تاریخ انتشار : ۰۹ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۱:۱۲  ، 
کد خبر : ۸۱۹۳۸

نسبیت معرفت دینی

محمد حسین‌ پور مقدمه: در مغرب زمین و به تبع آن در محافل مطبوعاتى و دانشگاهى برخى کشورها و خصوصا کشورهاى اسلامى ادعا شده است که کلیه معارف با یکدیگر مرتبط بوده و ارتباط این علوم به گونه‌اى است که هر تغییر و تحولى در هر شاخه اى از علوم، شاخه‌هاى دیگر معرفتى را لزوما و الزاما تحت تاثیر خود قرار مى‌دهد. در این بین معرفت دینى نیز مصرف کنند، تمام عیار علوم بشرى بوده و کاملا به این علوم وابسته مى‌باشد. لذا هرگونه تغییر و تحول و دگرگونى در این علوم به تعبیر معرفت دینى انجامیده و آن را از حالت خود خارج مى سازد. در این محافل برخى نویسندگان ایرانى در این قضیه به طور افراطى وارد شده‌اند و حتى افراط را به حدى رساندند که حتى تک تک گزاره‌هاى دینى را تابع تک تک قضایاى ظنى و تئوریک علوم تجربى دانستند. از این رو مى‌توان نتیجه گرفت که ارتباط عام معارف بشری، تغذیه معرفت دینى از معارف بشرى واجب بودن کامل معرفت دینى به معارف بشرى و در نتیجه عدم استقلال معارف دینی، حاصلى جز نسبیت مطلق معرفت دینى در برنخواهد داشت که البته برخى از این نویسندگان نیز خود بر این اثر پى برده‌اند. البته در این بین برخى نویسندگان نیز به نقدهاى دقیقى در این زمینه دست زده‌اند مانند آقاى صادق لاریجانى در کتاب معرفت دینى خود. اما تاکنون در این تحقیق در پى آن هستیم که دیدگاه شهید آیت الله مرتضى مطهرى را در باب “نسبیت در معرفت دینی” بیان کنیم.

تئورى “ثابت و متغیر” در دین:
از مسائل مهمى که اغلب پیشینیان به کشف آن اهتمام ورزید‌ه‌اند کشف ارتباط و رابطه‌اى بوده است که آنها معتقد بوده‌اند. بین ابدیت و تغییر وجود داشته است.
در این میان استاد شهید معتقد بوده‌اند که در دین دو عنصر وجود دارد:
1- اصول و کلیات ثابت دین که هیچگاه رنگ تغییر به خود نمى‌بیند.
2- فروعات و جزئیات که متغیر هستند البته این فروعات مبتنى بر آن اصول ثابت مى‌باشند. به نظر مى‌رسد اگر بخواهیم دین را به یک جسم و پیکره تشبیه کنیم. اصول ثابت نقش روح و فروعات و جزئیات متغیر نقش جسم دین را دارا مى‌باشند. به عبارت دیگر ایشان معتقد بودند دین پوستى دارد و مغزی، ظاهرى دارد و باطنی، روحى دارد و جسمی، مغز و روح و باطن دین، چون گوهرى گرانقیمت تحت محافظت پوست و ظاهر و جسم مى‌باشند آنچه در طول اعصار و قرون با شرایط اجتماعى و فرهنگى متفاوت و با نیازهاى متغیر زمان و علوم مختلف بشرى برخورد مى‌کند. و این تغییرات را مى‌پذیرد و به تناسب با آن تغییرات خود را متغیر مى‌سازد و با آن نیازها و علوم همگون و همسان مى‌شود. همانا پوست ظاهر و جسم دین مى‌باشد ولى گوهر و ارکان و اصول دین در همه ابعاد مانند عقاید، اخلاق، احکام همانا ثابت و جاوید بوده و تا انتها هم مى‌باشد.
و اما این ثبوت و پایدارى را مى‌توان دردو بعد مورد بررسى قرار داد که طبق نظرات استاد شهید این دو بعد را مورد بررسى قرار مى‌دهیم:
الف) گسترده قوانین اسلامى و نحوه نسبیت آنها:
استاد قوانین اسلام را به طور کلى در چهار زمینه مى‌داند:
1- رابطه انسان با خدا؛ که تحت عنوان عبادات به صورت فردى و اجتماعى از آن یاد مى‌شود.
2- رابطه انسان باخودش: که ذیل عنوان اخلاقیات از آن یاد مى‌شود.
3- ارتباط و روابط انسان با طبیعت
4- رابطه انسان با انسانهاى دیگرى که قوانین اجتماعى بر آنها حکومت مى‌کند.
و اما تغییرات و مقتضیات متحول در ناحیه عبادات نمى‌تواند تاثیرى جدى و محتوایى داشته باشد. در مورد اخلاقیات نیز استاد بارها مکررا اثبات کرده‌اند که اخلاق مطلق است و نسبت به این قضیه اعتقاد راسخ داشته‌اند و نسبى و متغیر بودن اخلاق را به هیچ وجه نپذیرفته‌اند و تاثیر متقضیات زمان در اخلاق را نیز قبول نمى‌کنند و به اعتقاد ایشان قبول نسبیت اخلاق، به معنى انکار اخلاق و تربیت در حالت کلى است زیرا نسبیت اخلاق را امرى متغیر و لغزان خواهد کرد. نسبیت اخلاق همچنین با خاتمیت و جاودانگى دین در تعارض و تضاد کاملا آشکار قرار دارد. هرچند استاد شهید رابطه انسانها با یکدیگر را از حد قسم دیگر مهمتر مى‌داند که به علت تغییر و تحولات جامعه دستخوش تغییر و تحول مى‌شود ولى استاد تغییرات در این قسمت را نیز به عنوان یک اصل کلى و به این اطلاق که چون جامعه در حال تغییر و تحول است پس همه قوانین مربوط به این قسمت باید کاملا تغییر کند را نمى‌پذیرند، بلکه اجتهاد و تحول را در حوزه کاملترى قبول و بلکه توصیه مى‌کند در واقع استاد شهید با بیانات فوق که در کتب خود آورده‌اند حکم به راى چون “عدم مطلق معرفت دینی” مى‌دهد و قلمرویى هر چند کلى نیز براى ثابت‌ها و متغیرها بیان مى‌نمایند.
ب) معیار ثبات و تغییر در دین
در اندیشه استاد یکى از ارکان مهم خاتمیت، انسان است، پس اگر دین بخواهد جاویدان بماند باید به انسان و ساختار شخصیت او توجه داشته باشد و لذا اگر انسان یک موجود کاملا متغیر و متحول باشد، دین نیز باید کاملا متغیر باشد و اگر انسان به عنوان مخاطب اصلى و حقیقى دین یک موجود صد در صد ثابت باشد دین نیز باید صد در صد ثابت باشد. استاد بر این اعتقاد است که آنچه مربوط به نوعیت و انسانیت انسان مى‌باشد، همیشه ثابت بوده و در مسیر تکاملى انسان، تغییر نمى‌کند ولى سایر موارد ممکن است در شرایط مختلف دگرگون شوند، پس انسان به عنوان مخاطب اصلى دین همه ثابت است و هم متغیر چون دو گونه نیازمندى دارد: الف) نیازمندیهاى اولی: که از عمق ساختمان جسمى و روحى بشر و از طبیعت زندگى اجتماعى سرچشمه مى‌گیرد و تا انسان انسان است و به صورت اجتماعى زندگى مى‌کنداین نوع نیازمندیها در حد شکل روحی، جسمى و اجتماعى براى وى وجود دارد نیازمندیهاى جسمى همچون خوراک، پوشاک،‌ مسکن، همسر و نیازمندیهاى روحى همچون علم، زیبایی،‌ نیکی، پرستش، احترام و تربیت و نیازمندیهاى اجتماعى از قبیل معاشرت، مبادله، تعاون عدالت، آزادى مى‌باشند.
ج) نیازمندیهاى ثانوی:
که ناشى از نیازمندیهاى اولى است مانند وسایل و ابزار زندگى که در عصر متفاوت از سایر اعصار است، نیازمندیهاى اولى مقرک بشر به سوى توسعه و کمال زندگى است اما نیازمندیهاى ثانوى ناشى از این توسعه و کمال است و در عین حال محرک به سوى توسعه بیشتر و کمال بالاتر است.(4)
آیت‌الله شهید با معیار قرار دادن انسان و نیازهاى دوگانه وى که از فطرت و سرشت او موجود شد و با استفاده از آن روایت از معصوم که مى‌فرماید “علینا القاء الاحول وعلیکم التفریع” حکم بر وجود ثابت‌ها و متغیرها و ربط متغیرها بر ثابت‌ها در قوانین اسلامى داده است تا جایى که اعتقاد به وجود یک سلسله ثابت‌ها در دین از مبانى مهم اندیشه مرحوم مطهرى مى‌باشد و خود ایشان وجود ثابتات را در دین یکى از ارکان مهم خاتمیت مى‌داند.(5)
شاید بتوان گفت یک ملاک مهم تشخیص ثابتها و متغیرها در دین فطرت آدمى مى‌باشد:
“قوانین و حقوقى که مبنا و اساس فطرى داشته و از یک دینا میسم زنده بهره‌مند باشد و خطوط اصلى زندگى را رسم نماید و به شکل و صورت زندگى که وابسته به درجه تمدن است نپردازد، مى‌تواند با تغییرات زندگى هماهنگى کند، بلکه رهنمون آنها باشد و در عین حال دوام و بقا نیز داشته باشد. البته قانون هراندازه جزئى و مادى باشد، یعنى خود را به رنگ و شکل‌‌هاى مختلف درآور شانس بقا و دوام کمترى دارد و هر اندازه کلى و معنوى باشد و توجه خود را نه به شکل‌هاى ظاهری، بلکه به روابط میان اشیاء و اشخاص معطوف کند شانس بقا و دوام بیشترى پیدا مى‌کند”
مسلم است که تقسیم نیازمندى‌هاى انسان به ثابت و متغیر بر مبناى فطرت براى کسى مورد قبول است که به وجود فطرت در آدمى اعتقاد داشته باشد ولى اگر کسى این مبنا را نپذیرد مى‌تواند منکر وجود نیازهاى ثابت و متغیر در آدمى در دین باشد. زیرا استاد، وجود ثابت و متغیر در دین را مبتنى بر وجود نیازهاى ثابت و متغیر در آدمى مى‌کند. ایشان معتقد است هر مسئله دینی، گوهر و باطن خاص خود را دارد. اگر چه مجموعه دین هم مى‌تواند یک گوهر واحد داشته باشد که گوهرهاى دیگر منطبق با آن بوده و گوهریت خود را مدیون آن باشند و آن گوهر چیزى جز “هدایت” و “عبودیت” نیست.
البته ممکن است آ‌ن گوهر واحد و کلی، در پس پرده حجاب باشد و به سادگى خود را در دسترس و معرض دید هرکس قرار ندهد و عده قلیلى موفق به رویت آن عروس حجله‌نشین بشوند ولى گوهر هر مسئله دینى چون آن عروس حجله‌نشین عاشق‌کش نیست بلکه چون معشوقى است که عاشق با سعى و تلاش خود مى‌تواند به بارگاه او راه ‌یافته و از او کام بگیرد و به کمال مطلوب خود برسد.
اعتماد به اینکه اولا هر مسئله‌اى دینى گوهرى دست یافتنى دارد و ثانیا گوهر دین ثابت و لاتغیر مى‌باشد در واقع انکار نسبیت مطلق در باب معرفت دینى است زیرا نسبیت را دستکم از یک حوزه معرفت دینى بیرون رانده‌ایم که همانا ثابت‌‌هاى دینى هستند که توسط عالمان دینى از متون اسلامی، استخراج شده‌اند.
البته نسبیت در حوزه متغیرهاى دینی، لزوما ناخوشایند نیست، بلکه در مواردى لازم و ضرورى مى‌نماید زیرا باعث مى‌شود که دین در همه زمان‌‌ها و مکان‌ها و در شرایط مختلف به حیات خود ادامه داده و نیازهاى آدمى را برآورده کند و این در حالیست که اجتهاد رابطه بین ثابتات و متغیرات را برقرار مى‌سازد.
اجتهاد و عناصر ثابت و متغیر
حال در اینجا این سئوال پیش مى‌آید که اجتهاد درجه علومى است به چه کسانى و با چه روش و شیوه‌اى باید این کلیات ثابت را از آن فروعات متغیر جدا و هر دو اینها ر ا از دل متون دینى استخراج کنند؟
به اعتقاد مرحوم استاد مسئولیت استخراج این دو از متون دینى به عهده مجتهد دینى و مرجع تقلید است البته در کلام استاد اجتهاد به چند معنا به کار رفته است: 1- صاحب‌نظر شدن در امر دین، 2- مطلق جهد و کوشش براى به دست آوردن حکم شرعى (که البته بیشتر این مورد درباره اهل‌تسنن به کار رفتند.) 3 -منتهاى کوشش در استنباط حکم شرعى از روى ادله معتبر شرعیه
همچنین اجتهاد از نظر استاد دو قسم است یکى ممنوع و دیگرى مشروع اما ...
الف) اجتهاد ممنوع
استاد شهید اجتهاد ممنوع را عبارت مى‌داند از وضع و تشریح قانونى با تکیه بر راى بشری، این نوع اجتهاد که اجتهاد به راى یا قیاس نیز نام دارد که البته این دو تا حدودى با یکدیگر تفاوت دارند ولى در این که استاد هر دو اینها را اجتهاد ممنوع مى‌دانند با یکدیگر مشترکند و این نوع اجتهاد از منابع استنباط احکام در نزد اهل سنت مى‌باشد، آنها بر این باورند که احکام متشرعه در کتاب و سنت توسط خداوند و رسولش محدود بوده ولى وقایع و حوادث و نیازهایى که براى انسانها وجود دارد نامحدود است و چون احکام و قوانین محدود نمى‌تواند پاسخگوى نیازهاى مختلف و متنوع و نامحدود آدمى بشود لذا به منبع دیگرى غیر از کتاب و سنت نیاز است و آن هم قیاس و یا اجتهاد به راى است(6)
به همین خاطر اجتهاد به راى که توسط عالمان شیعه و به خصوص ائمه اطهار مورد مزمت قرار گرفتند و مطرود شناخته شده است(7) را جزء منابع احکام و استنباط خود قرار داده تا بتواند با زمان پیش بروند
ب) اجتهاد مشروع
استاد این نوع از اجتهاد را عبارت مى‌داند از استنباط فروع از اصول، یعنى کشف و تطبیق اصول کلى ثابت بر فروعات و مسائل جزء متغیر(8) و این معناى اجتهاد را از روایاتى از ائمه به خصوص روایتى که در صفحه پنجم همین تحقیق آورده شده است اخذ کرده است. به اعتقاد استاد شهید بیان اصول کلى ثابت، وظیفه الهى ائمه معصومین، و کشف این اصول کلى ثابت و استنباط فروع و موارد جزئى متغیر در شرایط گوناگون و تطبیق آن بر اصول وظیفه عالمان دین مى‌باشد، به اعتقاد شهید مطهرى این نوع اجتهاد در زمان خود حضرات معصومین وجود داشته است، ایشان در مقابل برخى مستشرقین که اعتقاد داشتند به علت مفتوح بودن باب علم (دسترسى شیعیان به ائمه معصومین (علیهم‌السلام) در زمان حیاتشان اجتهاد در زمان این بزرگواران وجود نداشته و بعد از عصر این بزرگواران توسط خود شیعیان پایه‌گذارى شده است.(9)
موضع‌گیرى کرده است و تلاش نموده‌اند تا دلائل عدم صحت این ادعا را بیان کنند: استاد معتقد است که: “اولا این نظریه که در عصر ائمه، باب علم مفتوح بوده و نیازى به اجتهاد و فتوى وجود نداشته است کاملا غلط است زیرا معمولا اکثر ائمه در مدینه بوده‌‌اند و تنها شیعیان مدینه امکان دسترسى به ایشان را داشته‌اند حال آنکه شیعیانى که عراق،‌ شامات و ایران و سایر جاها بوده‌اند امکان دسترسى به ائمه معصومین را به طور مستقیم نداشته‌اند. ثانیا تاریخ تشیع و ائمه علیهم‌السلام حکایت از آن دارد که امامان، بزرگان اصحاب خود را که مدتها شاگردى کرده بودند و با اصول و مبادى فقه شیعه آشنا بوده‌‌اند تشویق و ترغیب به فتوى دادن مى‌نموده‌اند ثالثا: یکى از مواردى که اجتهاد را ایجاب مى‌کند، جمع میان خاص و عام، مطلق و مقید و حل تعارض اخبار و روایات مى‌باشد و همه اینها در زمان ائمه معصومین براى راویان حدیث و جود داشته است رابعا این که مى‌گویند علم اصول که پایه اجتهاد است، در شیعه بعد از ائمه پیدا شد. و قبلا در انحصار اهل‌سنت بود غلط است مرحوم سیدحسن صدر رضوان‌الله تعالى‌علیه در کتاب تاسیس الشیعه این مطلب را بررسى و اثبات کرده است.(10)
از جمله گروههایى که سخت با اجتهاد و مجتهدین به ستیز و مقابله پرداختند و آن را بدعت و حرام مى‌دانستند اخباریون بودند، استاد به کرات و به شدت اندیشه‌ها‌ى غلط قشرى مذهبان را در مورد عقل، اجتهاد، قرآن و اجماع مورد نقد قرار داده‌اند. استاد وظیفه مجتهد را دو چیز مى‌دانست.
1- کشف اصول کلى و ثابت که توسط قرآن کریم، رسول خدا (صلى‌الله علیه و آله)، و ائمه (علیهم‌السلام) بیان شده است.
2- تطبیق این اصول کلى و ثابت بر موارد جزئى و فرعى و متغیر در شرایط و زمانهاى مختلف.
استاد مى‌فرمودند: براى اینکه مجتهد بتواند هر دو این وظیفه‌ها را به نحو احسن انجام دهد باید به علومى همچون، صرف، نحو، لغت، منطق، کلام، اصول،‌ فقه، تفسیر، حدیث، علم رجال و ... تسلط کافى و لازم را داشته باشد.(11) البته نه این است که شهید مطهرى به اینها اکتفا کنند بلکه معتقد بودند عالم دینى باید عالم زمان خود باشد و به علومى که به نحوى با علوم دینى و اجتهاد مرتبط است آگاهى لازم را داشته و به علوم جدید به خصوص علوم انسانى بذل توجه داشته باشد، زیرا تاثیرى هرچند کلى نه در معناى الفاظ بلکه در خود عمل اجتهاد در موضوع‌شناسى اجتماعى دارند.(12) به همین دلیل بود که مى‌فرمودند فتوى مجتهد دهاتى بوى دهاتی، مجتهد شهرى بوى شهری، عرب بوى عرب و فتواى مجتهد عجم بوى عجم مى‌دهد. و باز به همین جهت مى‌فرمودند مجتهدى که در گوشه حجره و بدور از اجتماع و مسائل فرهنگی، اقتصادى سیاسى روز فتوا مى‌دهد مشکلى از مشکلات جامعه حل نمى‌کند(13)
از نظر ایشان مجتهد واقعى کسى است که بدون انحراف از اصول ثابت، مسائل جزئى متغیر و مقتضیات زمان خود را بررسى کرده و براساس همان احکام و چهارچوب‌هاى اصلى که توسط وحى عرضه شده است احکام مناسب صادر کند.(14) شعیه در قرن چهاردهم به مجتهدى نیازمند است که اولا با ضمیرى روشن نیازهاى عصر خویش را درک کند ثانیا شجاع باشد از نظر عقلى و ادبى ثالثا در حکم و فتوى دادن از چهارچوب‌هاى معین شده در کتاب خدا و سنت تجاوز نکند(15)
البته نباید تصور شود که این مطلب به معناى نسبى بودن کتاب خدا و یا سنت است. بلکه اجتهاد براساس اصول ثابت شریعت انجام مى‌پذیرد. نسبیت در فهم مسائل دینى غیر از سنت اجتهاد و ضرورت آگاهى از معارف بشرى و شرایط اجتماعى و مقتضیات زمان است که بحث آن گذشت.
ج) نسبیت اجتهاد
استاد مطهری، اجتهاد را در مواردى یک مفهوم نسبی، و متکامل مى‌داند و معتقد است که هر زمان و هر عصر بینش و درک مخصوص خود را ایجاب مى‌کند و منشا این نسبیت را در تکامل طبیعى علوم و تحول اوضاع بشرى و استعداد پایان‌ناپذیر منابع اسلامى براى کشف و تحقیق معرفى مى‌کند.(16) البته این نسبى بودن را به دو گونه مى‌توان تقریر کرد:
1 معرفت مجتهدان نسبت به برخى از موضوعات اجتهادى و آنهم در بعد فروع و جزئیات بوده و تحت تاثیر تکامل طبیعى علوم و افکار بشرى قرار مى‌گیرد، مانند مواردى که علم به دین کمک مى‌کند و از آن جمله مسئله تعیین اول ماه قمرى به عنوان ماه رمضان است که علم نجوم یا پیشرفت‌هاى خود به این کمک مى‌کند که البته این موارد جزئى و فرعى است و هرگز نمى‌توان در این مورد حکم کلى و اصلى صادر کرد.
2 معرفت مجتهدان نسبت به همه گزاره‌هاى اجتهادى اعم از فروعات و متغیرات و ثابتات کلى نسبى بوده و تحت تاثیر تکامل طبیعى علوم و افکار بشرى قرار مى‌گیرد.
البته پرواضح است که با سیرى در نظرات استاد فهمیده مى‌شود که استاد با نسبیت به معناى دوم کاملا مخالف است و بلکه اگر نظر دوم را بپذیریم تناقض پیش مى‌آید. زیرا در یک قسمت از بحث اصول کلى را به طور ثابت مورد پذیرش حق قرار داده‌ایم و با پذیرش این واقعیت دیگر نمى‌توان همانا اصول کلى را نسبى معرفى کرد. با این تناقض آشکار و تاکید استاد بر اصول ثابت،‌ منظور ایشان از نسبى بودن اجتهاد در برخى موارد این است که برخى گزاره‌هاى اجتهادى آنهم در بعد فروعات در اثر تکامل علوم یا تحول شرایط و یا پیشرفت علم در زمینه‌اى خاص، نسبى مى‌باشند. و حتى اگر تفسیر دوم را هم بپذیریم بازهم نسبیت را به طور مطلق نمى‌توانیم بپذیریم زیرا نه معرف مجتهد همه معرفت دینى است و نه فقه همه دین است.
مطلب دیگرى که مى‌توان از سخنان استاد شهید استنباط کرد این است که هرچند علوم بشرى با معرفت دینى ارتباط دارد ولى برخلاف تصور برخى از افراد به اصطلاح روشنفکر این ارتباط از نوع موجبه جزئیه است و نه از موجبه کلیه و هرگز نمى‌توان یک قاعده کلى وضع کرد بلکه محدود به موارد خاص است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات