گروه فرهنگی، 1- او با متغیر خواندن حکومت و قانون وغیر متغیر خواندن دین و احکام آن ساحت این دو بحث را از هم جدا دانسته و مىنویسد:
“آیا بهتر نیست که دست از این ریاکارى برداریم و دین و باورهاى دینى را که جنبهها و مسایل همیشگى و لایتغیر است با حکومت و قانون واداره اجتماع که ساختارى متغیر و متحول دارد، مخلوط نکنیم؟ تا نه حکومت و جامعه را معطل و نه دین را متغیر و فاسد سازیم؟
معلوم نیست که منظور ایشان از متغیر و فاسد شدن دین چیست و چه کسانى دین را متغیر و فاسد کردهاند اما جهت پاسخگویى به شبهه وارد شده باید گفت که دین، براى تامین سعادت فردى وجمعى انسان است و از سوى دیگر انسان، حقیقتى است که هم با دنیا پیوند دارد و هم با آخرت. چنین موجودى باید هم در دنیا از آسیب محفوظ بماند و هم پس از مرگ و ورود به آخرت از گزند خطر در امان باشد و بلکه باید علاوه بر محفوظ ماندن از شر، از خیر جاوید- با درجاتى که دارد- بهرهمند گردد. از این گذشته، انسان فطرتى دارد که میان همه افراد بشر مشترک و ثابت است. قرآن در این مورد مىفرماید: فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله...”(1) در کنار این فطرت ثابت، طبیعتى دارد که متغیر، متنوع و غیر یکسان است چرا که به تعبیر قرآن “انى خالق بشرا من طین”.(2) طبیعت انسان به اقلیمهاى زمینى و تاریخ زمانى برمىگردد، ولى فطرتش که به روح برمىگردد و امرى فراطبیعى و مجرد مىباشد، ثابت وغیر متغیر است دین، این اضلاع چهارگانه را به خوبى در نظر دارد، یعنى مسایل مربوط به دنیا، مسایل مربوط به آخرت، احکام و حکم مربوط به فطرت، و احکام و حکم مربوط به طبیعت را توجه داشته، براى مجموعه اینها، وحى به صورت کتاب آسمانى متبلور شده است و همین وحى الهی، جوامع بشرى را به عترت طاهرین- علیهم السلام- دعوت کرده که مجموعه دین به صورت قرآن وعترت تجلى کرده است.
عقل نیز به نوبه خود منبع و راهگشاست. آن بخش از مبادى که مستقلات عقلى است؛ لوازم حجتهاى ماثور است، دلیل نقلى نیز آن را امضا کرده و آن بخش از مبادى که به عنوان مقدمات واجب نقلی، راهنمایى وارشاد دارد، مورد پذیرش دلیل نقلى است. بنابراین، دین به همه شوون انسان توجه نموده و چیزى را مغفول نگذاشته است و بخشهاى متغیر انسان از نظر صاحب دین دور نمانده و کار حاکم اسلامی، چه معصوم و چه غیرمعصوم آن است؛ که با توجه به ابعاد چهارگانهاى که گفته شد و در دین لحاظ شده، احکام ثابت و متغیر را بیان واجرا کند”در مسایل اعتقادی، سه وظیفه “تبیین” و “دفاع علمی” را انجام دهد:یعنى اولا عقاید دینى را به خوبى تشریح کند که چیست، ثانیا براى درستى آنها دلیل وبرهان بیاورد، و ثالثا اشکالات وارد بر آنها را دفع کند.
البته امور جزیى و متغیر انسانها در هر زمان و هر مکان، به طور طبیعى در مشورت با کارشناسان و متخصصان هر فن مورد ارزیابى حاکم دینى قرار مىگیرند و چون هریک از آنها زیر مجموعه یک کبراى کلى هستند،حکم آن موضوعات و مصادیق روشن مىگردد. پس مىتوان گفت که وحى ثابت خدا که دوام و کلیت دارد، امور متغیر را در تحت شمول خود دارد، بدون آن که آسیبى از سوى امور جزیى و متغیر به ثبات ودوام و کلیت آن وارد شود؛ چه اینکه ثبات و دوام و کلیت آن احکام جامع، مستلزم جمود، تحجر، رکود، ارتجاع، انحصار، تنگنا و مانند آن نخواهد شد.(3) نتیجه آنکه- همان طور که گفته شد- دین، امور متغیر را نیز شامل مىشود و این طور نیست که ساحت این دو از هم جدا باشد. چه آنکه بخواهیم حکومت را نیز از دین جدا بدانیم.
2- او ضمن تکرار ادعاى بسیارى از همفکران خود مدعى مىشود “دین مربوط به آخرت افراد است و هر فردى مسئول خودش مىباشد و حکومت مسئول امور دنیاست و موضوعى جمعى است و معیار یکى اخلاقى و وجدانى و پاداش فردى است و دیگرى مادى و ملموس و قانونمند، با کارآیى و تخصص در سنجش جمعى است. اولى مطلق است و دومى نسبی. و جمع این دو هم در تئورى و هم در عمل ناممکن مىباشد.”
هرچند این مدعی، بارها از طریق برخى اندیشههاى خاص، ترویج شده و بارها هم بدان پاسخ داده شد. اما در این مجال مناسب است تا اجمالا، بحث “اخروى بودن دین” و در نتیجه “جدا بودن آن از تمام ساحتهاى دنیوی” را مورد مداقه قرار دهم. این دیدگاه؛ که امروزه با نام “سکولاریسم” مطرح شده است، در پى آن است تا جدا شدن دین و دنیا از هم را در قالب یک ایدئولوژى برتر به جامعه القا نماید. این در حالى است که دین اسلام دین کامل وکتاب آن، کتاب جامع و آخرین کتاب آسمانى است که با ارسال آن، وحى وارتباط انسان با خداوند در خصوص دریافت برنامه و تکلیف از او قطع شد، این خود مطلب به خداوند در این دین آخر مسایل و اصول کلى و لازم انسان را درباره دنیا و آخرت او تبیین کند. حکومت یکى از مسایلى است که نقش تعیین کنندهاى در ایمان وآخرت مردم ایفا مىکند، لذا سکوت دین آخر در برابر آن توجیهناپذیر به نظر نمىرسد. از اینرو، قرآن کریم اهتمام خاصى به مسئله حکومت داشته واصل تشریح قانون و حکمرانى غیر خداوند را نفى کرده است.(4) تلقى جدایى دین ازحکومت و سیاست و اینکه دین فقط در امور آخرتى دخالت دارد نه امور دنیوی، ریشه در جدال سران کلیسا از یک طرف ورجال علم و سیاست از طرف دیگر دارد. آنان مدتها با هم کشمکش و جنگ داشتند ونهایتا کار به یک صلح نانوشتهاى منتهى شد وعملا با هم توافق کردند که دین تنها در امور آخرت و رابطه انسان با خدا دخالت کند و قلمرو امور دنیا را به رجال علم و سیاست واگذارند و عالمان و سیاستمداران در امور علمى و امور جامعه نظر بدهند. این کار در مغرب زمین انجام گرفت و کسانى از آنجا نسخه گرفته و پیشنهاد مىکنند در کشور اسلامى ما نیز چنین تقسیم کار انجام گیرد، دین فقط به مسایل اخروى بپردازد و به حکومت که امرى دنیوى است، توجهى نکند! اما واقعیت آن است که گرچه زندگى و حیات ما به دو بخش دنیوى واخروى تقسیم شده است، اما این تقسیمبندى مستلزم آن نیست که کنش و رفتارهاى ما در دنیا به دو بخش تقسیم گردد و با دو رویکرد نگریسته شوند.
دین آمده است تا به همین رفتارهاى دنیوى ما سامان بخشد و با نظام دستورى و تشریعى خود ما را راهنمایى کند؛ نه این که دستورات دین فقط براى پس از مرگ باشد، چنان نیست که بخشى از عمر 50 یا 60 ساله ما مربوط به آخرت باشد و بخشى از آن مربوط به دنیا،بلکه در دنیا چیزى که مربوط به آخرت نباشد نداریم و همه رفتارهاى ما در دنیا مىتواند شکل آخرتى به خود بگیرد. یعنی، آن رفتارها چنان انجام گیرد که براى آخرت ما مفید باشد و مىتواند به گونهاى باشد که براى آخرت ما مضر باشد، به هرحال، سخن در این است که آن رفتارها در آخرت ما تاثیر دارد و اساسا بینش دینى و اسلامى این است که زندگى آخرت در همین دنیا سامان مىیابد.(5) مىتوان نتیجه گرفت که از نگاه اسلام، دنیا و آخرت رابطه تنگاتنگ با هم دارند و نمىتوان این دو را از هم جدا دانست.
در مورد حکمت و سیاست نیز همین قاعده جارى است مگر آنکه آقاى میرزایى بخواهد از نگاه برون دینى به مسئله بنگرد که آن موقع، ساحت بحث ما از او کاملا جدا خواهد بود. .