تاریخ انتشار : ۰۱ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۲:۵۷  ، 
کد خبر : ۸۲۲۸۳

آمریکا در سراشیبى سقوط

اشاره: نام رئیس جمهور محبوب کشورمان به جرج بوش، طنین دوباره شعائر و پیام انقلاب اسلامى بود که بر محور عدالت‌خواهی، مظلوم یاورى و هشدار به تبعات ظلم ظالمان استوار گشته است. دکتر احمدى‌نژاد در نامه خود مصائب دنیاى غرب و لیبرالیسم را برشمرده بار دیگر سران آن را به تسلیم در برابر حق، عقل و فطرت بشرى فرا خواندند. چرا که همه پیش‌بینى‌ها حاکى از آغاز روند فروپاشى دنیا لیبرالیسم مى‌کند. مقاله زیر در همین راستا به نگارشى درآمده است تا گوشه‌هایى از واقعیاتى که عموم صاحب‌نظران را به این نظریه گرایش داد، بازگو نماید. واقعیاتى که همگى حکایت از آغاز فروپاشى غرب و درصدر آنها آمریکا دارد؛

هم اکنون فریادهای جنگ طلبانه سردمداران آمریکا به وسیله ابزارهاى تبلیغاتى نظام صهیونیست بین‌الملل در اقصى نقاط جهان طنین انداخته به گونه‌اى که مرعوبین را به این گمان فرو برده است که آمریکا مى‌رود تا نظریه نظم نوین جهانى را با رهبرى متکى بر قدرت اقتصادى و نظامى خود در تمام کره زمین اجرا کرده و در مقام کدخدایى دهکده جهانى جاى گیرد.
اما آیا این نعره‌هاى میلیتاریستى نشان دهنده اوج گرفتن دوباره نظام سیاسی، اقتصادى و نظامى آمریکا در عرصه معادلات بین‌المللى است یا نعره‌ها و صداهاى دهشتناک ابرقدرتى در حال اضمحلال و فروپاشى است که قبل از فرو ریختن قصد دارد از صداى مهیب شکستن پایه‌هاى نظامش،جهان را مرعوب کرده واندکى دیگر به زیست خود ادامه دهد؟
آیا مردان خاکسترى ایالات متحده و کمیته فراملیتى نظام سلطه جهانى براى آنکه از ته مانده قدرت نظامی- اقتصادى آمریکا قبل از فروپاشى جهت سرکوب رقیبان دیگر استفاده کنند، زمام امور این کشور را در اختیار “باندهای” بدور از منطق و عقل قرار داده‌اند، یا به زعم عده‌اى دیگر آمریکا در اولین سال‌هاى بیست و یکم قصد دارد تکلیف جهان را در پذیرش نمونه حکومتى لیبرال دمکراسى یکسره کرده و آخرین خاکریزها را در جنگ تمدن‌ها فتح کند!؟
در این نوشتار قصد داریم با بررسى وضعیت اجتماعی، اقتصادی، امنیتی، نظامى و سیاسى ایالات متحده آمریکا به نماهایى ا زچهره واقعى این کشور دست یابیم و به پاسخ صحیح سئوالات فوق برسیم.
آمریکا، قرن بیستم
بدون شک ایالات متحده یکى از قدرت‌هاى بزرگ قرن بیستم به حساب مى‌آید که با بهره‌بردارى از بحران‌هاى سیاسی، نظامى واقتصادى کشورهاى صاحب قدرت اروپایى پس از جنگ جهانى اول و دوم سربرآورد و به تدریج به عنوان یک قدرت بلامنازع در معادلات سیاسى بین‌المللى صحنه گردان اصلى رویدادها و مداخلات استعمارى در دیگر کشورها گردید.
موقعیت جغرافیایى مناسب، دورى از حوزه‌هاى بحران در نیمه نخست قرن بیستم، سرزمین بزرگ و مورد توجه مهاجرین که نیروهاى سوى خود کشاند، از جمله عواملى بودند که موجب شدند تا این کشور به دور از هرگونه تجاوز سرزمینى از سوى دشمنان خارجى و تهدیدهاى جدى به حرکت در جهت پیشرفت زیرساخت‌هاى جامعه خود بپردازد و بدین ترتیب جامعه آمریکا در نیمه اول قرن بیستم به صورت یک کشور پیشرفته و صنعتى با ثروت‌هاى سرشار تبدیل گردید.
بعد از جنگ جهانى اول، مردان خاکسترى ایالات متحده سیاست درون گرایى و ایجاد فضاى حیاتى پیرامون خود را کنار نهادند و به طور موثرى گام در راه سلطه بر دیگر کشورهاى جهان گذاشتند. آمریکا آهسته آهسته و با فرود بریتانیا از قله‌هاى سلطه براکثر کشورهاى فقیر جهان، جاى آن را در معادلات استعمارى بین‌المللى گرفت و با زیرکى خاصى نیز عرصه رقابت اقتصادى را در انحصار خود گرفت.
نظام سرمایه‌دارى آمریکا در این دوران به مرحله صدور، اقتدار و سلطه وارد شده بود و براى سود بیشتر نیاز به حوزه‌ها و بازارهاى جدیدترى داشت. کشورهاى عقب مانده آسیایی، مهمترین هدف نظام سرمایه‌دارى آمریکا پس از تسلط بلامنازع این کشور بر آمریکاى لاتین بودند. این هدف به سادگى با فقر اقتصادى و فرهنگى کشورهاى جهان سوم مدنظر قرار گرفت و کشورهاى جنوب نیز با بى‌اعتمادى نسبت به سیاست‌هاى استعمار روس، امپراطورى بریتانیا و دیگر کشورهاى استعمارگر اروپایى (نظیر فرانسه، اسپانیا وایتالیا) خوشبینانه به سوى این کشور تازه به دوران رسیده گرایش یافتند.
از سوى دیگر حضور قدرتى دیگر در عرصه معادلات بین‌المللى که با مکتب سوسیالیسم و در پهنه استراتژیک جغرافیایى اتحاد جماهیر شوروى نمود یافته بود(1) برخلاف آنچه در نیمه نخست قرن بیستم از اهداف آن ذهن اکثر اندیشمندان و به اصطلاح روشنفکران را د رجهان به خود مشغول ساخته بود، موجب رشد هرچه سریعتر آمریکا به عنوان یک قدرت استعمارگر جهانى گردید. سرکوب بحران‌هاى اتحادیه‌هاى کارگرى در آمریکا و اروپا در بین سال‌هاى 20 تا 40 قرن بیستم و پس از آن تسلط کامل بر بازارهاى اقتصادى شرق و غرب و بسیارى از کشورهاى خاورمیانه پس از جنگ جهانى دوم از جمله امتیازاتى بود که آمریکا با بازى در نقش قطب مقابل اتحاد جماهیر شوروى کسب کرد در این مرحله ایالات متحده براى رد و توسعه بیشتر سرمایه‌دارى و تامین نظر سرمایه‌داران بزرگ چاره‌اى جز ورود به مرحله امپریالیستى و سلطه نداشت و در همین راستا پس از جنگ جهانى دوم آمریکا سازمان CIA که در ابتدا به “آژانس اطلاعات ملى آمریکا” مشهور بود را به ظاهر براى امنیت ملى آمریکا در مقابل نفوذ کمونیسم اما در اصل براى مداخله در امور کشورها تاسیس کرد و از آن زمان به بعد شاهدیم که این سازمان نقش اساسى در مداخلات استعمارى در کشورها و به سود اربابان سرمایه بازى کرد. پس از گذشت پنج دهه از این مرحله، آمریکا به سرعت پیشرفت کرد و در آخرین سال‌هاى قرن بیستم به عنوان ویترین نظام لیبرال دمکراسى و سرمایه‌دارى غرب و جهان خودنمایى کرد و در این زمان به عنوان نظامى که حجم وسیعى از مبادلات جهانی، سرمایه‌گذارى‌ها، صادرات و واردات را به خود اختصاص داده بود، پس از اضمحلال قطب مقابلش- اتحاد جماهیر شوروی- ادعاى کدخدایى دهکده جهانى لیبرال دمکراسى را کرد.
بحران‌هاى اجتماعى در قرن بیستم
با توجه به تفسیر فوق از وضعیت ایالات متحده آمریکا در قرن بیستم و با وجود این واقعیت که این کشور مدعى ایجاد نوعى رفاه عمومى در مقایسه با سایر کشورها مى‌باشد اما آیا در همان ایام اقتدار بى‌چون و چرا نیز جامعه آمریکا و نظام سرمایه دارى این کشور یک نظام ایده‌ال و آرمانى براى خداوندان مکتب لیبرال دمکراسى به شمار مى‌رفت؟ و یا این که چون هر جامعه دیگر انسانى و حتى بیشتر از جوامع دیگر با چالش‌ها و مشکلات خاص خود روبرو بوده است؟
از دید بسیارى از جامعه شناسان و پژوهشگران آمریکا، جامعه آمریکا در همان ایام اقتدار دولت ایالات متحده در معادلات بین‌المللی،در عین برخوردارى از ثروت، رفاه و قدرت، از بیمارى‌هاى خاصى رنج مى‌برد. بیمارى‌هایى که اگر به درستى شکافته و کالبد شکافى شود، نشان خواهد داد که آمریکا در عین پیشرو بودن از سایر ملل در برخى زمینه‌ها، با هدف دستیابى به یک جامعه ایده‌آل- حتى در مقایسه با جامعه آرمانى مکتب لیبرال دمکراسی- فاصله بسیار زیادى داشته است.
فرهنگ آمریکایى با همه دستاوردهاى مادى و همه جذابیت‌هاى ظاهرى آن در خود تضادهاى آشکارى را پرورانده است. این تضادهاى آشکار که هم اکنون به معضلات و بحران‌هاى غیرقابل کنترل بدل شده‌اند از نوع معضلاتى هستند که عموما در سقوط بسیارى تمدن‌ها نقش بسزایى داشته‌اند و تمدن‌هاى بسیارى به دلیل ابتلا به آن، از صحنه تاریخ محو و نابود شده‌اند.
این معضلات اجتماعى به گونه‌اى بوده است که در اواخر دهه آخر قرن بیستم اندیشمندان ایالات متحده بیش از هر زمان دیگر احساس ترس واضطراب از آینده‌اى نامعلوم را منعکس کرده‌اند و بسیارى از صاحبنظران بر این عقیده‌اند که از زمان جنگ‌هاى داخلى آمریکا در دهه 1860 و بحران شدید اقتصادى و بیکارى و گرسنگى در دهه 1930، این معضلات بى‌سابقه بوده است به گونه‌اى که امنیت ملى و فردى در این کشور به شدت کاهش یافته و اوضاع اجتماعی، اقتصادى و فرهنگى به شدت رو به وخامت نهاده است.
اگر تنها به تعدادى از آمار و ارقام یا تفاسیر سازمان‌هاى معتبر آمریکایى و یا شخصیت‌هاى برجسته سیاسی، اجتماعى واقتصادى این کشور در بین سال‌هاى 1990 به بعد توجه شود میزان وخامت بحران‌ها و معضلات اجتماعى جامعه آمریکا در هنگامى که در اوج اقتدار ابر قدرتى خود به سر مى‌برده است، مشخص خواهد شد.
براساس آمارى که بزرگترین سازمان مبارزه با گرسنگى در آمریکا در تاریخ اول مارس 1994 منتشر کرده است و در آن سال حدود 26 میلیون نفر از مردم این کشور از گرسنگى رنج مى‌برده‌اند(2) نیکسون رئیس جمهور اسبق آمریکا و یکى از سیاستمداران اصلى آمریکا در سه دهه که برخى معتقدند او توانسته بود از جمع شخصیت‌هاى ویترینى ایالات متحده به جمع مردان خاکسترى آمریکا راه پیدا کند در آخرین کتاب خود پیش از مرگ به نام “فرصت‌ را از دست ندهیم” اوضاع اجتماعى جامعه آمریکا در آن ایام را اینگونه توصیف مى‌کند:
“با داشتن بالاترین هزینه پزشکى سرانه در جهان [در سال 1992]، 38 میلیون نفر از مردم آمریکا به لحاظ فقر مالى از مراقبت‌هاى بهداشتى بى‌بهره‌اند. با داشتن 20/1 از جمعیت دنیا، هزینه مصرفى [آمریکا] براى مواد مخدر تقریبا برابر مجموع هزینه مصرفى مواد مخدر در بقیه دنیا است. بالاترین نرخ جنایت را در جهان دارد و اینکه تقریبا 20 برابر جوانانى که در جبهه‌هاى جنگ خلیج فارس کشته شدند در آمریکا به قتل رسیده‌اند. طبقه‌اى فقیر و خطرناک پدیدار شده است که به سرعت شهرهاى بزرگش را ناامن و غیرقابل زندگى مى‌سازد.”(3)
وجود 30 میلیون معتاد در جامعه آمریکا در سال 94، این کشور را در سال‌هاى اوج اقتدار خود به کانون اصلى فعالیت قاچاقچیان حرفه‌اى تبدیل کرده بود. خشونت‌ها نیز در جامعه رو به افزایش بود و تنها سالانه 25 هزار نفر در نزاع‌هاى خیابانى به وسیله اسلحه به قتل رسیدند از اوایل دهه 1970 به بعد دستمزد افراد فقیر به طور متوسط با کاهش سالانه حدود 7 درصد مواجه بوده است.(4)
“یان داربى شر” در تحقیق خود پیرامون اوضاع اجتماعى جامعه آمریکا مى‌نویسد: “ طى سال‌هاى 1980 تا 1983 تعداد آمریکایى‌هایى که زیر سطح استاندارد فقر زندگى مى‌کنند به میزان 5/1 افزایش یافت این تعداد 15 درصد جمعیت را دربر مى‌گیرد.
این بحران عمدتا ناشى از رشد میزان بیکاری، کاهش برنامه‌هاى ارائه کمک مالى به خانواده‌هاى داراى فرزندان تحت تکفل و کاهش در توزیع کوپن غذا در سطح ایالت‌ها بود که موجب افزایش دامنه فقر مى‌باشد. طى این سالها صف‌هاى طولانى در برابرنهادهایى که غذاى مجانى مى‌دادند تا پنج برابر افزایش یافت و شهرهاى چادرى حاشیه‌اى کمک سربرآورد و فضا را به سالهاى رکود بزرگ دهه 1930 شبیه کرد.”(5)
در همان ایام اکثر قریب به اتفاق جامعه شناسان آمریکایى نسبت به بحران خانواده که نظام اجتماعى این کشور را با مسئله اساسى از هم گسیختگى روبرو کرده بود، هشدار مى‌دادند. براساس آمار 30 درصد کودکان در این کشور نامشروع بودند واین آمار تا پایان سال 1999 به 43 درصد کل کودکان به دنیا آمده افزایش یافته بود.
شوراى خانواده‌ها در آمریکا طى گزارشى در این زمینه اعلام کرد، نیمى از زنان سفیدپوست که در پایان دهه 1960 ازدواج کرده‌اند، امروز مطلقه هستند. 24 درصد از کودکان آمریکایى بدون پدر همراه با مادر در خانواده زندگى مى‌کنند و سالانه بالغ بر 5/1 میلیون جنین در آمریکا سقط مى‌شوند.(6) و جالب اینکه این آمار در سال 1999 به 8/4 میلیون تعداد سقط جنین در این کشور افزایش یافته بود.(7)
پاول کندى (povl,keneduy) استاد تاریخ دانشگاه ییل و محقق دانشگاه پرینتون در کتاب مشهور خویش به نام “به سوى سده بیستم و یکم” اوضاع اجتماعى آمریکا را در سالهاى پایانى قرن بیستم چنین توصیف مى‌کند:
“در پایان سال‌هاى 1980، شمار افراد فقیر دچار مشکلات بهداشتى مانند کودکانى که بابیمارى‌هاى سفلیس یا ایدز متولد مى‌شوند به تدریج رو به افزایش بود طبق یک برآورد آمریکا با 4 تا 5 درصد جمعیت جهان 5 درصد کوکائین جهان را مصرف مى‌کند. آمریکایى‌ها داراى 60 میلیون هفت تیر و 130 میلیون تفنگ هستند. کارشناسان عقیده دارند این خشونت‌ها ریشه فرهنگى دارد و نمى‌تواند به سادگى با فقر پیوند داده شود. طبق آخرین آمار زندان‌هاى آمریکا بیش از یک میلیون زندانى محکوم را در خود جاى داده‌اند.”(8)
براساس یک نظرخواهى در آمریکا در سال 1991 مشخص شد که از هر پنج نفر، سه نفر اسلحه حمل مى‌کنند و از اینکه مورد سو قصد قرار گیرند احساس ناامنى مى‌کنند.(9)
“نوام چامسکی” منتقد مشهور آمریکایى از نگاهى دیگر اوضاع اجتماعى آمریکا در آن سالها را بررسى کرده و در کتاب خویش تحت عنوان “نظام‌هاى کهنه و نوین جهانی” مشکلات جامعه آمریکا را اینگونه توصیف مى‌کند:
“اکنون جامعه شهرى دچار بحران شده شمار زندانیان ناگهان افزایش یافته و به بالاترین میزان در جهان صنعتى رسیده و روسیه و آفریقاى جنوبى را پشت سر گذاشته است. تهیدستى در شهرها و روستاها به میزان بى‌سابقه‌اى رسیده و زیربناى اقتصادى سقوط کرده است.
بى‌خانمانى به مایه بى‌آبرویى ملى تبدیل شده و در نیمه دوم دهه 1980 گرسنگى به میزان 50 درصد افزایش یافته است. در اوایل سال 1991 حتى بیش از آنکه آثار کسادى دوران بوش، آشکار گردد پژوهندگان دریافتند که دوازده میلیون کودک در ثروتمندترین کشور جهان که از منابع بى‌مانندى برخوردار است به آن اندازه غذا نمى‌خورند که براى رشد جسم و روان کافى باشد.
در بوستون شهرى ثروتمند و یکى از پیشرفته‌ترین مراکز پزشکى در جهان، بیمارستان شهر که در خدمت همه مردم است ناچار شده درمانگاه ویژه‌اى براى درمان بدى تغذیه کودکان دایر کند وچون ابزار و امکانات کافى در اختیار ندارد به ویژه در زمستان‌ها که پدران و مادران ناچارند میان غذا و گرماى محیط خانه یکى را انتخاب کنند به پذیرش انتخابى بیماران روى آورده است... سطح درآمد متوسط خانواده‌ها 13 درصد پایین‌تر از سطح سال 1989 است”(10)
اما اوضاع اقتصادى آمریکا در دهه پایانى قرن بیستم به مراتب وخیم‌تر از توصیف‌هاى فوق بود و حتى آمریکایى‌ها با وجود نگرانى‌هاى فراوان و تلاش‌هاى اصلاح طلبانه و جایگزینى و بازسازى نظام اقتصادى با اقتصادى تقریبا ورشکسته وارد قرن بیستم ویکم شدند. “تارو” اقتصاددان و رئیس دانشکده مدیریت دانشگاه MIT در کتاب “برخورد رویاروی” مى‌نویسد:
“نرخ رشد جهان سرمایه‌دارى از 5/4 درصد در سال‌هاى 1960 به 8/3 درصد در سال‌هاى 1970 و 9/2 درصد در سال‌هاى 1980 رسید. این نرخ آمریکا از سال‌هاى نخستین دهه 1990 سیر قهقرایى شدیدترى داشته است. آمریکا در صادرات از نظر کیفیت کالاها در میان 24 کشور پیشرفته، مقام دوازدهم و از نظر تحویل به موقع کالا مقام یازدهم را کسب کرده واز نظر کیفیت و کمیت آموزش نیروى انسانى مقام یازدهم و سرانجام از نظر برنامه‌ریزى براى آینده موسسات تولیدی، مقام بیست و دوم را دارا بوده است”(11)
بیکاری، ورشکستگى شرکت‌هاى تجاری، کاهش خدمات رفاهى و تامین اجتماعى و کاهش دستمزدها، موقعیت اقتصادى آمریکا در آخرین سال‌هاى قرن بیستم را در میان کشورهاى صنعتى بسیار تضعیف کرده بود. وجود 23 میلیون بى‌سواد در این کشور خود معضلى بزرگ به شمار مى‌رفت. سطح آموزش در ایالات متحده به شدت تنزل یافته بود و دانش‌آموزان آمریکایى به مراتب درس گریزتر از نسل سابق شده‌اند. مدارس عرصه خشونت و افت تحصیلى است و بحران آموزشى در پایان دهه آخر قرن بیستم یکى از بحث‌انگیزترین موضوعات روز آمریکا به شمار مى‌رفت. برژینسکى در کتاب خود به نام “خارج از کنترل” که در سال 1993 به چاپ رسیده مى‌نویسد: “با وجود سطح بالاى هزینه‌هاى آموزشى از درآمد ناخالص ملی، جوانان کشورهاى اروپایى و ژاپن و حتى برخى از کشورهاى فقیر، بى‌سواد رها شده‌اند”(12)
این مطالب ترسیمى هرچند محدود و گذرا از چهره کشورى است که در کسوت یک ابر قدرت بلامنازع در عرصه منازعات بین‌المللى بدون داشتن رقیب چندان مقتدرى وارد قرن بیست و یکم شد، قرنى که در اولین سال آن حادثه‌اى باعث گردید که اولین صداهاى فروپاشى یک ابرقدرت جهانى به گوش افکار عمومى دنیا برسد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات