تاریخ انتشار : ۱۴ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۹:۳۸  ، 
کد خبر : ۸۲۲۲۹

گامى براى نهادینه شدن دموکراسى


علیرضا جاوید: با وجود اینکه جهان صنعتى، بعد از گذر از استالینیسم و فاشیسم، با هوشیارى کامل، دموکراسى و نتایج حاصل از آن را به چشم خود دید، و ذهنیت تاریخى خود را چنان سامان داد که راه را بر ظهور مجدد توتالیتاریسم و هر نوع ایدئولوژى تمامیت خواه بست، هنوز در بخشى از این کره خاکى، هستند مردمان و کشورهایى که زیر چکمه هاى فرد مستبد، تک ناى خود را دم و بازدم مى کنند. اگر در بخشى از جهان توسعه یافته که تمامى وجوه دموکراسى را لمس کرده اند، سخن از اصلاح و دموکراتیک کردن دموکراسى است، هنوز براى مردمان جهان سومى چون ویتنام، سوریه، مراکش، نیجریه و ونزوئلا دموکراسى آرمانى دور، اما دست یافتنى جلوه مى کند. در این میان، یک سئوال مهم و اساسى وجود دارد و آن اینکه، چگونه افکار عمومى خواهان دموکراسى شده و از آن حمایت مى کنند؟ چگونه مى توان از سیکل رفت و آمد بین فضاهاى شبه دموکراتیک و استبدادى جلوگیرى کرد؟ تامل بر چنین موضوعى بود که در سال 2000 میلادى دانشمندان علوم اجتماعى شش کشور آسیاى شرقى (تایوان، کره جنوبى، ژاپن، فیلیپین، تایلند و اندونزى) را واداشت تا به دور هم جمع شوند و در یک طرح تحقیقاتى مشترک و براساس پیمایش مشترک مقایسه اى، رویکردها و ارزش هاى توده مردم را نسبت به دموکراسى در آسیاى شرقى، سنجش کنند. جدا از نتایج حاصل از این نوع تحقیقات، نکته اصلى بر سر این مهم است که ارزش و اهمیت افکار عمومى نسبت به دموکراسى، چرا و به چه دلیل، تا این درجه حساس و غیرقابل چشم پوشى است؟ لارى دیاموند، در مقاله بسیار ارزشمند خود با عنوان «مردم دموکراسى را چگونه مى بینند؟»، در مقام پاسخ به این سئوال مى گوید: «بعد اصلى افکار عمومى به دلیل پیامدهایش براى ثبات و تثبیت دموکراسى به مشروعیت یا حمایت از دموکراسى مربوط مى شود» (گذار به دموکراسى/ زیر نظر حسین بشیریه / مقاله: مردم دموکراسى را چگونه مى بینند؟ لارى دیاموند، ترجمه: منصور انصارى / نشر نگاه معاصر، چاپ اول 1384/ ص 166). کتاب (یا به عبارت صحیح تر مقاله) «دموکراتیک شدن فرهنگ» که از دو بخش تشکیل شده (بخش اول: برخى مشکلات دموکراسى هاى سیاسى در مرحله رشدیافتگى کامل. بخش دوم: مردم سالارى گرایى، همچون یک پدیده عمومى فرهنگى)، از همین زاویه قابل تامل و بررسى است.
حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان، معروف به نازى، در سال 1919 تشکیل شد و سپس در سال 1933به رهبرى هیتلر قدرت را در آلمان به دست گرفت. رأى بالایى که مردم آلمان به هیتلر دادند، بحث و جدل هاى زیادى را درباره توده اى شدن قدرت و تولد استبداد از دامان انتخاب توده ها برانگیخت. تامل بر چرایى این موضوع و جست وجو براى یافتن پاسخى براى آن، اندیشمندان بنامى را متوجه خود کرد. به عنوان نمونه، متفکرى چون ارنست کاسیرر، در آخرین اثر خود «اسطوره دولت»، بازگشت توتالیتاریسم را زاده ذهنیت اسطوره اى و شکست غرور و آرمان هاى آن مى داند. مانهایم نیز، وقتى در سال 1941از شوک ناشى از جابه جایى قدرت (از شبه دموکراسى به توتالیتاریسم) بیرون آمد، به انگلستان مهاجرت کرد و در آن کشور به دنبال این مهم رفت که چگونه مى توان دموکراسى سیاسى را به دموکراسى مردمسالار تبدیل کرد؟ او بر این باور بود که در دموکراسى سیاسى، در هر انتخابى خطر سقوط به دامان خودکامگى وجود دارد. براى جلوگیرى از این امر، باید دموکراسى سیاسى را جزیى از یک کل والاتر و برتر قلمداد کنیم، کلیتى به نام «فرهنگ دموکرات». براى رسیدن به این مقصود، باید سه اصل بنیادى دموکراسى را هم در معناى محدود سیاسى، و هم در معناى وسیع فرهنگى آن در نظر داشت. این سه اصل از منظر کارل مانهایم عبارتند از: «1- برابرى بالقوه هستى شناختى همه اعضاى جامعه، 2-به رسمیت شناختن حیات فردى اجزاى جامعه، 3-وجود نخبگان در جامعه دموکراتیک همراه با روش هاى نوین انتخاب نخبگان» (ص 27) در اصل اول مانهایم در پى آن بود که دیدگاه ایستا و سلسله مراتبى نبوغ و برخوردارى از یک استعداد به اصطلاح جادویى و منحصر به فرد را از میان بردارد. «انسان هاى بزرگ، بزرگ اند، اما نه به خاطر اینکه جوهر ازلى متفاوتى دارند بلکه بدین سبب که فرصت هاى بهتر و عظیم ترى براى رشد یافته اند.»
(ص 30) بنابراین، با نگرش دموکراتیک، آموزش، عمومى و فراگیر شده و هر فردى این توانایى را خواهد داشت که به انسانى بزرگ (همچنین الیت یا نخبه) تبدیل شود، و نگرش اقتدار گرایى که حقیقت را محدود به فرد یا افراد خاصى مى کند از میان بردارد. در نتیجه، همه در یک سطح برابر (به عنوان مثال اسطوره معلم همه چیزدان و شاگرد جاهل در الگوى مانهایم از میان مى رود) با هم برخورد مى کنند. ناگفته پیدا است که در چنین طرحى، زبان نخبه ها محدود و محصور به گروه الیت ها نمى شود.
در اصل دوم، فرد داراى هویتى مستقل، در اندیشه و معرفت شناسى مى شود. به این معنى که دیگر فرد متناسب با الگوهایى که در جهت حفظ سنت هاى گذشته، و تایید وضعیت موجود هستند، نمى اندیشد، بلکه این توانایى را دارد که با آزادى کامل، شعاع دید خود را تا بیکران گسترش دهد. البته در این گستره تفکر، هر کسى مى تواند با پذیرفتن و احترام به اندیشه دیگرى، به طرح مباحث خود پرداخته و با دیگرى به گفت وگو (در مقابل مونولوگ = تک گویى) بنشیند، عملى که مانهایم آن را «مباحثه اصیل» مى نامد. چرا که معتقد است در یک مباحثه اصیل «همه شرکت کنندگان به طور برابر و مشترک مسئول نتایج مباحثه هستند. این توزیع مساوى مسئولیت ها یکى از مشخصات جامعه دموکراتیک است... در این لحظه، فقط هنجارهایى که همه پذیرفته اند معتبر است. این هنجارها همواره از پایین مورد تجدید نظر قرار مى گیرند و قالب هاى بیانى جدید مى یابند. بدین شیوه، مسئولیت فردى مى شود و به عنوان یک قاعده این مسئولیت نه فقط یک فرض ضمنى بلکه عمل آگاهانه را دربر مى گیرد.» (صص 46- 45) مانهایم، دستیابى تمامى مردم به چنین خردى را «مردمسالار شدن ذهن» مى نامد. چراکه آگاهى فرد چند بعدى مى شود، ابعادى چون شناخت نسبت به موقعیت خود، شناخت نسبت به جامعه، شناخت نسبت به وجود رقبا و حقوق آنها و شناخت درباره نقاط اشتراک و متضاد.
سرانجام در اصل سوم، فاصله میان نخبه ها با توده مردم کم مى شود. زیرا مانهایم بر این باور است که در یک جامعه دموکراتیک مدرن، نه تنها نخبگان حذف نمى شوند، بلکه آنها از دل توده ها برخاسته اند، به همین جهت، مى توانند توده ها را فهمیده و درک کنند. اهمیت نخبگان در زمان هاى تغییرات سریع فرهنگى، برجستگى بیشترى پیدا مى کند، چراکه آنها تغییرات و تحولات فرهنگى و اجتماعى را سریع تر درک مى کنند. آنها با سنجش شرایط جدید و متناسب با تحولات جدید، راه ها و الگوهاى تازه اى را به جامعه پیشنهاد مى کنند. این راه ها براى اینکه از سوى توده ها پذیرفته شوند، از طریق گروه هاى واسط در اختیار آنها قرار مى گیرند. در نتیجه «اگر... پیشاهنگ بتواند دیدگاه هاى جدیدش را ابتدا به گروه هاى میانى و در پایان به توده منتقل کنند، دموکراتیک شدن فرهنگ تبدیل به فرآیند کاهش فاصله میان نخبه و توده مى شود نه فرآیند گسترش برابرى مبتذل.» (ص 54)
این خطر همیشه وجود دارد که نخبگان دموکراتیک نقش خود را از دست بدهند و توده ها برجاى نخبگان بنشینند. مانهایم با تامل بر چنین شرایطى، رابطه میان نخبگان یک جامعه دموکراتیک مدرن و توده ها را به پنج دسته تقسیم مى کند:
1-شیوه هاى گزینش نخبگان از میان توده ها: این گزینش در جوامع دموکراتیک پیش مدرن به دو روش رقابت آمیز و انحصارى بوده، و در یک جامعه دموکراتیک مدرن، به سه صورت ترفیع بوروکراتیک، رقابت ساماندهى نشده و فشارهاى طبقاتى است 2-ساختار متفاوت نخبه، روابط متقابل آنها و رابطه آنها با جامعه کل 3- تفسیر و ارزیابى این گروه ها از خودشان و قضاوت دیگران در مورد آنها 4- فاصله اجتماعى میان نخبگان و توده که تابعى است از آگاهى توده ها 5- اندیشه هاى فرهنگى که گروه هاى گوناگون نخبه تولید مى کنند.
در پایان، و در ارتباط با همراهى افکار عمومى با دموکراسى، نباید این نکته حیاتى را از یاد برد که «اگر دموکراسى قرار باشد در سطوح ارزش ها و اعتقادات عمومى تثبیت شود، باید پیشرفت قابل توجهى در کنترل فساد در سیاست و حکومت صورت گیرد و پاسخگویى نسبت به عملکرد حکام بهبود یابد.» (لارى دیاموند، مقاله: مردم دموکراسى را چگونه مى بینند؟، همان منبع، ص 182)

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات