*برای ورود به بحث مایلم که نظر شما را پیرامون مؤلفههای بارز فضای سیاسی جامعهء آلمان در دههء 30 با روی کارآمدن رایش سوم و رشد سریع فاشیسم هیتلری بدانم. درست همان دورهای که مارتین هایدگر پس از انتشار اثر سترگ خود «هستی و زمان» به عنوان چهرهای شناخته شده در دنیای اندیشه مطرح و پس از مدتی به ریاست دانشگاه فرایبورگ منصوب شد.
**در فاصلهء سالهای 1919 تا سال 1933 که مصادف با به قدرت رسیدن حزب نازی است، آلمان و ملت آلمان درگیر مسایل بسیار وخیمی هستند. جنگ جهانی اول و عهدنامهء ورسای فشار مالی زیادی را بر ملت آلمان آورده است. تعداد بیکاران در آلمان افزایش یافته و آشفتگی و تضاد عقاید و جنگ احزاب به حدی رسیده است که بسیاری از جوانها ناامید شدهاند و اوضاع برای پذیرش یک دیکتاتور مساعد است. جمهوری وایمار شعارها و وعدههایی به ملت آلمان داده بود که آنها را عملی نکرد. سال 1933 حزب ناسیونال سوسیالیسم که معروف به حزب نازیسم است به رهبری آدولف هیتلر قدرت را به دست میگیرد. این حزب سه دوره در انتخابات طبق گزارشی که ردریگرز زافرانسکی در کتاب «حکیمی از آلمان» داده شرکت میکند و در دو دوره شکست میخورد و در دورهء سوم به طریق بسیار ناجوانمردانهای قدرت را به دست میگیرد. در واقع حزب ناسیونال سوسیالیسم در شرایطی که رقیب چندان قابل توجهی ندارد به قدرت میرسد. در شرایطی که احزاب دیگر، کمونیستها و دموکراتها، سرکوب شدهاند.
در وهلهء اول هیتلر با قدرت بیان مشهورش در وعدههایی که به ملت آلمان میدهد صحبتی از جنگ، ویرانی و نژادپرستی نمیکند. حتی مدارک و اسنادی وجود دارد از صلح دوستی هیتلر و خطابههایی که وی در باب صلح دوستی ایراد کرده است. زافرانسکی در فصلی از کتابش از این خطابهها یاد کرده است. اما در آن شرایط از متفکران آلمان انتظار میرفت که نسبت به روشن کردن مردم و گشایش راه سیاسی درست بکوشند. آدولف هیتلر از آب گلآلود ماهی میگیرد و در واقع در چنین شرایطی است که از روشنفکران هر جامعهای انتظار میرود راهنما و راهگشای ملت باشند. بسیاری از روشنفکران به ماهیت پلید و ضدانسانی رژیـم هیتلری و حزب ناسیونال سوسیالیسم پی برده بودند و این واقعیت برایشان روشن بود و چه بسا که از اعتراض هم سرباز نزدند. هیتلر ماهیت خودش را با کودتای آبجوفروشان به مردم نشان داده بود. هیتلر قبل از روی کارآمدنش دستهای را به راه انداخته بود موسوم به پیراهن قـهوهای که برخوردشان بهخصوص با کمونیستها و سوسیالدموکراتها روشی مبتنی بر زور، چماق و خفقان بود. آنها به صورت دستهای به تفتیش منازل و به ضرب و جرح افراد میپرداختند و در خیابانها وحشیانه به اعضا و میتینگهای کمونیستها و سوسیال دموکراتها حمله میکردند. به طور خلاصه حزب ناسیونال سوسیالیسم در سال 1933 قدرت را به دست گرفت اما در شرایطی که مردم از احزابی که ادعای دموکراسی داشتند ناامید و بسیاری از احزاب و گروهها سرکوب شده بودند، هیلتر پس از دستیابی به قدرت تصمیم داشت عظمت و شوکت آلمان تحقیر شده را به آن بازگرداند.
اما اینکه چگونه فردی بیفرهنگ، فردی که خودش بویی از تفکر و آزادی نبرده میتواند به ملتی عظمت و شوکت دهد و اینکه شوکت و عظمت چگونه میتواند بدون آزادی و احترام به آرا و افکار تمامی آحاد ملت میسر شود، سؤالی بوده که اگر در آن دوره هم مطرح میشد در میان سر و صداها و بوق و کرناهای تبلیغات هیتلری محو و نابود میشد. اما دیری نگذشت که هیتلر دیکتاتور مطلق آلمان شد. مجلس را منحل کرد و اگر اشتباه نکرده باشم در سال 1934 بود که اولین اردوگاههای معروف به اردوگاههای کار اجباری درست شدند. این اردوگاهها مخصوص توقیفهای دستهجمعی بود و کمونیستها در این اردوگاهها به سر میبردند.
*حزب ناسیونال سوسیالیسم آلمانی یا همان جنبش کارگری نازی به عنوان یک حزب مطرح و صاحب قدرت در صحنهء سیاسی آلمان دارای چه مانیفستی بود و آیا میتوانیم هایدگر را نه تنها به عنوان یک عضو بلکه در دورهای به عنوان یکی از نخبگان این حزب بدانیم؟
**ببینید وقتی شما صحبت از مؤلفههای یک حزب میکنید آدمی را با این مساله مواجه میکنید که مرامنامهء یک حزب تا چه حد مبتنی بر یک تفکر و فلسفه و همچنین سیستمی ساخته، پرداخته و پخته شده است. بدون شک در هر جای دنیا وقتی که یک انقلاب مارکسیستی محقق شد ما میتوانیم مدعی شویم که این انقلاب مبتنی بر یک فلسفهء نظری بسیار پخته بود با همهء نقطهضعفها و معایبش. یعنی ریشهء مارکسیسم محصول یک سری شعارهای توخالی و پوپولیستی نبود. مارکسیسم از دل فلسفهای بیرون آمد که توسط فردی به نام کارل مارکس بنیان گذاشته شد. زندگی خود مارکس همچون یک افسانه است. ایمان و اعتقادش، سـرگـردانیهایش، تبعیدش، فقرش، رنجهایی که برای نوشتن کتاب عظیم کاپیتال متحمل شد، همه و همه باعث شگفتی و تعمق است. اما متاسفانه حزب ناسیونال سوسیالیسم بر مبنای فلسفهای پخته و سیستماتیک بنا نشده است. نقطهء اتکای هیتلر در وهلهء اول بر افکار عمومی و عامگرایی بود. هیتلر از همان جوانی از یهودیها نفرت و عقدههای شخصی خاصی نسبت به این قوم داشت. هیتلر در جوانیاش میخواست نقاش بشود ولی موفق نشد بعد به هر کاری که دست زد باز هم موفق نشد و معمولائ جنگطلبی همانطور که فرانتس کـافکـا در گفـتوگـوی معـروفش با گوستاویانوش گفته ناشی از فقدان خلاقیت اسـت. در جامعهای که تفکر نیست، خلاقیت نیست پس یک حزب برای بقا و تداوم حیاتش صرفائ نیاز به جنگ دارد. نیاز به دشمن دارد و از طریق تجاوز و حمله کسب موقعیت میکند. چنین حزبی جنگهایش، مواضعش و عقایدش به هیچ وجه مبتنی بر فلسفهای آزادانه نیست و به طور موثق طرحریزی نشده است. البته چنانکه هانریش شایرر در کتابش میگوید: «ریشههای نازیسم آلمانی را در فلسفهء هگل، نیچه و ایدهآلیسم آلمانی و فلسفههای حیات جستوجو کردهاند اما آن صراحتی را که شما در مارکسیسم میبینید یعنی فلسفهای که بنا نهاده شود و از آن فلسفه بلافاصله و بلاواسطه دستورالعمل صادر شود در نازیسم آلمانی وجود ندارد. دربارهء قسمت دوم سؤال شما باید بگویم که مارتین هایدگر را نمیتوان به عنوان یک لیدر در حزب نازی به حساب آورد. ماجرای سیاسی مارتین هایدگر ماجرای بسیار دردناکی است. بنده به شخصه نمیدانم در زندگیام تکلیفم را با این فیلسوف چگونه مشخص کنم. اگر از مواضع سیاسی و عمل هایدگر بگذریم و در خیالمان فرض کنیم که این آدم آن اعمال ننگین را بهخصوص در 11 ماه ریاست دانشگاه فرایبورگ در سال 1933 انجام نداده بود، با یک متفکر بسیار عمیق و بزرگ مواجه هستیم. هایدگر سؤالات بسیار عمیق، جذاب و تکاندهنده در عالم فلسفه مطرح میکند. فلسفهء وی دارای این خصوصیت است که شما در وهلهء اول یا از آن رویگردان میشوید و یا اگر مجذوب آن شوید به راحتی قدرت جدایی و دل کندن از این تفکر را ندارید. آثـار فلسفـی وی به خصوص از نظر هستیشناسی و به خصوص «هستی و زمان» یک شاهکار به تمام معنا در فلسفه است و از نظر انسجام، طرح و تحلیل مطالب هایدگر را در مقام یکی از بزرگترین فلاسفه در قرن بیستم قرار میدهد. اما چنین آدمی در سال 1933 و در اوج قدرت نازی ریاست دانشگاه فرایبورگ را در شرایطی خاص قبول میکند. در این مورد صحبتهای موافق و مخالف بسیار شده است و ما چیزی که بتوانیم بر این صحبتها اضافه کنیم نداریم. شما میتوانید به زندگینامه هایدگر اثر هوگو ات و هایدگر و نازیسم اثر ویکتور فاریاس مراجعه کنید و یا کتابهایی که توسط شاگردان تراز اول وی نوشته شده است از جمله هاینریش پتست و ایمانوئل لویناس، اینها همه مخالفت شدید خودشان با موضع هایدگر را اعلام کردهاند. اینکه ما بیاییم موضع و تفکر سیاسی هایدگر را جدای از هم بدانیم یا اینکه اقدام به انکار آن کنیم عملی بسیار مذبوحانه است که متاسفانه در کشور ما رواج دارد. شاگردان وی در سر کلاسهای هولدرلین از اینکه ناگهان هایدگر درس را قطع میکند و شـروع به گفتن از سیاست میکند شگفتزده میشوند.
موضعگیری و قبول ریاست دانشگاه برای هایدگر عواقبی در پی داشت. نپذیرفتن رسالههای دانشجویان یهودی، سکوت در برابر مراسم کتابسوزان که مقابل در اصلی دانشگاه فرایبورگ صورت گرفت، قطع ارتباط با ادموند هوسرل و کارل یاسپرس به خاطر اینکه هوسرل تبار یهودی و یاسپرس همسر یهودی داشت. بعضی از این مسایل حقیقی است و ویکتور فاریاس آنها را در کتاب خود جمعآوری کرده و برخی دیگر شایعه است و مدارکی در باب آنها نیست از جمله مسالهء هایدگر و هوسرل. اینکه آیا هایدگر از ورود هوسرل استاد وی کسی که کتاب «هستی و زمان» را به او تقدیم کرده به دانشگاه جلوگیری میکند یا نه. تا آنجا که من میدانم ویکتور فاریاس در این مورد مدرک کتبی ارایه نداده است. اما گلایهها و نامههای هوسرل کاشف از آن است که چنین واقعهای رخ داده است. در نامههایی که هایدگر به مقامات نازی در این زمان مینویسد سعی میکند مخالفت خود را با بازگشت یهودیان به جامعه و قدرت ابراز کند. حال این از سر اعتقاد بوده و یا جلب توجه، قابل تعمق است. ما در 11 ماه ریاست دانشگاهی هایدگر چیزی جز ننگ و اعمالی که برای دنیای فلسفه شرمآور است نمیبینیم. خود هایدگر در مصاحبهء معروفش با اشپیگل در صدد توجیه قضیه برآمده است. اما در اینجا مسالهای را مطرح میکنم و آن اینکه در جهان فلسفه جایی برای مرید و مرادبازی نیست. مساله این نیست که آیا هایدگر مراسم کتابسوزان مقابل در دانشگاه را تایید کرده است یا نه. مساله آن است که حتی برای یک دقیقه حاضر شده است ریاست دانشگاهی را قبول کند که جلوی در آن مراسم کتابسوزان انجام میشود. ماهیت رژیم هیتلر اگر بر مردم عادی پنهان بود اما برای فیلسوفی چون هایدگر نباید پنهان باشد. اینکه لیدر یک حزب بود یا نه قطعائ نبود اما ادای لیدرهای سیاسی را درمیآورد و کمپی نمایشی در دانشگاه ساخته بود و خودش نقش لیدر را بازی میکرد و دانشجویانی را با لباس خاص حزب نازی هدایت و اداره میکرد. اما ارتباط دادن فلسفهء هایدگر که اصل و اساسش هستیشناسی است با جریانی موسوم به نازیسم و ناسیونال سوسیالیسم ارتباطی است که به آسانی مقدور و ممکن نیست و ما را به گمراهی سوق میدهد.
*چه تفاوتی میان حزب فاشیستی ناسیونال سوسیالیست آلمانی یا همان جنبش کارگری نازی با سایر حکومتهای فاشیستی مثلائ فاشیست موسولینی در ایتالیا وجود داشت، آیا میتوانیم فاشیست آلمانی را به عنوان مادر تفکرات سیاسی، اجتماعی فاشیستی در اروپای مدرن معاصر بدانیم.
** سیاست به معنای مقدس کلمه آنچه که افلاطون مورد توجه داشت، یعنی کمال مطلوبی که شهروندان و حاکمان از حقوق حقی خود برخوردار باشند، با ظهور هرگونه حکومت فاشیستی به پایان میرود.
اما اینکه تفاوتها در کجا است، طبعائ در فاشیسم ایتالیا تاکید بیشتر بر ناسیونالیسم است- متکی بر کلیسای کاتولیک است. اما در فاشیسم هیتلری، نژادگرایی بسیار شدید و عمیق است و فریب و بازیچه قرار دادن دین را ما شاهد هستیم، چیزی که ما در هیچ کدام از حکومتهای فاشیستی این دوره نمیبینیم.
به علاوه حزب نازی آلمان ادعاهای زیادی مبنی بر برتری نژاد ژرمن و آلمان و به طور کلی نژاد آریا دارد و همانطور که میدانید حاصلش فجایع هولناکی بود که در جنگ جهانی دوم رخ داد. ما نمیدانیم که حزب فاشیسم ایتالیا چنین قابلیتهایی را داشت یا نه، اما پروندهء حکومت فاشیسم آلمان آنچنان پردامنه است که قابل مقایسه با هیچ کدام از حکومتیهای فاشیستی به وجود آمده در اروپا نیست. حال آنکه این حکومت ما در حکومتهای فاشیستی در اروپای مدرن و معاصر است یا نه; میتوان گفت بله ولی در کلیت تاریخ بنده نمیتوانم چنین نظری بدهم. ریشهء تمامیتخواهی یا فاشیسم بسیار عمیق تر از آن است که ما بخواهیم حزب ناسیونال سوسیالیسم آلمان را مادر و سرچشمه آن بدانیم. در اروپا در زمانهای مختلف شاهد وجود فاشیسم در قالبهای دیگری بودهایم مثلائ انگزیسیون کلیسا در دورهء قرون وسطی در دوران حکومتهای پادشاهی و حکومتهای ملوکالطوایفی که به خصوص در آلمان وجود داشته است. شما از زمان یونان باستان و زمان اسـپـارتـاکـوس مـیتـوانیـد ریشههای تمامتخواهی را ببینید. در آپولوژی سقراط شما میتوانید نزاع بین فاشیسم و دموکراسی را ببینید. این مساله شاید چیزی است که به سرشت دوگانه بشر بازمیگردد. اینکه یک انسان تا چه حد بر اساس من وجودی خودش زندگی میکند و تا چه حد میتواند از من خودش بگذرد.
*اگر بشود وجوهات تفکر هایدگر را به دو دورهء قبل و بعد از جنگ تقسیم کنیم آیا به نظر شما میتوانیم تفاوتی در میان آثار او پیدا کنیم یا خیر.
**به عقیدهء من اگر ارتباطی بین تفکر هایدگر و نازیسم وجود داشته باشد، شامل تمام دورهء فکری هایدگر میشود. اگر هم نباشد شامل هیچیک از دورههای تفکر هایدگر نمیشود. اگر عمل سیاسی هایدگر نبود به دشواری میتوانستیم آنطور که تئودور آدورنو در کتاب معروفش با عنوان اصطلاح اصالت مطرح کرده، تفکر هایدگر را تفکری فاشیستی بدانیم. برعکس حتی از منظری میتوانیم تفکر هایدگر را تفکر آزادی بدانیم. این تفکر با همهء تـحولاتی که پیدا کرده دارای یک رشتهء وحدتبخش است که از آغاز تا پایان بر آن حاکم است و آن جستوجوی معنا و رهیافت در هستی است. هایدگر در باب تفکر بسیار منتظم به روش و اصول است. روش هایدگر روش پدیدارشناسی خاصی است که به آن پدیدارشناسی هرمنوتیک میگویند. وی همانطور که در فصول آغازین هستی و زمان ذکر کرده این روش را مدیون کلاسهای درس ادموند هوسرل میداند. ما انتظار داریم در سال 1945 طبق گفته شما با یک چرخش در تفکر و مواضع هایدگر روبهرو شویم که ارتباط با سیاست موجود داشته باشد. اما تفکر هایدگر و چرخش آن چندان ارتباطی با سیاست ندارد. در نامهای در باب اومانیسم در واقع هایدگر بر مواضع سابق خودش پافشاری میکند. او میخواهد با این اثر به فرانسویها اعلام کند که نسبت توتالیتر و نازیسمی که به فلسفهء من میدهند درست نیست، در واقع فلسفهء من ضد اومانیسم نیست و اومانیسم به آن معنا که شما میدانید و میگویید هم نیست چون ذات انسان در سوبژکتیویته نیست. هایدگر در تمام تفکرش اصرار دارد که به تعبیری غایت تفکرش، آزادی انسان است و آزادی انسان «آزادی در» نیست بلکه «آزادی از» است. بنابر این مخالفت شدید هایدگر با دموکراسی و «آزادی در» از آن رو است که این آزادی به معنای نوعی اسارت انسان است. انسان زمانی آزاد است که از بند سوبژکتیویته رها بشود و فرا روی ساحتی گشودهتر به نام هستی قرار گیرد. بنابراین آزادی در تفکر هایدگر کاملائ سؤالبرانگیز است و بنده نمیتوانم در مقام مخالفت و یا رد آن قرار بگیرم. به طور کلی وقتی ما در تفکر هایدگر قرار میگیریم، وارد جهانی میشویم که چندان ارتباطی با سیاست ندارد. در کتاب «هستی و زمان» که در سال 1926 نوشته میشود چهار بار کلمهء جنگ بهکار برده میشود. مفسران به خصوص مخالفان مغرض هایدگر سعی کردهاند تکرار چهارباره کلمه جنگ را به نحوی به فاشیسم و نازیسم نسبت بدهند اما اگر شما دقت کنید، کلمه کمپ ( Kemp ) در آلمانی را یاسپرس هم زیاد به کار میبرد. این واژه در آلمانی صرفائ به معنای جنگ نظامی نیست. این واژه به معنای تنازع است. از جمله تنازع بقا و هر جا که این کلمه را به کار میبرد با کلمهء هم پیوندی همراه میکند و اینها را از حالات خاص هستی میداند. در حالیکه میتوانیم مواضع سیاسی هایدگر را به شدت محکوم کنیم. وقتی که وارد فلسفهاش میشویم، نمیتوانیم به زور عنف تاویلی فلسفهاش را به سیاست ربط بدهیم. چون هایدگر در کتاب «متافیزیک چیست»؟ از نیستانگاری سخن میگوید. بعضیها معتقدند که این کتاب متضمن هستههای اولیهء فاشیسم در تفکر هایدگر است. چرا که تفکر وی تفکر رعب و ترس و ترسانگاری و تشویش است و نص بیان هایدگر لحنی تاکیدی است. بیان هایدگر لحنی تاکیدی است. بیان اینگونه و فضای دراماتیکی که ما در «متافیزیک چیست»؟ میبینیم و مسایلی که در باب نیستی در این کتاب مطرح میشود موجب انتقادهای سیاسی شدیدی علیه هایدگر شد و حتی برخی از جملههای هایدگر که مغایر دستور زبان آلمانی بود، اسباب تمسخر و شماتت هایدگر را فراهم کرد. اما ما میبینیم که هایدگر بیاعتنا به همهء مخالفتها و موافقتها به راه خودش میرود و تنها یک مقصد را دنبال میکند. در نهایت آن چیزی که به تمام تفکر هایدگر سیطره دارد، پرسش از هستی و تفکر در باب هستی است.
*حالا کورههای آدمسوزی، اردوگاههای مرگ، کشتارهای دستهجمعی، فجایع جنگی که همه و همه به فرمان شخص هیتلر انجام داده میشد را در یک سویقضیه قرار بدهیم و در سوی دیگر این جملهء هایدگر را قرار دهیم که در خاطرات یاسپرس آمده و شما هم در مقدمهء هایدگر و سیاست به آن اشاره داشتید که هایدگر در جواب یاسپرس که به او گفت، مرد بیفرهنگی چون هیتلر چگونه میخواهد آلمان را اداره کند، گفت: «فرهنگ و تربیت مهم نیست به دستهای جذابش نگاه کنید.» به نظر شما شخصیت اجتماعی هایدگر را سوای شخصیت فلسفیاش چگونه شخصیتی میتوانیم، بدانیم؟
**حقیقت این مساله هم برای من یک معماست. به قول میگل دلبستگی که شما هم به آن اشاره کردید ما وقتی که بخواهیم هایدگر را بخوانیم باید تفکری توام با درد را بخوانیم و یاد بگیریم و این بسیار تاسف برانگیز و اسفبار است. بعضیها آن را حماقت بزرگ هایدگر نامیدهاند. عدهای هم معتقدند که هایدگر فیلسوف بزرگی است اما در دورهای از زندگیاش مرتکب خطایی شد. بعضیها هم او را با هگل مقایسه میکنند. چنانچه وقتی ناپلئون بناپارت وارد ینا شد، گفت: «مطلق وارد ینا شد».
بسیاری از متفکران، دیکتاتورها را ستودهاند. در تاریخ ما نمونههای بسیاری را دیدهایم. هایدگر در صریحترین مصاحبهاش با نشریهء اشپیگل میگوید که من در آن دوره به عظمت رایش اعتقاد داشتم و معتقد بودم که اگر بخواهم باحزب نازی همکاری کنم ناچار به سازش هم هستم. در زمانی که نازیها لهستان و نقاط مختلف اروپا را گرفتند و گروه، گروه کودکان و زنان یهودی و حتی بسیاری از غیریهودیان از جمله کمونیستها را در قطارهای معروف به قطارهای مرگ قرار میدادند و روانه کورههای آدمسوزی میکردند، هایدگر ظاهرائ از حزب کنارهگیری کرده بود و چه بسا در ابتدای قدرت حزب که هایدگر به عضویت آن درآمده بود این فجایع هنوز وجود نداشت. هایدگر بعد از کنارهگیری از حزب زندگی خودش را وقف درسهای نیچه و هولدرلین کرده بود. اما جای تعجب است که چرا ما یک عکسالعمل شدید از هایدگر در برابر این فجایع نمیبینیم. اینکه هایدگر محکوم نمیکند و سکوت میکند به نظر بسیاری از شارحان و مفسران وحشتناکتر از همکاری 11 ماههاش در حزب نازی و در مقام ریاست دانشگاه فرایبورگ است. آیا این سکوت به معنای دوام اعتقادش به نازیسم و قبول آن یا که از سر غرور است. یا همانطور که هانا آرنت میگوید: «هایدگر هرگز خود را به هیچ وجه مقصر نمیداند. شخصیت اجتماعی هایدگر را نیز در فلسفهاش میتوان خلاصه کرد. هایدگر اهل سیاست نبود و از سیاست هم آگاهی چندانی نداشته است.»