مترجم: داریوش احمدی
نیهیلیسم (انکارگرایی)، به عنوان نظریهای فلسفی، جهان و به خصوص هستی و وجود انسان را فاقد هدف و مفهوم واقعی و درک حقیقت یا ارزش ذاتی میداند. نیهیلیستها به طور کلی بر این باورند که: «خدایی وجود ندارد اصول اخلاقی سنتی کذب، اخلاق سکولاری غیرممکن و بنابراین زندگی فاقد مفهوم است و هیچ عملی بهتر از دیگری نیست. نیهیلیزم، اغلب بیشتر اتهامی است که ایدهء خاصی را نشانه رفته باشد و کمتر موضعی است که فرد در کل اتخاذ میکند. صاحبنظران بسیار و متفاوتی، جنبشهایی مانند دادائیسم، ساختار شکنی و پانک را پدیدهای نیهیلیستی تلقی و توصیف کردهاند و معمولائ به این سادگی مفهوم مییابد و بر عقاید متهم کننده که بیشتر ذاتی و یا درست باشد، دلالت میکند. حال آنکه عقاید شخص متهم نیهیلیستی است و به موجب آن به مقدار نسبتائ زیادی، «هیچ». نیهیلیسم، نیز خصیصهای است که به دورههای زمانی نسبت داده میشود. مثلائ بودریار پست مدرنیته را یک مبداء تاریخ نیهیلیستی میداند و برخی یزدانشناسان مسیحی و صاحبنظران بر این ادعا هستند که مدرنیته و پست مدرنیته خدا را طرد میکنند و بنابراین، نیهیلیست هستند.
فریدریش نیچه و مارتین هایدگر از بزرگترین فیلسوفانی هستند که تاکنون به موضوع نیهیلیزم پرداختهاند. نیچه مـسیحیت را به عنوان یک مذهب نیهیلیستی توصیف میکند به این دلیل که از منازعه برای یافتن مفهومی در زندگی زمینی طفره رفته است و به جای آن طرحی روحانی را خلق میکند که در آن مرگ و رنج به عوض آنکه اعتلا یابند محو میشوند. او بر این باور بود که نیهیلیسم از مرگ خدا ناشی میشود و تاکید میکرد که نیهیلیسم چیزی است که باید بر آن غلبه کرد. از طریق برگرداندن معنای یک واقعیت یگانه (او بــه جــای آن، در جـسـتوجـوی «ایدهآلیسمی پراگماتیکی» در مقابل نفوذ غالب شوندهء «ایدهآلیسم کیهانی» شو پنهاور بود.) هایدگر نیهیلیسم را به عنوان وضعیتی توصیف میکند که: «به این صورت چیزی از هستی باقی نمانده است» و بنا به استدلال او نیهیلیسم هستی را به ارزش صرف تقلیل میدهد.
ریشهشناسی نیهیلیسم
کلمهء «نیهیل» Nihil از لاتین گرفته شده است; به مفهوم «هیچ چیز». فرهنگ لغات انگلیسی آکسفورد، اولین کاربرد آن را در سال 1817 و فرهنگ تاریخی زبان فرانسه آلاین ری، در سال 1787 (چـاپ جدید 1995) اولین کاربرد آن را در سال 1761 ذکر کرده اسـت. هـرچند این کلمه به مفهوم مذهبی _ملحد; اکنون کهنه و منسوخ است. بنا به استدلال آلاین ری، معادل نیجیلیزم روسی (Nigilizm) ، که در سال 1829 به وجود آمد; یک حرکت و جنبش نفوذی این کلمه در زبان مدرن است. کلمهء نیهیلی Nihili ضمیر نامعین در لاتین «هیچ چیز»، شکل کوتاه شده Nihilium ، واژهای که از « ne-hilom » مشتق میشود و فرم تاکیدی منفی ne به وسیلهء hilum به مفهوم «کمترین و ناچیزترین مقدار» و منشا بیثباتی است.
نیهیلیسم در فلسفه
هرچند اصطلاح نیهیلیست برای نخستین بار توسط تورگنیف نویسندهء روسـی بـه مردم شناسانده شد، اما فریدریش هاینریش یاکوبی (1819 - 1743) اولین بار در یک سخنرانی فلسفی، از این اصطلاح برای توصیف عقلگرایی استفاده کرد و به خصوص در فلسفهء نقادی امانوئل کانت به این منظور که برهانی خلق طراحی کند که مطابق آن همهء عقلگرایی، (فلسفه به عنوان نقد) به نیهیلیسم تبدیل میشود و بنابراین باید از آن اجتناب کرد و به جای آن به نوعی از ایمان و رستگاری برگشت.
آخرین اثر فریدریش نیچه، یک حالت شیدایی و مجذوبیت نیهیلیستی را نشان میدهد. جلد اول مجموعهء «ارادهء معطوف به قدرت»، که بعد از مرگش انتشار یافت (مجموعهء گزین گویهها و یادداشتهای شتابزده از دفترهای مختلف و یک طرح نیمه تمام که توسط خودش شروع شده بود. سپس کتاب بعد از مرگش توسط خواهرش الـیـزابت فورستر نیچه، تحت نام «نیهیلیزم اروپایی» که نیچه خود آن را به نام «مسایل قرن نوزدهم» مینامید، انتشار یافت.) نیچه نیهیلیزم را به عنوان جهانی تهی و به خصوص عاری از مفهوم وجودی انسان، هدف، حقیقت قـابل درک، یا ارزش ذاتی توصیف میکند.
او مـیگـویـد که نیهیلیزم مانند مسیحیت، میتواند یک اعتقاد دروغین باشد، وقتی که افراد را ارشاد میکند که بدون هیچ امیدی از دستیابی به معنی در ایـن جهـان، دسـت بردارند و بـدیـنسـان، بـه تناوب، برخی از معیارهای معنایی جایگزین را به کمک میطلبد. هرچند برخی آن را به عنوان «هیچانگارانه» استهزا میکنند اما پست مـدرنیسـم میتواند در مقابل این جمعبندی نیهیلیستی قرار بگیرد. به واسطهء اینکه بیشترین نوع نیهیلیسم عـام بـه سـوی شکستباوری و یا تقدیرگرایی گرایش دارد. درحالی که فیلسوفان پست مدرن تمایل دارند تا قـدرت و عقل را برای ستایش در ارتباطات گوناگون و منحصر به فرد انسان بیابند که آن را جستوجو میکند. بنابراین ناقدان پست مدرنیسم اظهار مـیکنند که پست مدرنیسم مانند مسیحیت، خلق معنایی جانشین است و نه واقعی، که در آن نه معیار زندگی بلکه جبرانهای عاطفی و اخلاقی اهمیت دارند.
نیهیلیسم را نیز میتوان به سادگی با شکگرایی مقایسه کرد. همانطور که هر دوی آنها ادعاهای شناخت و حـقیقـت را نمـیپـذیـرند. گرچه شکگرایی الزامائ با هیچ نتایجی دربارهء واقعیت تصورات اخلاقی، نه مواجه میشود و نه بهطور ذاتی، سؤالاتی دربارهء معنای هستی مطرح میکند.
در سـالهـای اخیـر، فیلسـوفـان تحلیلگرای معاصر، به طریقی کاملائ متفاوتتر از آنچه که تا به حال گفته شد، به یک بحث بسیار جدی دربارهء آنچــه نیهیلیـزم میـرو لـوژیکـال ( mereological nihilism ) نامیده میشود، دست زدهاند. (که معمولائ امروزه فقط نیهیلیسم نامیده میشود) و آن نظریهای است که اشیا با اجزایشان وجود ندارند. (نه تنها اشیا در فضا، بلکه اشیایی که در زمان هستند، هیچ اجزای زمانی ندارند و به این ترتیب فقط در زمان حال وجود دارند) و تنها قالب اصلی سازندهء بدون اجزایش وجود دارد (مثلائ الکترونها کوارکها) و بدینسان دنیایی که ما میبینیم و تجربه میکنیم، آکنده از اشیا با قسمتهایی است که محصول سوءتفاهم انسان است. (ما حتی اگر بتوانیم به طور واضح ببینیم، باز هم قادر نیستیم اشیای مرکب را ببینیم.) اکثر فیلسوفان تحلیلگرای معاصر از جمله هود هودسون، از دانشگاه واشنگتن غربی که یکی از سرآمدان نقد نیهیلیسم میرو لوژیکال است; این نظریه را به واسطهء ناسازگای را با دانش تجربی مورد بحث رد میکند. به این معنی که وقتی که ما اذعان میکنیم «یک صندلی وجود ندارد»، ما به وسیلهء این حقیقت که صندلی یک توصیف و شرح است و نه فی حد ذاته چیز دیگری، گمراه میشویم. اما بسیاری از فلاسفهء دیگر نیهیلیسم را به صورت ناتمام و یا کامل میپذیرند و به نظر میرسد این موضع، به دست آوردن شهرت به خاطر دلایل گوناگون است.
نیهیلیسم اخلاقی
نیهیلیسم یا انکارگرایی اغلب در جهان اخلاقی به عنوان اصطلاحی موهن و خفتآور به کار میرود که به طرد کامل همهء نظامهای قدرت، اخلاق و رسوم اجتماعی و یا به کسی که داعیهء چنین وازدگی را دارد، اشاره میکند. حـال چه از طریق طرد بنیادهای اعتقادی از قبل پذیرفته شده باشد و چه از طـریـق نسبـیگرایی افراطی یا شکگرایی. نیهیلیسم تعبیری است از کـسی که اعتقادی به هیچ کدام از ادعاهای قدرت-که بیاعتبار هستند، ندارد. نیهیلیسم نه تنها ارزشهای اخلاقی مردمپسند را کنار میگذارد بلکه اخـلاقیات را تمام و کمال طرد و چشماندازهای آن را بیاساس میداند.
پست مدرنیسم و فروپاشی شناخت
اندیشهء پست مدرن از مشاهدهء اضمحلال نظامهای معرفتی و اخلاقی در نسبیگرایی افراطی و به خصوص آشکار در نوشتههای ژان فرانسو لیوتار وژاک دریدا، نقش میپذیرد. این فیلسوفان تمایل به انکار مبانیای دارند که فرهنگهای غربی حقایقشان را بر مبنای آن پایهریزی کردهاند، از جمله شناخت و معنی مطلق و انباشت شناخت ایجابی، پیشرفت تاریخی، اندیشههای اومانیستی و روشنگری ذهنی. گرچه اغلب، پست مدرنیسم به طـور اساسی به عنوان یک فلسفهء نیهیلیستی مطرح میشود، اما قبل از اینکه وارد بحث مختصری دربارهء اندیشهء پست مدرن بشویم، بسیار مهم است تا توجه کنیم که نیهیلیسم، خود، در مـعرض نقادی پست مدرن است: نیهیلیسم ادعایی (دستیابی) به حقیقت جهانی را دارد، دقیقائ آن چیزی که پست مدرنیستم، طردش میکند.
لیوتار و فراروایتها
لیوتار استدلال میکند که فیلسوفان به جای اتکا کردن به یک حقیقت عینی یا طریقهای برای اثبات ادعاهایشان، حقایقشان را با ارجاع به داستانی دربارهء دنیایی که از عصر و نظام داستانهایی که با آن تعلق دارند و جدا نشدنی است، مشروعیت میبخشند. لیوتار آنها را فراروایت مینامد. او سپس به تعریف کردن از وضعیت پست مدرن، به عنوان کسی که هم طرد فراروایتها را و هم پروسهء مجاز دانستن آنها را به وسیلهء این فرا روایتها مشخص کرده است، ادامه میدهد: «به جای فرا روایتها، ما بازیهای زبانی جدیدی را به منظور مشروعیت بخشیدن به ادعاهایمان که متکی بر تغییر مناسبات و روابط و بـیثبـاتی حقایق است، به وجود آوردهایم. هیچ کدام مزیتی بر دیگری ندارد تا بتوان دربارهء حقیقت غایی صحبت کرد. این همان تصور بیثبات حقیقت و معنی است که فرد را به نیهیلیسم سوق میدهد. هر چند در همین حرکت که به سوی بیمعنایی میرود، لیوتار فلسفهء خود را درست در سطح آن، معلق نگه میدارد.»
نیچه و نیهیلیسم
مردم میگویند، برای آدم پاک همه چیز پاک است. اما من شما را میگویم که برای خوکان همه چیز خوکوار میشود از اینرو خشکه مقدسان و سر به زیرانی که دلشان نیز سر به زیر است، موعظه میکنند که (دنیا هیولایی نجس است) زیرا اینها همه جانهایی ناپاک دارند به ویژه آنانی که نه آرام دارند و نه آسایش، یعنی همان کسانی که دنیا را از عقب مینگرند. یعنی همان اهل عقبی. من این را رودرروی ایشان میگویم اگرچه خوشایند نباشد، دنیا نیز مانند انسان عقبی دارد; تا اینجا درست. در دنیا نجاست بسیار است. تا اینجا درست. اما به این سبب دنیا خود هیولایی نجس نیست.( ]فریدریش نیچه، چنین گفت زردشت، داریوش آشوری)
درحالی که تعدادی از فیلسوفان داعیهء نیهیلیسم بودن را دارند، اما غالبائ نیهیلیسم، بیشتر با نام فریدریش نیچه تداعی میشود. نیچه این اصطلاح را به عنوان هر فلسفهای که به طرد دنیای واقعی اطراف ما میپردازد و منتج به سرد بودن و بیعلاقگی به زندگی و مـسموم کردن روح انسان میشود تعریف میکند و او شدیدائ با آن به مخالفت برخاست. او نیهیلیسم را به عنوان «ارادهء معطوف بیهیچ چیز» توصیف میکند به ویژه بیشتر اینکه: «نیهیلیست کسی است که جهان را آنطور که هست و نباید باشد به قضاوت مینشیند و جهانی را که باید وجود داشته باشد اما نیست. بنابراین نظریه، هستی ما، اعمال ما، رنجها، اراده و احـساسمان، هیچ مفهومی ندارد. بنابراین پس تاثر بیهودگی، دردی نیهیلیستی است.» (فریدریش نیچه، اراده بـه قدرت، بخش 585، والتر کـافمن.) در این معنی، نیهیلیسم مـعادلی است فلسفی برای جنبش سیاسی روسیه که در بالا ذکر شد، جهشی غیرعقلانی ماورای شکگرایی، رغبت به از بین بردن معنی، شناخت و ارزش. برای او، غیرعقلانی بود اینکه روح انسان به سوی ارزش سوق یابد. نیهیلیسم، آنگاه در وهلهء نخست، احساس و مفهومی مانند خودکشی و قتل دستهجمعی بود. او این فلسفه را مانند هدیهای در مسیحیت، (که او آن را به عنوان بردهء اخلاقی توصیف میکند) بوداییسم، اخلاقگرایی، ریاضتکشی و هر فلسفهء شکاک افراطی دیگری میدید.
به فریدریش نیچه، تا اندازهای به خاطر جملهء مشهورش که اعلام کرد، «خدا مرده است»، نیهیلیست اطلاق میشود. آنچه منظور او بوده است، معمولائ در این گفتهء بارها تکرار شده سوژهء جنجالی بسیاری از مباحث بوده است. زیرا نیچه فقط این نظریه را در کتاب معروفش، چنین گفت زردشت، بیآنکه دقیقائ در مورد آن بحثی کند، بیان کرده است. برخی استدلال میکنند که منظور نیچه به معنی واقعی، این نیست که خدا مرده است; یا حتی اینکه ضرورتائ خداوند وجود ندارد، بلکه منظور این است که بیشتر از این به خدا اعتقادی نداریم. حتی برخی از ما که ادعای ایمان به خداوند را دارند، واقعائ ایمان ندارند. بله، خداوند مرده است و او در کتاب «دانش شاد» میگوید: «ما او را کشتهایم»، متناوبائ برخی نظریهء نیچه را به یک اظهار عقیده که دنیا هیچگونه نظم منظمی ندارد، تفسیر کردهاند. نیچه بر این باور بود گــرچــه اصــول اخــلاق مسیحـی نـیهیلیستـی است; بدون خداوند; انسانیت بیهیچ شناخت معرفتی یا مبانی اخلاقی که ما میتوانیم اعتقادات مطلق را از آن بگیریم، به حال خود باقی میماند. به این سان، گرچه نیهیلیسم در گذشته تهدیدی از طریق مسیحیت، حـکمـت افلاطونی و جنبشهای سیاسی گوناگون که هدف به سمت یک آیندهء دور و خیالی را دارند (یوتوپیا) بوده است. (فلسفهء دیگری که زندگی انسان و جهان اطراف ما را بی ارزش میداند.) نیچه به ما میگوید که این نیز تهدیدی برای آیندهء بشریت است. این هشدار نیز میتواند به عنوان مجادلهای عملی علیهء قرن نوزدهم و بیستم داده میشود.
نیچه از راه حلی برای تاثیرات مخرب نیهیلیسم و امیدی برای آیندهء بـشـــریــت بــه شـکــل آبــرمــرد ( ubermensch )، مـوضعـی بـه خصوص آشکار در اثر معروفش، چنین گفت زردشت و ضد مسیحیت حمایت کـرد. ابرمرد، تمرین عمل و زندگی است. به این منظور که شخص باید با رفتار کردن به گونه ای که وجودش یک اثر هنری است، برای هستیاش ارزش قایل شود. نیچه بر این باور بود که ابرمرد، یک ضرورت برای بقای انسان در دورهای پس از مذهب خواهد بود.
استیلای نیهیلیسم
از یـک جنبهء فردی، نیهیلیسم، پذیرش بی مفهوم و هدف در زندگی است. فریدریش نیچه می گوید که نیهیلیسم می تواند از طریق خلق شخصی معنا در زندگی فرد قالب شود.
بهوجود آوردن هدف، ارادهء معطوف به قدرت را از اراده به نیستی و نابودگی دور میکند و به طرف یک ایدهآل که بیشتر دنیوی است، سوق می دهد. آفریدن مفهوم یک کار مشکل غیر قابل تصور است اما کاری است که باید کامل شود،(همانطور که نیچه بنای آن را گذاشت)«تا پای جان».
ســویــدا راگــایـلــوف یـکـی از شـخصیـتهـای کتـاب جنـایت و مکافات داستایوسکی مثال خوبی است از آنچه که امکان دارد برای یک نیهیلیست که معنا را باخته است، اتفاق بیفتد. هر چند سویداراگایلوف خودش را از نظر جسمی، به خاطر این که از دست یابی به هدف شکست خورده بود، کشت.
اشخاص دیگری امکان دارد خودشان را به گونهای نمادین از نظر ذهنی با تسلیم شدن به این اعتقاد که زندگی هیچ مفهومی ندارد، بکشند. راسکو لنیکف، شخصیت رمان جنایت و مکافات، راه منفعت را در خلق موقعیت ها پیش گرفت تا ایجاد کند و از طریق نیهیلیسم، باقی بماند. باید به نیهیلیسم به عنوان یک ایدهآل نامطلوب نگریست. هنگامی که فرد نیهلیستی باقی می ماند.
اگزیستانسیالیسم از دل نیهیلیسم بیرون می آید و مفاهیم از دل نیستی. ما همه مفاهیم زندگی را جست و جو میکنیم. اما حقیقتائ نیرویی مقتدر میتواند هستیمان را به وجود بیاورد.
نیهیلیسم، همخوانی با خود و پارادوکس
نیهیلیسم، اغلب به عنوان اعتقادی به نیستی(نابودگی) حقیقت، توصیف مـیشـود. در اشکـال افـراطیتر، پذیرفتن، چنین اعتقادی، مشکل است چون یک اختلاف پارادوکسی کاذب را در بر میگیرد. اگر این راست باشد که حقیقت وجود ندارد; خود جملهء «حقیقت وجود ندارد.»، به خودی خود یک حقیقت نیست. بنابراین خودش تناقضی را نشان می دهد. یک تعبیر و تفسیر بیشتر آگاهانه از این ادعا، امکان داشت تا وقتی که حقیقت ممکن است وجود داشته باشد، عملائ دست نیافتی است. اما این مساله که نیهلیست چگونه به آن دست یافته است قابل بحث باقی میماند این ممکن است پاسخی منطقی باشد که نیهیلیست به طور مستقیم به حقیقت دست پیدا نکرده است، بلکه براساس تجربهء گذشته که حقیقت سرانجام، در محدودهء موقعیت انسان، غیرقابل حصول باشد، به نتیجه رسیده باشد. بنابراین از وقتی که نیهیلیستها، بر این باورند که آنها این را فرا گرفتهاند که در این زندگی به حقیقت نمیتوان دست یافت، تماشاگر فعالیتهای کسانی هستند که به طور سرسختانهای در جستوجوی حقیقت پوچ و بیهوده هستند. به هر حال این تفسیر، همان نقدی را که در بالا عنوان شد، آشکار مـیکنـد. تنهـا راهـی که حقیقت نیهیلیسم میتواند آموخته باشد، از طریق محدودهء تجربهءانسان است. یک اقدام اصلاحی و آشتیجویانه ممکن است در این طریقه به وجود بیاید، به این معنی که: من به طور منطقی استنتاج کردهام که با دلیل و منطق نمیتوانم به حقیقت مطلق برسم. (همان طور که با حقیقت منطقی ضدیت دارد) بنابراین در محدودهء تجربهء انسان، من متقاعد میشوم (با دلیل منطقی) که من نمیتوانم حقیقت مـطلـــق را بـــه دســت بـیــاورم. نیهیلیستها، پس نمیتوانند ادعا کنند که چیزی را به طور کامل و مطلق میدانند. اما میتوانند بگویند که برحسب روشانسانی حل مساله (دلیل منطقی)، حقیقت مطلق نمیتواند با منطق انسانی به دست بیاید.
نیهیلیسم در هنر
جنبشهای گوناگون هنری از جمله سـوررئالیسم و کوبیسم تا اندازهای نیهیلیسم را نقد کردهاند و جنبشهای دیگری مانند «دادا» به طور آشکار از آن استقبال کردند. به طور کلی، هنر مدرن، بیشتر به خاطر بیهویت بودنش، به عنوان هنر نیهیلیستی قلمداد شده است. موضوعات نیهیلیستی در ادبیات و موسیقی هم به وجود آمدهاند به ویژه این حقیقت موسیقی و ادبیات معاصر است که آیندهء نامعلومی را آنچه که برخی به عنوان احتضار مدرنیسم مشاهده میکنند، به تفصیل جستوجو میکند.
دادائیسم
نخستین بار در جنگ جهانی اول از اصـطـلاح دادا استفاده شد. جنگ، حادثهای بود که منجر به تسریع این جنبش شد که از سال 1916 تا 1923 به طول انجامید. جنبش دادا در یکی از شـهرهای قدیمی زوریخ سوییس، معروف به «نیدردورف» پا گرفت که حالا سکونتگاه پراکندهء حلقههای آن شده بود. دادائیستها، ادعا میکردند که دادا، یک جنبش هنری نیست، بلکه یک جـنبـش ضدهنری است که بعضی وقتها موضوعاتی در حالتی شبیه به شعر پیدا میکردند و به آنها برچسب هـنری میزدند و بدینسان، باعث ریشخند و بی آبرویی آنچه که هنر است و آنچه که میتوانست هنر باشد، میشدند. در آن زمانها، دادائیستها فقط به راهنماهای زیبایی شناسانه توجه نـشـان مـیدادنـد. بنابراین آنها، میتوانستند از اقدام به ارایهء آثارشان که عاری از مفهوم و ارزش زیباشناسی بود، دور باشند. این تمایل به طرف بیارزش کردن هنر، بسیاری را برآن داشت تا ادعا کنند که دادا، به طور اساسی یک جنبش نیهیلیستی بود، یک جنبش نابود کننده; بیآنکه آفرینشی در کار باشد. چون آنها به روش تخریب هنری که در قرن بیستم، بررسی میشد، اقدام کردند. نامی برای جنبش خود انتخاب کردند که یک عبارت بچهگانه بود و روش غیرهنری آنها را که هر چیزی را به لرزه در میآورد نشان میداد. چندین روایت دربارهء ابداع نام دادا وجود دارد. از جمله یکی از آنها یک شکل مسخرگی علیه تریستان تزارا بود که در بسیاری از جاها به عنوان پدر جنبش دادائیست نام برده میشد. (تریستان تزارا، شاعر یهودی، متولد رومانی که در فرانسه بزرگ شد) در روسیه «دادا» مترادف «بله، بله» است نامی که تاکنون ذکری از هنر در آن نشده است.
نیهیلیسم در ادبیات
هرچند کلمهء نیهیلیسم دارای مبدا و منشا تاریخی تازهای است، اما طرز برخورد و تلقی آن، چنین چیزی را نشان نمیدهد. همانطور که در پردهء آخر نمایشنامه مکبث شکسپیر دیده میشود. اگرچه مکبث صحبتی از اضمحلال کلی جهان نمیکند، بلکه بیشتر شقاوت و حقیقت بلافصل مرگ انسان را باز میگوید.
بمیر، بمیر، ای شمع قصیر
زندگی چیزی نیست مگر سایهای رونده
و بازیگری بیچاره که یک ساعت از عمر خود را با تبختر، جوشان و خروشان، بروی، صحنه میخرامد.
و از آن پس دیگر آوازی از او شنیده نمیشود.
قصهای است که دیوانهای آن را گفته است.
پر از هیاهو و خشم و غضب که هیچ معنی ندارد.
[ویلیام شکسپیر، مکبث، پردهء پنجم، صحنهء پنجم، ترجمهء فرنگیس شادمان (نمازی])
در فرهنگ قرن نوزدهم، نیهیلیسم با کتاب «پدران و پسران» ایوان تورگنیف نویسندهء روسی شهرت و آوازهء زیادی به دست آورد. تورگنیف در این اثر به تشریح دیدگاههایی که در روشنفکران رادیکال روسیه به وجود آمده بود، میپردازد. اینها در ابتدا دانشجویان طبقهء اشراف را در بر میگرفت که از حرکتهای بسیار کند رفرمیسم سر خورده شده بودند. نخستین سخنگوی این مرام فلسفی جدید «پیساروف» بـود. (1868 - 1840)، کـه بـرنـامهء سودگردایی انقلابی را با صدای رسا اعلام کرد و از زور و خشونت به عنوان حـربهای برای تغییرات اجتماعی حمایت کرد. او مغرورانه وضعیت جدیدش را به عنوان قهرمان افسانهای و شرور به دست آورد.
در کتاب ژرمینال امیل زولا 1885، سو وارین، شخصیت نیهیلیست، نمایشی از خطر نیهیلیستی را به وجود میآورد. هنگامی که در یک صحنهء بحرانی، معدن زغالسنگ را خراب میکند و باعث حادثهء شوم میشود و سـپس به آهستگی از آنجا دور میشود.
سو وارین بیاعتقاد، بارها اظهار میکند که او، جلوهای از سوسیالیسم خوشبینانهای است که به شورش معدن زغـالسنگ، سوخت میرساند. در «جنایت و مکافات» داستایوسکی، رادین راسکولنیکف، قهرمان داستان به نیهیلیسم میپیوندد.
داستایوسکی، سرانجام بیاساس بودن نیهیلیسم را در مؤخرهء داستان نشان میدهد. آثار آلبر کامو را میتوان به عنوان یک تعهد و تایید نیهیلیستی خواند. لوئیس فردیناند سلین، چندین داستان که تمایل نیهیلیستی قوی داشتند نوشت که بهطور برجسته باید از (سفر به انتهای شب) نام برد.
آثار ساموئل بکت، به خصوص نمایشنامهء «در انتظار گودو» نمایشی از عـنـاصر نیهیلیستی است. این نمایشنامه بعدائ به صورت فیلم سینمایی درآمـد کـه بهطور واقعی، بیشتر جـنبـههای کلبینگری و بدبینانهء نیهیلیستی را نشان میداد.