفانه در این مورد هیچ توضیح شفاهی یا نوشتاری از سفارت آمریکا دریافت نکردم و این انقلاب متاسفانه دقیقا بنا به همان نقشه آقای «یانگ» صورت گرفت.»
به نظر میرسد تحولات اخیر نشان دهنده تحولاتی از این دست در سایر جمهوریهای بازمانده شوروی باشد. از جمله کشورهایی که اخیرا در خبرها به شدت مورد توجه قرار گرفت، بلاروس میباشد که پس از انتخاب مجدد «الکساندر لوکاشنکو» با 83% آرا، مخالفین وی انتخابات را مخدوش اعلام کردند و از تقلب در آن سخن گفتند و این امر به اعتراضاتی منجر شد که با دخالت نیروهای پلیسی و امنیتی مواجه شد، به ویژه در تجمع میدان اکتبر پایتخت این کشور منجر به دستگیری عدهای از معترضین و مجروح شدن عدهای دیگر شد.
در برخوردهای بعدی عملا «لوکاشنکو» هدایت جریان را به دست گرفت و بحران را کنترل و نتیجهای شبیه آنچه در کشورهای دیگر رخ داده بود به دست نیامد. اما این بدان معنی نیست که دیگر رنگین کمان انقلاب در آسمان این کشور دیده نشود.
باید اذعان داشت که بحرانهایی که در این منطقه روی داده است میتواند عامل مهمی برای حضور بیشتر آمریکا در منطقه تحت نفوذ سنتی روسیه باشد، اما اینکه آیا به واقع حضور نیروهای آمریکایی ضریب امنیتی این کشورها را افزایش خواهد داد، موضوعی است که داوری درست درباره آن نیازمند گذشت زمان است، و از آنجایی که حضور ایالات متحده در کشورهای شوروی سابق تنها به منظور نفوذ بر منافع روسیه و محدود کردن آن نیست، و توجه ویژهای هم به قدرتهای همسایه این منطقه به ویژه آسیای مرکزی و قفقاز، نظیر چین و ایران دارد که مسلما با واکنش این رقیبان به صورتهای مختلف مواجه شده و خواهد شد. در نهایت از آنجایی که در بیشتر کشورهای این منطقه مخالفان، همواره دولتهای کشور خود را به دست بردن در آرای انتخاباتی و رعایت نکردن معیارهای دموکراتیک متهم میکنند و از طرفی ایالات متحده آمریکا مصرانه و مجدانه تلاش در کنترل هر چه بیشتر مناطق تحت نفوذ سنتی روسیه دارد، بنابراین همواره آتشی در زیر خاکستر جهت شعلهور شدن وجود دارد. نتیجه آنکه، آنچه که در کشورهای مورد بحث به وقوع پیوسته میتواند در آذربایجان، ترکمنستان و دیگر کشورهای منطقه چه بسا مجددا در بلاروس و این بار پیروزمندانه موجب تحولات شگرفی شود. اما هرگز باعث دموکراتیزه شدن این جوامع نمیشود مگر با نهاد سازیهایی که موجب بسط جامعه مدنی شوند، و این نیز حاصل نمیشود مگر آنکه فرهنگ سنتی رقابت ستیز به فرهنگ مشارکت فعالانه مدرن تبدیل شده و تربیت جوامع به سود مدرنیته متحول شود.
منابع در دفتر روزنامه موجود میباشد.