تهیه و تنظیم: عباس خسروانی
عنوان گفتمان اصولگرایى به گونهاى انتخاب شده است که ناگزیر ما را وارد یک فضاى روش شناسى خاصى مىکند. البته در مواقعى عناوین بدون در نظر گرفتن لوازم روششناختى آن تعابیر و اصطلاحات مطرح مىشوند و به لوازم روششناختى توجهى نمىشود. بحث گفتمان یا تحلیل گفتمان بحثى است که بر اثر چرخش پسامدرن در روششناسى علوم اجتماعى مطرح شده است و در نتیجه تحلیلهاى گفتمانى خود را تحلیلهاى پسامدرن معرفى مى کنند. چرخش پسا مدرن چند مبناى اساسى دارد همانطور که دیوید هووارس آن را در یک مقاله مطرح کرده است. تحلیلهاى گفتمانى بر چهار اصل بنیادین استوار است. شاخصهایى که او براى تحلیلهاى گفتمانى مطرح مىکند از منظر ما که یک تفکر مبنا گروانه در معرفتشناسى اتخاذ کردهایم در تقابل است چرا که یکى از اصول هووارس عدم وجود اصول ثابت در تحلیلهاى گفتمانى است که این بر ضد مبنا گروى در معرفتشناسى است و در تحلیلهاى خود اصول ثابتى را نمىپذیرند و اصل دیگر آنها ضد ذات گرایى است یعنى در ماهیت شناسى نمىپذیرند که امور یک ماهیت ثابتى داشته باشد.
اگر بخواهیم بر اساس رویکرد پسامدرن به تحلیل گفتمان بپردازیم جاى بحث دارد ولى ما باید توجه داشته باشیم که ذات گرا و مبنا گرا هستیم و اگر بخواهیم با رویکرد پسامدرن به تحلیل گفتمان و اصولگرایى بپردازیم با مشکل روبهرو خواهیم شد. البته در جامعه امروز این موضوع قابل قبول است که هر جامعهاى براى خودش اصطلاحات خاصى دارد و ما ملزم نیستیم که از لوازم روششناختى و معرفتشناختى آنها پیروى کنیم. به هرحال اکنون که این اصطلاح انتخاب شده است باید توجه داشته باشیم که این را به عنوان یک روش صرف و بدون پذیرش مبانى روش شناختى و معرفت شناختى تحلیلهاى گفتمانى در نظر مىگیریم ولى اگر از این منظر نگاه کنیم من بحث خود را با تحلیلهایى که گفتمان ارائه شده آغاز مىکنم. در این زمینه کارهاى خوبى انجام شده است که مىتوان به کتاب بابى سعید که مشخصات بحث اصولگرایى و اسلام گرایى را مطرح کرده است اشاره کرد. همچنین کارى که گروهى زیر نظر مهندس سید مصطفى میرسلیم انجام دادهاند نیز اشاراتى به بحث ما دارد و کار دیگرى را دکتر خواجه سروى در رساله دکترى خود انجام دادهاند تحت عنوان رقابت سیاسى و ثبات فکرى در جمهورى اسلامى که به نوعى بحث ما را از منظرى مطرح کرده است.
اگر ما بخواهیم گفتمان را در یک عبارت ساده و با استفاده از نظرات لاکلا و موخه که مطرح کردهاند تعریف کنیم گفتمان عبارت است از یک مجموعه مفصلبندى شده از نشانهها که به صورت مرتب حول یک دال برتر، معناى خاصى یافته و نظام داناى خاصى را در عرصههاى مختلف انسانى به ویژه زندگى سیاسى به وجود مىآورند. چند مفهوم کلیدى در این تعریف وجود دارد از جمله دال برتر و مفصلبندی. در تحلیل گفتمانى فرض این است که ایدهها و اندیشههایى که نظام دانایى را شکل مىدهند کنار هم جمع مىشوند تا کلیت گفتمان را شکل بدهند و نشانههایى در این زمینه مطرح مىشوند مثل حکومت، قانون، عدالت، آزادی، توسعه، جامعه مدنى و... که اینها چیزهایى هستند که صرفا در درون مفصلبندى شکل گرفته و معناى خاصى پیدا مىکنند. در مفصل بندى گفتمانهاى دیگر این نشانهها به صورتهاى دیگرى معنایابى مىشوند. مثلا وقتى ما مردم سالارى را در گفتمان اصولگرایى مطرح مىکنیم یک معنا دارد و در گفتمان لیبرالیسم یک معناى دیگر دارد که این دو تفاوتهاى بنیادى دارد. پس این موضوع به چگونگى چینش برمىگردد.
اما در جمهورى اسلامى ایران و اندیشه حکومت اسلامى که ما در ایران داریم بر خلاف دو جریان دیگر یعنى غربگرایى و باستان گرایى است و در جریان احیاى فکر اسلامى هم ما جزو جریانى هستیم که عقلگرا است و عقلگرایى از شاخصهاى تفکر اسلام گرایى ایرانى است. در مقابل ما جریانات سلفىگرى را داریم که ضد عقل هستند و هرچند که تلاش مىکنند خودشان را احیاگر دینى قلمداد کنند اما به دلیل ستیز با عقل هرگونه دستاورد در دنیاى جدید را رد مىکنند. اما ما در چند دهه اخیر مواجه با مسئله تجدد بودهایم. جریان سلفىگرى کلا تجدد را به شکل مطلق رد مىکرد. جریاناتى بودند که سعى مىکردند هرآنچه در تجدد مطرح شده بود بگویند در اسلام هم هست. جریاناتى بودند که با حفظ اولویت تجدد سعى مىکردند عناصرى از سنت را در آن مطرح کنند مثلا جریان سوسیالیست اسلامى همچون جریانى بود و جریاناتى بودند که سنت را اصل قرار مىدادند و سعى مىکردند از تجدد نشانهاى بگیرند اما آنچه در اینجا مهم است و جمهورى اسلامى و در واقع انقلاب اسلامى ایران و حرکت امام خمینی(ره) آن را ایجاد کرد این بود که بر خلاف جریانات پیشین نگاهش به مدرنیته آنطور نبوده که در غرب شکل گرفته بلکه امام یک شالوده شکنى بنیادى انجام داد و این بحث را مطرح کرد که اصلا لازم نیست لزوما تجدد غربى مطرح شود و یک حرکت مجددانهاى را مطرح کرد. کارى که امام خمینی(ره) انجام داد این بود که سعى کرد عناصر اصلى سنتى را به صورت مجددانه و نه در قالب تجدد غربى مطرح کند.
امام قرائت و صورت جدیدى را از تجدد مطرح کردند و اگر ما سه جریان متجدد، متجمد و مجدد را بپذیریم امام جزو جریان مجدد بودند که خودشان سنت گذارى کردند. به همین دلیل امام تاکید داشتند جمهورى اسلامى نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم و به همین دلیل بودکه جمهورى دموکراتیک اسلامى را نپذیرفتند. اگر بخواهیم اصولگرایى را در جمهورى اسلامى مطرح کنیم باید بگوییم که ما بعد از پیروزى انقلاب اسلامى براى اصل جمهورى 5 مرحله را مىتوانیم در نظر بگیریم؛ مرحله اول مرحله تاسیس بود که از سال 57 تا 60 را شامل مىشود. در اینجا جریانات مذهبى در حال رقابت با جریانات غیر مذهبى در عرصه سیاسی- اجتماعى ایران هستند. از سال 60 تا سال 68 که ارتحال حضرت امام و دوران دفاع مقدس است، دراین دوران جریانات غیر مذهبى کاملا در حاشیه رانده شدند و جریانات مذهبى حاکم بر کل عرصه سیاسى شدند. در این دوره ویژگى دیگر این است که تقسیمبندى رقابتهاى درونى جریانات مذهبى هم برجسته مىشود و جریانى مثل چپ و راست شروع مىشود. سالهاى 68 تا 76 را عصر سازندگى مىنامیم.
در این دوران ما حذف تدریجى برخى جناحهاى سیاسى را داریم و جریانى که به جناح راست موسوم است عرصه سیاسى را مدیریت مىکند ودر سالهاى 76 تا 82 شاهد غلبه گفتمان اصلاحطلبى هستیم. از سال 76 به بعد تعابیر در حالت تغییرند. در واقع از سال 76 به بعد است که ما شاهد مطرح شدن اصطلاح اصلاحطلبى هستیم که گفتمان جدیدى است و بعد از سه سال گفتمان اصولگرایى نیز خودش را در قالب جدیدى مطرح مىکند. پس پیشینه این جریانات تقریبا وجود داشته است. ما جریان سنتى و مدرن را در راست داشتیم و در چپ هم، چنین تقسیمبندیهایى وجود داشت. اما در انتخابات هفتم ریاست جمهورى جوى را ایجاد کرد که دو تفکر به رویارویى پرداختند. اما عصر اصولگرایى را از سال 80 به بعد شاهد هستیم که نیروهاى مذهبى و و ارزشى خود را به عنوان وارثان اصلى انقلاب اسلامى مطرح کردند و به عنوان کسانى که مىخواستند اندیشه سیاسى امام را به صورتى که مبتنى بر ولایت فقیه بود مطرح کنند و در برابر تهاجمات فرهنگى بازگشت به ارزشهاى اسلامى وانقلاب را دغدغه اصلى خود دانستند. اینها جریاناتى بودند که خود را به عنوان اصولگرا مطرح کردند.
البته رقیبان این جریان آنها را با تعابیر دیگرى معرفى مىکردند مانند محافظهکار، سنتى و گاهى با تعابیر تندترى مثل تحجر گرایی. اما آنچه جریان اصولگرایى قصد طرح آن را داشت برگشت به اصول و ارزشهاى انقلاب اسلامى بود. نکتهاى که باید در اینجا یادآور شویم این است که کل جریانات اسلامى سیاسى ایران یعنى کسانى که انقلاب اسلامى را پذیرفتند و در عرصه قدرت سیاسى هم حضور داشتند عملا هیچ کدام تحجرگرا نبودند حتى جریاناتى که عقل را چندان در مباحث دینى نمىپذیرند و سعى مىکنند به اصل تفکیک بین آموزههاى دینى و عقلى معتقد باشند تحجرگرا به معناى سلفى گرى آن نبودند اگرچه ما نماینده شاخصى از مکتب تفکیک در جریانات سیاسى کشور نداشتهایم.
جریان اصولگرایى سعى مىکرد با یک قرائت خاصى شرع را در کنار عقل قرار دهد اما جریان اصلاحطلبى سعى مى کرد بهره بیشترى از استدلالهاى عقلى ببرد و به این دلیل استدلال مىکرد که اصلاحطلبى و اسلامگرایى مىتواند از آموزههایى چون لیبرالیسم نشانههاى بیشترى را اخذ کند و لذا عملا مىدیدیم که نشانههایى چون جامعه مدنی، حقوق مدنی، حقوق بشر، توسعه سیاسى وامثال اینها را مطرح کردند که اینها ابتدا در گفتمان لیبرالیسم قرائت شده بودند. اما جریان اصولگرایى سعى مىکرد که از یک نگاه انتقادى نسبت به اینها برخورد داشته باشد. در پذیرش جامعه مدنى سعى مىکرد تقدم بر اصول اسلامى را رعایت کند در حالى که طرف مقابل سعى مىکرد آن را توجیه کند و توضیح مىداد جامعه مدنى به همین شکلى که هست در اسلام هم پذیرفته شده است. عوامل مختلفى را در تحول گفتمانها نام بردهاند. اگر به سال 76 متمرکز شویم مهمترین عامل تاثیرگذارى که برخى با قلمهاى خود به آن اشاره کردهاند ملموس شدن وعینىتر شدن تاثیرات جهانى شدن لیبرالیسم است. اگر مرورى به فرمایشات مقام معظم رهبرى به عنوان سکاندار انقلاب اسلامى داشته باشیم مىبینیم که ایشان نسبت به جریانات سیاسى و فکرى ایران حساسیت نشان دادهاند. ابتدا ایشان از شبیخون فرهنگى در سالهاى 69-68 صحبت کردند، رفته رفته در دوره سازندگى به دنیا زدگى مسئولین اشاره کردند وآن را گوشزد نمودند ودر سال 76 عملا ایشان تهاجم فرهنگى را با ورود اندیشه بیگانه در تفکر و اندیشه اصیل اسلامى مطرح کردند.
جهانى شدن لیبرالیسم عملا از سال 76 به بعد از لحاظ تهاجم فرهنگى غلبه بیشترى پیدا مىکند و نتیجهاش سرازیر شدن نشانههاى گفتمان لیبرالیستى در فضاى سیاسی- اجتماعى جمهورى اسلامى است. ما در تحلیل گفتمانى بحثى را داریم تحت عنوان منطق هم ارزى و غیریتسازی. این موضوع هم در کشور ما در نوسان بوده است. در دوره تاسیس وجه همسانى غلبه دارد و هیچ مرزبندى و غیریت سازى در میان جریانات مذهبى صورت نگرفته است. اما از مجلس اول و دوم که از سالهاى 60 به بعد است غیریت سازىها صورت مىگیرد. اگر ما بپذیریم که هر گفتمانى باید یک دال مرکزى داشته باشد، سئوال این است که گفتمان اصولگرایى داراى چه محوریتى است؟ من فکر مىکنم حکومت اسلامى که ولایت فقیه محور آن است عملا همان دال مرکزى است که مىتواند گفتمان اصولگرایى را شکل دهد. همه جریاناتى که خودشان را به عنوان اصولگرا معرفى کردند عملا این اصل را مىپذیرند که معیار اساسى حکومت ولایى است به عنوان همان نظریه سیاسى شیعى که در عصر غیبت مطرح است.
ولایت فقیه را اگر ما در مرکز این گفتمان قرار دهیم مفاهیم دیگر کاملا روشن مىشود. مثلا اگر ما در گفتمان اصول گرایى از مردم صحبت مىکنیم مراد مردمانى هستند که حاکمیت و مشروعیت اصالتا ناشى از خداوند و بعد مختص ائمه معصومین(ع) است و در عصر غیبت بر عهده ولىفقیه است. در این گفتمان مردم بر خلاف گفتمانهاى لیبرالیستى و اصلاحطلبى در ایران مشروعیت بخش نیستند. بلکه مردمانى هستندکه به فعال و پویا بودن نظام کمک مىکنند ومشروعیت الهى را براى نظام اسلامى پذیرفتهاند. در گفتمان لیبرالیستى مردم بر اساس آموزههاى اومانیسم و سکولاریسم کاملا مشروعیت بخش هستند. جالب این است که در گفتمان اصلاح طلبى ایران هم تلاش شد قرائت خاصى که از اصل ولایت فقیه مطرح مىشد، مشروعیت سبقه مردمى پیدا کند. به عبارت دیگر ولایت فقیه کسى است که بر اساس پذیرش مردم، اعتبار یافته است. بسیارى از بزرگان اصلاحطلبى این را مطرح مىکردند که چون ولایت فقیه در قانون اساسى آمده است و قانون اساسى هم چیزى است که مردم به آن راى دادهاند نتیجه این مىشود که چون مردم به قانون اساسى راى دادهاند و چون در قانون اساسى ولایت فقیه آمده لذا ولایت فقیه مشروعیت دارد.
در پایان باید عرض کنم که شخصا معتقدم که تحلیل گفتمانى براى بیان مقصود ما کافى نیست. چرا که تحلیلهاى گفتمانى مبتنى بر یک نسبىگرایى است که از چرخش پسامدرن به وجود آمده است لذا ما نباید از این تعبیر حتى براى بیان دیدگاه خودمان از آن استفاده کنیم. بهتر است به جاى استفاده از اصطلاح گفتمان اصولگرایى از مکتب اصولگرایى صحبت کنیم. چرا که ما مىپذیریم که عقل بشرى مىتواند به یکسرى عقاید ثابت دست پیدا کند و مىپذیریم که اشیاء یکسرى خصلتها و ویژگىهاى ثابت دارند که از آنها جدا نمىشود و اگر اینگونه باشد کل گفتمان انقلاب اسلامى اصولگرایى است و فراتر از اصولگرایى لاابالى گرى است. همه داراى اصول هستند و همانطور که بابى سعید در کتاب خود مطرح مىکند اصطلاح بنیاد گرایى چماقى شده که از آن به عنوان ابزار سیاسى استفاده مىکنند و تهى از معنى است. همه در اصل بنیادگرا هستند. ولى هرکدام به اصول خاص خودشان تمسک مىکنند.