علی وطنخواه
الفـ تربیتیافتگان جوامع غربى به دلیل دیدگاه ویژه خود، این تعبیر را درست نمىدانند معتقدند مدیریت اسلامى و غیر اسلامى ندارد. حتى در مورد رشتههاى دیگرى چون اقتصاد و روانشناسى و جامعهشناسى هم برداشت اینها چنین است. آنها اعتقاد دارند که این چنین تعابیرى از سوى عالمان و روحانیون غربى و شرقى و مسلمان و مسیحی، به جهت استفاده مادى و انتفاع دنیوى آنهاست و روحانیون، به هر علمى رنگ دینى مىزنند تا سر رشته تمامى علوم از جلمه علوم انسانى را به دست گیرند. آنها این اعتقاد را دارند که این دخل و تصرف، مخصوصا بعد از انقلاب اسلامى در ایران اوج گرفتهاست. این قشر یعنى روحانیت مسئولیتشان قبل از انقلاب اسلامى روضهخوانى و امامت مساجد بود، بعد از انقلاب فرصتى پیدا کردند که پسوند “اسلام” را بر انقلاب و به تبع آن بر دانشگاهها، ارگانها و علوم انسانی، از جمله مدیریت، اضافه نماید و به این بهانه که اسلام، دینى فراگیر است و به متولى نیاز دارد خود را متولیان اسلام معرفى کردندو به هرچیزى انگ دینى و اسلامى زدند. از دید این گروه علمى به نام “مدیریت اسلامی” وجود خارجى ندارد.
بعضى از این به اصطلاح متفکران، صادقانه و شاید هم از روى بىغرضى اعتقاد خود را بیان مىکنند. برداشت آنها از دانشگاههاى غربی، اوضاع مسیحیت، کلیسا و دستگاه پاپ همان است که مىگویند: مدیریت فقهى مدیریت فقیهان است! بازار تجارت عالمان مذهبى است، نه مدیریت علمی! اما گروهى دیگر به دلیل ایجاب نکردن شرایط اجتماعى - اسلامى در بیان پندارهاى خوب طور صریح، فرصتطلبانه فراروى غرض و مرض چنین سخنانى راضمنى و در پرده و لفافه مطرح مىکنند. طرح صریح بیاناتى از این قبیل در جامعهاى که اکثریت آن راعلاقمندان به اسلام تشکیل مىدهند، گاهى خطرآفرین مىباشد، ناچار به توجیح روى مىآورند که: “آرى مدیریت اسلامى هم داریم، اما مقصود از مدیریت اسلامى این است که: جامعه اسلامى به گونهاى باشد واداره شود که مسلمانان به اهداف خود برسند و در دنیا عزیز باشند؛ به عبارت دیگر، مقصود از “مدیریت اسلامی” اداره جامعه به گونهاى است که عزت اسلامى مسلمانان محقق شود. مدیریتى که در دوران کوتاهی، پیشرفت، توسعه و ترقى کشورهایى از قبیل هند و ژاپن و... را به ارمغان آورده بند اسارت آنان را گسست از نوع مدیریت اسلامى است.
بـ گروهى از سادهنگران مذهبی: مدیریت اسلامى را ارائه نظریات خاص و روشهاى علمى ویژه اسلام براى حل مشکلات اجتماعى مىدانند. طبق این نظریه کسى که مدیریت اسلامى را یاد مىگیرد کلید حل مشکلات اجتماعى را مىداند و مطابق فرمولهاى خاصى قادر به حل مشکلات اجتماعى و سیاسى است؛ مثلا، با استفاده از آیات قرآن مىداند که: چگونه از تورم پولى در اقتصاد جلوگیرى کند، فساد ادارى را کنترل و روابط بینالمللى را تنظیم کند. این دسته منتظرند که در مورد هر مشکل و معضل اجتماعى نسخهاى ویژه و آماده از قرآن و حدیث دریافت نمایند. روشن است که صاحبان این نگرش سطحی، نه اسلام را شناخته و نه معناى صحیح مدیریت اسلامى را درک کردهاند.
جـ در برداشتى دیگر، گروهى مدیریت اسلامى را به “مدیریت مدیران مسلمان” معنا مىکنند. آنها مىگویند: همان گونه که “فلسفه اسلامی” به معناى فلسفه فیلسوفان مسلمان است. “مدیریت اسلامی” هم به همین معناست، به عبارت دیگر، محتواى مدیریت اسلامى بررسى توصیفى نحوه مدیریت مدیران مسلمان در طول تاریخ است. مسائلى از این قبیل که سلاطین، وزرا و دانشمندانى که با حاکمیت ارتباطى داشتهاند چه خط مشى را دنبال نمودهاند و منطقه تحت نفوذ خود را چگونه اداره کرده و مىکنند؛ مضامین اصلى “مدیریت اسلامی” را تشکیل مىدهد. در چنین دیدگاهى شیوه مدیریت و حکومت علی(ع) در صدراسلام، صدور فرمان و دستورالعمل به عمال خود براى اداره بلاد و تحت نفوذ، بررسى کیفیت مدیریت ائمه معصومین، سلامالله علیهم اجمعین، و شخص نبى اکرم(ص) الگوهاى مدیریت اسلامى است. بىتردید چنین برداشتى از مدیریت اسلامى صحیح است و علاوه بر توصیف واقعیات ممکن است درسهاى عملى هم بتوان از آن استنتاج کرد، اما صحیحترین معناى “مدیریت اسلامی” این نیست.
صحیحترین معناى “مدیریت اسلامی”
مهمترین نقشى که اسلام در در نظریهها و همچنین در روشهاى عملى مدیریت ایفا مىکند، از طریق تاثیر ارزشهاى اسلامى بر مدیریت است، لذا از طریق مقایسه بین دو مدیر که یکى از آنها عمیقا به ارزشهاى اسلامى پایبند است، مىتوان به محتواى مدیریت اسلامى پى برد. امروزه هیچ کدام از مدیریتها در جامعه جهانى بر ارزشهاى اسلامى مبتنى نیست، البته ممکن است بعضى از آنها که معتقد به دینهایى از قبیل: اسلام و مسیحتاند فىالجمله ارزشهاى دینى را در رفتار خود نشان دهند، اما این کار هم نوعا بیان گر سلیقه شخصى است.
ما معتقدیم که اسلام داراى نظام ارزشى عمیق، گسترده و منسجمى است که مدیریت مدیران مسلمان را تحت تاثیر قرار مىدهد، در روشهاى عملى آنها اثر مىگذارد و به حرکت آنها جهت مىدهد. این بزرگترین نقشى است که اسلام در مدیریت ایفا مىکند و معناى صحیح “مدیریت اسلامی” هم همین است؛ نظیر همین سخن را در “اقتصاد اسلامی” نیز مىتوان گفت. هیچکسى مکانیسمهاى علمى حاکم بر بازار را انکار نمىکند، اما سخن این است که مکتب اسلام مشتمل بر ارزشهاى خاصى است که تمامى ابعاد اقتصادى مسلمانان؛ از قبیل: کمیت و کیفیت تولید، نوع کالا هدف از تولید قیمتگذاری، رقابت و فروش آنان را تحت تاثیر قرار مىدهد، اما معناى این گفته وجود تفاوت اساسى در نظام علمى اقتصاد بین بازار مسلمان و غیرمسلمان نیست.
مقایسه بین دو مدیریت “فقهی” و “علمی” در اصطلاح روشنفکران و قرار دادن آنها در مقابل یکدیگر کارى نابجاست. مقصود از “مدیریت علمی” نظریههاى مدیریتى است که از غرب سرچشمه مىگیرد و بر ارزشهاى الهى مبتنى نیست و شاید هم ناشى از تفکر کسانى باشد که به جدایى دین از زندگى یا “سکولاریسم” دین ناباورى “اعتقاد دارند که بهترین نوع آن در مسائل سیاسى است. طبق این اعتقاد اگر اسلام واقعا دین صحیحى هم باشد حداکثر، رابطهاى بین انسان و خداست که محل آن کلیسا، معبد یا مسجد است و با زندگى مردم در صحنه اجتماعی، بازار، وزارتخانه و اداره ارتباطى ندارد.
به هر حال اگر از تمام اینها بگذریم و این ادعا روشن شود که اسلام همان است که در قرآن آمده و قرآن همان است که در عصر بعثت نازل شده و ما هم توان فهم صحیح، نه سلیقهاى و نسبى آن را داریم که تمامى این مباحث خاص خویش را مىطلبد؛ نوبت مىرسد به این که سخن خدا را شنیده و در عمل اجرا کنیم. بعد از مفروض دانستن تمامى اینها وقت آن است که بپرسیم که: اسلام در باب “مدیریت” چه حرفى دارد؟ جواب هم، همانگونه که از ابتدا تاکید شد این است که: اسلام در مورد تمامى شئون زندگى انسان،از جمله مدیریت خرد یا کلان، رهبرى جامعه و روابط بینالملل، قانون و سخن دارد و بالاترین نقش آن به عنوان یک دین، تاثیرگذارى آن از طریق “نظام ارزشی” است.
اینجاست که بحث به “نظام ارزشی”، مبانى و معیارهاى آن منجر مىشود و سئوالاتى از این قبیل مطرح مىگردد که: آن ارزشها کدامند. آیا ارزش تعبدى است یا واقعیتى است که اسلام کشف کرده، سلیقهاى و قراردادى آن است یا پایگاه ثابت عقلایى دارد؟
ثبات نظام ارزشی:
آیا هر ارزشى را مىتوان به اسلام نسبت داد؟ روشن است که اگر نظام ارزشى اسلام قراردادی، آن هم از نوع متغیر آن باشد که تابع تغییر شرایط زمانى و مکانى است، نمىتوان ادعا کرد که اسلام، نظام ارزشى دارد . رفتارى که امروز ارزش و فردا ضد ارزش است به اسلام ارتباط ندارد. تنها زمانى مىتوان ادعا کرد اسلام نظام ارزشى دارد که این پیشفرض را بپذیریم که ارزشهاى اسلامى تغییر ناپذیرند، اگر بنا باشد امرى متغیر باشد، چگونه مىتوان فهمید که در کدامین حالت (ارزش یا ضد ارزش) از اسلام محسوب مىشود و اگر در تمامى حالات، آن را خوب بپنداریم، پس بین اسلام و کفرچه تفاوت و فاصلهاى است؟ ارزشهاى دنیاى کفر هم متغیر و تابع شرایط زمان و مکان است پس چه لزومى است که پسوند “اسلامی” را به ارزشها بیفزاییم.
در نتیجه قوام اسلام به ارزشهاى آن است. تا زمانى که اسلام باقى باشد، ارزشهاى آن هم باقى است.