على کریمى
«چقدر راحت و آسان قدرت هاى بزرگ نظامى در طول تاریخ در انشاى منافع ملى خود بدون در نظر گرفتن منافع دیگر کشورها به دنبال برد مطلق منافع خود و باخت منافع دیگر کشورها هستند.» بعد از فروپاشى امپراتورى شیاطین و پایان جنگ سرد، به زعم امریکایى ها پیروزى لیبرال دموکراسى بر مکتب کمونیسم و دیگر نبود ایدئولوژى رقیب در عرصه بین المللى براى تاخت و تاز، کار زار بین المللى را به نفع خود تعریف کردند و داعیه رهبرى جهان را اعلام کردند و بوش پدر ایراد نمود که یک قرن امریکایى در پیش داریم.
حمله عراق به کشور کویت در سال 1991م بهانه خوبى براى بوش پدر بود تا هم پیش درآمد ابرقدرتى خود را پس از فروپاشى شوروى به جهانیان نشان دهد و هم توان نظامى، اقتصادى و سیاسى را به رخ دیگر کشورها بکشد و مطلعى براى یکجانبه گرایى امریکا در عرصه جهانى باشد.
ولى به دلایل منطقه اى و بین المللى و خارج شدن جهان از نظام دو قطبى، سیاست بوش پدر در نبرد خود با عراق کارگر نیفتاد و منجر به عقب نشینى کاخ سفید درباره این کشور شد. دستگاه دیپلماسى و سیاست خارجى امریکا بعد از حذف رقیب ایدئولوژیک خود از خلع یک دشمن استراتژیکى که بتواند سیاست واشنگتن را به حرکت در آورد رنج مى برد، چرا که ارتش، سیاست و اقتصاد سه عنصر تاثیرگذار در تدوین سیاست گذارى امریکا، نقش ایفا مى کنند و نبود دشمن استراتژیکى به منزله نابودى سه عنصر فوق است، از همه مهمتر کارخانه هاى اسلحه سازى و مهمات سازى امریکا، دیگر توجیه لازم براى پر کردن زرادخانه ها را از دست داده بود.
بدین ترتیب، حملات تروریستى 11 سپتامبر 2001 به برج دوقلوهاى نیویورک کاخ سفید را از بن بست سیاست خارجى در آورد و عرصه براى قدرت نمایى یک جانبه گرایى آن باز شد و ایالات متحده به بهانه هاى مختلف دست به جنگ افروزى زد. بعد از 11 سپتامبر مبارزه با تروریسم و بنیادگرایى با ترجمان القاعده و سلفى گرى، جانشین دشمن دیرینه امریکا یعنى کمونیسم که حدود نیم قرن با آن مبارزه مى کرد، شد. به ادعاى کاخ سفید، به ویژه تیم محافظه کاران عاریت گرفته از اندیشه هاى لئواشترواس، تروریسم برخاسته از اسلام سیاسى در خاورمیانه مانع بزرگى براى امنیت و صلح بین المللى است. به همین دلیل بوش پسر ماشین امپراتورى خود را در مبارزه علیه هرنوع مانع صلح و امنیت جهانى به راه انداخت، بدون این که کوچکترین اعتنایى به حکمیت نظام بین المللى یعنى سازمان ملل متحد داشته باشد.
بدین ترتیب، در این راستا امریکایى ها به باز تعریف جدیدى از کلیه مفاهیم که در دوره نظام دو قطبى حاکم بود دست زدند و به مرور زمان فضاى ژئوپلتیک پست مدرن را به وجود آوردند که در این فضا کاخ سفید بدون اعتنا به مراجع قانونى بین المللى به دنبال تدوین ایده ها و روش هاى خود به صورت اصولى است که دیگر کشورها به آن ها احترام بگذارند.
امریکایى ها معتقدند که هرچه برادر بزرگ تر مى گوید دیگران باید بدون چون و چرا جامه عمل بپوشانند که در این روند اتحادیه اروپا پیش قدم شد به عنوان نخستین تمکین کننده سیاست هاى امریکا، چرا که امریکا در زمان جنگ سرد نقش منجى و نجات دهنده را براى اروپایى ها بازى مى کرد تا از افتادن آن ها به دام کمونیسم جلوگیرى کند و آن ها نیز چنان خود را مدیون این کار مى دانند که خود را بدون درک شرایط نظام بین الملل وابسته مطلق به امریکا تلقى مى کنند؛ گویى این که هنوز اروپا در حصار بسته جنگ سرد قرار دارد.
به هر حال، امریکا دیگر با ادبیات دوران جنگ سرد نمى توانست اقتدارگرایى خود را در نظام بین الملل به پیش ببرد و منافع خود را مخصوصاً در خاورمیانه که مرکز ثقل مهم هزاره سوم است، تامین کند. به همین دلیل شعار دموکراسى سازى و حقوق بشر را سر لوحه سیاست خود در مبارزه با تروریسم بنیادگرا قرار داد. البته امریکایى ها مدعى اند که خاورمیانه عربى با داشتن حکومت هاى متحجر اقتدارگرا زمینه پرورش تروریسم را فراهم مى کند. در همین راستا آن ها به بهانه از بین بردن تروریسم براى سرکوبى طالقان و القاعده به افغانستان حمله کردند و در ادامه شرایط را براى حمله به عراق مهیا کردند و وارد آن کشور شدند و شاید که توانسته باشند عدم موفقیت بوش پدر در سال 1991 را جبران کنند.
با ترسیم سیاست جدید نو محافظه کاران، دیگر کشورهاى دیکتاتور عربى تامین کننده منافع امریکا نبودند و باید این حکومت ها تغییر یا حداقل نوع حکومت و سیاست خود را تعدیل مى کردند. کاخ سفید با حمله به عراق در 20مارس ،2003 نفوذ قدرتمند و ماندنى خود را در خاورمیانه با ادبیات جدید شروع کرد و طرح خاورمیانه بزرگ را با فرضیه دموکراسى سازى و ریشه کنى تروریسم از عراق به بوته آزمایش در آورد.
به عبارت دیگر امریکایى ها قصد دارند در طرح خاورمیانه بزرگ، عراق را به عنوان دیده بان دموکراسى سازى در خاورمیانه قرار دهند و در ادامه، از این کشور بر دیگر کشورهاى عربى براى تغییر مواضعشان فشار وارد مى کنند تا در راستاى سیاست امریکا حرکت کنند و در نهایت تامین کننده منافع آن ها باشند.
با این وجود، سیاست واشنگتن در فرایند دموکراسى خواهى در خاورمیانه داراى بالاترین سطح منافع و پایین ترین سطح منافع یا به عبارتى داراى سقف و کف است. بالاترین سطح سیاست دموکراسى سازى امریکا، اولاً حفظ امنیت کامل اسراییل است چرا که با بودن کشورى مستقل و با امنیت کامل مى تواند بدون هیچ دغدغه اى تامین کننده منافع امریکا در خاورمیانه باشد و مناقشه فلسطین - تل آویو را خود حل و فصل کند. ثانیاً، تامین منابع نفتى در منطقه در دراز مدت است که مى تواند به عنوان یک ابزار سیاسى- اقتصادى در مقابل قدرت هاى بزرگ آینده از جمله چین و روسیه، هند و غیره قرار گیرد و از این طریق قدرت آن ها را به چالش درآورد. به همین سبب در چارچوب این راهبرد و نگرش امریکا در قبال منطقه، کاخ سفید خود را مسوول حفاظت از منابع نفتى خاورمیانه مى داند و آماده است تا با هر دخالت سیاسى یا نظامى جهت سیطره بر این منابع مقابله کند و مانع از دست اندازى دیگر کشورهاى منطقه و جهان بر این منابع شود.
پایین ترین سطح یا به عبارتى کف سیاست دموکراسى سازى امریکا در منطقه خاورمیانه، اولاً به دنبال حکومت هاى دست نشانده جدید از طریق انتخابات صورى و فشار از بالا است. ثانیاً به دنبال انزواى نظام حاکم در سوریه است، چرا که ایالات متحده نظام حاکم بر سوریه را یکى از قدرت هاى مخالف خود در خاورمیانه در راستاى دموکراسى سازى و حل مناقشه فلسطین- اسراییل مى داند و در این ارتباط دلایلى دارند از جمله مخالفت سوریه با تسریع سازش کشورهاى عربى با اسراییل، حمایت گسترده سوریه از مقاومت لبنان، متهم کردن سوریه به مانع تراشى در برابر پیشبرد روند سازش لبنان با رژیم صهیونیستى به دلیل نفوذى که سوریه در نهادهاى قدرت لبنان از آن برخوردار است و در نهایت همکارى راهبردى سوریه با ایران که تل آویو به شدت از آن وحشت دارد.
در ادامه لبنان یکى دیگر از کشورهایى است که کاخ سفید در فرایند سیاست ترویج دموکراسى بر آن فشار مى آورد و خواهان تغییر قدرت در لبنان و خلع سلاح حزب ا... است و در این راستا کشورهاى غربى قطعنامه 1559 را از شوراى امنیت گذراندند تا نیروى بازدارندگى حزب ا... را خنثى کند. بدین ترتیب، مى توان گفت ایالات متحده در فرایند دموکراسى سازى در خاورمیانه دو هدف عمده را دنبال مى کند؛ 1-امنیت کامل اسرائیل و تبدیل این رژیم به قدرت بلامنازع در منطقه2-قطع روابط سیاسى کشورهایى مثل عراق، سوریه، لبنان و فلسطین با ایران تا از این طریق اولاً آن کشورها را با سیاست هاى خود هموار و همسو کند و ثانیاً آن کشورها سیاست خود را با ایران قطع کنند و ایران به یک کشور تنها و بدون دوست و منزوى در خاورمیانه تبدیل شود، تا این که واشنگتن بهتر بتواند سیاست خود در خاورمیانه و در نهایت مناقشه فلسطین و اسراییل را پیش ببرد. چون به زعم امریکایى ها، جمهورى اسلامى ایران با همکارى سوریه، حزب ا... لبنان مانع سیاست هاى آنان در خاورمیانه است.
به نظر آگاهان سیاسى، به همین دلایل است که کاخ سفید با مسایل هسته اى صلح آمیز ایران مخالفت مى کند و برخورد سیاسى دارد و به دنبال مانع تراشى براى دست یابى ایران به این فناورى صلح آمیز است.
البته جمهورى اسلامى ایران با اقتدار ملى و تکیه بر دانش بومى و به صورت قانونى به فرایند هسته اى صلح آمیز نایل شده و دیگر هیچ کشورى از جمله امریکا، تل آویو و به طور کلى غرب نمى توانند مانع این پیشرفت مهم باشند، چرا که همه فعالیت هاى ایران زیرنظر بازرسان آژانس بین المللى اتمى به عنوان دیده بان تخصصى سازمان ملل متحد انجام گرفته است و نقطه مبهمى در آن وجود ندارد.
به هرحال، چنین به نظر مى رسد آنچه که امریکا در فرایند دموکراسى سازى به عنوان کف و سقف منافع دنبال مى کند، آنطور که مى خواهند نیست، زیرا حرفه دموکراسى سازى در خاورمیانه باعث به روى کارآمدن اسلام گرایان در منطقه شده است که خود اینان از دیرباز مخالف حضور کاخ سفید در خاورمیانه و نوع سیاست هاى آنان بوده اند و اسلام گرایان از طریق ترویج دموکراسى به دشمنان بالقوه امریکا تبدیل شده اند و حاضر به تبعیت کردن از آن ها نیستند و سیاست استقلال خواهانه اى را دنبال مى کنند که کاملاً با منافع استراتژى واشنگتن در خاورمیانه در تعارض است. بدین ترتیب امریکایى ها در تبیین سیاست خود در خاورمیانه با شکست حیثیتى روبه رو شده اند و اقتدار آن ها چه در داخل خاک خود و چه در نظام جهانى خدشه دار شده است. چون دیگر کشورها به راحتى سر تعظیم در مقابل سیاست هاى کاخ سفید فرو نمى آورند و به دنبال نقش استقلال خواهى خود بدون دخالت قدرت هاى بزرگ از جمله امریکا هستند.
با این وجود، جورج بوش باید در تبیین سیاست هایش در منطقه تجدیدنظر کند. به طور حتم خاورمیانه در آینده آبستن یک سرى تحولات جدیدى است. چون کاخ سفید در منطقه در دام سیاست هاى خود گرفتار شده است. براى این که پروژه دموکراتیزاسیون در خاورمیانه منجر به این شده است که مخالفان امریکا بر مسند قدرت قرار گیرند.
به عنوان مثال در تحولات فلسطین با به قدرت رسیدن جنبش حماس و تحولات عراق در سایه پیروزى یکپارچه ائتلاف شیعیان گواه این مدعا است. و در ادامه احساسات ضدامریکایى میان مردم منطقه رو به فرونى است. به نظر آگاهان سیاسى، در آینده واشنگتن ناگزیر خواهد بود تا در راستاى تبیین سیاست هایش در خاورمیانه براى مردم منطقه تلاش هاى بیشترى صرف کند. همچنین ایالات متحده ناگزیر به ارزیابى چشم انداز تغییرات دموکراتیک همراه با بروز بى ثباتى و از دست دادن متحدان کلیدى در خاورمیانه است. و دیگر مثل گذشته قدرت امریکا در سه نوع کلاسیک آن یعنى قدرت ایجابى، قدرت سلبى و قدرت ایذایى در خاورمیانه کارآمد نیست و با چالش هاى زیادى روبه رو است. چرا که امریکا بعد از حمله یکجانبه گرایانه به عراق، صداقت خود را در صحنه دیپلماسى زیر سوال برده و اکنون بر سر دو راهى قرار دارد که باید براى سازمان دادن به روابط بین المللى و ایجاد یک نوع انضباط جهانى با دیگران همکارى کند، یا این که خود به تنهایى، ماجراجویى هاى سیاست گذشته اش را ادامه دهد، سیاستى که تاکنون نتیجه موفقیت آمیزى از آن بروز نیافته است.