علیاکبر رمضانیان
جنبش چپ همواره نسبت به مدرنیته، نگاهی انتقادآمیز داشته است. یکی از مظاهر این انتقادات و اختلافات فی مابین، عقل گرایی مدرن است و در این بین نظرات اندیشمندان چپ نو و همچنین اندیشمندان مکتب فرانکفورت در نقد عقلانیت ابزاری به نوبه خود جای تامل دارد و از همه مهمتر هابرماس نسبت به این موضوع، نگاهی ویژه دارد. او در آثار خود مدرنیته را پروژه ای ناتمام تلقی کرده است و با تاسی از ماکس وبر در انتقاد از مدرنیته و عقل گرایی مدرن به تکمیل نظریات خود پرداخت چرا که روند عقلانی شدن جهان، عام ترین مفهوم در اندیشه ماکس وبر است. به نظر او جهان همواره در فرآیند عقلانی شدن به پیش می رود.مفهوم عقلانیت در دیدگاه وبر به معنی گسترش عقلانیت نهادی یا ابزاری در حوزه زندگی خارجی یا اجتماعی است و پدیده هایی چون گسترش پیچیدگی نظام اجتماعی، گسترش سازمان یافتگی، انضباط پذیر شدن و قابلیت پیش بینی و کنترل زندگی، تسلط انسان بر محیط از طریق گسترش علایق ابزاری انسان به طبیعت، از میان رفتن قدرت نیروهای اسرارآمیز و غیرعقلانی در زندگی اجتماعی را در نظر می گیرد.
فرآیند عقلانیت ابزاری گرچه ضروری است ولی موجب از خودبیگانگی و ناخرسندی فزاینده انسان، از بین رفتن آزادی و معنا نیز می گردد. افسون از آزادی های ناشی از زندگی عقلانی جدید و جست وجوی امنیت از دست رفته چنان که بعدها در آثار هانا آرنت و اریش فروم عنوان شد ریشه در اندیشه های ماکس وبر دارد. این ناخرسندی و ازخودبیگانگی خود یکی از سرچشمه های عمل اجتماعی و سیاسی در جهان معاصر است.
با این حال به نظر وبر تنها حوزه های خاصی از زندگی به ویژه حوزه اقتصادی، بوروکراسی و علم عقلانی می شود. اما صرف نظر از اینها حوزه های دیگر زندگی انسان عمدتا غیرعقلانی هستند یا به سخن دیگر انضباط ناپذیر و پیش بینی ناپذیرند. بدین سان بخش عمده ای از زندگی انسان حاصل طرح و نقشه نیست. منشاء بسیاری از کنش های فردی چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی و سیاسی همین زندگی عاطفی است.1 عقلانیت یعنی تلاش در انتخاب اهداف خاص و یا تحقق بخشیدن به ابزار های سودمند برای دستیابی به اهداف. به عبارت دیگر عقلانیت بررسی ابزارهایی است که ما را به هدف می رسانند. ریچارد فولی R.Foly میگوید: «همه ادعاهای عقلانیت معطوف به هدف هستند این ادعاها در این باره اند که چگونه شخص به طور موثری از طریق باورها یا رفتارهایش اهدافش را دنبال میکند.» عقلانیت با توجه به اینکه توسط مکاتب متفاوتی مورد بازنگری قرار گرفته است به چند نوع تقسیم میشود:
1- تقسیمبندی معرفتی و غیرمعرفتی بسته به ارزش مدار بودن یا نبودن است.
2 تقسیمبندی نظری و عملی اگر ناظر بر اندیشه و همچنین وصف باورها و عقاید باشد نظری و اگر ناظر بر اعمال انسانها باشد عملی
3- برخی از انواع عقلانیت عملی عبارتند از:
الفـ عقلانیت غایات. عقلانیت غایات عقلانیتی است ناظر به اینکه چه غایت یا غایاتی را در زندگی، باید برگزید.
بـ عقلانیت ابزاری (instrumental) این نوع از عقلانیت مورد مطالعه بسیاری از اندیشمندان قرار گرفته است و در توضیح آن اینکه:برخی عقلانیت را معادل چیزی می دانند که ما را در انتخاب اهداف خاصی و یا تحقق بخشیدن به ابزارهای سودمندی برای دستیابی به آن اهداف یاری می رساند. این برداشت از عقلانیت، عقلانیت ابزاری نام گرفته است. به نظر طرفداران این دیدگاه، هیچ چیزی فی نفسه معقول نیست، بلکه عقلانیت همواره وصف آن نسبت به چیزهای دیگری است که می تواند آنها را برآورده سازد. از این رو عقلانیت ابزاری مفهومی نسبی است بدین معنا که آنچه که کسی بدان باور دارد یا آن را انجام می دهد نسبت به اهدافش عقلانیت دارند و خلاصه آنکه عقلانیت ابزاری به دو معنا نسبی است: 1- برای ارزیابی باید اهداف را هم در نظر گرفت و عقلانیت در نسبت به اهداف معنا پیدا می کند 2- برای ارزیابی باید شرایط و بافت رفتارها را هم در نظر گرفت و عقلانیت در نسبت به این شرایط روشن میشود.
3- تقسیمبندی عقلانیت گفتاری و ارتباطی که از نقد عقلانیت ابزاری به دست آمده است.اما نکته مورد اشاره اینکه در این مقال، منظور از عقلانیت، عقلانیت ابزاری مدنظر بوده که در رسیدن به اهداف دقت نظر دارد و در واقع معطوف به هدف است. چپ نو New Left جنبشی با گرایش های نئومارکسیستی، سندیکالیستی و در بعضی از کشورها و گرایشهای آنارشیستی، اگزیستانسیالیستی که عمدتا در مراکز دانشگاهی متمرکز است. چپ نو در انگلستان از سال 1956 توسط گروه روشنفکرانی که گرد مجله بررسی چپ نو جمع شده بودند، آغاز شد و در آمریکا در اواخر دهه 1950 ضمن مباحث آزاد سیاسی درباره تبعیض نژادی، جنگ ویتنام، مجتمع نظامی صنعتی که در دانشگاه کالیفرنیای برکلن برگزار می شد، ظهور کرد و در فرانسه با الهام از فلسفه سارتر جریان یافت. دامنه جنبش چپ نو در دهه 1960 بالا گرفت و با حوادث ماه مه 1968 به اوج خود رسید.
در واقع مهمترین جلوه عملی جنبش فکری چپ نو شورش ماه مه 1968 در فرانسه بود. در آلمان نیز چپ نو با اندیشمندان مکتب فرانکفورت پیگیری شد و در دهه 50و 60 میلادی به اوج خود رسیده بود.چپ نو به خلاف چپ کهن، فاقد نظم، رهبری و هدف های مشخص است و تاکیدش بیشتر به اعتراض، اقدام مستقیم، اصلاح طلبی، فردگرایی و آزادی است و ضمن به مبارزه طلبیدن نظم اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مستقر، خواستار جامعه ای با این مشخصات است: دموکراسی مبتنی بر مشارکت، سازماندهی جامعه از طریق ایجاد بازارهای کوچک، مالکیت عمومی بر کلیه صنایع بزرگ، کاهش تولید کالاهای غیرضروری، برقراری ازدواج بر مبنای انتخاب آزاد و تعلیم و تربیت کودکان درون کانون های زندگی اشتراکی.2
چپ نو عمل سیاسی را برای دستیابی جامعه به یوتوپیا میسر می داند و نظریات چپ کهن و مارکسیسم ارتدوکس را مانع انقلاب می داند. آنها معتقدند که پذیرش قوانین اکونومیستی و پوزیتیویستی به معنی تسلیم در برابر وضعیت شیء گشتگی و یا شیء انگاری وضعیتی حقیقتا سیال و دگرگونی پذیر است.تحقق وحدت عین و ذهن در مارکسیسم فلسفی چپ نو، اینک تنها نیازمند عمل سیاسی است، زیرا آگاهی لازم در این باره قبلا از طریق فلسفه به دست آمده و بنابراین دیگر نیازی به فلسفه و نظریه پردازی نیست.براساس چنین استدلالی است که مارکسیسم فلسفی و اندیشمندانه یک باره به نظریه ای صرفا عملگرا تبدیل می شود. این تحول اساسی در افکار نمایندگان عمده جنبش سیاسی چپ نو به ویژه فرانتس فانون، رژه دبره و چه گوارا به انحای مختلف ظاهر می شود.3 در چپ نو طبقه کارگر، احزاب و شورا جهت رساندن انسان به یوتوپیای سوسیالیسم مدد نمی رساند و در اندیشه کسانی چون رژه دبره، رایت میلز و مارکوزه مفهوم طبقه کارگران به عنوان نیروی تاریخی رهایی بخش مفهومی منسوخ و مربوط به شرایط اولیه تکوین سرمایه داری به شمار می رود.
در سرمایه داری صنعتی و سازمان یافته معاصر که طبقه کارگر و احزاب کمونیست را نیز در خود بلعیده است، نیروی رهایی بخش را باید در درون حوزه ها و گروه هایی جست وجو کرد که با نظم و وضع موجود رابطه انداموار همه جانبه ندارد. از دیدگاه جنبش چپ نو کل پرولتاریا به اشرافیت کارگری تحول یافته است. احزاب کمونیست، دیگر انقلابی نیستند، بلکه جزیی از وضع موجودند به همین سان دولت های تحت سلطه احزاب کمونیست مدت ها است که پتانسیل انقلابی خود را از دست داده و با وضع موجود در جامعه شیء گونه صنعتی ساخته اند.در این دوره اصطلاحات «عقلانی شدن» و «عقلانیت ابزاری» برای اشاره به پدیده هایی کاملا متفاوت از آنچه وبر بدان ها پرداخته بود به کار می رفتند. وبر فرآیندهایی را تحلیل کرد که از طریق آنها بوروکراسی و سرمایه داری مدرن پدید آمده بودند، اما آدورنو، هورکهایمر و مارکوزه با استفاده از مفهوم عقلانیت ابزاری و نظریاتی چون «اولویت امر سیاسی» پدیده ناسیونال سوسیالیسم و دموکراسی های توده ای را مدنظر قرار می دادند. به نظر آنها این دو شکل بندی اجتماعی با تمرکز رشد یابنده تولید و توزیع سرمایه مشخص می شوند و این فرآیند، بازار مبادله کالا را نابود کرده است.
این دگرگونی در بخش اقتصاد منجر به اولویت یافتن امر سیاسی و دستگاه اجرایی دولت بر اقتصاد و زندگی اجتماعی و خانواده شده است.عقلانی شدن ابزاری زندگی اجتماعی به توهمی معرفتی (epistemic illusion) میانجامد: هر قدر سلطه کارآمدتر، برنامهریزی شدهتر، علمی تر و بلافصل تر شود، به همان نسبت کلی تر، غیرشخصی تر و بی نام و نشان تر به نظر میرسد. آدورنو، مارکوزه و هورکهایمر به تبعیت از لوکاچ عقلانی شدن را با شیء وارگی یکسان می دانند. اما در حالی که لوکاچ بر عینیت شبح گونه جهان اجتماعی که به هر حال محصول پراکسیس افرادی است که اجتماعی شده اند، تاکید می کند، نظریه پردازان مکتب فرانکفورت بر بی نام و نشانی تام سلطه تاکید دارند که دیگر چونان سلطه ظاهر نمی شود. هر قدر سلطه بی واسطه تر شود، کمتر میتوان آن را به منزله سلطه بازشناخت.4
نتیجه عقلانی شدن ابزار زندگی اجتماعی و توهم های اجتماعی ـ معرفتی ناشی از آن از دست رفتن آزادی است. در حالی که وبر عقلانی شدن اقتصاد، قانون، دولت و مدیریت اداری را از عقل گرایی مدرن تمیز داده بود، مارکوزه، هورکهایمر و آدورنو این دو بعد را درهم آمیخته و عقلانی شدن را تجلی ساختار بنیادی عقل غربی می دانند. حاملان عقل ابزاری، دیگر عوامل و کارگزارانی که به لحاظ اجتماعی و تاریخی خاص باشند، نیستند، بلکه نوع بشر است. گفتمان عقلانی شدن از سطح اجتماعی خاص به سطح جهانی ـ انسان شناختی انتقال یافته است. بنابراین، نقد عقلانی شدن ابزاری جامعه نیز به نقد ساختار عقل غربی مبدل شده است.
هابرماس و چپ نو
هابرماس5 یکی از بزرگترین نظریهپردازان متاخر چپ نو و جامعهشناسی انتقادی یا همان مکتب فرانکفورت است.6 او متعلق به نسل دوم و دوره چهارم این مکتب طبق تقسیمبندی باتامور است. هابرماس نسبت به شناخت و معرفت شناسی ارجی عظیم قائل است و با پیوندیابی علوم اجتماعی و آرمان رهایی انسان، به عقل ابزاری و نقد آن به عنوان وظیفه بنیادی «نظریه انتقادی» می پردازد. او درصدد برمی آید تا با فراهم آوردن امکانات عینی برای تشکیل جامعه آزاد واقعی و رفع سلطه روزافزون بشر بر طبیعت به واسطه به کارگیری علم و تکنولوژی، امکان رهایی فراهم شود «رهایی فزاینده از ضرورت های مادی».7 اساسیترین ویژگی نگرش انتقادی هابرماس بازسازی نظریه عقلانی شدن جهان در اندیشه وبر است. در این بازسازی هابرماس در کنار برداشت معروف وبر از عقلانیت ابزاری که تصوری از «قفس آهنین» جامعه نوین است مفهوم عقلانیت ارتباطی را عرضه می کند که اساسا فرآیندی فرهنگی و مبتنی بر پیشرفت اندیشه ها براساس منطق درونی خود آنها است. او در این برداشت تغییراتی ایجاد کرده است و به نقد آن می نشیند. او معتقد است که اصل مفهوم عقلانیت در اندیشه وبر در جامعه شناسی مذهب آشکار می شود نه چنان که مشهور شده است در جامعه شناسی بوروکراسی و دولت.فرآیند عقلانیت فرهنگی برخلاف عقلانیت ساختاری یا ابزاری، فرآیندی رهایی بخش است.
به نظر هابرماس در اندیشه وبر فرآیند رشد عقلانیت به صورت نامتجانس بیان شده است به این معنی که نیمه اول آن، فرآیند عقلانیت فرهنگی است که ریشه در عقلانی شدن مذهب دارد و با نیمه دوم فرآیند عقلانیت که عقلانیت ابزاری و بوروکراتیک است نامتجانس است. نیمه اول فرآیند متضمن افسون زدایی و عقلانیت مثبت است که از اواخر قرون میانه آغاز شده و تا قرن 18 ادامه داشت. هابرماس به دو فرآیند عقلانیت می رسد که یکی فرآیند فرهنگی است که در اندیشه وبر نیمه کاره مانده بود و دیگری فرآیند ابزاری در حوزه دولت و اقتصاد است. از نظر هابرماس تحول جامعه در رشد و گذار از مرحله ای به مرحله دیگر طی دو فرآیند خطی و نیز از طریق دیالکتیک ساخت و فرهنگ صورت می گیرد. فرآیند فرهنگی دست کم به صورت بالقوه ادامه می یابد و بنابراین برخلاف وبر سرچشمه های اخلاقی و فرهنگی عمل اجتماعی خشک نمی شود اما از دو فرآیند، فرآیند ساختاری یا ابزاری نیرومند و سرکوبگر است در حالی که فرآیند فرهنگی کم رنگ، سرکوب شده و بالقوه است.8
ساختهای اقتصادی اجتماعی از یک سو و آگاهی و اخلاق و فرهنگ از سوی دیگر در درون «زیست جهان» (life-world) که یکی از مفاهیم اساسی آثار بعدی هابرماس است تداخل می کند. «زیست جهان» زیربنای جهان بینی و مجموعه ای از تعاریف و مفاهیم پذیرفته شده است که به اعمال و روابط روزانه ما انسجام و جهت می بخشد. رابطه «زیست ـ جهان» با جهانبینی مثل رابطه ناخودآگاه و خودآگاه در آثار فروید است. نمیتوان از زیست جهان خارج شد و خارج از آن تفکر کرد زیرا «زیست ـ جهان» حدود افق عمل و آگاهی اجتماعی را تعیین می کند. دیالکتیک فرآیند فرهنگ، اخلاق و آگاهی از یک سو و عقلانیت اقتصادی و اجتماعی از سوی دیگر در زیست جهان آشکار می شود. «زیست ـ جهان» با عقلانی شدن زیربنا و روبنا فرهنگ های سنتی را از بین برده و امکان تفاهم عقلانی بیشتر و عقلانی می شود. هابرماس در تئوری کنش ارتباطی communicative action دو مفهوم «زیست جهان» و «سیستم» را در تقابل با یکدیگر قرار می دهد «زیست ـ جهان» روابط سمبلیک و ساخت های نرماتیو، جهان معنا، عمل ارتباطی و تفاهمی، اجماع و توافق و همچنین رابطه ذهنی است و در مقابل عناصر اصلی «سیستم» را قدرت و پول دولت و بازار تشکیل میدهد.
در عصر سرمایه داری متاخر و دنیای مدرن9 و پست مدرن امروز حوزههای وسیعی از «زیست ـ جهان» در درون «سیستم» مستحیل و برحسب سیستم اقتصادی و نظام قدرت بازسازی شده است. بنابراین دولت مدرن دارای خصوصیات سیستماتیک است و همراه با عقلانیت ابزاری صرف اداره میشود. «سیستم» همان فرآیند عقلانیت ابزاری است که حوزه های عمده ای از زیست جهان را تسخیر کرده است. مسلط شدن حوزه زیست جهان بر حوزه سیستم شیءگونه، مستلزم تفاهمی ساختن آن سیستم است اما در جهان سرمایهداری پول و قدرت اصل اساسی سازمانهای بخش «سیستم» و «زیست جهان» است. سلطه «سیستم» بر «زیست جهان» بازتولید فرهنگی و سمبلیک جامعه را به خطر می اندازد و جامعه را بیمار می کند مثلا حل شدن فرد در سیستم دولت رفاهی، ذهن های فعال را به اشیا وابسته می کند و به استقلال و سلامت فرد آسیب می رساند. و خرد خود را جدا از سیستم فرض نمی کند و از این چنبره نمی تواند بیرون بیاید.
هابرماس در واقع به سبک هگل می گوید که واقعیت باید عقلانی شود همچنین قدرت نیز باید در عقل حل شود. چرا که حاصل وضعیت فعلی سلطه «سیستم» بر «زیست جهان» از دست رفتن معنا، تزلزل هویت جمعی، بی هنجاری بیگانگی و شیءگونگی جامعه است. از نظر هابرماس گسترش و استقلال «زیست ـ جهان» و توسعه حوزه عقلانیت فرهنگی مستلزم رشد توانایی تفاهم و ارتباط است. از این طریق آزاد شدن پتانسیل عقل مندرج در عمل تفاهمی و ارتباطی فرآیند اصلی تاریخ جهان را تشکیل میدهد و به عقلانی شدن «زیست جهان» می انجامد. سلامت جامعه در گرو گسترش توانایی تفاهم است چنان که در روان درمانی فردی نیز بیمار به تدریج توانایی ارتباط بیشتری پیدا می کند به این معنی که قادر می شود اطلاعات سرکوب شده در ناخودآگاه را به خودآگاه بیاورد و در نتیجه نظارت عقلانی بیشتری بر تصورات و واکنش ها و امیال خود پیدا کند.هابرماس با توسل به موضع متدولوژیک خود از روندی سخن به میان می آورد که استیلای عقلانیت ابزاری در قالب های دیوان سالارانه و به دنبال آن اسارت فرد، ناپدید شدن تکوین اراده به صورتی اجتماعی و محدود شدن دامنه حوزه عمومی از وجوه آن است.
او این روند را که از آن به استیلا یافتن «منطق کار» بر «منطق ارتباط» تعبیر می کند، هشداردهنده و بحران زا می داند و به طور مستقیم از ژرف تر شدن ابعاد بحران در حوزه مشروعیت در جوامع پیشرفته سخن می گوید. در این معنا «منطق کار عبارت است از عمل عقلانی و هدف مند فرد روی جهان خارجی که متضمن رابطه تک فردی میان ذهن و عین یا رابطه تک ذهنی است. منطق ارتباط در مقابل، ناظر بر ارتباط متقابل و چندجانبه اذهان انسانی است که متضمن مفاهمه و «گفتمان» درباره احکام معطوف به حقیقت است و منطق دوجانبه با دوذهنی دارد.»10 به نظر هابرماس وظیفه نگرش انتقادی آن است که دقیقا جایگاههای شیء گونگی و عقلانیت ابزاری و نیز فضاهایی را که هنوز دستخوش این فرآیند نشدهاند پیدا کند. از این رو، وی در مقابل مفهوم عقلانیت ابزاری همه گیر، اندیشه فرآیند مثبت و رهایی بخش «عقل ارتباطی» و «تفاهمی» را پیش می کشد.همچنین هابرماس دو نوع عمل تاریخی یعنی «کار» و «کنش ارتباطی» زبان را از هم جدا می کند در حالی که عقلانیت در حوزه طبیعت از توانایی های ابزاری کار اجتماعی ریشه می گیرد.
عقلانیت در حوزه اجتماعی تابع الگوهای ارتباط ذهنی متقابل است. او نظر خود را به سیاست هم کشاند و در واقع می توان گفت که تفاوت هابرماس با دیگر متفکران مکتب فرانکفورت به امکان عمل سیاسی مربوط می شود. هابرماس گرچه واقعیت جذب و حل طبقه کارگر در جامعه سرمایه داری نوین را می پذیرد اما فعالیت سیاسی در حوزه عمل تفاهمی و ارتباطی را ممکن می داند. به گمان او سلطه سیاسی عصر تکنولوژی را می توان از طریق سازمان دادن به فضاهای دست نخورده اعمالی که در آن حوزه روابط ذهنی و تفاهمی شکل می گیرد به مبارزه طلبید.هابرماس می گوید: دو حوزه کار نیروهای تولید و حوزه ارتباط اجتماعی روابط تولید تابع دو منطق یا عقلانیت جداگانه اند، حوزه اول «تک منطقی» و عقلانیت آن عقلانیتی ابزاری معطوف به هدف به معنای وبری است. درحالی که حوزه ارتباط اجتماعی حوزه روابط ذهنی میان افراد انسانی است و منطق آن مبتنی بر ذهنیت و عقلانیتی دوجانبه است که در آن دیگری شیء نیست بلکه ذهن است. حوزه عقلانیت روابط تولید عقلانی ارتباطی کلامی و رهاییبخش است.
حوزه نیروهای کار یا حوزه عمل ابزاری و حوزه روابط تولید یا ارتباط جمعی حوزه عمل ارتباطی و تفاهمی است این از دستاوردهای هابرماس است.از منظر اندیشه یکی از انتقادات جنبش های چپ از دنیای مدرن و دولت آن عقل گرایی آن است هر چند که این عقلانیت چپ را تحت تاثیر خود قرار داده است چرا که دولت های مدرن با توسعه همه جانبه خود، همه حوزه ها را تحت سلطه خود درآورده است و به زعم مارکوزه این عقلانیت توانست پایان یوتوپیا را به ارمغان آورد. هابرماس نیز با مدد گرفتن از نظر دیالکتیک، مسلط شدن سیستم و تحت عنوان دولت و بازار، بر زیست جهان از طریق عقلانیت میسر می داند و با این تسلط دولت و بازار با همه شئونات مردم نفوذ کرده و هر چه این تسلط بیشتر شود آزادی انسان ها نیز کمتر می گردد و برای رد این تسلط بایستی جامعه مدنی را عقلانی کرد یعنی رشد همزمان عقلانیت در زیست جهان و سیستم، در دولت و بازار و جامعه، این آزادی میسر خواهد شد و این نکته نیز الزامی است. برای توسعه همه جانبه عقلانیت جامعه مدنی بر هر چیزی ارجح است.