تاریخ انتشار : ۱۴ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۲:۰۲  ، 
کد خبر : ۸۲۲۲۳
سیاست و حکومت در آمریکاى لاتین

چپ علیه چپ


خورگه کاستانیدا
ترجمه: ع. فخریاسرى

بیش از یک دهه پیش، چنین مى نمود که آمریکاى لاتین چرخه مبارک ترقى اقتصادى و حکومت هاى دموکراتیک بهتر و کارآمدتر- ارزش هایى که از سوى مشتى دولت هاى تکنوکرات و تمرکزگرا نادیده گرفته مى شدند- را آغاز کرده. در مکزیک، پرزیدنت کارلوس سالیناس دوگورتارى، که جاده صاف کن موافقتنامه تجارت آزاد آمریکا بود، جاى خود را به جانشین رادیکال تر خویش داد. فرناندو هنریک کاردوسو وزیر دارایى سابق خود را آماده شکست از رهبر رادیکال کارگران لوئیز لولا داسیلوا در انتخابات ریاست جمهورى برزیل کرد. در آرژانتین، پرزیدنت کارلوس منم، سرنوشت پزو را به دلار پیوند زد و بدین ترتیب، تمام میراث پوپولیستى پرونیستى خویش را پشت سرگذاشت و رهبران آمریکاى لاتین که به دعوت پرزیدنت بیل کلینتون در اجلاس کشورهاى آمریکا در میامى جمع شده بودند، همگرایى تقریباً بى سابقه نیمه هاى شمالى و جنوبى نیمکره غربى را با صداى بلند اعلام داشتند. ده سال، چه تفاوت هایى را که نمى تواند موجب شود. گرچه منطقه دو سال از بهترین سال هاى رشد اقتصادى را طى مدتى طولانى از سر گذرانده و تهدیدات علیه حاکمیت دموکراتیک اندک و بسیار پراکنده اند، ولى چشم اندازها امروز به کلى فرق کرده اند. آمریکاى لاتین، گام در مسیر چپ مى گذارد و عقب گردهاى مشخصى در برابر گرایشات مسلط 15 سال اخیر، در راهند: اصلاحات بازار آزاد، موافقتنامه ها با ایالات متحده بر سر شمارى مسائل و تحکیم دموکراسى واقعى که نماینده آحاد مردم است. این عقب گرد، بیشتر به مسائل و موضوعات سیاسى مربوط مى شود تا سیاست هاى روزمره و بسیار بیشتر از آنکه ممکن است به نظر آیند، ظریف و ناپیدایند. هشت سال پیش، با پیروزى هوگو چاوس در ونزوئلا و نهایتاً انتخاب احتمالى آندره آس مانوئل لابرادور در رقابت  هاى دوم جولاى در مکزیک، موجى از رهبران، احزاب و جنبش هایى که عنوان عام «چپ گرا» را بر خود دارند، یکى پس از دیگرى قدرت را در کشورهاى آمریکاى لاتین قبضه کردند. پس از چاوس، نوبت به لولا و حزب کارگران در برزیل رسید. سپس، نستور کرشنر در آرژانتین و تبر راموز در اروگوئه و بالاخره در اوایل امسال، اوو مورالس در بولیوى، همگى از آن جمله اند. اگر در آینده، اولانتا هومالا در انتخابات ریاست جمهورى پرو و لابرادور در مکزیک پیروز شوند، مى توان گفت سونامى واقعى چپ منطقه را کاملاً درهم کوبیده است. کلمبیا و آمریکاى مرکزى تنها استثناها هستند، اما حتى در نیکاراگوئه، نیز نمى توان امکان پیروى دانیل اورتگا رهبر ساندینیستا، را نادیده گرفت. دنیا، بیشتر از آنکه از این رستاخیز چپ دچار هیسترى شود، دستخوش نگرانى است. ولى براى درک ماهیت این تحولات، باید توجه داشت که امروزه در آمریکاى لاتین، نه یک چپ، که دو چپ وجود دارد. یکى مدرن، با ذهن باز، اصلاح طلب و طرفدار روابط با دنیاى خارج، که در کمال شگفتى فرزند همان چپ سرسخت گذشته هاى دور است. و دیگرى، که در بستر پوپولیسم آمریکاى لاتین نشو و نما یافته، ملى گرا، بدزبان و داراى ذهنى بسته است. اولى، به خوبى از اشتباهات گذشته (و تقلید بى کم وکاست از مدل کوبا و اتحاد شوروى) آگاه و تغییر درخور یافته؛ دومى اما متاسفانه چنین نیست.
بازتعریف اتوپیا
درک دلایل چرخش آمریکاى لاتین به چپ چندان دشوار نیست. نخستین دلیل این بود که سقوط اتحاد شوروى به چپ در آمریکاى لاتین کمک کرد داغ ژئوپولتیک آن را از پیشانى اش پاک کند. واشینگتن، دیگر نمى توانست هر رژیم چپ تر از مرکزى را در آمریکاى لاتین متهم به «آلت دست شوروى بودن» کند (کارى که همواره از سال ،1954 یعنى زمان به ثمر رساندن توطئه سقوط دولت ژاکوبو آربنز در گواتمالا، کرده است)؛ دولت هاى چپ گرا دیگر ناچار نبودند، بین ایالات متحده و اتحاد شوروى یکى را انتخاب کنند، چه دومى به کلى از صحنه روزگار محو شده بود. دومین نکته اینکه صرف نظر از پیروزى یا شکست اصلاحات اقتصادى سال هاى دهه 1990 و بى اعتبار شدن سیاست هاى سنتى در آمریکاى لاتین، نابرابرى (جوامع آمریکاى لاتین، نابرابرترین جوامع در جهان به شمار مى روند) و فقر مفرط و تمرکز ثروت، درآمد و فرصت ها بدین معنا است که موقعیت براى به قدرت رسیدن حکومت هاى چپ گرا به مراتب مناسب تر از سایر مناطق جهان است. هر جا که ترکیبى از نابرابرى و دموکراسى به وجود آید، گرایش حرکت به سمت چپ مشاهده مى شود. این واقعیت، در مورد اروپاى غربى از اواخر سده نوزدهم تا پس از دومین جنگ جهانى صادق بود و امروز نیز در مورد آمریکاى لاتین. توده هاى تهیدست، به سیاست هایى راى مى دهند که امیدوارند آنها را از این وضعیت رقت بارشان نجات دهند. سومین دلیل اینکه دموکراتیزه شدن گسترده و تحکیم انتخابات هاى دموکراتیک، یگانه طریقى است که- دقیقاً به خاطر همین شکل و شمایل اجتماعى، مردم شناسانه و قومى منطقه- دیر یا زود به پیروزى نیروهاى چپ منجر خواهد شد. به عبارت دیگر، حتى اگر هیچ دلیل دیگرى نیز وجود نداشت، باز هم مى شد با اتکا به همین یک مورد با قطعیت گفت که سرانجام روزى رژیم هایى با برچسب چپ به قدرت خواهند رسید. ولى در عین حال در پیش بینى روى کار آمدن رژیم هاى چپ گرا در آمریکاى لاتین کاملاً محق بودیم، ولى تا مدت ها درباره نوع چپ مذکور اشتباه مى کردیم. تصور- شاید ساده لوحانه- ما این بود که چپ هاى آمریکاى لاتین طبعاً و لزوماً دنباله رو احزاب سوسیالیست در فرانسه، اسپانیا و جنبش کارگرى نو در انگلستان هستند.
در برخى موارد، البته، چنین بود: شیلى، قطعاً؛ برزیل با بى میلى. ولى بسیارى دیگر، چنین نکردند. یک دلیل اشتباه مذکور این بود، که فروپاشى اتحاد شوروى، برخلاف انتظار بسیارى، منجر به فروپاشى معادل آن کوبا در آمریکاى لاتین نشد. گرچه پیوند و متابعت بسیارى از احزاب چپ گرا به هاوانا پیامدهاى چندانى در انتخابات هاى داخلى نداشت (و واشینگتن، عمدتاً دیگر نگران آن نبود)، ولى پیوندهاى نزدیک چپ با وابستگى عاطفى به فیدل کاسترو، تقریباً همیشه مانعى جدى در بازسازى و بازتعریف بسیارى از مباحث بود. ولى آنچه که مهم تر است، ریشه هاى بسیارى از جنبش هایى است که هم اکنون در قدرت اند. آگاهى از خاستگاه رهبران و احزاب جنبش چپ- به ویژه دو جناحى که بخشى از تاریخ آمریکاى لاتین به شمار مى روند- در درک اینکه از کجا آمده اند و به کجا مى خواهند بروند، بسیار مهم است. چپ- به معنى اندیشه، سیاست و سلوک جارى که بر بهبودهاى اجتماعى در عرصه اقتصاد کلان، توزیع برابر ثروت از همان زمان خلق آن، رجحان همکارى بین المللى و دموکراسى (اگر نه لزوماً در زمان قدرت، لااقل زمانى که در اپوزیسیون به سر مى برد) بر کارایى دولت - در آمریکاى لاتین، دو مسیر را پیموده است. یک چپ از کمونیسم بین الملل و انقلاب بلشویکى برخاست  و راهى مشابه همه چپ ها در سایر نقاط در پیش گرفت. براى مثال، احزاب کمونیست شیلى، اروگوئه، برزیل، السالوادور و کوبا، پیش از انقلاب کوبا، در اینجا و آنجا آراى درخور توجهى را به خود جلب کردند، در دولت هاى «جبهه خلق» و «وحدت ملى» دهه هاى 30 و 40 شرکت جستند و از جاى پاى محکم در جنبش کارگرى سازمان یافته و نفوذ قابل توجه در محافل دانشگاهى و روشنفکرى برخوردار بودند. لیکن در سال هاى دهه هاى 1960 و ،1950 این احزاب بیشتر اعتبار و مبارزه طلبى خویش را از دست دادند،  فساد، اطاعت و تسلیم در برابر مسکو، همراهى و همکارى با دولت هاى حاکم و همدستى با نخبگان در قدرت محلى، عمدتاً از ارج و اعتبارشان در چشم جوانان و رادیکال ها کاست.
ولى انقلاب کوبا خون تازه اى در رگ هاى چپ گراها دواند. به مرور گروه هایى که از چپ کمونیست سابق منشأ گرفته بودند، با گروه هاى چریکى ملهم از هاوانا درهم آمیختند. قطعاً تنش هایى نیز وجود داشت. کاسترو در 1967 رهبر حزب کمونیست بولیوى را به لودادن چه گوارا و فرستادن وى به کام مرگ متهم کرد، احزاب کمونیست اروگوئه و شیلى (که نیرومندترین احزاب منطقه بودند) هیچ گاه از گروه هاى مسلح محلى طرفدار کاسترو حمایت نکردند. با این حال به یمن گذشت زمان، درک عمیق تر از پدیده هاى شوروى و کوبا و ستم تحمل ناپذیر ناشى از کودتاهاى نظامى در سراسر نیمکره، کاستروئیست ها و کمونیست ها دوباره یا یکدیگر همراه شدند - و این همراهى هنوز هم ادامه دارد. منشاء چپ آمریکاى لاتین، کاملاً ویژه این قاره است. چپ در آمریکاى لاتین حاصل و برآمد تحول عجیب دانش سیاسى در کشورهاى منطقه بود: پوپولیسم قدیمى خوب. این پوپولیسم، همیشه و تقریباً در همه جا حضور داشت. اغلب در قدرت یا نزدیک به قدرت بود، از ویکتور هایا دو لاتور در پرو و خورگه گت در کلمبیا (هیچ کدام مسئولیتى نداشتند) گرفته تا لارو سناس در مکزیک و گت وارگاس در برزیل (که هر دو چهره هاى اساسى در تاریخ سده بیستم کشورهایشان به شمار مى رفتند) و تا خوان پرون در آرژانتین و خوزه الاسکو ایبارا در اکوادور. این فهرست اسامى کامل نیست و همه را دربرنمى گیرد، ولى آنچه را که باید، به خوبى نشان مى دهد: بسیارى از معادل هاى پدران - بنیانگذاران ملت ها، چه در گذشته و چه در زمان حال، اشراف نیکوکار در حق طبقه کارگر تلقى مى شدند. این پوپولیست ها، چپ بسیار متفاوتى را نمایندگى مى کنند که اغلب نیز عملاً ضد کمونیست اند، همیشه چهره هاى مسلطى به این یا آن شیوه هستند و سیاست بیشتر برایشان وسیله اى براى حفظ و ماندن در قدرت همچون ابزارى براى اعمال سیاست هاى دلخواهشان به شمار مى روند. آنها کارهایى نیز براى تهیدستان کردند - وارگاس عمدتاً براى پرولتاریاى شهرى در پرو، سناس براى دهقانان در مکزیک - ولى ساختارهایى نیز به وجود آوردند که همچون خوره به جان سیستم هاى سیاسى کشورهایشان و نیز جنبش هاى کارگرى و روستایى افتادند.
این رهبران، بخش هاى بزرگى از اقتصادهاى کشورهایشان را ملى کردند که بسى فراتر از برد فرامین و قدرت عملشان بودند: نفت (سناس در مکزیک)، راه آهن (پرون در آرژانتین)، فولاد (وارگاس در برزیل)، قلع (ویکتور پاز استنسورو در بولیوى)، مس (خوان والسکو آلوارادو در پرو)، آنها میل ذاتى به عقد قراردادهاى شیرین با بخش تجارى در حال شکوفا شدن محلى داشتند و بدین ترتیب نوعى سرمایه دارى عزیزکرده به وجود آوردند که همه جا ضرب المثل بود و بعدها مغضوب واقع شد. توجیه آنها براى این اقدامات، همیشه در سطح ایدئولوژیک (ملى گرایى، توسعه اقتصادى) ولى در عمق کاملاً عمل گرایانه بود: آنها نیاز به پول داشتند، ولى نمى خواستند آن را از طریق جمع آورى مالیات به دست آورند. دو گونه فرعى چپ در آمریکاى لاتین همواره مناسبات پرتنشى با یکدیگر داشتند. گه گاه با هم کار مى کردند،  ولى مواقعى نیز پیش مى آمد که با یکدیگر مى رزمیدند، مانند زمانى که پرون در ژوئن 1973 از تبعید بازگشت و بلافاصله بخش قابل توجهى از چپ رادیکال آرژانتین را قربانى کرد. در برخى از کشورها، چپ پوپولیست، بى تعارف رقیب اش را بلعید، هر چند که این کار با ظرافت بسیار و در پرده صورت مى گرفت: در اواخر دهه 1980? در مکزیک، حزب کوچک کمونیست به یک باره از عرصه زندگى محو شد و اعضاى قدیمى حزب انقلاب نهادى و ریاست وقت جبهه، تمام ساختار آن، از امور مالى گرفته تا تشکیل کنگره ها و روابط با کوبا را در دست گرفته، جناح چپ حزب انقلاب دموکراتیک را تشکیل دادند.
اخیراً شاهد رویداد جالبى در مسیر به قدرت رسیدن دو نوع جنبش چپ بوده ایم. چپ کمونیست، سوسیالیست و کاستروئیست، در پرتو تجربیاتى که از شکست هاى مکررشان در رسیدن به قدرت آموخته اند به جز در چند مورد اقدام به بازسازى خود کرده اند. از سوى دیگر چپ پوپولیست- با رویکرد به قدرت که لازمه حفظ آن پول بسیار خرج کردن و حفظ پیوند عمیق با شور و شوق ملى (که اکنون دیگر متعلق به گذشته به حساب مى آید) بدون هیچ برنامه عمل مشخصى است- هنوز به خود وفادار باقى مانده است.چپ پوپولیست به گذشته چسبیده به روزهاى خوش و پرشکوه پرونیسم، انقلاب مکزیک و (لازم به گفتن نیست که) کاسترو. آنها کاملاً با اشتباهات، شکست ها و فجایع گذشته خویش خو گرفته اند و کاملاً آگاهند که شکست هاى اتحاد شوروى با کوبا رنگ ها را به کلى عوض کرده است.
وارثین نامحتمل کاسترو
هنگامى که در سالیان اخیر چپ کمونیست به قدرت رسید، سیاست هاى اقتصادى اش بسیار شبیه پدران بلافصل اش بود، ولى معلوم شد که ارج و احترامش به دموکراسى کاملاً از سر صدق و کامل بود. سال هاى تبعید، واقع گرایى و کنار گذاشتن ها، طبع دوستان قدیمى ضدآمریکایى گرایى شان را اندکى ملایم کرده است.بهترین نمونه چپ بازسازى شده (ولى پیش از این رادیکال) را مى توان در شیلى، اروگوئه و تا حدى برزیل یافت. این چپ هر چند در چارچوب یک بازار کم و بیش کلاسیک بر سیاست هاى اجتماعى- آموزش، برنامه هاى مبارزه با فقر، مراقبت هاى بهداشتى و مسکن- تاکید دارد معمولاً سعى مى کند نهادهاى دموکراتیک را تعمیق بخشد و غالباً با ایالات متحده مخالفت مى ورزد، ولى به ندرت کار را به رودررویى مى کشاند.در شیلى رئیس جمهور سابق ریکاردو لاگوس و جانشینش میشل باشلت هر دو از حزب سوسیالیست سابق بودند. (لاگوس از جناح میانه و باشلت از جناحى که مداراى بیشترى را مى پسندید) حزب چپ شان در اتحاد ثمربخشى با دموکرا ت مسیحى ها، به مدت 16 سال بى وقفه حکومت کرد. این اتحاد شیلى را به صورت الگوى واقعى منطقه درآورد، در طول این مدت کشور از سرعت رشد اقتصادى بالایى برخوردار بود، از شدت فقر به میزان درخور توجهى کاسته شد، پیشرفت هایى با همین درجه از اهمیت در عرصه هاى آموزش، مسکن و زیرساخت ها صورت گرفت، تا حدى از نابرابرى ها کاسته شد، اقدامات اساسى در تعمیق دموکراسى و سلب صلاحیت از ساختارهاى به ارث رسیده از دوران حاکمیت آگوستو پینوشه صورت پذیرفت، توجه درخور (هر چند نه چندان رضایت بخش) به رعایت حقوق بشر مبذول گردید و بالاخره روابط محکم و پخته اى با ایالات متحده برقرار شد، که امضاى قرارداد تجارت آزاد از سوى جورج بوش و تائید حمایت واشینگتن از کاندید شیلیایى سازمان کشورهاى آمریکا از مظاهر آن بود. پیوندهاى بین ایالات متحده و شیلى به رغم مخالفت صریح با تهاجم نظامى ایالات متحده به عراق در شوراى امنیت سازمان ملل در سال 2003 همچنان به تقویت و تحکیم خویش ادامه دادند.
در اروگوئه، وائز دو بار در انتخابات ریاست جمهورى شرکت جست، تا آنکه سرانجام کمى بیش از یک سال قبل پیروز شد. در اینجا اعضاى ائتلاف همان ها بودند که همیشه بوده: حزب کمونیست اروگوئه، حزب سوسیالیست و بسیارى از چریک هاى مارکسیست سابق توپامارو که در سال هاى دهه هاى 1960 و 1970 از جمله به دزدیدن رئیس پایگاه سیادن میتریون در مونته ویدئو در سال 1970 پرداختند که موضوع فیلم گوستاو گاوراس در سال1973به نام حکومت نظامى بود. شاید بسیارى انتظار داشتند، وائز همان مسیر رادیکالى را که پیش از این پذیرفته بود، بپیماید- ولى بار دیگر تاریخ بر ایدئولوژى پیروز شد. گرچه وائز روابط بین اروگوئه و کوبا را دوباره احیا کرد و هرازگاهى حمله اى به نولیبرالیسم و بوش مى کرد، ولى مذاکرات مفصلى نیز براى موافقتنامه حمایت از سرمایه گذارى با ایالات متحده داشت، براى بررسى امکان عقد موافقتنامه تجارت آزاد وزیر دارایى اش را به واشینگتن اعزام کرد، در ماجراى ساختن دو کارخانه بزرگ کاغذسازى در مصب رودخانه اروگوئه در نزدیکى کشور همسایه آرژانتین در برابر گروه هاى «ضدجهانى شدن، از نظر سیاسى بر حق» ایستادگى کرد. وى از شرکت در مراسم تحلیف مورالس به عنوان رئیس جمهور بولیوى امتناع ورزید و تهدید کرد که اگر لایحه قانونى کردن سقط جنین مطرح شود، آن را وتو خواهد کرد و دلیلش هم قانع کننده بود: کشورى با 3/5 میلیون جمعیت و کمترین نرخ فقر و بى عدالتى در آمریکاى لاتین نباید موفقیت نسبى اش را پایمال سازد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات