تاریخ انتشار : ۱۲ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۸:۲۶  ، 
کد خبر : ۸۱۹۴۴

روشنفکران در دو راهى دین و مدرنیته


مصطفى تبریزی
به راستی، قرن بیستم را باید قرن بحران عقل به شمار آورد. بحران عقل با ریاضى‌دان اتریشی، کورت گودل (1978- 1906) و قضیه نقصان او به حوزه علم راه یافت. او در این قضیه معتقد شده است که یک نظام صورت یافته هرگز نمى‌تواند کامل باشد. به عبارت دیگر، همواره درون یک نظام، گزاره‌اى باقى خواهد ماند که نمى‌توان حقیقى یا غیرحقیقى بودن آن را به اثبات رساند (1.) پس از آن، کارل پوپر (1994- 1902) بر آن رفت که یک نظریه علمی، نظریه‌اى نیست که حقیقتى قطعى را ثابت کند بلکه نظریه‌اى است که برعکس، بتواند در اصل ابطال‌پذیرى قرار بگیرد. به موازات این امر، فیلسوفان شالوده شکن، میشل فوکو (1984- 1926) و ژاک دریدا تلاش کردند بیهودگى گفتمان‌ها و روایت‌هاى کلان را که مدعى جهانشمول بودن هستند به نمایش بگذارند.
روشن است که با پذیرش غیرنقادانه چنین وضعیت بحران‌زده‌اى که منبت نسبى‌گرایی، شکاکیت، نهیلیسم و ولگردى فکرى است جایى براى دین سنتى باقى نمى‌ماند. دین در مدرنیته باید به معنویت و طریقه‌اى جهت تحقق نفس، اوج‌گیرى مدیتیشنال و امثال آن فرو کاهش یابد، امرى که در آن، نه اجزاى شعائرى استوار مى‌مانند، نه اصول جزمى اعتقادى و نه افراد و کتب مقدس.
در این میان، نحوه موضع‌گیرى روشنفکران، مطلبى قابل تامل و خواندنى است. در ایران، مى‌توان از سه موضع‌گیرى متفاوت میان روشنفکران یاد کرد. برخى به همزیستى مسالمت‌آمیز دین و مدرنیته قائلند، برخى دیگر به نقد و ویرایش هر دو و رسیدن به حدى میانه و بالاخره برخى به لزوم پذیرش مدرنیته و تطبیق دادن دین با موازین آن مى‌باشند.
قسم اول: جناب حسن یوسفى اشکورى در مقاله “گامى به سوى جلو” در نشریه چشم‌انداز ایران، معتقد است تمدن، سقفى مشترک براى همه است. وى اشاره مى‌کند که “خروج و حذف مدرنیته از زندگى دینداران ... نه ممکن است و نه مفید”، زیرا “به هر تقدیر، تمدن و فرهنگ جدید اروپایى با واقعیت عریان و غیرقابل انکارش در برابر چشمان باز ما در تاریخ و جغرافیا حضور دارد و عملا تمدن و فرهنگ جهانى است و جهانى شدن این تجدد در ذات خود گسترش یابنده آن است... و این توهم و محال‌اندیشى است که مدرنیته و فرآورده‌هاى متنوع آن را خوب یا بد انکار کنیم و یا در اندیشه حذف آن از زندگى مومنانه خویش باشیم... محو حذف مدرنیته مفید هم نیست زیرا که اولا مدرنیته و دستاوردهاى آن برآیند و محصول تاریخ طولانى و تکاملى بشر ... است... ثانیا همین تمدن منسوب به غرب مانند دیگرتمدن‌هاى قدیم و جدید داراى ابعاد و دستاوردهاى مثبت و منفى است ولی... آثار مثبت این تمدن به مراتب، بیشتر از ابعاد منفى آن است و ... حتى مى‌توان با معیارهاى دینى و اسلامی، امتیازات فراوان عالم متجدد را نشان داد (2)“. وى همچنین خروج دین از زندگى مدرن را نیز هم ناممکن و هم نامفید مى‌شمارد و نهایتا به همزیستى این دو تحت سقفى مشترک قائل مى‌شود.
در این نگرش، نوعى قدرت ریتوریک، به ایجاد اقناع در مخاطبین کمک مى‌نماید. “همزیستى مسالمت‌آمیز”، واژه جذاب و فتانى است، اما مى‌توان به حق پرسید که این امر به چه کیفیت و با چه شرایطى ممکن است؟ تعارض دین و مدرنیته لااقل در بعد سکولاریسم مندرج در ذات مدرنیته چگونه قابل حل است؟ دین که ذاتا مدعى جهانشمولى و اعمال اتوریته در ابعاد فرهنگی، اجتماعی، سیاسى و اقتصادى است، چگونه از این دعاوى دست کشیده، به صلح با مدرنیته رفتار کند؟
به نظر مى‌‌رسد، مفهوم‌پردازى ریتوریک “همزیستى مسالمت‌آمیز”، جز ساده‌سازى مسئله و تغافل نسبت به مشکلات واقعى نهفته در نسبت میان مدرنیته و دین نیست.
این مفهوم منحوت، در طیف وسیعى از روشنفکران ایرانى دیده مى‌شود و حاکى از سطحى بودن جریان روشنفکرى است. جناب سید محمد خاتمی، یکجا گفتند: “تنش بین دو دیدگاه نفى کامل تجدد و پذیرش مطلق تجدد، واقعیت [دوران 200 ساله تماس جامعه ایران با غرب و آشنایى با پدیده‌هاى تمدنى آن] است. ... زندگى انسان امروز در کشورهاى اسلامى چه در روابط اجتماعی، علم، تکنولوژى و استفاده از ابزار متاثر از تمدن غرب است. در حالى که فرهنگ ما متفاوت از فرهنگ غرب است و یافتن راه حل این تضاد، بدون اینکه از زمان خود بیرون برویم و درعین حال از هویت تاریخى خود غفلت نکنیم، بزرگترین رسالت جوامع اسلامى به خصوص روشنفکران واقعى است (3.)”
قسم دوم: خانم سارا شریعتى در یکى از سخنرانى‌هایش (منقول در روزنامه شرق) در بررسى تقابل دین و مدرنیته، مدعى مى‌شود که “ما به تعبیر دورکیم در مرحله‌اى از گذار و میانمایگى اخلاقى به سر مى‌بریم. خدایان کهن پیر شده و مى‌میرند و خدایان دیگر هنوز پیرنشده‌اند... سنت‌هاى جدید هنوز شکل نگرفته‌اند، اما روزى فرا خواهد رسید که جوامع ما دوباره لحظات جوش و خروش و آفرینشگرى را باز خواهند یافت و آرمانهاى جدیدى سر بر خواهند کشید”.
سارا شریعتى معتقد است در انتخاب میان دوگانه دین و مدرنیته، سنت و تجدد،... “همه را نمى‌توان داشت و ترکیب این سنتهاى متفاوت، ما را سردرگم و در عمل ناتوان خواهد کرد.” نتیجه آن چیزى است که علیرضا علوى تبار گفته است: “[رویکرد روشنفکران دینی] هم با سنت و هم با مدرنیته برخورد انتقادى و سازنده مى‌کند. نه تابع محض پاراداریم مدرنیته است و نه مطیع الگوى سنت است” (4.)
به نظر مى‌رسد ویرایش و پیرایش توامان مدرنیته و دین، کارى عادلانه و عاقلانه باشد. اما سئوالاتى هنوز مطرحند. سنت‌هاى جدیدى که خانم سارا شریعتى سخن از آنها به میان آورده و معتقد است آینده را تسخیر خواهند کرد، آیا حاصل ویرایش‌هایى کاملا برابر با مدرنیته و دین است یا آنکه یکى از آن دو، ویرایش و حذف بیشترى را تجربه مى‌کند؟ اصولا آیا ویرایش این دو، از یک جنس است که بتوان تساوى میان آن دو را مورد سنجش قرار داد؟ آیا متدى مشخص و متکى بر مبانى دفاع براى ویرایش‌هاى مزبور جهت ایجاد تلائم میان دین و مدرنیته وجود دارد؟ آیا دین ویرایش شده، همچنان دین باقى مى‌ماند؟
قسم سوم: طرفدارى از مدرنیته و لزوم ویرایش دین بر اساس شاخصه‌هاى مدرنیته را مثلا در عبدالکریم سروش مى‌بینیم. وى در کانون توحید لندن در راستاى پاسخ به این سئوال که چه عامل و یا عواملى از پدید آمدن شاخص‌هاى مدرنیته در میان مسلمانان جلوگیرى کرد، اقدام به تشریح شاخصه‌هاى سنت مى‌کند. ایشان که دین را فربه ترین جزء سنت مى‌داند، “دین خویی” را به عنوان یکى از شاخصه‌هاى سنت معرفى کرده و آن را بیمارى مى‌داند که گریبانگیر مسلمانان و ایرانیان شده و به نوعى سقف تفکر ایشان گشته است (5.) از نظر ایشان در حیطه دین و دین‌مداری، تفکر، غیرممکن بوده و افراد دیندار به طور اصیل سئوال نمى‌کنند چرا که سئوال حقیقى و اصیل وقتى مطرح مى‌شود که حقیقتا جواب آن روشن نباشد در حالى که اساسا از منظر دین، پاسخ تمامى سئوالات، پیشاپیش توسط خداوند متعال و پیامبر خدا داده شده و جایى براى سئوال دیگر باقى نمانده است.
اینگونه تفکر از دین که دیندارى را دین خویى و سقف تفکر مسلمانان معرفى نموده و تفکر در حیطه دین را ناممکن مى‌خواند، مبتنى بر تفکر کیرکگورى مى‌باشد که معتقد است ایمان زمانى شروع مى‌شود که عقل به تحیر برسد و ایمان که نوعى ریسک است با تحیر آغاز مى‌شود. در اسلام برخلاف دینهاى مبتنى بر ایمان صرف و کور که شاید بتوان بودیسم را براى آن مثال آورد اما قطعا فیدئیسم، مصداق آشکار آن است، در اصول اعتقادات، کسب یقین عقلی، واجب بوده و به هیچ وجه، فرد اجازه ندارد که در این اصول از افراد دیگر تقلید نماید. بلکه خود فرد مى‌بایست به تفکر، اندیشه و تحقیق، مبادرت ورزد و در نهایت، بر اساس عقل سلیم خود نتیجه‌گیرى نماید.
در قسم سوم به سخنرانى عزت‌الله فولادوند در انجمن جامعه‌شناسى ایران نیز باید اشاره نمود. وى سخنرانى خود را با این نتیجه‌گیرى خاتمه داد که نمى‌توان در برابر مدرنیته گزینشى عمل کرد. از نظر او مدرنیته‌دارى منطق درونى و دینامیسمى است که ملتى را که گام در راه آن بگذارد، خواه و ناخواه در مسیر معینى پیش مى‌برد. “مدرنیسم آمیزه‌اى است از خوب و بد (6.)”
گروه روشنفکرانى که در قسم سوم جاى مى‌گیرند و ظاهرا در دهه هشتاد شمسى رو به افزایش نیز گذارده‌اند، دو دشوارى جدى دارند: یکى تبدیل احساس عاطفى به نظریه و دیگرى خلط واقعیت موجود با آرمان. آنان از احساس ضعف در برابر مدرنیته غربی، نظریه‌اى برمى‌سازند بدین سان که اصولا نمى‌توان با مدرنیته و لوازمش چه خوب و چه بد مخالفت نمود و هر مخالفی، محکوم به له شدن در زیر چرخ‌هاى مدرنیته‌اند. به علاوه، آنان از عدم امکان مخالفت با مدرنیته در حال حاضر (اگر چنین امرى را بپذیریم) نتیجه‌اى مطلق مى‌گیرند و فراموش مى‌کنند که قبول لزوم یا استحسان مخالفت با مدرنیته به عنوان نظریه‌اى آرمانی، ممکن است در زمانى از زمان‌ها صورت تحقق به خود بگیرد (اگر در حال حاضر نمى‌توان به کره مریخ سفر کرد، نباید از امکان آرمانى آن سر باز زد.)

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات