اسدالله افشار
همانطور که احترام به حقوق طبیعی و اجتماعی جوامع بشری موجب همکاری و حسن تفاهم است و اعضاء جوامع انسانی را با هم مرتبط میکند، تجاوز به حقوق و حدود آنان نیز موجب اختلاف و پراکندگی است که در جامعه بینالملل جنگ و ستیز به بار میآورد. علل و عوامل متعددی میتواند در اجتماع انسانها اثر بگذارد و برخلاف حق و فضیلت آنان را وادارد که به شخصیت دیگران بیاحترامی و اهانت کنند.
به حقوق و حدودشان تجاوز نمایند، و باعث بینظمی و اختلال بینالمللی گردند. یکی از آن عوامل که بدون مبالغه میشود گفت: از علل مهم این موضوع است، قدرت طلبی و ریاست خواهی است. بخشی از مشاجرات و ناسازگاریهایی که در جامعه بینالملل بروز نموده و گاهی مفاسد سنگین ببار آورده، از برتری جویی و تفوق طلبی سردمداران و حکمرانان خودخواه سرچشمه گرفته است. غریزه قدرت طلبی و برتری جویی یکی از غرائز نیرومندی است که در نهاد آدمیان آفریده شده است. به نظر بعضی از دانشمندان، این غریزه، بزرگترین محرک بشر در فعالیتهای اجتماعی است و قدرتش از سایر غرائز انسان بیشتر است. غریزه قدرتطلبی از دوران کودکی فعالیت خود را آغاز میکند و تا روزگار پیری و پایان عمر همچنان در ضمیر آدمی فروزان و مشتعل باقی میماند. افراد بشر از نظر کشش روحی و تمایلات نفسانی با یکدیگر متفاوتند، به همین دلیل هر فردی به طبع ابتدایی خود مائل است، غریزه قدرت طلبی خویش را از راهی که بیشتر با خواهشهای درونیش سازش دارد ارضاء نماید.
بعضی دوستدار ثروتند و غریزه قدرت خود را در جمع مال اقناع مینمایند، بعضی عاشق علمند و به وسیله فرا گرفتن دانش، خود را نیرومند میکنند، بعضی خواستار محبوبیت اجتماعی و نفوذ در افکار مردمند و از راه جاه طلبی به قدرت دست مییابند، و بعضی با ورزش و نیل به مقام قهرمانی، به خواهش قدرت طلبی خویش در جامعه تحقق میدهند، بعضی شیفته ریاست و فرمانروایی هستند و غریزه قدرت طلبی را در حکومت کردن بر این و آن پیاده میکنند. گرچه قدرت زمامدارن و صاحبان مقام در جوامع بشری یکسان نیست و قلمرو حکومت و فرمانروایی آنان از نظر کمیت و کیفیت با یکدیگر متفاوت است ولی در تمام موارد معیار اساسی ریاست و حکمرانی در هر درجه و مقامی که باشد یک چیز است و آن ارضاء غریزه قدرت طلبی و برتری جویی است.
غریزه قدرت طلبی مانند سایر غرایز، از معنویت به دور است، عدل و انصاف، فضیلت و اخلاق را درک نمیکند، ارضاء خود را میطلبد و در راه رسیدن به هدف حد و مرز نمیشناسد.
اگر این غریزه نیرومند آزاد باشد و آدمیان، بیقید و شرط از فرمانش اطاعت نمایند، جامعه به هرج و مرج کشیده میشود. اقویا به ضعفا زور میگویند و قدرتمندان بزرگ، قدرتهای کوچک را به ناحق درهم میشکنند و مردم در معرض تجاوز و تعدی و جرم و جنایت قرار میگیرند. در چنین شرائطی زندگی برای انسانها طاقت فرسا و جانکاه میشود و جوامع بشری به انواع مصائب بزرگ و آلام غیرقابل جبران دچار میگردند.
هدف اساسی از تشکیل حکومتها این بود که در جوامع بشری قدرتهای بزرگی بوجود آیند که حامی حق و عدالت و ناظر بر حسن اجراء قوانین و مقررات باشند، تا افراد خود سر و قدرت طلب نتوانند به مردم ضعیف زور بگویند و به حقوق آنان تجاوز نمایند. بدبختانه در دنیای معاصر صاحبان قدرتهای بزرگ، خود به بیماری تفوق طلبی و برتری جویی دچار شده و به ملل ضعیف جهان زور میگویند و از رهگذر زمینه تیره روزی و بدبختی انسانها در روی کره زمین فراهم آمده است.
در عصر ما از طرفی مبادی ایمانی و اخلاقی که عامل معنوی تعدیل غریزه قدرت است به ضعف و سستی گرائیده و فضیلت و تقوی عملا بدست فراموشی سپرده شده است و از طرف دیگر با پیشرفت صنعت و ماشین، ابزارهای تخریبی بسیار مدرن و نیرومند در اختیار قدرت طلبانی چون بوش، بلر و متحدانشان قرار گرفته و روز به روز خطر ویرانی جهان افرایش مییابد و موجبات نابود شدن انسانها فراهمتر میگردد. صاحب نظران اعتقاد دارند اگر این اوضاع و احوال در جهان پایدار بماند و این شرایط نومید کننده با توجه به مواضع بیان شده، سردمداران خود کامه دول غربی و اروپایی- همچنان ادامه پیدا کند به قیمت سقوط تمدن و نیستی بشر تمام خواهد شد.
راسل در صفحه 68 کتاب قدرت یادآور شده است، رئیس حکومتی که قدرت ماشینی عظیمی در اختیار دارد، چنانچه بدون مانع و ترمز بحال خود واگذاشته شود، خود را چون خدایی احساس خواهد نمود، البته نه خدای محبت بلکه خدای شقاوت.
بیپرده و صریح بگویم اگر در قرن گذشته، بشر خود را تسلیم شیطان میکرد تا اقتدار ساحرانهای بدست آورد، ولی در دنیای معاصر قدرتهای جادوئی را میتوان از علم و ماشین کسب نمود و در نتیجه، احساس شیطان بودن در نهاد بشر بسرعت نشو و نما میکند. در هر حال با وجود قدرتهای استکباری و حاکمان مستبدی چون بوش، بلر و... نمیتوان به سرانجام بشریت امیدی داشت، مگر آنکه مسئله قدرت در جهان کنونی حل شود، قدرتهای موجود تعدیل و توزیع گردند و به معنای واقعی انسانی شوند و به صورت قدرت معتدل، نه فقط در اختیار چند کشور خاص با رهبری رهبران مستبد و پیشوایان متعصب بلکه خدمت تمام بشریت درآیند. زیرا پیشرفت شگفتانگیز علوم و فنون در عصر حاضر این شرائط را که (یا باید همزیستی کامل برقرار باشد و یا همه با هم رهسپار دیار عدم گردند) اجتناب ناپذیر کرده است.
اصل و اساس مکتب نیچه:
در اواخر قرن 19 مردی به نام «نیچه» (1844-1900 م) که اسمش در ردیف حکماء غرب ثبت شده و شهرت جهانی دارد، نظریه خطرناکی را درباره قدرتطلبی به جهانیان عرضه کرد و به صورت یک تئوری فلسفی، انواع جرائم و جنایات را برای نیل به تفوق و برتری مجاز دانست و صاحبان قدرت را در تجاوزکاری و درنده خوئی، مورد حمایت و تشویق قرار داد. هم اکنون بوش وعده زیادی از صاحبان قدرت اروپایی تحت تاثیر سخنان «نیچه» هستند و عملا از نظریه او پیروی میکنند و برای شدتیابی به قدرت زیادتر، چپاول سرمایهای مادی و معنوی سایر کشورهای جهان و تثبیت سلطه جهانی خود با بهانههای واهی نقض حقوق بشر، مبارزه با تروریسم، اهدای آزادی و دموکراسی به مردم جهان، فشارهای غیرمعقول و خلاف بینالمللی بر کشورها جهت دست کشیدن از رسیدن به تکنولوژی صلحآمیز هستهای و حتی منع کردن دانشمندان و مراکز علمی از تحقیقات در این زمینه، بیپروا هر جنایتی را مرتکب میشوند و کمترین نگرانی و تاثیری از اعمال ضد انسانی خویش احساس نمیکنند؛ و بیشرمی را تا آنجا ادامه میدهند که رئیس جمهوری فرانسه ژاک شیراک- در جمع پرسنل یکی از زیر دریاییهای اتمی این کشور میگوید، علیه کشورهای حامی تروریسم باید از سلاح هستهای و بمب اتمی استفاده نمود!! آقای شیراک نیز نمادی از مکتب نیچه به شمار میآید و چون بوش و بلر اعتقادی به تعدیل قدرت در جهان ندارد و مبنا را بر اصالت قدرت تلقی و در راه رسیدن به آن، تمام صفات ناپسند و ضد انسانی مفید و موثر باشد، خوب و مستحسن شمرده و همه سجایای انسانی و فضائل آدمی را که سد راه نیرومندی و تفوق گردد، بد و نادرست میداند! «نیچه» مکتب فلسفی خود را بر مبنای اصالت قدرت و خودپرستی پایهگذاری کرده و اعتقاد دارد آنچه برای حصول این مقصود مساعد است، اگر چه قساوت و بیرحمی، مکر و فریب، و جنگ و جدل باشد، خوب است و آنچه مزاحم و مخالف این غرض است، اگرچه راستی و مهربانی و فضیلت و تقوی باشد بد است. از نگاه نیچه، خود را باید خواست و خود را باید پرستید و ضعیف و ناتوان را باید رها کرد تا از میان برود و درد کاسته شود و ناتوان را باید رها کرد تا از میان برود و درد کاسته شود و ناتوان بر دوش توانا بار نباشد و سنگ راهش نشود. براساس تئوری یاد شده فرد برتر آنست که نیرومند باشد و به نیرومندی زندگی کند و هوی و تمایلات خویش را برآورده سازد، خوش باشد و خود را خداوند بداند و هر مانعی که برای بزرگی در پیش بیاید از میان بردارد و از خطر نهراسد و از جنگ و جدال نترسد.
مکتب «نیچه» انسان را مانند حیوان میسازد، خودخواهی را که در ضمیر آدمی تقویت میکند و دگردوستی را سرکوب مینماید، به اصل تعاون و حمایت ناتوان پشت پا میزند، ضعفا را مایه درد و رنج میداند و میگوید آنان را باید ترک گفت تا از میان بروند. در این مکتب عدل و انصاف، حق و فضیلت، مکارم اخلاقی و سجایای معنوی، بشر دوستی و تعاون، و خلاصه هر قسم صفات انسانی و شرافت روحانی که سد راه قدرتیابی میشود به نظر نیچه بد و مردود شناخته شده و آدمی برای دست یافتن به توانایی و قدرت، حق دارد همه آنها را پایمال نماید.
سردمداران دول غربی و اروپایی در دو دهه گذشته و خاصه در یک دهه اخیر، حقیقتا ثابت کردند که با خلق حوادث شگفتانگیز در منطقه خاورمیانه، درس آموخته مکتب نیچه هستند و در تاسی از آموزههای واپسگرانه آن فیلسوف اروپایی نه اعتقادی به مذهب داشته و دارند، نه با مفاهیمی چون شفقت، مهربانی و غیرخواهی، عدالت و کرامت، برادری و برابری و مراعات حقوق دیگران آشنا و قرین هستند.این جماعت بی فرهنگ و بدون ریشه و هویت در جنگها و تجاوزات خود به کشورها، دست به خشونتهای ظالمانه و اعمال خود پرستانه قدرت طلبانه زده و برای تفوقیابی، به مردم بدبخت و بیپناه حمله میبرند، خون میریزند، آدم میکشند، آتش میزنند، ویران میسازند، به صغیر و کبیر به زن و مرد و انسان و حیوان، ترحم نمیکنند، به غارت و چپاول اموال و سرمایههای مادی و معنوی بالقوه و بالفعل کشورها مورد تجاوز میپردازند و آنگاه از اعمال وحشیانه خویش ابراز خشنودی و مسرت مینمایند!
رفتار درنده خویی این رهبران فاسد نتیجه عملی شدن نظریه زیان بار «نیچه» در جوامع بشری است و این دسته از سردمداران که افراد خویشتن پرست و ریاست طلب هستند با پذیرش تئوری فلسفه «نیچه» مجاز میباشند که برای ارضاء غریزه قدرت خود، مرتکب کارهای غیر انسانی شوند، و هر عمل ناروا و ظالمانه را انجام دهند، امنیت و آسایش از جهان رخت برمیبندد و خانه و کاشانه، کوی و برزن، قصبه و روستا، شهر و استان، و خلاصه تمام محیطهای کوچک و بزرگ و بزرگتر، گرفتار انواع بدبختی و سیه روزی میشوند و آتش فتنه و فساد، جنگ و ستیز، جرم و جنایت همه جا را فرا میگیرد.
قدرت طلبی و حب ریاست بوش و متحدان اروپایی او ناشی از تمایلات نیرومند و خطرناکی است که اگر از سوی خردمندان و عقلاء بین الملل مهار نشود و آزادیشان با معیار قانون و اخلاق محدود نگردد، میتواند فروغ عقل را تیره کند، شعله وجدان اخلاقی را خاموش نماید، ایمان را از صفحه دل بزداید، صفات انسانی را به دست فراموشی بسپارد، و جهان بشریت را به انواع گناهان آلوده سازد.
قدرت طلبان خودپسند برای آنکه برتری خویش را بر دگران تحمیل نمایند و به تمایل خود جامعه عمل بپوشاند، شخصیت و استقلال دیگران را نادیده میگیرند و باکارهای ناروای خود، مردم و کشورها را تحقیر میکنند و به حقوقشان تجاوز مینمایند. واضح است که چنین روشی کینه و دشمنی به بار میآورد و مردم کشورهای مورد اهانت را ناراحت و خشمگین میکند و آنها را مهیای آسیب رسانی و دفاع و انتقام جویی مینماید و در نتیجه جامعه بینالملل، کانون اختلاف و تضاد و صحنه جنگ و ستیز خواهد شد. امید که این غدههای سرطانی مخل نظم و امنیت بینالمللی با همت و وحدت جامعه جهانی، شرشان از سر مردم دنیا کوتاه و از حیض انتفاع ساقط گردند.