گروه سیاسی: حکایت نامه دکتر احمدىنژاد به رئیس جمهور آمریکا، داستان عجیبى است که دائما در رفتارهاى دیپلماتیک ما تکرار مىشود و هیچ گاه نخواستهایم به اهمیت فاکتور حاشیهاى مهمتر از اصل آن یعنى “استراتژى رسانهای” توجه کنیم.اگر بخواهیم واقعه را مرور کنیم، صورت مسئله این چنین است:
“در گرماگرم درگیرىهاى ایران و آمریکا به ناگهان پس از نزدیک به سه دهه بالاترین مقام اجرایى ایران یعنى رئیس جمهور تصمیم به ارسال نامه به رئیس جمهور مهمترین کشور درگیر مىگیرد. فارغ از آنکه محتواى نامه چیست؟ اصل این عمل به دلیل خبرى داراى اهمیت ویژهاى است. نتیجه انتشار این خبر کاهش چهل و چند سنتى قیمت نفت خام در جهان بود که اگر به حجم داد و ستد نفت توجه کنیم، قیمت این خبر مشخص مىشود.کاهش قیمت نفت خام پس از مدتها افزایش مستمر قیمت نشان دهنده اهمیت و انتظارات بالایى است که بازار اقتصادى جهان از این نامه داشت. طبعا هنگامى که جهان گوش به رسانهها سپرده است تا دریابد پیام رئیس جمهور ایران چیست؛ بهترین زمان براى ارسال تصویرى هوشمندانه و تحت کنترل از ایران، آمریکا و چالش میان دو کشور براى جهانیان است. ابتدایىترین اصل خبررسانى آنست که اولین منتشر کننده خبر، حق تفسیر و ایجاد نوع تصویر در ذهن مخاطبان را به دست آورده است. این امتیاز بسیار بالا با قیمتى بىنهایت آنچنان ارزشى دارد که به گمانم حتى از اصل و محتواى خبر (در اینجا نامه) مهمتر است. اما چه کردیم؟ در بهترین زمان ممکن از لحاظ تبلیغی، بهترین فرصت را با حرکتى خوب پدید آوردیم ولى با کمال تاسف حق بهرهمندى از نتایج را به آمریکا سپردیم.
آمریکایىها هم از این فرصت استفاده کرده و با “فلسفی، تاریخى و مذهبی” خواندن نامه و تقطیع حساب شده متن ،عملا تصویرى درهم، خیالى و غیر مرتبط با واقع از نامه به جهان ارسال کرده و سیاستمدارانشان کوشیدند این نامه را بىارزش بنمایانند. در این میان براى نگارنده علىرغم علاقهاش به شخصیت آقاى احمدىنژاد، استدلال ایشان مبنى بر اینکه اخلاق اسلامى اجازه نمىدهد متن نامه را منتشر کنیم، مطلقا توجیه کننده نیست. ایجاد فرصت تبلیغاتى خوب که منفعت آن به جیب آسوشیتدپرس و رویتر رفته و ضربه نهایى را نصیب سیاستمداران فرصتطلب آمریکایى کند، با منطق فوق قابل درک نیست. آیا ما نمىتوانستیم با طراحى استراتژى تبلیغى مناسب در سه فاز، پیش از ارسال نامه از زمان ارسال نامه تا واکنش آمریکایىها و فاز آخر یعنى پس از واکنش در چارچوب جمعبندى نهایى پروژه، فضا را به گونهاى پیش ببریم که در امر تبلیغات آمریکایىها فعال مایشاء نباشند؟ در پروژه پیشین “مذاکره با آمریکا در عراق” هم همین حرکت تبلیغى اشتباه انجام گرفت و تکرار آن نشان دهنده بىارزش شمردن ارزش قدرت رسانه در نزد تصمیمگیران مذکور است. در پایان، امیدوارم ابتکارهاى دکتر احمدىنژاد با موفقیت توام شده و منافع ملى را بیش از پیش تامین نماید ولى در همان حال اطمینان دارم تا درک درستى از “قدرت رسانه” و “استراتژىهاى تبلیغی” وجود نداشته باشد؛ همچنان ما مىکاریم و “دیگران” درو مىکنند.