روحالله نصرتی
بیش از پنج سده از آغاز دوره روشنگری در مغرب زمین و صد سال از جنبش مشروطه ایران را پشت سر گذاشتهایم.
اولی پس از دوران متمادی سکون وابسته مخالفتهایی در خفا با وضع موجود، بالاخره در حوزههای مختلف سربرآورد و ریشههای دومی را تا تاملات عباس میرزا در علل ناکامیهای زنجیرهوار ارتش ایران در برابر روسها، نسبت میدهند.
هر چند اختلاف زمانی بین این دو دوره به چهارصد سال میرسد و با توجه به اختلاف زمانی، مکانی و ماهوی نهفته در آنها، شاید به تسامح بتوان نام هر دو را جنبش روشنگری نهاد که پایه و اساس آنها بر محور «عقلانیت» پی ریخته شده است. اما تشابه اسمی در جنبشهای دو سوی عالم، اصلا به معنای تشابه در دیگر حوزهها نیست به ویژه در حوزه فناوری که مبنای قدرت اقتصادی و نظامی کشورها تلقی میشود و دقیقا از همین دریچه نیز پس از اصطحکاک بسیار در طول زمان گذشته با غرب، حساسترین بخش تقابل شرق و غرب عالم- یا دست کم تقابل نمایندهای از شرق و کلیت غرب- رسیدهایم.
«بحران هستهای» به چالشی بزرگ برای ایران در برابر غرب تبدیل شده است. در این تقابل آن سوی میدان انبوهی از کشورهای متعلق به دنیای توسعه یافته صف کشیدهاند که در شماتت ایران از هم پیشی میگیرند و با تکیه بر توان سیاسی، اقتصادی و نظامی خویش که حاصل چهارصد سال بیداری پیش دستانه نسبت به ماست، با غرور و بیاعتنا به حیثیت طرف مقابل او را نصیحت و تهدید میکنند. در این سو اما وضعیت پیچیده به نظر میرسد. در حالی که به ظاهر همه نیروهای سیاسی از تکنولوژی مدرن هستهای حمایت میکنند و منافع ملی لااقل در زبان اولویت آنهاست اما احساس گروهها متفاوت است. ترکیبی از نگرانی، خشم، صلابت، شعارزدگی، عمل گرایی و اطلاع رسانی نه چندان شفاف، فضایی بغرنج به کلیت مساله بخشیده است که مثل تمامی حوادث ایران، ترکیب این عناصر متناقض پیش بینی آینده را بسیار دشوار میسازد. فیالمثل انسان متحیر میماند که زبان بسیار ساده و نزدیک به محاوره رئیس جمهور را که نشانههایی از غرور تحقیر شده ملی در آن به چشم میخورد که سعی در احساس روحیه مستقل ایرانی دارد. به عنوان حقیقت بپذیرد یا اظهارات فعالانی را که به شدت نگران تبعات سخنان این چنینی هستند و سابقه طولانی حضور آنان در متن جریانات کشور به سخنانشان اعتبار میبخشد یا کارشناسان حوزه سیاست و روابط بینالملل و اصولا هر کسی که تفننی هم که شده تاریخ قرن بیستم را تورقی کرده است.
در این بین، مردم کمابیش به این نتیجه رسیدهاند که حق با ماست و باید در مقابل زور بایستیم. اما بازی سیاست در یکی از زیر مجموعههای خود به نام دیپلماسی بسیار پیچیدهتر از آن چیزی است که در افواه ورد زبانهاست.
همپای رشد سریع و حیرتانگیز دانش و به تبع آن تکنولوژی، علوم دیگر نظیر «سیاستورزی» نیز که از شاخههای علوم انسانی است (و یادمان باشد در کشور ما به شدت مغفول مانده است) توسعه یافته و همچون دیگر حوزههای علم، در کنار دستاوردهای خود، پیچیدگیهایی بیش از قبل یافته است یعنی همچنانکه استفاده عالمانه و شناخت جزئیات آن، بسیار پرفایده است، بیخبری از دنیای سیاست- و در اینجا دیپلماسی میتواند خسارات جبرانناپذیری بر پیکره یک دولت ملت وارد سازد.
در بحران جاری بین ایران و غرب، وظیفه رویارویی در این بخش حساس، بنا بر عرف بر دیپلماتهای کارکشته طرفین قرار گرفته است هر چند در این سو حرف و حدیث بسیار است تا جایی که یک بار دست به تغییرات کلی در تیم دیپلماتهای جمهوری اسلامی زدهایم. تیم قبلی به نظر، شناخته شدهتر میرسید، ترکیبی از دیپلماتهای با تجربه و دنیا دیده که البته از سوی همفکران تیم جدید به احتیاط کاری بیش از حد و اصطلاحا «وادادگی» متهم شدند که با روی کار آمدن افراد جدید، این احتیاط از بین رفته و جای خود را به نوعی صراحت لهجه داده است. مقایسه بین دو گروه و برشمردن قوت و ضعفها- به گونهای که به زعم طرفین جانبدارانه به نظر رسد- در این شرایط حساس، درست نیست و از سوی دیگر، چارهای نیست جز اینکه به تیم دیپلماسی اعتماد کامل داشته باشیم چه در غیر این صورت از چاله درآمده و در چاه سقوط خواهیم کرد. زیرا با اتخاذ سیاستهای دولت جدید و نادیده گرفته شدن عمدی یا سهوی برخی نیروهای صاحب فکر و خلاق و نیز نالایق و بیاعتبار فرض کردن کادر جدید از سوی منتقدان و در نتیجه محروم ماندن از هر دو گروه، مثل این میماند که در میدان نبرد، به بهانه نداشتن سلاح موثر و ناکارآمدی سلاح خود، آن را به کناری نهاده و گردن خود را در برابر سلاح آخته دشمن، سپر قرار دهیم!
خوشبختانه ضرورت پشتیبانی از نمایندگان دیپلماسی در سطح بینالمللی را همه درک میکنند بنابراین در شرایط موجود نباید از اختلاف سخنی گفت. از سوی دیگر، نیک میدانیم که دیپلماتها علاوه بر زبان چربی که خاص آنهاست، محتاج ابزار دیگری نیز، در تعاملات خود هستند و تا ابد نمیتوانند صرفا به مهارت کلامی اکتفا کنند، چون به تدریج کلام بدون پشتوانه، اعتبار خود را از دست خواهد داد. آنان، همانگونه که به ظرافت، رسمی و مودب سخن میگویند گاه ناچارند همان زبان به ظاهر مودبانه، تلنگری بر حریف بزنند و قدرتی نشان دهند. تیم کشورمان البته نمیتواند به قدرت موشکهای راهبردی یا بمبافکنهای استراتژیک ایران تکیه کند و از طرفی در شرایط حاضر، از نظر آنان، نفت و گاز یعنی سلاح بینالمللی و بسیار موثر ما، هنوز این صلاحیت را نیافتهاند که وارد معرکه شوند؛ وانگهی، ورود احتمالی آنها نیز با تردیدهایی روبروست. حال اگر آنان را با دستان خالی به وین، پاریس یا مسکو راهی کنیم، نباید آدمهای پرتوقعی باشیم و به محض پیاده شدن جواد وعیدی از پلکان هواپیما، منتظر دستان پر او باشیم زیرا سرباز بیزره و شمشیر و کلاه خود، کاری از پیش نخواهد برد.
اما به راستی، سلاح واقعی ما چیست؟ و چرا تاکنون به صورتی شایسته نتوانستهایم از آن بهره بگیریم؟
عدهای از صاحب نظران حوزه تاریخ که بیشتر مطالعات خود را بر تاریخ معاصر ایران متمرکز کردهاند، نظریه «توازن نیروهای موثر» یا «موازنه نیروهای سهگانه» را مطرح میکنند. از نگاه این عده، سه نیروی عمده در تحولات ایران نقش بازی میکنند. شرایط ایدهآل، زمانی رخ میدهد که، موازنهای به سود هر سه نیرو که طرز عمدهای را متوجه هیچ یک از طرفین نکند برقرار باشد که شاید به زبان امروزین لفظ برد- برد را برای همه در نظر گرفت اما شرایط برد- باخت زمانی پیش میآید که دو نیرو علیه نیروی سوم متحد شوند و هرگاه چنین اتفاقی رخ داده است، نیروی سوم یا به کلی از صحنه خارج شده و یا وادار به عقبنشینی گشته است. این سه نیرو عبارتند از: 1- نیروی ملی یا مردمی که افکار عمومی در حال حاضر نمایندگی این نیرو را بر عهده دارد که ترکیبی از طبقات مختلف مردم، روشنفکران، نخبگان، سیاستورزان به دور از قدرت، سازمانهای غیردولتی و ... است. مجموعه این نیرو همان طور که در صورت ایجاد رابطه درست مولفهها در درون خود و حفظ پویایی و تحرک لازم، میتواند یک نیروی مترقی، یکپارچه و محق جلوه دارد، در شرایطی نیز میتواند سخت دچار تشتت اجتماعی و عقبماندگی فکری و فرهنگی باشد چنانکه دچار اشتباهاتی نیز بشود.
2- نیروی حکومتی که مجموعه حاکمیت یا دولت به معنای عام کلمه را شامل میشود و همچنان که میتواند نیرویی دموکرات، حافظ منافع ملی و متکی به آرای عمومی باشد، به شدت به خودکامگی اعتیاد دارد و به دلیل سابقه طولانی استبداد در ایران، به محض رها شدن عنان، متمایل به تمامیت خواهی است.
3- نیروی خارجی که «استعمار خارجی» نام دارد- به دلیل نقش همواره منفی خود در روند تحولات ایران و از جنگ دوم جهانی به این سو میتوان نام «استثمار خارجی» را بر آن نهاد. این نیرو نیز در شرایط ایدهآل میتواند از نیرویی برای «استعمار» یا «استثمار» تبدیل به یک شریک تجاری متحد خارجی در روند توسعه کشور باشد. این نیروهای سهگانه از جامعیت لازم برخوردارند و هر عامل تاثیرگذار دیگر در روند تحولات ایران را میتوان در بطن این سه جستوجو کرد.
متاسفانه هیچ گاه در طول تاریخ معاصر موازنهای بین آنان برقرار نبوده و شاهد بازی برد- باخت بودهایم به عنوان نمونه، در جنبش مشروطه با طغیان نیروی مردم علیه استبداد داخلی، زمانی محمدعلی شاه شکست را پذیرفت که دول استعمارگر خارجی- روسیه و انگلیس- حمایت خود را از او قطع کردند یا آنگونه که تصور میکرد به یاریاش نشتافتند و این چراغ سبزی بود برای نیروهای مردمی تا پس از حذف فیزیکی شاه از اریکه قدرت، این بار حضور غیرمستقیم او و مستمری سالیانهاش را نیز قطع کنند. در دو کودتای اسفند 1299 و مرداد 1332 نیز این اتحاد استعمار خارجی با استبداد داخلی بود که به ضرر نیروی مردمی عمل کرد. در شرایط فعلی یعنی دعوای هستهای، حداقل تا زمان حاضر موازنهای بین این نیروها برقرار نشده است. بنابراین هر یک از نیروها سعی در اتحاد با دیگری علیه سومی دارد. دو نیروی متخاصم این بار استثمار خارجی و نیروی حکومتی داخلی هستند. استثمار خارجی- آمریکا متحدانش- حساب دولت و ملت ایران را از هم جدا میکنند تا از این طریق نیروی مردمی را به سمت خود کشیده و موازنه قدرت به نفع آنان رقم بخورد و از سوی دیگر، در داخل، حاکمیت به شدت در تلاش است تا با مقایسه ملی شدن صنعت نفت- یک حرکت مردمی پرشور کنار یک دولت ملی- باعث دستیابی به فناوری هستهای و نوعی وجهه ملی و حیثیتی بخشیدن به مساله، آن را از یک دعوای بین دول، تبدیل به دغدغه ملی کند تا در این صورت نیروی مردمی در ادغام با نیروی حکومت، استثمار خارجی را ناکام گذارد به نظر میرسد در همراهی مردم یا لااقل در همرایی مردم با دولت، تردیدی وجود ندارد و این جمهوری اسلامی است که موفق به کسب حمایت مردمی از برنامههایش شده است اما طرف مقابل به این برآیند رسیده است که این همراهی- که کلیه موفقیت دولت ایران میتواند باشد- لرزان و مقطعی است.
به همین دلیل است که با وجود آگاهی از موضع مردم ایران بسیار مصمم پرونده هستهای ایران را به شورای امنیت کشانید و در اعمال تحریمهایی که به گفته خودشان «هدفمند» خواهد بود. لحظهای تردید به خود راه نخواهند داد، تحریمهایی- که به زعم آنان- مستقیما بر زندگی مردم ایران تاثیر میگذارد و همان است که میزان واقعی بودن حمایت مردم به محک آزمون گذاشته خواهد شد. حال که در این نقطه مقابل خطرناک قرار گرفتهایم، این هنر ظریف سیاست، تدبیر و توان اقناعی دولت مردان است که خود را در برابر دو وظیفه خطیر، مسوول میبیند از طرفی پاسخ مناسب، سنجیده، عاقلانه و به دور از ماجراجویی و حواله ندادن نتیجه به شانس و اقبال و یا عباراتی نظیر «توکل بر خدا» که به رغم ظاهر موجه خود، به معنای بیمسوولیتی است زیرا خداوند به هیچ انسان مسوولیت گریزی قول کمک نداده است- و از سوی دیگر برخورد صادقانه با مردم تا این حمایت داخلی از هم نگسلد. البته این وظیفه دشواری است که دولت به تنهایی و با اتکای صرف به نیروهای مورد وثوق خود شاید نتواند از عهده آن برآید. در حال حاضر نیاز به اجماع بین نخبگان و سیاستمداران شدیدا احساس میشود که برخوردی کاملا «مسوولانه» با پرونده هستهای شکل گیرد زیرا قدمهای خطا، عواقب ملی و بینالمللی را در پی خواهد داشت.
اما جای یک نگرانی همچنان وجود دارد. نگرانی بزرگی که توام با این پرسش است؛ آیا اجماعی بین نخبگان و سیاستمدارانی که سکان هدایت کشور را بر عهده دارند، وجود دارد؟ آیا حاکمیت و اگر دقیقتر بگوییم، دولت جدید ارتباط تعریف شدهای با روشنفکران و نخبگانی که خوراک فکری او را برای اجرا فراهم خواهند کرد، به همان میزان ارتباط با تودههای مردم دارد؟ دولت جدید خیلی راحت خود را بین توده مردم رسانیده و اعتماد آنان را جلب کرده است، اما آیا اینانی که مخاطب رئیس دولتاند همه مردم ایران هستند؟ آیا غفلت بزرگی در حال انجام نیست؟ ... باید صادقانه نگران بود تا مبادا دولت که در استراتژی کلان یعنی همراه کردن مردم با خود درست تشخیص داده و میداند که به دنبال چیست در تاکتیکها دچار خطا شود و بین مردم دست به خطکشی بزند. خود را بدل از نخبگان و فرهیختگان بگیرد و «مردم» را به همان میزان آرای خود فروکاهد و نقش باقی را بیتاثیر بپندارد.
یادمان باشد استثمار خارجی در کمین همین خبطهاست.