دکتر محمد منصورنژاد
کتاب انقلاب فرهنگى در دانشگاههاى ایران، اثر آقاى محمد شرف زاده بردر، از سوى پژوهشکده امام خمینى و انقلاب اسلامى در سال 1383 (با قیمت 2000 تومان و با شمارگان 2000 نسخه) منتشر شده است. این مکتوب پس از پیشگفتار و مقدمه، در هفت فصل سامان یافته است.
در مباحث مقدماتى آمده است که این کتاب اولین اثر مدون و نشر یافته در زمینه انقلاب فرهنگى به طور خاص مى باشد و توضیح داده شده که انقلاب فرهنگى فراز و نشیب هاى متعددى را پشت سر گذاشته و به مرور تحت تاثیر شرایط و مقتضیات، چرخش هایى در آن صورت گرفته که ممکن است آرمان هاى اولیه را بر نتابد، تا حدى که مى توان از انقلاب فرهنگى متقدم و انقلاب فرهنگى متأخر سخن به میان آورد.
این اثر مىکوشد به سه سوال اساسى به شرح ذیل پاسخ دهد: 1- انقلاب فرهنگى براساس چه اهدافى صورت گرفت؟ 2- تلقى هاى متفاوت از اهداف انقلاب فرهنگى به چه عواملى باز مى گردد؟ 3-پس از گذشت بیش از دو دهه از انقلاب فرهنگى، آیا کارکرد نظام آموزش عالى کشور در زمینه وضعیت فعلى علوم انسانى با اهداف انقلاب فرهنگى همسویى دارد؟
از جمله پیشنهادات مؤلف کتاب آن است که جایگاه، نقش و عملکرد نهادهاى برآمده از انقلاب فرهنگى (جهاد دانشگاهى، سمت و پژوهشکده حوزه و دانشگاه) مورد بررسى قرار گیرد.
ب) نقد کتاب:
1- از محاسن کتاب مورد بحث آن است که به یکى از فرازهاى مهم انقلاب اسلامى که از آن گاه به انقلاب سوم یاد شده پرداخته است و براى اولین بار ادبیات مکتوب مبسوط و آکادمیک براى آن تعریف نموده و به تاریخ نگارى محصولات انقلاب اسلامى، آن هم در حد مکتوبات بسنده نکرده و با انجام و اجراى مصاحبه و پرسشنامه، درصدد جمع آورى داده هاى موجود و تدوین ادبیات شفاهى انقلاب است که کارى کاملاً ضرورى، لازم و کم سابقه است و على القاعده مى بایست یکى از محصولات انقلاب فرهنگى در دانشگاه ها، تقویت پژوهش هاى میدانى مى بود که البته چنین نشد و در چنین فضایى، نوشته اى چون «انقلاب فرهنگى در دانشگاه هاى ایران» را باید پاس نهاد و ارج گذاشت.
همچنین اختصاص فصلى هر چند کوتاه به بیان روش شناسى تحقیق نیز ارزش اثر را بالا برده و این روش، فراتر از تحقیق حاضر مى تواند مورد بهره بردارى دیگران در هر موضوعى قرار گیرد.
نهایتاً وجود نمایه هایى از کتب، مقالات، پایان نامه ها، طرح هاى پژوهشى، مصاحبه ها، روزنامه ها، منابع لاتین و کلید واژه ها، ضمن این که حکایت از تلاش زیاد پژوهشگر در تدوین اثر دارد، دستیابى خوانندگان به محتواى کتاب و آشنایى با مراجع را تسهیل نموده است.
2- در عین حال از جهت روشى و محتوایى مى توان در مباحثى با نویسنده محترم به گفت وگو نشست. از جهت متدولوژى و در نکات مربوط به روش پژوهش، اولین نکته آن است که مطالبى که به صورت پراکنده در پیشگفتار، مقدمه، فصل اول و فصل چهارم آمده، جملگى مى توانست تحت عنوان کلیات و یا مقدمه اى جامع، یکجا و مرتبط با یکدیگر مورد تامل قرار مى گرفت. زیرا در یک مقدمه کامل و جدى است که سخن از طرح مساله، فرضیه، پرسش ها، تعاریف، روش پژوهش و... به میان آمده و خواننده با ملاحظه آن مقدمه و مدخل مناسب، با دورنماى مجموعه مباحث و مهندسى کتاب آشنا مى شود و در چنین صورتى، ضمن این که مباحث مربوط به هم در یک ساختار مناسب قرار مى گرفت، از تکرار برخى مباحث (مثلاً سوالات اساسى که هم در صفحه 13و هم در صفحه 18 کتاب آمده) جلوگیرى مىشد.
نکته دوم آن است که به نظر مى رسد که نویسنده محترم حق مطلب نسبت به موضوع پژوهش (انقلاب فرهنگى) را ادا نکرده و تا حدى در مباحثش حواشى را قوى تر از متن دیده است. مثلاً جا داشت دو مقدمه، بخشى از بحث را به تعریف انقلاب فرهنگى اختصاص مى داد و از پیشینه رخدادهاى مربوط به انقلاب فرهنگى و ادبیات موجود در سطح جهانى سخن به میان مى آورد و حال آن که تامل جدى نویسنده بر مباحث دانشگاه و تعامل آن با جامعه است که نسبت به اصل موضوع در این پژوهش حاشیهاى است.
و خصوصاً این که سمت و سوى مباحث مطرح شده در فصل دوم، با مباحث فصل ششم که مباحث اصلى کتاب است، به یک سو نمى رود. زیرا در اصل مى بایست فصول قبل از طرح اصلى مطلب، صبغه مقدماتى براى بحث اصلى مى گرفت، ولى در عمل در مباحث فصل دوم، مطالب مطرح شده تحت عنوان دانشگاه و جامعه بر توسعه اقتصادى (ص 34) و نقش آن بر آموزش تاکید دارد و از متخصصان فنى طرح مطلب جدى دارد و از دانشگاه و صنعت سخن مى گوید.(ص40) و حال آن که مباحث پایانى کتاب و مراجعه به محصولات انقلاب فرهنگى، بر علوم انسانى تمرکز دارد (ص322).
همچنین از جهت روشى و شکلى نیز مباحث کثیر و مبسوط فصل دوم، از مقوله بندى بسیار سست برخوردار است و مباحث کثیر مطرح شده در عرض هم توجیه منطقى ندارند. مثلاً چرا باید بحث نظام آموزى و تحرک اجتماعى در عرض بحث نظام آموزشى و تغییر اجتماعى بیاید و یا چرا یک جا بحث از رسالت آموزشى و پژوهشى است و در موارد دیگر عمدتاً تاکید بر نظام آموزشى تنها و در درون مباحث ارایه شده نیز معلوم نیست که به چه دلیل دانشگاه باید در سه ساحت اندیشه و صورت، استراتژى و روش و سیاست و دین، به تحقیقات بنیادى بپردازد؟ (ص149) و آیا نمى توان به این سه متغیر، عوامل دیگر را افزود یا کم نمود و نسبت این سه با هم چیست؟
نکته سوم آن که، اگر در همه پژوهش ها ثقل مطالب و محور مباحث، «پرسش هاى تحقیق» اند، در این اثر سه سوال مطرح شده(ص 13) اگر جدى گرفته شوند، اولاً خود به خود نمى توان در همه حیطه هاى مربوط به موضوع اثر، یعنى انقلاب فرهنگى، به تحقیق پرداخت؛ چون تمرکز اصلى بر غایات این حرکت است و حال آن که پرسش ها به درستى طراحى نشده اند و على القاعده مى بایست پرسشى به ماهیت این انقلاب باز گردد و با توجه به پرسش هاى اصلى نویسنده، اکثریت مطالب کتاب خارج از حیطه پرسش هاى مطرح شده اند(فصل دوم، سوم، چهارم و پنجم).
و نهایتاً در مباحث متدلوژیک، ظاهراً مؤلف در «فرضیه سازى» دچار مشکل شده و از این رو مجبور مى شود که بنویسد: «در اینجا فرضیه در معناى علمى و با منطق و قواعد خاص فرضیه سازى در روش تحقیق منظور نظر نیست»(ص18). و حال آن که اولاً: جا دارد این پرسش را مطرح کنیم که چگونه پژوهشى صورت مى گیرد، اما به مفاهیم و ادبیات پژوهش وفادار نمىمانیم؟
ثانیاً: اگر قرار بود که فرضیه نیز بیاید، از یک سو مى بایست این فرضیه با توجه به پرسش اساسى و طرح مساله مطرح مى شد و از سوى دیگر یک فرضیه اصلى مى داشت که فرضیه هاى بدیلى نیز با آن رقابت مى نمودند و سایر نکات 9 گانه مطرح شده(ص19)، مى توانست ذیل فرضیه اصلى به عنوان فرضیه فرعى مورد توجه قرار گیرد.
3- از جهت محتوایى نیز تنها به ذکر نکات محدودى بسنده مى شود. در محاسن اثر تاکید شد که کار میدانى و متکى به تکنیک هاى مصاحبه و پرسشنامه، تلاش بسیار ارزشمندى است، ولى در عین حال در این اثر حداقل جاى این پرسش کلیدى که مى تواند سایه آن بر تمامى یافته هاى تحقیق افکنده شود، وجود دارد که آیا با مراجعه به افراد محدود (کمتر از 50نفر) مى توان به نتایج پژوهش اعتماد کرد و مثلاً نتیجه گرفت که بعد سیاسى انقلاب فرهنگى پررنگ بوده است؟ و یااین که وضعیت علوم انسانى چه به لحاظ تناسب با اهداف ایدئولوژیک انقلاب فرهنگى و چه به لحاظ ناکارآمدى و تناسب با نیازها و واقعیات جامعه، رضایت بخش نبوده است (ص322)؟
همچنین معمولاً در پژوهش ها، الگوى نظرى بحث بر قالب بندى مطالب و در شیوه استدلال و در جمع بندى مطالب بسیار موثر است و در این پژوهش جاى الگوى نظرى و دیدگاه کلى و یا رسیدن به یک قالب جامعه از مجموعه دیدگاه ها خالى است و این یکى از دلایل مقوله بندى ضعیف فصول است و ثمره آن در محتوا نیز ظاهر مىگردد.
و نهایتاً این که نویسنده اثر گاه مدعیات بدون دلیل و کلانى را مطرح مى کند که در یک پژوهش حسن تلقى نمى گردد. مثلاً از سویى با تکیه بر نگاه «ماکس وبر» بر غایت تعلیم و تربیت براى افراد متخصص تاکید دارد و از سوى دیگر با اعتماد به این نکته، درباره ایران به داورى مى نشیند که: مرورى کلى و اجمالى بر حیات علمى و وضعیت گذشته دانشگاه ها، که نهادى تعلیمى در ایران است، عکس آن را نشان مى دهد و کارکرد این موسسات بیشتر بر انتقال دانش وارداتى و تربیت فرد فرهیخته و مدرک گرا متمرکز بوده است و... که حتى اگر این مدعیات درست هم باشد، حداقل در اینجا بدون سند و دلیل باقى مىماند.