جلالالدین مدنی
به نظر می رسد ایالات متحده آمریکا از هر سو در معرض یک ارزیابی و نقد بزرگ و سرنوشت ساز از سوی جهانیان قرار گرفته است. این امپراتوری، در چشم مردم جهان مورد تمسخر و نکوهش قرار گرفته و می رود تا اعتبار و پرستیژ لیبرالیستی خود را به کلی از دست بدهد.
آمریکا که با ادعای گسترش آزادی و زدودن آثار استعمار از چهره کشورهای فقیر، خود را جایگزین استعمارگران سنتی کرده بود هم اکنون بدون پایبندی به هیچ رژیم حقوقی بین المللی و بی توجه به تمامی رویه های عرفی و اخلاقی دیپلماسی، هر آنچه را که می خواهد به هر صورت که ممکن باشد، دنبال میکند.
این یک سکه دو رویه است که تنها یک طرف آن مستی و عربده کشی است و طرف دیگرش زمینه های اضمحلال و فروپاشی خواهد بود.
آمریکا کشوری با 9 میلیون و 369 هزار کیلومترمربع وسعت و 270 میلیون نفر جمعیت، هم اکنون بزرگترین زرادخانه جهان را در اختیار دارد، تسلیحات اتمی و هیدروژنی، شیمیایی و بیولوژیکی آن برای نابودی چندین برابر جهان امروز کافی است. این کشور به رغم تعهداتش برای کاهش تسلیحات و خلع سلاح، همچنان هزینه زیادی را برای افزایش کمی و کیفی تسلیحات و قوای تخریبی خود صرف می کند. آمریکا هر سال میلیاردها دلار انواع سلاح به دیگر کشورها می فروشد و اغلب جنگ های گوشه و کنار دنیا در واقع با همین سلاح ها افروخته می شوند. علاوه بر تقویت هرچه بیشتر کارخانه های تسلیحاتی، ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم پیوسته پایگاه های نظامی خود را در کشورهای مختلف توسعه داده و اکنون در بیش از صد کشور جهان دارای پایگاه نظامی است.
آمریکا برخلاف کشورهای کهنسالی چون ایران، ایتالیا، مصر، یونان و چین از تاریخ ریشه داری برخوردار نیست؛ چنانکه از زمان کشف آن توسط کریستف کلمب تنها پانصد سال می گذرد که نیمی از آن مدت را مستعمره انگلیس بوده است.
ترکیب جمعیتی آن را ابتدا مهاجران انگلیسی و سپس مهاجران دیگر کشورها تشکیل می دهند و همه آنها وطن اصلی خود را جای دیگری می دانند. صاحبان اصلی آمریکا سرخ پوستانی بودند که میلیون ها نفر از آنان براثر خشونت مهاجرین متمدن! اولیه نابود شده اند و تعداد اندک باقیمانده آنها نیز در انزوای کامل و محروم از حقوق انسانی روزگار میگذرانند.
در آغاز، مهاجرین انگلیسی به ایالات متحده وارد شدند و از این رو به صورت مستعمره انگلیس درآمد. این روند تا قرن هیجدهم ادامه یافت. سرانجام 13 مستعمره شورشی استقلال طلب، در سال 1776 در قالب تشکیل یک کنفدراسیون با هم متحد شدند و اینک از استقلال آمریکا بیش از 230 سال نمیگذرد.
در نظام کنفدرالی اولیه آمریکا، قدرت در دست مجلسی بود که کنگره نامیده می شد و تصمیماتش با اکثریت 9 رأی از 13 رأی اتخاذ می گردید. آمریکا پس از رهایی از انگلیس، به رغم مشکلات بر جای مانده از سابقه مستعمره بودن و با وجود جنگ داخلی و تبعیض های نژادی، در عهدنامه 1787 «فیلا دلفیا» قانون اساسی فدرال را جایگزین نظام کنفدراسیون کرد.
سیاست خارجی آمریکا در اوایل قرن نوزدهم با دکترین «مونروئه» تنظیم می شد. مونروئه در پیام دوم دسامبر 1823 خود به کنگره، کشورهای اروپایی را از مداخله در قاره آمریکا برحذر داشت. تگزاس پس از اینکه در سال 1821 از مکزیک جدا شد، در سال 1836 اعلام استقلال کرد و در اول مارس 1844 به آمریکا ضمیمه گردید. این اولین گام در راستای توسعه ایالات متحده بود. در سال 1867 که آمریکا می خواست حدود مستملکات خود را بیشتر گسترش دهد، ناحیه منجمد و خالی از سکنه آلاسکا را از روس ها خریداری کرد. ایالات متحده براساس دکترین مونروئه به دست اندازی بر کشورهای آمریکای لاتین پرداخت و قاره آمریکا میدان تاخت و تاز امپریالیسم ایالات متحده گردید. سال های آخر قرن نوزدهم و دهه اول قرن بیستم، تحولاتی را در دکترین مونروئه به همراه داشت. ایالات متحده بر کوبا مسلط شد و در ایجاد جمهوری پاناما مداخله مستقیم کرد و در نتیجه آن بر تنگه پراهمیت پاناما و اطرافش تسلط پیدا کرد. سپس هندوراس و نیکاراگوئه و جمهوری دومینیکن و پس از آن هائیتی را از لحاظ مالی زیر سلطه خود درآورد. این سیاست تا سال 1930 ادامه یافت و سرانجام سیاست عدم مداخله اروپا در امور آمریکا، به سیاست دخالت آمریکا در تمام امور جهان انجامید. آمریکا از سال 1885 سیاست مداخله جویانه در دیگر قاره ها را شروع کرد.
در کنفرانس های بزرگ بین المللی 1899 و 1907 لاهه حضور یافت و با شرکت در جنگ جهانی اول به مداخله در امور اروپا پرداخت. این کشور، در فرآیند تنظیم عهدنامه ورسای و تشکیل جامعه ملل شرکت نمود اما از امضای معاهده سرباز زد و چنین وانمود کرد که به مداخله در اروپا تمایلی ندارد. همچنین ایالات متحده در جنگ جهانی دوم نیز به دنبال حادثه «پرل هاربر» به طور مستقیم شرکت و پس از پایان جنگ، مداخله در تمام کشورهای جهان را آغاز نمود و نقشی را که با دکترین مونروئه در قاره آمریکا برای خود قائل شده بود، به سراسر جهان تسری داد و به نام قهرمان جهان آزاد حضور خود را در همه جا ضروری عنوان کرد.
پس از جنگ جهانی دوم دکترین «ترومن» نیز در قبال یونان یا در مورد کشورهای توسعه نیافته، دکترین مداخله بود. رئیس جمهور ترومن در دوازدهم مارس 1947 در مقابل کنگره صریحاً اعلام نمود: «باور من بر این است که سیاست ایالات متحده باید دفاع از اقوام آزاده ای باشد که در مقابل مطامع استثماری اقلیت های مسلح یا فشار بیگانگان به پا خاسته و مقاومت میکنند.»
این قهرمان نمایی ایالات متحده، در اعزام نیروهای نظامی به شبه جزیره کره بارز گردید و خاور دور را به صحنه آتش و خون مبدل ساخت.
ده سال بعد، دکترین جدیدی در ایالات متحده به وجود آمد و آن دکترین «آیزنهاور» بود که در نهم مارس 1957 اعلام شد. براساس این دکترین، رئیس جمهور آمریکا مجاز گردید برنامه کمک نظامی آمریکا را به خاور نزدیک و خاورمیانه عملی سازد و از این طریق منافع ملی ایالات متحده را با صلح جهانی پیوند زند. در این دکترین پیش بینی شد در صورتی که ملل تهدید شده به تجاوز نظامی از سوی اردوگاه کمونیسم بین الملل، از ایالات متحده تقاضای کمک کنند، ایالات متحده به یاری آنها خواهد شتافت. نتیجه تصرف همه دنیا به جنگ و خونریزی پرداخته ولی هرگز به هدف نرسیده اند. نهایتا این حکومت ها قبل از تسلط بر جهان به وضع دردناکی سقوط کردهاند.
آمریکا که روزی ادعا داشت مهد آزادی و دموکراسی است و جهت استعمارزدایی و استقلال ملت ها تلاش می کند، امروز خود را تابع هیچ رژیم قضایی و هیچ قانون داخلی و بین المللی نمیداند.
دادگاه کیفری بین المللی که در نتیجه فعالیت بشر در طول ده ها سال تاسیس شده است تا حاکمان جنایتکار را در پاره ای جرایم محاکمه کند، مورد نگرانی آمریکا است؛ تا جایی که شورای امنیت در یک تصمیم شگفت آور و تبعیض آمیز به مامورین نظامی آمریکا در سایر نقاط جهان مصونیت یکساله اعطا کرد و در پایان این مدت دوره مصونیت را مجددا تمدید نمود.
در بسیاری از مسائل و مشکلات جهانی، آمریکا به همین ترتیب عمل می کند. در مسئله محیط زیست و آلودگی هوا و خطرات ناشی از آن آمریکا راه دیگری در پیش می گیرد. ملل جهان با هدایت سازمان ملل پیمانی امضا کردند و مهیای تلاشی جدی برای کاستن آلودگی گردیدند اما آمریکا که بزرگترین آلوده کننده محیط زیست می باشد و بیش از پنجاه درصد آلودگی مربوط به این کشور است، حاضر به امضای پیمان نشده و در این راه قدمی برنداشته است.
قطعنامه های زیادی از مجمع عمومی سازمان ملل در جهت تامین حقوق ملت فلسطین تصویب گردیده که تنها آمریکا و اسرائیل به آن رای مخالف داده اند. آمریکا در برابر هیچ قانون بین المللی تسلیم نیست و مسئولیت نمی پذیرد. به هر حال آمریکاگاهی با چهره انسانی طرفدار حقوق بشر ظاهر می شود و مردم ساده لوح را از پیشرفت بازمی دارد. گاهی با کمک های انسان دوستانه ولی زهرآگین مردم را از تلاش برای یک زندگی مرفه و داشتن ابزار و وسایل خودکفا محروم می سازد. غالب مردم این کشورها دوران استعمار کهن را پس از چند قرن مبارزه برای کسب آزادی - که مهمترین و مقدس ترین شرط لازم برای ادامه حیات تلقی می شود - پشت سر گذاشته اند اما قبل از این که بتوانند به طور کامل مصالح و منافع خود را به نیروی فکر و اندیشه تشخیص بدهند چیزی به نام استعمار نو عملا دامن آنها را گرفت با ابزاری تازه اسارت ملت ها را باعث گردید ونشان داد با استقلال واقعی فاصله بسیار دارند. پس از جنگ دوم جهانی، دورانی فرا رسید که دنیا ختم استعمار را جشن گرفت سازمان ملل متحد به نام ملت ها تاسیس شد و به خاطر آزادی انسان ها از قیود گذشته پرچمی برافراشت تا صلح و امنیت استوار و پایدار بماند و جنگ و تجاوز امکان ظهور پیدا نکند، عدالت استقرار پیدا نماید رفاه و آسایش از آن همه بشریت باشد. متاسفانه از همان زمان تدوین منشور ملل متحد قدرت های جهانی و در راس آنها آمریکا سکان جامعه جهانی را در دست گرفتند با استفاده از توان مالی و پیشرفت های سریع علمی تحمیلات زیادی به دیگر کشورها و از جمله به مستعمرات سابق روا داشتند.
البته کشورهای عقب مانده ظاهرا مستقل هم از آن بینصیب نماندند. استعمار نو بدون این که نامی از آن مطرح باشد به شکل ها و قالب های مختلف بسیاری از کشورهای جهان را دربرگرفت و وابستگی به ابرقدرت ها یک خط مشی سیاسی شناخته شد. بازهم مانند دوران استعمار کهن مواد اولیه مورد نیاز صنایع، انواع معادن و ذخایر بخصوص نفت و گاز و فلزات در اختیار توسعه یافتگان قرار گرفت سوابق و جهش های علمی، تکنولوژی کشورهای قدرتمند را قدرتمندتر ساخت مغزهای متفکر کشورهای توسعه نیافته هم به سوی همان قدرت ها جذب شد. بخش عمده ای از پیشرفت های علمی آمریکا مدیون استعدادهای درخشانی است که از دیگر کشورها به آمریکا جذب شدهاند.
بسیاری از زمامداران کشورهای تازه استقلال یافته کارگزاران استعمارگران سابق بودند افراد وطن پرست و آزاداندیش و شخصیت های بارز این کشور را به طرق مختلف از کودتا تا شورش نظامی و تجزیه و یا انتخابات صوری کنار گذاشتند شخصیت هایی مثل دکتر سوکارنو، قوام نکرومه، آلنده، ناصر و... را که حقوقی برای ملت خود قائل بودند از بین بردند و کسانی را در زمامداری این کشورها گذاشتند که مطیع و سرسپرده باشند.