تاریخ انتشار : ۰۲ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۳:۰۶  ، 
کد خبر : ۸۱۷۲۴

ما کجا؟ چین کجا؟


محمد قوچانی
سفر به چین براى محمود احمدى‌نژاد چندان دشوار نیست. چه رئیس جمهورى اسلامى ایران به نان و پنیر خوردن عادت دارد و مجبور نیست همچون دیگر ایرانیان راهى چین از هراس خوردن خوراک موش و میمون چینى، گرسنگى پیشه سازد. قناعتى که از عهده کمتر مسافرى برمى آید. با این اوصاف این پرسش پیش روى ماست که نسبت ما و چین چیست؟ غذاى هر ملتى گویاى اخلاق آن ملت است و اخلاق هر ملت فرهنگ و لاجرم حکومت آن ملت را مى سازد. آیا مى توان از تفاوت و شباهت غذاها به تفاوت و شباهت ملت ها و دولت ها پى برد؟
چین در فرهنگ ایرانى نماد «بعد مسافت» است. گفته اند و به قول پیامبر گفته اند که «علم را بیاموزید ولو در چین باشد.» یعنى دورترین جایى که براى انسان مسلمان ایرانى براى علم آموزى متصور است، چین است. مسافت ها را نیز با چین و «ماچین» نشان داده اند. چین مرز جهان اسلامى و ایرانى با جهان هاى دیگر است و پس از چین هرچه وجود دارد «ماچین» است. هنرمند رویایى ایرانیان که در شعر حافظ به تصویر کشیده شده «صورت گر چین» است؛ نقاشان چیره دستى در اقصاى غور که در هنرمندى مثال ندارند.
از علم و هنر که عبور کنیم در جهان واقع نیز چین براى ایران نماد «بعد مسافت» است. گذشته از راه هاى طولانى بیابانى و کوهستانى که سفر ایرانیان به چین را سخت مى ساخت، در جهان جدید حتى با اختراع هواپیما نیز سفر به چین طولانى تر از سفر به اروپا است. در این سفر نه فقط فاصله جغرافیایى بلکه گردش و چرخش کره زمین از شرق به غرب راه کسانى را که مى خواهند از ایران (غرب) به چین (شرق) سفر کنند دشوار مى سازد و تغییر ساعت ها سبب مى شود آنگاه که از سپیده دم خود به چین سفر مى کنیم دریابیم که همچنان در سپیده دم آنها به سر مى بریم. گویى راهى را نپیموده ایم. گویى سفر به چین با جغرافیا، با خلقت و با طبیعت سر ناسازگارى دارد.
آنگاه چون از آسمان بر زمین مى نشینیم این ناسازگارى را بهتر احساس مى کنیم: جمعیت چین یک چهارم جهان است. ربعى از ساعت و سامان جهان که با دیگر نقاط جهان تفاوتى ذاتى دارد. نه فقط رنگ پوست و قطر چشم که خلق و خوى چینى دگر است. جز اقلیتى از این جهان فشرده در خاک چین که در ایالت سین کیانگ موحد شده اند، چینى ها هرگز پیرو ادیان ابراهیمى نشدند. نه فقط کمونیست ها دین را از چین زدودند بلکه در تاریخ طولانى چین از امپراتورى هاى باستان تا جمهورى هاى مدرن، چینى ها بیشتر پیرو اسطوره و افسانه بشرى بودند تا دین و آئین الهى. از کنفوسیوس تا مائو با وجود همه دشمنى ها راه چندان طولانى نیست.
به همین دلیل است که حتى کمونیسم در روایت چینى خود به چنان فاجعه اى تبدیل شد که روح مارکس و لنین را در گور لرزاند. اگر لنین با خلق تئورى «حزب پشتاز» لنینیسم را به مارکسیسم سنجاق کرد، مائو با برجسته کردن نقش دهقانان در برابر کارگران «مائوئیسم» را به لنینیسم سنجاق کرد و معجونى خلق کرد که نسبتى با مارکسیسم مدرن نداشت. «انقلاب فرهنگى» مائو احیاى اندیشه ضد مدرن در قالبى به ظاهر مدرن بود. اگر مدرنیته براساس «فردیت» بنا شده، مائو در انقلاب فرهنگى فردیت را خرد و نابود کرد و آن را در برابر هیولایى به نام «جامعه» بى حیثیت ساخت. در جهان بینى مائویى، انسان موجود گناهکارى بود که تنها با انحلال خود در جامعه مى توانست پاکیزه شود.
گاردهاى سرخ مائو تنها فرزندان پنج طبقه (کارگر، دهقان، عضو ارتش سرخ، عضو حزب و شهداى کمونیسم) را پاکیزه مى دانستند و فرزندان زمینداران، دهقانان ثروتمند، ضد انقلابیان و راست گرایان را کثیف و آلوده مى شمردند. خون گروه اول انقلابى و خون گروه دوم آلوده قلمداد مى شد.
حتى اشیایى مانند گلدان هاى سنتى مصادره مى شدند و اشیاى انقلابى نظیر تصاویر مائو جایگزین مى شدند. انسان ها به اعتراف فراخوانده مى شدند و هرکس موظف بود به نام «انتقاد از خود» حوزه خصوصى اش را فاش کند.
روشنفکران و سیاستمداران حرفه اى با کلاه بوقى تحقیر مى شدند و جوانان و تازه به دوران رسیده ها جانشین پیران و ریش سفیدها مى شدند. همه همرزمان مائو برکنار یا تحقیر شدند تا تنها صدر مائو بر اریکه قدرت بماند. اما این فاجعه انسانى دیرى نپائید. اول از همه خود مائو گارد هاى سرخ را منحل کرد و سپس وارثان مائو به مائوزدایى پرداختند. چین در راه رشد سرمایه دارى قرار گرفت و با به قدرت رسیدن افرادى مانند دنگ شیائوپینگ از مائوئیسم چیزى باقى نماند. سرمایه داران وارد حزب کمونیست چین شدند، یقه هاى مائویى از مد افتاد و کت و کراوات به لباس رهبران چین تبدیل شد.
گرچه رهبران چین در قیام میدان تیان آن من با سرکوب جنبش دانشجویى به ایالات متحده آمریکا نشان دادند که مانند میخائیل گورباچف ناشى نیستند اما حکومت چین در پذیرش قواعد سرمایه دارى و بورژوازى از خود اشتیاق و استعداد بسیار نشان داد. اولین گردش به راست اتفاقاً در زمان حکومت مائو رخ داده بود. وقتى که ریچارد نیکسون و هنرى کیسینجر از جمهورى خلق چین دیدار کردند و مائو به دیدار آنان رفت. این اتفاق درست در ایامى بود که روشنفکران ساده لوح جهان از جنایت جهان سرمایه دارى و خیانت اتحاد شوروى به جمهورى خلق چین پناه آورده بودند. اما چینى ها همواره نشان داده اند که عمل گراتر از آن هستند که نشان مى دهند. مائو گفته بود براى درست کردن املت به جاى نظریه پردازى کافى است دو تخم مرغ را به هم بزنید و بشکنید و دنگ شیائوپینگ افزوده بود مهم نیست که گربه سیاه است یا سفید، مهم آن است که گربه بتواند موش بگیرد.
رهبران چین در سال هاى بعد سعى کردند به روشنفکران ساده لوح جهان بیاموزند که آنها فقط معلم یک میلیارد مردم خود هستند. در شرایطى که ژان پل سارتر در خیابان هاى پاریس روزنامه هاى مائوئیستى مى فروخت، گروهى از مائوئیست هاى ایرانى (بقایاى سازمان انقلابى حزب توده) در چین درس مائوئیسم را مى آموختند در حالى که به گفته یکى از همان مائوئیست ها: «استادان چینى همواره پیش از آغاز درس ها مى گفتند رفقا، این تجربه انقلاب چین است. نباید کپیه بردارى کنید. رفیق مائوتسه دون توانسته است با توجه به شرایط چین به این مسائل برسد. شما باید شرایط ویژه کشور خودتان را تشخیص دهید.» اما دانشجوى ایرانى معتقد بود: «ما مى گفتیم تعارف و شکسته نفسى مى کنند.» (ایرج کشکولى، ص 34)
چینى ها اما تعارف نداشتند. آنان حتى از آموزش به کادرهاى مجاهدین خلق ابا کردند و با وجود آنکه اخلاق مائوئیستى در تار و پود گروه چپ گرا رخنه کرده بود با حکومت هاى قبل و بعد از انقلاب اسلامى همکارى نزدیکى داشتند: چینى ها برخلاف روس ها که سرنوشت خود را به بلوک شرق پیوند زده بودند مارکسیسم را با ناسیونالیسم چینى آمیختند و با جدا ساختن مسائل خویش از مسائل جهان کمونیست به حیات خود ادامه دادند. اگر شهر ممنوعه در پکن نماد چین کهنه است شانگهاى با گشودن آغوش به روى سرمایه دارى به نماد چین مدرن تبدیل شد بدون آنکه ذره اى از اقتدارگرایى دولت چین کاسته شود. پوستین وارونه اى که چین امروز از سوسیالیسم بازار بر تن کرده بار دیگر ثابت مى کند چینى ها هرگز آموزگاران خوبى براى جهان نبوده اند.
گرچه افراد عقب مانده اى مانند مسعود رجوى هنوز در توهم مائوئیسم به سر مى برند اما سیاستمداران باهوشى مانند جلال طالبانى وجود دارند که روزى «خود را مدافع اندیشه مائوتسه دون مى دانست... در چادرش عکس هاى لنین و مائو و کتاب هاى مارکسیستى وجود داشت» (ایرج کشکولى، ص 124) و امروز رئیس جمهورى کشورى است که توسط ارتش متجاوز ایالات متحده آمریکا اشغال شده است.
بار دیگر از زمین به آسمان بازگردیم. همین تفاوت جهان بینى چینى و جهان واقع است که سبب شده فیلسوفان و روشنفکران جدید در توفیق چین یا دست کم توفیق پیروى از چین و تبدیل شدن آن به یک الگوى جهانى تردید کنند. تاریخ چین، تاریخ اجتماعى است. در چین هویت فردى یا وجود ندارد یا به شدت سرکوب شده است. اگر جان استوارت میل به چین سفر کرده بود شاید در جهانشمولى این داورى قطعى خود تردید مى کرد که «آدمیان مثل گوسفندان نیستند حتى همه گوسفندان هم شبیه هم نیستند.» (رساله آزادى، 271) به همین دلیل است که چینى ها بى توجه به اخلاق ابراهیمى و توحیدى و لیبرالى از تکنولوژى شبیه سازى انسان استقبال مى کنند اما راست گرایان مسیحى و آمریکایى (مانند فرانسیس فوکویاما) با شبیه سازى مخالفند. انسان از نگاه حاکمان چین یک سازه، یک تولید است اما در جهان بینى ابراهیمى و لیبرالى انسان هویتى سازنده و مولد دارد. در چین مفهومى به نام علوم انسانى وجود ندارد. چینى ها سخنوران زبردست و شیرین سخن بسیار داشته اند اما فلسفه (به معناى یونانى) و حکمت (به معناى اسلامى) از تاریخ چین غایب است.
متون حکمى چین گزیده گویى هاى کنفوسیوسى است که مائو نیز به تقلید از آن کتابچه هاى سرخ منتشر مى کرد. چینى ها دانشمندان، مخترعان، مهندسان و نظامیانى بزرگ داشته اند. شاید فضل تقدم اختراع دستگاه چاپ و توپ و باروت با آنان باشد اما فیلسوفان، جامعه شناسان، اقتصاددانان، سیاست دانان و حقوق دانان برجسته اى نداشته اند. معنى این حرف این نیست که چینیان مردمى بى خرد بوده اند که خرد محدود در فلسفه و حکمت و علم انسانى نیست. مقصود این است که جهانى که ما مى شناسیم و در آن زندگى مى کنیم از خاورمیانه (آسیاى غربى و شمال آفریقا) تا اروپا و آمریکا جهانى یکسره متفاوت از شرق دور است. کار بدانجا رسیده که برخى متفکران مفهوم شرق را فقط شامل چین و ژاپن و کره دانسته اند و ایران و اعراب را اگر نه غربى که دست کم میان شرق و غرب خوانده اند. به همین دلیل است که حتى در رده بندى هاى ادارى و مطبوعاتى هنگامى که از شرق سخن گفته مى شود مقصود خاورمیانه نیست.
استبدادى که هزاران سال تاریخ چین را درنوردیده است از عصر امپراتورانى که خدایگان زمین خوانده مى شدند تا عهد کمونیست هایى که ناخداهاى زمین نامیده مى شدند ریشه در فرهنگى دارد که سرشتى متفاوت از فرهنگ اروپا و خاورمیانه دارد. جامعه اى که از فلسفه و حکمت بى بهره باشد در پى چون و چرا، دلیل و برهان نیست. هیچ حاکمى در تاریخ ایران و اسلام جرات نکرده خود را خدا یا بى خدا بنامد و حداکثر خویش را ظل الله خوانده اند. مستبدترین پادشاهان ایران در برابر علماى دین خاضع و فروتن بودند چرا که جدایى نهادى دین و دولت در تاریخ ایران مانع از آن مى شد که پادشاهان ساسانى، صفوى یا قاجارى بتوانند مدعى الوهیت باشند. اما امپراتوران چین و ژاپن خویش را فرزند خدا یا حتى خدا مى خواندند. کار به جایى رسید که ملحدانى چون مائو نیز بر جاى خدا نشستند. فرزند یکى از مقامات عالى رتبه حزب کمونیست چین نوشته است: «جایگاه مائو بسیار بالا بود. اقتدارش بسیار زیاد بود.
او مثل یک خدا بود. با حرف هایش نمى شد مخالفت کرد. هر چه مى گفت درست بود در نتیجه وقتى او و دیگران مى گفتند پدر من مرتکب اشتباهاتى شده است من باور مى کردم.» و این ناخدایى است که از تاریخ ایران، چه در عهد کهن و چه در عهد مدرن، غایب است. حتى رضاخان نتوانست حکومتى توتالیتر برپا کند. این به معناى آن نیست که دیکتاتورهایى چون رضاخان تمایل به برقرارى حکومتى تمامیت خواهانه نداشتند بلکه دو نهاد فردیت و حکمت در تاریخ ایران مانع از یکدست شدن همه حکومت مى شد. ایرانى ها گرچه در تاریخ 2500سال پادشاهى تن به سلطنت مطلقه دادند اما روح خود را به استبداد نفروختند. اتفاقى که در انقلاب فرهنگى چین رخ داد و عامه مردم روح خود را به مائو فروختند و مصداق انسان ازخودبیگانه اى شدند که مارکس آن را نکوهش کرده بود. همین فردیت است که مانع از توسعه ایران به سبک چینى مى شود.
تولد بى‌دریغ انسان در چین (از هر چهارنفر انسان یک نفر چینى است) سبب مى شود آنها در مقام قطعات دستگاه ها و ماشین هاى بزرگى جلوه گر شوند که کالاهایى در تیراژ بالا و با کیفیت پایین تولید مى کنند. توفیق چین در بدنه بزرگ انسانى و فرماندهى واحد آن است اما ما ایرانى ها حتى در فروع دین مى توانیم از مراجع متعددى که پیش روى ما است یکى را براى تقلید انتخاب کنیم. ایران و چین اولین دولت هاى امپراتورى در جهان بودند با این تفاوت که در چین از آغاز تنها یک حکومت وجود داشت و در ایران هرگز تنها یک حکومت وجود ندارد. در چین پیامبر و پادشاه یکى است و در ایران حاکم و حکیم هر یک مقامى جداگانه به حساب مى آیند. چینى ها با ادغام دو دنیاى فانى و باقى، طبیعت و آخرت ماتریالیسم را حتى پیش از کمونیسم در اسطوره هاى چینى تجربه کرده اند اما ایرانى ها با تفکیک جهان فانى و جهان باقى حتى پیش از اسلام به توحید و معاد باور داشتند.
در جهان‌بینى چینى خدا مفهومى متجسد و مادى است که گاه در قامت امپراتور و گاه در قواره مائو فرود مى آید اما در جهان بینى ایرانى خدا مفهومى عالى و فرابشرى است که هرگز متجسد و بشرى نمى شود. این گونه است که خدایگان و ناخداهاى چینى مى توانند حکومت توتالیتر و توسعه آمرانه تاسیس کنند اما حاکمان و سیاستمداران ایرانى نمى توانند چنین کنند. چین براى ایران حداکثر اهرم فشارى علیه آمریکا است، اگر در عهد خود خیانت نکند و شرق براى ایران تنها تفرجگاهى است که مى تواند در مذاکرات ایران و غرب به کار چانه زنى هاى ما بیاید. از این منظر سفر محمود احمدى نژاد به چین تنها گوشه چشمى از سر خشم نشان دادن به آمریکا است.
چین و ایران نه در ایدئولوژى و نه در استراتژى نسبتى با هم ندارند. کسانى که به وجود خدا و آخرت باور نداشته باشند و همه چیز را در جهان طبیعت بجویند، در عالم سیاست نیز به اصول ازپیش تعیین شده اى باور نخواهند داشت. همان گونه که چینى ها از ادعاى رهبرى جهان سوم به هم آغوشى با جهان غرب روى آوردند و از رهبرى سوسیالیسم، خود به امپریالیسمى جدید بدل شده اند. شرق آسیا براى ما فضاى تنفسى است اما فضاى حیاتى ایران در همین جهان میانه اى قرار دارد که آن را خاورمیانه مى خوانیم. میز مذاکره ما با غرب نه در شانگهاى که در بین النهرین قرار دارد. همان جایى که فضاى مشترک شرق و غرب در روییدن فلسفه و حکمت و علوم انسانى و آداب حکمرانى و سیاست مدرن بوده است. همان جایى که فلسفه یونانى متولد شد، حکمت اسلامى واسطه انتقال آن به جهان مدرن شد و فلسفه مدرن پدید آمد. حتى زمانى که امواج مدرنیته از غرب به شرق رسید خاورمیانه به دلیل فرهنگ خود زودتر از خاور دور پذیراى تجدد شد و تجددى که در شرق دور پا گرفت (فاشیسم در ژاپن و کمونیسم در چین) بیشتر با الگوهاى جمع گرایانه مدرنیته سازگار بود تا مدل هاى فردگرایانه آن.
هنوز در خاورمیانه (ایران و ترکیه) دموکراسى ملموس تر است تا در خاور دور که حتى در کره جنوبى لیبرالیسم اقتدارگرایانه سبب ساز توسعه شد یا کره شمالى که ارتجاع را با سوسیالیسم پیوند زده است. تا بدانجا که جمهورى اسلامى ایران گرچه نظام چندحزبى یا حزبى ندارد اما مانند چین از نظام تک حزبى هم رنج نمى برد و مطبوعات و احزاب آن یکسره حکومتى نیستند.
این گونه است که مى توان رابطه میان سفره و سیاست را فهمید.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات