دکتر فریبرز درجزی/ استاد دانشگاه تربیت معلم
یوری آندروپف (1) قبل از فروپاشی شوروی تجزیه و تحلیلی ارائه نمود که به اعتقاد بسیاری از ناظران غربی هوشمندانه تهیه شده بود. وی براساس ادله و شواهد موجود دریافت که اتحادجماهیر به شکلی نامحسوس به سمت فاجعه ای سترگ پیش می رود. روند وقوع این فاجعه به دو دلیل آغاز شده بود: اول آنکه اقتصاد جماهیر به طور ذاتی ناکارآمد بود و ایدئولوژی و جغرافیای این جمهوری ها به طور بنیادی باعث به وجود آمدن سیستمی معیوب و ناقص شده بود. دوم تصمیم ایالات متحده در دهه 1980 برای هدف قرار دادن بزرگترین نقطه ضعف تنها رقیب خود در جهان بود. آمریکا مسابقه تسلیحاتی به راه انداخت و لذا بحرانی غیرقابل مهار و در مقیاسی بسیار بزرگتر از حد و توانایی روس ها به وجود آورد.
روسها برای حفظ قدرت استراتژیک خود مجبور شدند اقتصاد خود را صرف نیروهای نظامی کرده و به تقویت آن بخش از اقتصاد بپردازند که سرنوشتش با نیروهای نظامی و قدرت راهبردی گره خورده بود. از این رو هزینه های چشم و همچشمی و رقابت بی مورد با آمریکا به تدریج افزایش یافت و اتحاد جماهیر شوروی را در آستانه فروپاشی قرار داد. درواقع این کلاهی تاریخی بود که آمریکا بر سر شوروی گذاشت. مسکو در آن وضعیت مجبور به تغییر در توازن ارتباط میان جغرافیای سیاسی و اقتصاد شد و لذا گورباچف تصمیم به پایان جنگ سرد گرفت. وی به بهانه انتقال دانش فنی از غرب و جذب سرمایه گذاری خارجی، دست از مسابقه تسلیحاتی کشید اما به دو دلیل کنترل اوضاع از دستانش خارج گشت.
1- سوای این واقعیت که سطح سرمایه گذاری غرب و کمک هایش چقدر بود، تصلب اقتصاد اتحاد جماهیر شوروی به اندازه ای وخیم بود که مسکو قادر به استفاده موثری از سرمایه گذاری های غربی در چارچوب معنادار سیاسی نبود.
2- ایالات متحده قصد اینکه به روسیه فرصت بازیافت و بهبود قوا را بدهد نداشت.
در ابتدا آمریکا به صورت پنهان و آشکار طرح دوستی با کشورهای شرق اروپا را ریخت و حداکثر فرصت طلبی و بهره برداری از نقاط ضعف روس ها را امکان پذیرتر ساخت. از سوی دیگر با از دست رفتن امپراتوری روس ها در بلوک شرق، راه را برای سقوط «گورباچف» و صعود «یلتسین» هموار کرد. مهمترین ماحصل آن نیز فروپاشی شوروی سابق بود.
نکته مهم اینجاست که چون شکست و عقب نشینی خاصیت تشدید شونده دارد مسکو نه تنها تمامی دستاوردهایش از جنگ دوم جهانی را از دست داد بلکه یلتسین سیاستگزاری های زمان گورباچف را بسط داد و به آن عمق بیشتری بخشید. وی تصور می نمود که روسیه می بایست بار مسئولیت جمهوری های عقب مانده اتحاد جماهیر را که طی سال های گذشته، چندین نسل از سایر ممالک جهان عقب مانده اند را زمین بگذارد. نتیجه چنین تصمیمی آن شد که در ازای حفظ و گسترش روابط تجاری اش با غرب به تدریج موقعیت ژئوپلتیک خود را از دست داد. ضمن آنکه زندگی روس ها به ویژه آنان که خارج از مسکو و سن پترزبورگ زندگی می کردند و یا آنان که به نخبگان تعلق نداشتند، به سمت وخامت اوضاع و سختی پیش رفتند.
این روند معکوس اقتصادی دلیل بسیار مهم دیگری نیز داشت که در یکی از معتبرترین تحلیل های نشریات خارجی آورده شده است (2):
«سرمایه داری یا همان کاپیتالیسم، زمانی مثمرثمر و رضایتبخش است که فداکاری عظیم اجتماعی را پشت خود دارا باشد اما روسیه این هزینه سنگین را به خاطر کمونیسم پرداخته بود و دیگر قادر به بازپرداخت آن نبوده و نیست.»
البته منظور از این عبارت، صرفا پول نیست بلکه پویایی و دینامیسمی است که سرمایه داری از اساس به آن نیاز دارد و کمونیسم روسیه را از پای درآورد. اکنون دیگر ساختار حقوقی، سیاسی و اجتماعی روسیه قابل تغییر به وضعیتی نیست که بتواند از پس نیازمندی ها و لوازم سرمایه داری برآید. برای ثروتمند شدن، دزدی و سرقت جای تولید را گرفته و در تاروپود آن نظام، رخنه کرده است. پیش از فروپاشی کمونیسم، روسیه فقیر اما قدرتمند بود. بعد از آن هم فقیرتر شد و هم به لحاظ آسیب شناسی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بسیار ضعیف تر شد، آنقدر که فقط ناچار بود تلاش و تقلا کند تا همان باقیمانده روسیه را هم به باد ندهد.
جغرافیای سیاسی (ژئوپلتیک) یک بازی احساساتی پرسوز و گداز نیست و ایالات متحده هم کشوری احساساتی نیست. اصولا آمریکا درست همان کاری را کرد که روس ها در گذشته کرده بودند و اگر موقعیت دنیا برعکس می شد، روس ها همین کاری را می کردند که آمریکایی ها می کنند. آمریکا روی منافع خود پافشاری کرده در این راه و از مکانیسم های مختلف بهره می برد. این اهرم های فشار عبارتند از بسط و توسعه ناتو، گسترش نفوذ در اروپای شرقی و حتی نفوذ در خود جمهوری های تازه استقلال یافته و حوزه بالتیک.
«نقش ناتو در تحولات حوزه خزرو قفقاز»
از سال 1987 بود که تغییرات آغاز شد. ممالک اروپایی شرقی آزادسازی فضای سیاسی را درپیش گرفته و با سقوط دولت های تحت الحمایه شوروی در اروپای شرقی، دیوار برلین به عنوان سمبل جنگ سرد و رویارویی دو ابرقدرت فرو ریخت. در این اثنا گورباچف در اقدامی نفس گیر، خروج ارتش سرخ از افغانستان را اعلام نمود و تا 2 سال پس از آن اغلب کشورهای عضو بلوک شرق از کنترل مستقیم مسکو خارج شدند. نسیم دموکراسی غربی ابتدا از شرق اروپا وزیدن گرفت و سپس به جنوب شرقی آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین رسید.
کودتای سه روزه «گنادی بانایف» در اوت 1991 آغازی بود بر پایان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و در کمتر از 6 ماه بعد از آن میراث «لنین» و «استالین» فروپاشید و از دل آن، 15 جمهوری مستقل خارج شد.
برخلاف وعده شفاهی رهبران جهان غرب مبنی بر انحلال ناتو در قبال انحلال پیمان ورشو، ناتو پس از پایان جنگ سرد نیز به حیات خود ادامه داد. ابتدا تصور می شد که ناتو در همان مرزهای اروپای غربی محدود خواهد شد اما با گذشت چند سال از فروپاشی شوروی، حضور نظامیان ناتو در قالب طرح مشارکت برای صلح به شرق اروپا کشیده شد و سپس در پایان دهه 1990 و در آستانه ورود به هزاره سوم، عضویت کشورهای عضو پیمان ورشو در پیمان ناتو در دستور کار غرب قرار گرفت و البته این آغاز ماجرا بود. سه جمهوری بالتیک خواستار عضویت در ناتو شدند و عاقبت به رغم اعتراضات شدید مسکو بخشی از خاک اتحاد جماهیر شوروی سابق در اختیار پیمانی قرار گرفت که روزگاری دشمن قسم خورده روسیه قلمداد میشد.
طی این سالها به رغم از میان رفتن فلسفه وجودی ناتو، کشورهای غربی تلاش نموده تا آن را به عنوان کارآمدترین ابزار جهت پیروزی سیاسی- نظامی خود بر جهان حفظ کرده و از آنجا که اروپا در استراتژی جهانی آمریکا دارای نقشی محوری است و ناتو ابزار اصلی اعمال سیاست های آمریکا در اروپا محسوب می شود لذا مقامات آمریکایی در این رابطه انگیزه های مضاعفی داشته اند. واقعیت این است که کشورهای اروپای شرقی و مرکزی در پی انحلال پیمان ورشو و بروز نوعی خلاء امنیتی در منطقه، احساس ناامنی و بی ثباتی وافری را تجربه کرده و این درحالی است که غیرقابل پیش بینی بودن آینده روسیه نیز مزید بر علت شده و با تشدید این حس دامن زده است. در چنین شرایطی قدرت های غربی مصمم برآنند تا از طریق گسترش ناتو، کشورهایی را ممکن است در آینده به عضویت مجدد بلوک روسیه درآیند بیش از پیش از مدار مسکو کرملین دور و لذا ادغام آنها را در بلوک خود گارانتی و تضمین کنند. از جمله این مناطق، منطقه حساس و استراتژیک قفقاز است که گسترش و استقرار ناتو در آن علاوه بر ضمانت دوری آن از مدار مسکو، متأسفانه می تواند موقعیت مناسبی را برای فشار بر جمهوری اسلامی ایران و حتی تنگ تر کردن حلقه محاصره ای که به خصوص از زمان اشغال دو کشور افغانستان و عراق به دست آمریکا و متحدانش به وجود آمده ایجاد کند. اما از طرفی دیگر روسیه و ایران نیز فعالانه در تعقیب منافع خودشان در منطقه بوده و هستند.
از نظر نظامی، روسیه با فاصله زیادی همچنان قدرت مسلط در منطقه باقی می ماند. هیچیک از دولت های به جا مانده از شوروی سابق نمی توانند از لحاظ حجم و قابلیت نیروها حتی به ارتش روسیه نزدیک شوند. تمام ارتش های کشورهای شوروی سابق کماکان از تسلیحات طراحی شده روسیه استفاده نموده و به همین علت به قطعات یدکی ساخت روسیه و همچنین به کمک های خدماتی آن شدیدا نیازمندند. روسیه به عنوان یک میانجی میان نیروهای نظامی چند ملیتی و همچنین میان گروه بندی های منطقه ای، از قبیل کشورهای مشترک المنافع بدون انسجام گرجستان، ازبکستان، اوکراین، جمهوری آذربایجان و مولداوی که کشورهای «گوام» خوانده می شوند، باقی میماند.
اساسا تمام نیروهای نظامی در زمینه آموزش پیشرفته در مفاهیم عملیاتی و موضوعات تکنیکی به نهادهای نظامی روسیه وابسته اند. حتی گرجستان که فعالانه به دنبال یاری نگرفتن از روسیه در آموزش افراد بوده نیز در سال 1999 تعداد 250 نفر از 400 کارآموز افسری خود را به آکادمی های خدماتی روسیه فرستاد(3). تقریبا در تمام کشورهای قفقاز و آسیای مرکزی، پایگاه های نظامی روسیه همچنان به قوت خود باقی مانده اند.
اما با تحریک احساسات قوی ضدروسی در جمهوری های آذربایجان و گرجستان، هر دو کشور به روسیه در بهترین حالتش با بی تفاوتی و به شکلی بدخواهانه نگریسته و همکاری نزدیک با کشورهای عضو ناتو را به عنوان عامل توازن، لازم و مطلوب قلمداد می نمایند. تضادهای ایدئولوژیک جمهوری آذربایجان سکولار با ایران اسلامی از یک سو و اختلافات بر سر تعیین رژیم حقوقی دریای خزر و حد و حدود مرزهای دریایی دو کشور به مداخله در امور داخلی یکدیگر، بهانه ای شده تا جمهوری آذربایجان علاوه بر دور شدن از مدار مسکو، به منظور فشار به جمهوری اسلامی ایران ضمن تلاش برای الحاق به ناتو، از نیروهای ایالات متحده نیز بخواهد با حضور در خاک خود و ایجاد پایگاه نظامی در آن برای نیل به مقاصد خود، یاری مؤثر رسانند.
وجود پایگاه هوایی «آبشورون» که محل پرواز و فرود هواپیماهای آمریکایی «گالکس» است پیامی دو جانبه برای مسکو و تهران دارد و لذا موجب واکنش متفاوت هر دو کشور شده است. ایالات متحده با حضور نظامی خود در قفقاز و آسیای مرکزی می کوشد حلقه محاصره خود به دور ایران را هرچه بیشتر تنگ کند تا بتواند منافعی را که از این طریق جستجو می کند به چنگ آورد و آن دور کردن ایران از سیاست های مغایر با منافع آمریکا در مناطق خاورمیانه، آسیای مرکزی و قفقاز است. بروز انقلاب های رنگین در گرجستان و اوکراین آخرین پرده از سناریوی قدرت غرب در مقابل روسیه بود. اوکراین به عنوان دومین عضو بزرگ جامعه مستقل مشترک المنافع با دخالت مستقیم و آشکارای نهادهای مالی و مؤسسات تحقیقاتی اروپایی و آمریکایی از مدار مسکو خارج شد. اکنون نه تنها یک غربگرای دوآتیشه در «کیف» حکومت می کند بلکه دولت اوکراین خواستار خروج فوری روسیه از بندر «سواستوپل» در شبه جزیره «کریمه» شده و در صورت اصرار «یوشچنکو»، مسکو عمده ترین پایگاه دریایی خود در دریای سیاه را از دست خواهد داد و در این منطقه در جایگاهی قرار می گیرد که روسیه پیش از جنگ کریمه در نیمه دوم قرن نوزدهم قرار داشت.
چنین درخواست مشابهی از سوی «ساکاشویلی» در گرجستان نیز مطرح شده است. تخلیه پایگاه های نظامی روسیه در گرجستان توازن استراتژیک در قفقاز را به خطر انداخته و تأثیرات نامطلوبی بر اقتدار روسیه در منطقه ماورای قفقاز بر جای خواهد گذاشت.
«تعامل ناتو با غرب، همگراییها و واگراییها در آسیای مرکزی»
در نیمه نخست قرن نوزدهم، منطقه قفقاز یکی از عمده عوامل تنش در مناسبات روسیه با کشورهای اروپایی بود. انگلیس تلاش می کرد این منطقه را به حائلی برای جلوگیری از پیشروی روسیه به سمت ایران، ترکیه و هند تبدیل کند و در این میان، دولت فرانسه برای تحقق اهداف امپریالیستی خود در خاورمیانه همواره تلاش می نمود از کارت برنده قفقاز در زورآزمایی و مچ اندازی سیاسی- نظامی انگلیس و روسیه به نفع خود بهره برداری کند. محافل سیاسی در سن پطرزبورگ (پایتخت پیشین روسیه) و تفلیس با سوءظن فعالیت ها و اقدامات قدرت های غربی در منطقه قفقاز را زیر نظر داشته و بر این باور بودند که این منطقه می تواند سرنوشتی ابهام آمیز و نامعلوم داشته باشد. کشمکش بین المللی بر سر منطقه قفقاز تا دهه 1860 ادامه یافت، چنانکه در سال 1837 مسائل مربوط به این ناحیه سبب شد تا انگلیس و روسیه در آستانه جنگی تمام عیار با یکدیگر قرار گیرند.
سرانجام اختلافات و اهداف متضاد روسیه و انگلیس بر سر قفقاز، زمینه را برای بروز جنگ کریمه فراهم ساخت، جنگی که پیامدها و ابعاد آن را می توان با جنگ های جهانی بعدی مقایسه نمود. جنگ کریمه، بنیان نظم حاکمه بر اروپا در دوران پس از ناپلئون را کاملا دگرگون ساخت و به صلح طولانی در قاره اروپا پایان داد.
در ابتدای دهه 90 و در سال 1991 بار دیگر توجه اروپا به تحولات و رویدادهای منطقه قفقاز جلب شد. وضعیت پیش آمده در آن زمان در منطقه، در نوع خود بی سابقه بود چرا که کشورهای منطقه قفقاز فرصت بی نظیری برای تعیین سرنوشت خود و پیوستن به جامعه بین المللی به عنوان واحدهای کاملا مستقل بدست آوردند.
از دیگر ویژگیهای ممتاز این فرصت استثنایی همانا اتفاق نظر بین کشورهای اروپایی در مورد مسائل قفقاز و رشد سریع گسترش دامنه اروپا به سمت شرق بود. تا همین اواخر اتحادیه اروپایی بیشتر کشورهایی را به عضویت خود می پذیرفت که از لحاظ فرهنگی، تاریخی و جغرافیایی به این قاره تعلق داشتند. این در حالی است که منطقه قفقاز در تاریخ هرگز بخشی از تمدن غرب نبوده و پیوستن آن به اتحادیه اروپایی که امروزه برخی از زمامداران این منطقه مطرح می کنند حتی در صورت عضویت نیم بند نیز دردسرآفرین و مشکل ساز خواهد بود. البته مشکل اصلی در این رابطه به غیر از تفاوت ماهوی ملل این منطقه با ملل اروپایی، توان و آمادگی اروپایی ها برای گشودن گرههای کور موجود در این منطقه همچون مناقشه «قره باغ»، «اوستیای جنوبی» و «آبخازیا» است.
وقتی فروپاشی شوروی سابق و سپس تضعیف روسیه در دستور کار غرب واقع شد، غربی ها به اهرم «حق تعیین سرنوشت ملی» در میان مردم منطقه قفقاز متوسل شده و حتی از کشورهای نابسامان منطقه نیز به عنوان ابزار جهت تحقق اینگونه اهداف استفاده کردند. غربی ها در این راه هیچ توجهی به عوامل ناسازگار همچون پائین بودن سطح فرهنگ سیاسی و دموکراسی رهبران این کشورها یا مسائل و مشکلات مربوط به اقلیت های قومی در کشورهای حوزه قفقاز، نقض حقوق بشر و ناتوانی اقتصاد آنها برای سازگاری و انطباق با اقتصاد بازار ندارند. غربی ها معتقدند که اصول حاکمیت دولت و یکپارچگی ارضی از تقدس خاصی برخوردارند و از سرکوب اقلیت ها که به بهانه مبارزه با جدایی خواهی، تروریسم، قتل وغارت صورت می گیرد حمایت نموده غافل از اینکه دولت هایی که در این منطقه از جهان زمام امور را در دست دارند از رهبران جنبش های قومی و جدایی طلب به مراتب فاسدترند اما دولت های غربی برای تحقق اهداف راهبردی و ژئوپلتیک خود از چنین حکومت هایی حمایت می کنند. امروزه اوضاع به گونه ای است که هر سیاست و اقدام کرملین در مورد چچن با انتقاد غرب روبه رو شده و هرچه دستاوردهای مسکو در قبال چچن، چشمگیرتر می شود، غرب و به ویژه کاخ سفید آنها را ناچیزتر و بی اهمیت تر میانگارد.
البته برخی کارشناسان سیاسی و نظامی در غرب، تلاش کشورهای غربی را برای بیرون راندن روسیه از منطقه ای که به طور سنتی حوزه نفوذ آن بوده، بی مورد و حتی خطرناک می پندارند(4). به عقیده این تحلیلگران از آنجا که اروپا نخواهد توانست جای روسیه را در قفقاز بگیرد لذا بهتر است برخی مسائل را به همان شکلی که در تاریخ پدید آمده اند به حال خود رها کند. روسیه همواره می تواند با مقامات جمهوری های شوروی سابق کنار بیاید، در حالی که غربی ها حتی قادر به گفت وگو با بعضی از آنها نیستند. نکته دیگر جلوگیری از ایجاد خلأ قدرت در مناطقی است که پیش از این تحت حاکمیت شوروی سابق قرار داشته اند چون ایدئولوژی های افراطی و ستیزه جو بلافاصله در این مناطق حاکم خواهند شد. روسیه از تجربه طولانی و تاریخی فراوانی در تماس های سیاسی با جنوب قفقاز و آسیای میانه برخوردار است و در این مناطق نقش موفقی در زمینه پاسداری از صلح ایفا کرده است. سیاستمداران در این مناطق به شیوه زمامداری و برخورد با مسائل به سبک روسی عادت دارند، هر چند سبک و سیاق روسی در عرصه زمامداری و برخورد با مسائل چندان ظریف و باشکوه نیست اما از چنان صراحتی برخوردار است که می تواند در مقایسه با شیوه های غربی چاره سازتر باشد.
حتی برخی کارشناسان غربی به زمامداران اروپایی و آمریکایی یادآور شده که قفقاز ماهیتی بس پیچیده داشته و آتش جنگ می تواند به راحتی در آن شعله ور شود. باید توجه داشت که سازمان های تروریستی مستقر در خاورمیانه اوضاع شمال قفقاز را به دقت زیر نظر داشته و چنانچه روسیه سیاستی قاطع و هماهنگ در قبال این منطقه اتخاذ نکند، دامنه فعالیت های تروریستی نه تنها به شمال قفقاز که به دیگر مناطق نیز گسترش خواهد یافت. اصولا اتحادیه اروپایی نمی تواند برای حل مشکلات و اختلافات در قفقاز و آسیای میانه شریکی بهتر و طبیعی تر از روسیه بیابد.
همانطور که تجربه بارها ثابت کرده اگر روسیه و اروپا نتوانند و یانخواهند دست به دست یکدیگر داده و مسائل و مشکلات را حل کنند، تاریخ بار دیگر آنها را تنبیه خواهد نمود و در انزوا با زوال و افول روبه رو خواهند شد. البته اگر ایالات متحده آمریکا اجازه دهد که روسیه سرپا و استوار باقی بماند.
«اهرم فشار غرب برای فروپاشی روسیه»
جایگاه واقعی اوکراین برای روسیه را از جمله معروف «کاترین کبیر» باید استنباط نمود که گفت: «اوکراین، گوهر تاج امپراطوری روسیه است».
جدی بودن اظهارنظر فوق تا حدی است که کارشناسان روسیه معتقدند با اعلام استقلال اوکراین از اتحاد جماهیر شوروی سابق، فروپاشی این قدرت برتر جهانی عملی و امکان پذیر گشت.
اگر بپذیریم که سودای اصلی ذهن ولادیمیر پوتین همانند اکثر مردم روسیه احیای اعتبار و جایگاه روسیه به عنوان یک قدرت جهانی است پس بی تردید می توان نتیجه گرفت که وی بهتر از هر کسی می داند که بدون اوکراین، احیای قدرت جهانی روسیه خواب و خیالی بیش نخواهد بود. ضمن آنکه تبدیل اوکراین به متحد رقیب روسیه به همان میزان، زهری مهلک برای بقای فدراسیون روسیه بشمار میرود.
«اهمیت کشورهای ژئوپلتیک با موقعیت مهم و حساس مانند اوکراین، ایران، ترکیه، کره جنوبی و... در قدرت و یا اهداف آنان نیست بلکه در موقعیت جغرافیایی و میزان تأثیرگذاری آنان در رفتار بازیگران ژئواستراتژیک نهفته است... اگر روسیه دوباره بر اوکراین مسلط شود، کشوری با مساحت فرانسه و دارای منابع و ذخایر مهم و قابلیت دسترسی به دریای سیاه، آنگاه به طور خودکار بار دیگر امکانات تبدیل شدن به یک امپراتوری قدرتمند را پیدا خواهد کرد»(5).
از نظر استراتژیست های آمریکایی، کشور اوکراین برای آمریکا نه تنها آوردگاه اصلی برای جلوگیری از احیای امپراتوری روسیه است، بلکه عاملی برای تضعیف روسیه خواهدبود.
برژینسکی تأکید می کند که وجود اوکراین مستقل به تغییرات در روسیه کمک کرده و آمریکا باید از استقلال اوکراین حمایت کامل نماید. توصیه به «اوکراین مستقل» تفسیرش این است که اوکراین باید به «هم پیمان غرب» تبدیل شود و «تغییرات در روسیه» به معنی «تجزیه روسیه» تفسیر می گردد. در جریان مناقشه انتخابات در اوکراین میان «ویکتور یوشچنکو»، کاندیدای مورد حمایت آمریکا و اروپا و «یانوکوویچ» کاندیدای مورد حمایت روسیه، رسانه های آمریکایی همانند دوران جنگ سرد به جنگ روانی علیه روسیه و ارائه تصویر منفی بر علیه شخص پوتین اقدام کرده اند. این رسانه ها تا جایی پیش رفتند که نوشتند: «پوتین اسب سواری است که بدون کله می تازد و حمله می کند و گردن کلفتی اخیر او همان روشی است که موسولینی و فرانکو در پیش گرفته بودند»(6).
به هر حال و باتوجه به روند تحولات اخیر به نظر می رسد که اوکراین، پتانسیل تبدیل شدن به صحنه نبرد میان روسیه و ایالات متحده آمریکا به صورت شکل جدیدی از جنگ سرد را دارد. وضعیت نهایی و بلندمدت ژئوپلتیک اوراسیا به واکنش و حضور واشنگتن در منطقه، توافق روسیه و آمریکا درباره قوانین عبور و مرور و حمل و نقل در اوراسیا و... البته همه این موارد به آینده اوضاع سیاسی اوکراین گره خورده است(7).
«اراده آمریکا مبنی بر ایجاد جهان تک قطبی»
ایالات متحده آمریکا از دوران «رونالدریگان»، سیاستی یکپارچه و سازگار را در پیش گرفته و در زمان بوش پدر، بیل کلینتون و هم اینک بوش پسر دنبال می شود. آمریکا تحت هر شرایطی تلاش می کند جلوی ظهور مجدد روسیه به عنوان رقیبی منطقه ای و جهانی را بگیرد. این سیاست تثبیت شده ای است که حزب و جناح نمی شناسد و هر دو حزب دموکرات و جمهوریخواه در آن متفق القول و ثابت قدمند، چون در این 15 ساله اخیر این سیاست به طور نهادینه دنبال شده که نفوذ آمریکا در منطقه ای که روس ها از آن به عنوان «خارج نزدیک» یاد می کنند افزایش یابد و در عین حال به طور همزمان تلاش می کنند روند اختلال اقتصادی روسیه به شکلی طبیعی ادامه پیدا کرده و لذا به ضعف روس ها دامن می زنند تا خود بتوانند از خلاء به وجود آمده بهره بگیرند. این وضعیت و ادامه آن روسیه را ناامید و مستأصل نموده و اصولا به همین خاطر است که پوتین از فروپاشی شوروی سابق تحت عنوان بزرگترین فاجعه ژئوپلتیک قرن نام برده است. وقتی دولتمردان آمریکایی می گویند با سقوط «هیتلر» ظلم و جور پایان نیافته در واقع اشاره شان به اشغال حوزه بالتیک توسط روس هاست که آن را با اشغال نازی ها همسنگ میدانند.
همه این لفاظی ها نیز در جهت آن است که روسیه حالت تدافعی و انفعالی به خود گیرد، درست همانطورکه به لحاظ ژئوپلتیک نیز همین حس را گرفته است.
«امنیت و ثبات منطقه در آینده، نتیجهگیری و راهکارها»
اگر روسیه بخواهد به بهبود همه جانبه اوضاع خود بیندیشد، نه تنها اکنون وقت آن فرارسیده بلکه قدری دیر هم شده است. برای روس ها دیگر چیز زیادی باقی نمانده است که بخواهند از کف دهند. باید به خاطر داشت که بازیافت قدرت نظامی به زمان زیادی نیاز دارد. قدرت نظامی آلمان در سال 1932 از هم پاشید اما ظرف 5 سال قدرتمندترین وضعیت خود را در طول تاریخ خود کسب کرد. ممکن است که روسیه دیگر هرگز به یک ابرقدرت تبدیل نشود اما دستیابی به قدرتی بزرگ، خارج از قابلیت ها و توانایی های این کشور نیست. ما شاهد بوده ایم که در گذشته روسیه به این مهم دست یافته بود پس باز هم می تواند. روسیه فقط نیاز مبرمی به زمان دارد اما آمریکا متأسفانه تمایلی ندارد که به روس ها زمان بدهد. واشنگتن قصد دارد حقیقت تلخی را به روسیه نشان دهد که چندان بر وفق مراد روس ها نیست و آنان هم کاری از دستشان برنمی آید و نمی توانند نتیجه را عوض کنند.
روسیه هنوز می تواند از برگ «بیلوروس» در مقابل گسترش ناتو و اتحادیه اروپا به ماورای شرق اروپا بهره ببرد. در خاورمیانه نیز سهم خواهی روسیه از دوران پس از صدام همچنان ادامه دارد. طرح خاورمیانه بزرگ نیز به سرنوشت سوریه، از متحدین نزدیک روسیه در منطقه گره خورده است. سفر پوتین به اسرائیل به عنوان نخستین رهبر روسیه (و اتحاد جماهیر شوروی سابق) بیانگر ایفای نقش بازیگر مؤثر از جانب مسکو در تحولات خاورمیانه و البته بحران دیرینه فلسطین مظلوم است.
هنوز نمیتوان با قاطعیت گفت که روسیه تمام شده است و روس ها نمی توانند نتیجه را عوض کنند. پنجره ای باز شده اما ممکن است به زودی بسته شود. اگر روسیه بخواهد حتماً می تواند به نحوی چشمگیر توان نظامی خود را بازیابد. آیا روسیه می خواهد از خواب زمستانی خود بیدار شود و از این آخرین فرصت خود استفاده کند؟! یا آن که خسته تر از آنست که اهمیت دهد!!!