بهزاد حمیدیه
در همایش تاریخی- علمى “اصلاحطلبان” به مناسبت یکصدمین سالگرد مشروطه، جناب آقاى سید محمد خاتمی، رئیس جمهورى سابق کشورمان، بیاناتى داشتند که مىخواهم به بخشى از آن حاشیهاى بزنم. البته مىدانم سنت حاشیهنویسی، امروزه به خلاف گذشته آنچنان طرفدار ندارد و خوانندگان به نگاشتههاى مستقل، تمایل بیشترى دارند، اما در این نوشتار از آنجا که نه رویکرد انتقادى به سخنان جناب آقاى سیدمحمد خاتمى و نه مطالبى کاملا مستقل از سخنان ایشان، قالب کمابیش سنتى حاشیهنویسى را در پیش مىگیرم.
قال: “... متاسفانه میان صاحبنظران چه سنت گریزان غربگرا و چه سنت گرایان غربستیز و چه مصلحان که مىتوانید عنوان روشنفکر دینى را به آنها بدهید و آنها در عین وفادارى به سنت به نوسازى نیز معتقدند درباره نواندیشى و تجددى که در حال شکلگیرى است و ظهور پدیدهاى به نام ملت اختلاف نظرهاى بزرگى وجود دارد” (1.)
اقول: جناب سیدمحمد خاتمی، پس از آنکه از ظهور پدیده “ملت” که رابطهاش با حاکمان از باب اطاعت محض یا بردگى و رعیتى نیست سخن گفتند و تحول انقلاب اسلامى در ایران و ظهور “جمهورى اسلامی” را از مظاهر این تحول مدرن دانستند، خواستند رویکردهاى مختلف به این امر مدرن را بیان کنند، پس فرمودند: “متاسفانه...”. ایشان یک تقسیم سه قسمى از رویکردهاى مزبور را ارائه کردهاند: دو طرف افراط و تفریط و یک حد وسط میانه و معتدل. جناب آقاى خاتمی، به قرائن حالیه و مقالیه، همین حد واسط را بر حق دانسته و مورد تایید قرار دادهاند. ایشان در اشاره به متفکران این دسته سوم، از کلمه تردیدیه “مىتوانید” استفاده کردهاند: “مىتوانید عنوان روشنفکر دینى را به آنها بدهید.” این شاید بدان معنا است که آنچه مورد نظر و تایید ایشان است با آنچه امروزه تحت عنوان روشنفکر دینى رسمیت یافته انطباق کامل ندارد. چه اینکه همانا طیفهاى متفاوتى تحت این عنوان گنجیدهاند که همگى در توصیف آقاى خاتمى یعنى “نوسازى در عین وفادارى به سنت” اشتراک ندارند. مثلا ببینید به تحولات فکرى استاد عبدالکریم سروش در دهه هفتاد و اندیشههاى کاملا متحول استاد مصطفى ملکیان و نیز تغییرات بنیادین استاد محسن کدیور در دهه هشتاد و... که هیچکدام از این موارد که شمردیم با سنت سرآشتى ندارند فضلا از اینکه بدان وفادار باشند.
تمایل جناب آقاى سیدمحمد خاتمى به حد میانه که قاعده طلایى ارسطویى را به یاد مىآورد، سنت گریزى و غربستیزی، هر دو را به یکسان کنار مىگذارد، اما مشخص نیست که چگونه وفادارى به سنت را با اعتقاد اکید به نوسازى جمع مىکند؟ آیا مفهوم “نوسازى سنتها”، خود مشتمل بر تناقض درونى نیست؟ آیا همه سنتها در این وفاداری، حفظ مىشوند یا برخى از آنها؟ نوسازى چه میزان به ارزشهاى تجدد غربى نزدیک است؟ این سئوالات البته بىپاسخ ماندهاند. و الامر سهل، چرا که جناب سیدمحمد خاتمى در “مقام بیان” این تفاصیل نبودهاند و صرفا اصل مسئله مبنى بر لزوم کنار گذاشتن سویه افراط و سویه تفریط را مطرح ساختهاند.
قال: “... بپذیریم مستحبسى به نام ملت ظهور پیدا کرده و این امر منشا نظام اجتماعى است و باید با وجود منابع اصلى و اجتهاد تکلیف خود را با آن روشن کنیم تا از این ابهام خارج شویم و این امر نیز مستلزم بازسازى سنت است.”
اقول: “مستحبس” یا اسم فاعل استفعالى حبس است اگر به کسر باء قرائت شود و یا اسم مفعول اگر به فتح آن خوانده شود. اگر معناى غالبى باید استفعال یعنى “طلب” در این کلمه مراد باشد، معنا چنین خواهد بود که ملت، طلب حبس مىکنند یعنى انحصار قدرت را براى خویش طلب مىکنند. اما اگر معناى دیگر باب استفعال یعنى متصفکردن یا متصف دانستند مفعول به صفتى مراد باشد (نظیر کلمه مستضعف)، آنگاه معنا چنین خواهد بود که ملت، حبس شده تلقى مىشود یعنى به اعتبار سابق که از داشتن حق حاکمیت محبوس بود.
على اى حال، جناب سیدمحمد خاتمى در عبارت فوق اشاره به وجود ابهامى درباره ملت در حال حاضر کردهاند که باید از طریق اجتهاد و بر اساس منابع اصلى از آن خارج شد. البته چنین تلقى نشود که ایشان معتقدند جایگاه ملت در مسئله مشروعیتبخشى یا مقبولیتبخشى به حکومت مبهم است، چه اینکه امام راحل به روشنى هم در نظر و هم در عمل، به اثبات رساندند که مشروعیت در اندیشه سیاسى اسلام، تنها از سوى خداوند است و به ادله واضحه تبیین شده است که تنها احکام ولایى فقیه واجد صلاحیت، از سوى خداوند مورد رضایت است و لاغیر. ملت در عرصه مقبولیت، جایگاه اصلى را دارد. ملت باید فقیه واجد صلاحیت را از طریق خبرگانش کشف کند و بر استمرار وجود شرایط در او نظارت کند، به او مشورتهاى خیرخواهانه دهد، از خطا بازش دارد و پشتوانه و حامى تصمیماتش باشد. ساز و کار تفکیک قوا و ساختار جمهوریت، حضور زنده ملت در عرصه مقبولیت نظام اسلامى است. بنابراین، مقصود جناب آقاى خاتمى از ابهام موجود، احیانا ابهامهاى موجود در همین عرصه مقبولیت است.
ایشان در عبارت فوق به سه نکته در کنار هم اشاره فرمودهاند: “منابع اصلی، اجتهاد، بازسازى سنت”. پایبندى به منابع اصلى یعنى قرآن و سنت و اجماع و عقل قطعى در عین اجتهاد و بازسازى سنت، به معنى نوکردن قرائت از منابع اصلى تواند بود. در واقع، ایشان معتقدند باید با دیدى نوین (لابد در سپهر مولفهها و ارزشهاى جدید دنیاى مدرن)، متون و نصوص دینى را دوباره قرائت کنیم به گونهاى که سنت در همان صقع خویش باقى نماند بلکه “بازسازی” شود. البته این سخن بسیار کلى و مبهم است و معناى ملموس و کاربردى چندانى به دست نمىدهد، اما جناب آقاى خاتمى اصولا در مقام بیان این تفاصیل نبودهاند. البته کسى مىتواند چنین اشکال کند که جناب آقاى خاتمى در سخنرانىها یا نوشتارهاى دیگر خود نیز در عمر 9 ساله اصلاحطلبى هرگز به این تفاصیل نپرداختهاند و همواره به کلىگویى اکتفا کردهاند. پس ایشان چه زمان در مقام بیان قرار خواهند گرفت؟!
قال: “جامعه ما نیازمند نوعى تجدد در فکر و عمل است اما این تجدد نسخهبردارى از تجددى که در جاى دیگر رخ داده است نیست و نوزایش است.”
اقول: جناب سیدمحمد خاتمى در این عبارت، مشخص ساختهاند که تجدد، چه چیزى نیست و چه چیزى هست. تجددى که مورد نیاز جامعه ما است، تقلید از تجدد جاى دیگر (که مقصود همان غرب است) نیست. اما ایشان در بیان اینکه تجدد چه چیزى هست، به مفهوم “نوزایش” اشاره کردهاند. شاید بتوان این کلمه را چنین تفسیر نمود: تجددى بومى که نوعى ترقى اساسى نسبت به سنت دارد، اما بر تجدد غربى نیز منطبق نیست. این تجدد، همانندىهایى با تجدد غربى دارد و تفاوتهایی. اما این گزارش نیز مبهم است. براى ایضاح مطلب باید مشخص کنیم که آیا همانندىها بر تفاوتها غلبه دارند یا تفاوتها بر همانندىها؟ آیا همانندىها در امور ساختارى و زیربنایى است یا در امور سطحى و روبنایی؟
اتفاقا پاسخ به این سئوالات است که رویکرد پاسخدهنده را مشخص مىسازد. سنتگرایان غربستیز به معناى واقعى کلمه امروزه یا وجود خارجى ندارند و یا نادر الوجودند؛ کسانى که غرب (اندیشه غربی، ارزشهاى غربی، تکنولوژى غربی...) را به طور کامل و تام، منفى و سنت را به طور کامل مثبت مىدانند. از سوى مقابل، سنت ستیزان غربگرا به معناى واقعى کلمه نیز وجود ندارند الا بالندره. عمده یا همه اندیشمندان را باید در قبال پاسخ به سئوالات فوقالذکر دستهبندى نمود. نوزایش یا نوسازى سنت، بنابراین، وجوه مختلفى مىیابد. مهم در این میان، استدلال بر وجه انتخابى است؛ نحن ابناء الدلیل نمیل حیث یمیل.
آنچه در این مجال مختصر مىتوان بیان نمود، آن است که میان سختافزار تجدد و نرمافزار آن باید تفاوت نهاد. ظواهر تکنولوژیک و انتظام بروکراتیک جامعه، اهم بخشهاى سختافزارى مدرنیتهاند. نرمافزار مدرنیته عبارت است از عقلانیت معطوف به هدف و سوبژکتیویته صورتبندى شده در قالب اومانیسم. آنچه به هنگام تعامل و ارتباط تنگاتنگ با سختافزار مدرنیته که تمامى اطراف ما از خانه و خیابان تا اداره، بازار و حتى بوستانهایمان را تسخیر کرده است، خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه، بر افراد تحمیل مىشود، نرمافزارى است که عناصر و آیتمهاى متکثر، تودرتو و پیچیده دارد. تکوین سلف )self( مدرن با ویژگىهایى که شکاف مطلق با سنت را رقم مىزنند، پروسهاى تدریجی، عمدتا ناخودآگاه و تحمیلى است. سیستم ارزشها، جهاننگرى و آرمانهاى سلف مدرن، در این پروسه، دگرگون مىشود.
گام اولیه و اساسی، کنار نهادن یا دستکارى عمیق تکنولوژى نیست، بلکه آگاهانه شدن پروسه تکوین سلف مدرن است. رویارویى انتقادى با مدرنیته به کنار نهادن محیط مدرن کلانشهر و خزیدن به پستویى در عقب ماندهترین روستاى جهان نیست (تا بگویند ناممکن است به تعذر یا به تعسر)، بلکه به واکاوى لایههاى عمیق مدرنیزاسیون و روشنشدگى درباره مفاهیم بنیادى آن است، مفاهیمى که از طریق تکنولوژى بر ذهن و شخصیت افراد دیکته مىشوند. نوزایش و نوسازى سنت، نباید به اسیرکردن سنت در اومانیسم و عقلانیت ابزارى بینجامد.