محمود مطهرینیا
از قدیم الایام همگان چهرههاى سیاسى را افرادى اهل دوز و کلک و دغل مىدانستهاند و هنوز هم احدى در دنیا باور نمىکند که شاید کسى باشد که در عین حال که سیاستمدار قوى و توانمندى باشد، به اصول اخلاقى ملتزم بوده و آنها را رعایت کند. در مقابل معمولا عرفا و اولیا هم به همین دلیل اصلا سراغ سیاست نمىروند و سعى مىکنند تا آنجا که ممکن است از آن فاصله بگیرند و لذا هیچ کس توقع ندارد که مثلا از یک سیاستمدار کرامات و عنایاتى ولایى نقل شود که فلان سیاستمدار و رهبر دنیا چنان توانایىهایى داشت و چنین وچنان مىکرد .امام خمینى رحمه الله علیه شخصیتى بود که تمام این پیش فرضها را درهم شکست و از بین برد و در نهایت قاطعیت به تمام دنیا اعلام کرد که هم مىتوان قوىترین و موثرترین سیاستمدار دنیا بود و هم در عین اخلاقىترین وعارفترین شخصیت دوران؛ حالات معنوى و روحى امام را از چند جنبه مىتوان مورد مطالعه قرار داد که ما در اینجا تنها به نقل کرامات و قدرتهاى فوقالعاده آن روح بزرگ اکتفا مىکنیم که براى اهل بصر و نظر همین یک اشارت کافى است.
مگر حضرت صاحب به من خلاف مىفرماید؟
یک روز منزل آقاى لنکرانى از استادان حوزه علمیه قم بودم. یکى از فضلاى مشهد هم آنجا بودند. ایشان به نقل از یکى از دوستانشان تعریف مىکردند در نجف اشراف خدمت امام بودیم. صحبت از ایران به میان آمد، من گفتم: این چه فرمایشهایى است که در مورد بیرون کردن شاه از ایران مىفرمایید؟ یک مستاجر را نمىشود بیرون کرد، آن وقت شما مىخواهید شاه مملکت را بیرون کنید؟ امام سکوت کردند. من فکر کردم شاید عرض مرا نشنیدهاند لذا سخنم را تکرار کردم. امام برآشفتند و فرمودند: فلانی! چه مىگویی؟ مگر حضرت بقیهالله امام زمان، صلوات الله علیه، به من (نستجیر بالله) خلاف مىفرماید؟ شاه باید برود.
شاید از طرف امام زمان باشد
روز 22 بهمن که امام فرمان دادند مردم در خیابانها بریزند چون ما مملکت نظامى نداریم ،این جریان را به مرحوم آیتالله طالقانى اطلاع دادند. در آنجا من در خدمت ایشان بودم. آیتالله طالقانى از منزلشان به امام در مدرسه علوى تلفن زد و مدت یک ساعت یا نیم ساعت با امام صحبت کردند. برادران بیرون از اتاق بودند. فقط مىدیدند آیتالله طالقانى مرتب به امام عرض مىکردند آقا شما ایران نبودید، این نظام پلید است، به صغیر و کبیر ما رحم نمىکند، شما حکتمان را پس بگیرید. و مرتب شروع کردند از پلیدى و ددمنشى نظام گفتن تا شاید بتوانند موضع امام را تغییر بدهند، تا ایشان این فرمانى را که راجع به ریختن مردم به خیابانها دادهاند پس بگیرند. برادران یک مرتبه متوجه شدند آقاى طالقانى گوشى را زمین گذاشته و به حالت متاثر رفت و در گوشه اتاق نشست. برادران که این گونه دیدند بعد از لحظاتى خدمت ایشان رفتند. ابتد این تصور پیش آمد که امام به ایشان پرخاش کردهاند که شما چرا دخالت مىکنید و از این چیزها. لذا وقتى به مرحوم آیتالله طالقانى اصرار کردند که جریان چه بود؟ ایشان گفتند: هرچه به امام عرض کردم حرف مرا رد کردند و وقتى دیدند من قانع نمىشوم فرمود: “آقاى طالقانی، شاید این حکم از طرف امام زمان باشد” این را که از امام شنیدم دست من لرزید و باامام خداحافظى کردم چون دیگر قادر نبودم که حتى پاسخ امام را بدهم.
بگویید ما حکومت نظامى نداریم
در 21 بهمن امام قبل از اینکه بخواهند اطلاعیه بىاعتنایى مردم به حکومت نظامى اعلام شده رژیم را بنویسند، وارد یک اتاقى شدند. مرحوم شهید مطهرى آمدند و گفتند امام تا چند لحظه دیگر خواهند گفت که چه باید بکنیم. بعد از دقایقى شهید مطهرى آمدند و گفتند: امام مىگویند تا من اطلاعیه را مىنویسم بروید بگویید ما اصلا حکومت نظامى نداریم و قبل از اینکه حکومت نظامى شود مردم بریزند توى خیابانها و حکومت نظامى را بشکنند.
بگویید این کار انجام مىشود
وقتى امام تصمیم گرفتند حکومت نظامى را لغو کنند، مرحوم آیتالله طالقانی، جاى دیگرى بودند. کسانى که پهلوى آقاى طالقانى بودند، بعدا براى ما نقل مىکردند که آقاى طالقانى پشت تلفن گریه مىکرد که : “به امام بگویید این کار را نکنند، تهران و ایران دریاى خون مىشود”. امام هم فرموده بود: “به ایشان بگویید، نخیر، این کار انجام مىشود”. مىگفتند آقاى طالقانى گوشى را گذاشته بودند با گریه گفته بودند: یا ما هیچ نمىفهمیم و یا این سید با جاهاى دیگر ارتباط معنوى و روحانى دارد.
ناگهان دیدیم آبى جارى شد
ما مسافرتهایى را با امام داشتهایم و خدا مىداند در مسافرت مشهد اخلاق پدرانهاى نسبت به ما مبذول داشتند که هر وقت یادمان مىآید شرمنده آن روزگارهایى هستیم که در خدمتشان مشرف بودیم. در آن زمان قسمتهایى از ایران را دولتهاى آمریکا و انگلستان و شوروى اشغال کرده بودند. وقتى از مشهد برمىگشتیم، روسها براى بازرسى جلو ماشین ما را گرفتند، همگى پیاده شدیم و چون امام از اول تکلیف، مراقب تهجد و نماز شب بودند و این عمل صد در صد از ایشان ترک نشده بود. بعد از پیاده شدن خواستند که نماز شب بخوانند. آنجا هم که وسط بیابان بود و آبى وجود نداشت. یک وقت نگاه کردیم دیدیم که آبى جارى است، ایشان آستین بالا زدند و وضو گرفتند. بعدا نفهمیدم که آب بود یا نبود، به هرحال ما در آن سفر کرامتى از ایشان دیدیم.
من باید آتش را خاموش کنم
در قم جلسهاى به نام هیئت مدرسین تشکیل شده بود که در آن بزرگان و علما و فضلا گرد مىآمدند و درباره صدور اعلامیه آقایان و چاپ و انتشار آنها در سراسر کشور گفتگو مىکردند و تصمیم مىگرفتند. بعضى از حاضران این جلسه عقیده داشتند امام خیلى تند و داغ عمل مىکند و از آن بیم داشتند که دیگر مراجع نتوانند با ایشان کنار بیایند. این را بعضى از خود آنها هم گفته بودند. از این رو بعضى گفتند: خوب است یکى از ما این مطلب را به آقاى خمینى بگوید و پاسخ بیاورد. شهید سیدمحمدرضا سعیدى گفت: من رفتم و همین را به آقاى خمینى گفتم، ایشان به من فرمودند: “من خوابى دیدهام که آتشى روشن شده و انگار تمام ایران را به صورت نقشه جغرافیا مىدیدم در بر گرفته است. هرچه فریاد کشیدم بیایید کمک کنید آتش را خاموش کنیم، کسى نیامد، خودم عبایم را درآوردم و به قدرى به آتش زدم و آب به روى آن ریختم که با زحمت توانستم آن را خاموش کنم. شهید سعیدى گفت: حاج آقا افزودند: من این خواب را این طور تعبیر مىکنم که این بلوا ادامه دارد و به آسانى پایان نمىیابد. شعله آتشى روشن شده و همه کشور را فرا مىگیرد، و تنها من هستم که باید این آتش را خاموش کنم. حال هر کدام از آقایان که مىخواهند با من باشند و هر کس نخواست نباشد.
انگشترشان را به من دادند
پس از اینکه امام از حصر قیطریه به قم بازگشتند دسته دسته ارادتمندان ایشان به محضرشان شرفیاب مىشدند. منزل امام به محل دیدار اقشار مختلف مردم و علما تبدیل شده و امام در یکى از اتاقها نشسته بودند و به تفقد از دیدارکنندگان مىپرداختند. من هم از اهواز حرکت کرده خود را به قم رساندم و خدمت ایشان مشرف شدم. پس از اینکه دستشان را بوسیدم، در گوشهاى نشستم. به هنگام بوسیدن دست امام چشمم به انگشتر زیبایى افتاد که در دست ایشان بود. با خود گفتم کاش امام این انگشتر را به من هدیه مىکردند. هنوز چند لحظه از این فکر نگذشته نگذشته بود که آقا پس از اظهار محبت به بنده اشاره کردند که بیایید. من هم امتثال کرده جلو رفتم. آقا انگشترشان را از دست باز کردند و به من مرحمت فرمودند که الآن هم این انگشتر به عنوان یادگارى از امام نزد من است.
تفال به قرآن
وقتى امام در نجف درس را شروع کردند درسشان شلوغ شده طلبههاى زیادى به درس آمدند، ما کمى صبر کردیم، افرادى که صرفا براى تایید امام آمده بودند دیگر نیامدند و درس را خلوت کردند. آن عده از بزرگانى که شایستگى فهم و درک مطالب را داشتند باقى ماندند. بنده به قرآن تفالى زدم که که بروم محضر ایشان، البته این صرفا یک تفال بود و الا من قاطع بودم که بروم، این آیه آمد که: “ولا تایسوا من روح الله” این از عجایب اتفاق بود که براى رفقا گفتم، آنان هم خیلى تعجب کردند.
دومین شخصیت عالم
مرحوم پدرم نقل مىکرد وقتى امام به نجف تشریف آوردند شبى در خواب دیدم در مسجد خضراى نجف هستم و امام صادق(ع) روى منبر نشسته و در حال صحبت هستند و در این اثنا مرحوم حاج آقا مصطفى وارد شد به محض ورود، امام (ع) از جاى خود بلند شده روى منبر ایستادند و فرمودند: فرزند دومین شخصیت عالم آمدند.
مبادا امام را مقایسه کنی
کسى بود در نجف که من با او تماس داشتم. اسم ایشان حاج سید رشید بود. او در کوچهاى که منزل امام قرار داشت اسباب و ظروف منزل مىفروخت. هر وقت که من در مغازه او مىنشستم و امام از جلوى مغازه او رد مىشد خیلى با اعجاب از امام یاد مىکرد و به عبارت خاص عربى خودش مىگفت فلانی، مبادا امام را با بقیه آقایان مراجع و علما یک جور نگاه کنی. ایشان را با آنها مقایسه نکن چون امر امام با بقیه دوتاست و ایشان یک وقتى به ایران برمىگردد و شاه از ایران مىرود و زمام امور ایران به دست ایشان خواهد افتاد.
این جریانها واقع خواهد شد
قبل از تشریففرمایى امام به نجف، شبى خواب دیدم که در ایران آشوب و جنگ است به خصوص در خوزستان سر تمام تخلهاى خرما یا قطع شده بود یا سوخته بود و در این جنگ یکى از نزدیکان من شهید شده بود. جنگ که خیلى طولانى شده بود با پیروزى ایران تمام شد. در تمام مدت خواب من چنین تصور مىکردم که جنگ میان حضرت سیدالشهدا(ع) و دشمنان اوست. وقتى که جنگ تمام شد، پرسیدم : “آقا امام حسین(ع) کجایند؟”
طبقه بالاى ساختمانى را نشان دادند که دو اتاق داشت. یکى در سمت راست و دیگرى در سمت چپ من به آنجا رفتم و خدمت حضرت سیدالشهدا(ع) مشرف شدم و عرض ادب کردم.
در همین حین از خواب بیدار شدم. پس از تشریففرمایى امام به نجف، این خواب را براى ایشان تعریف کردم. ایشان تبسمى کرده و فرمودند: “این جریانها واقع خواهد شد”. عرض کردم: “چطور آقا؟!” فرمودند: “بالاخره معلوم مىشود این بساط!” من دوباره اصرار کردم و سرانجام ایشان فرمودند:”من یک نکته به تو مىگویم ولى باید تا زمانى که من زنده هستم، جایى بیان نشود. زمانى که در قم در خدمت مرحوم والدت بودم بسیار به ایشان علاقه داشتم. به طورى که تقریبا نزدیکترین فرد به ایشان بودم و ایشان هم مرا نامحرم نسبت به اسرار نمىدانستند. روزى براى من مسیر حرکت و کار را بیان کردند. حالا ابتدا زود است و تا آن زمان که این مسیر شروع شود، زود است، اما مىرسد”.
این حرف امام تا وقوع انقلاب و پس از آن و نیز جنگ ایران و عراق به یاد من نماند، یعنى اصلا آن را فراموش کرده بودم. تا اینکه زمان جنگ فرا رسید. در طول جنگ من بارها به جبهه رفتم و همین هم باعث شد که خدمات ناقابلى را هم انجام دادم. در یکى از این سفرها بود که ناگهان چشمم به نخلستانهایى افتاد که سرهاى نخلها قطع شده و یا سوخته بودند. در آن زمان به یاد همان خواب افتادم و صحبتهایى که امام در خصوص آن فرموده بودند. اوضاع تقریبا همان طور که دیده بودم، پیش رفت تا اینکه در اردبیهشت 1363 برادرم حاج آقا مهدى به شهادت رسید و دوباره به یادم آمد که حضرت امام فرموده بودند که تمام جریانهاى خواب من اتفاق خواهند افتاد.
الامان یا صاحبالزمان
در سنه 52 یا 54 روزى در زندان چشمهایم را بسته بودند و دوره بازجویى طولانى داشتم. در آن روزهاى خاص شبى حالم خیلى سخت بود، مجلسى را دیدم که امام در آنجا درس مىدادند و صحبت مىکردند و روحانیون هم زیاد بودند. سیدى وارد شد امام جلوى او راست قامت روى منبر ایستاد و سه بار فرمود: “الامان، الامان، الامان، یا صاحبالزمان”. من متوجه شدم آن فرد وجود مقدس حضرت امام زمان(عج) بوده. از فرداى آن شب روش بازجویى عوض شد. یک نفر گفت که امام برایت امان گرفته است، یعنى وساطت کرده بود نزد حضرت و نقش داشته در آن تغییر و تحول.
دوستان ما را گردن مىزنند
سال 50-51 امام اعلامیهاى در مورد جشنهاى 2500 ساله که قرار بود در ایران انجام شوند نوشتند. قرار شد اعلامیه جاسازى شده از طریق سوریه به عربستان برود. نیمه شب امام اعلامیه را خواستند و جمله “رژیم سلطنت منفورترین رژیمهاست و حتى در زمان پیغمبر(ص) هیچ نوع سازشى با حکومتهاى اسلامى ندارند” را از اعلامیه حذف کردند. از امام سئوال شد چرا این جمله را برداشتید؟ فرمودند: “این جمله باعث مىشود دوستان ما را در عربستان گردن بزنند”. بعد اعلامیه در سطح وسیعى در مکه و مدینه و منى پخش شد و من دستگیر شدم و به زندان افتادم. اعلامیه را که آوردند دیدم زیر جملاتى که بر علیه آمریکا و حکومتهاى عربى و عربستان بود خط قرمز کشیده بودند و من یک مرتبه متوجه شدم که چه خوب شد امام آن عبارت را حذف کردند والا حتما ما را مىکشتند.
صلاح تو نیست که بگیرم
یکى از تجار ایرانى در زمانى که دولت طاغوت هر کسى را که به نجف و دیدار امام مىرفت تعقیب مىکرد، پول هنگفتى با خود به نجف آورده بود که به عنوان سهم امام به ایشان بدهد. دولتىها هم از این امر خبر داشتند. آن تاجر خدمت امام رسید و گفت که این پولها بابت سهم امام(ع) است و از ایران آوردهام که به شما تقدیم کنم تا مصرف حوزه علمیه نمایید. امام قبول نکردند. آن تاجر گفته بود که آقا من از راه دور این پول را آوردهام و مخصوص شماست. امام فرمودند: “صلاح تو نیست که من این پول را از تو بگیرم، ببر خدمت یکى دیگر از مراجع و از ایشان رسید بگیر”. اصرار آن فرد هیچ اثرى در امام نکرد و لذا پول را به منزل مرجع دیگرى برد و رسید هم گرفت. رژیم شاه پس از بازگشت او را در مرز به این عنوان که براى امام در نجف پول زیادى برده دستگیر کرد. آن تاجر گفته بود که من یک شاهى هم پول به ایشان ندادهام و به شخص دیگرى دادم و بعد رسید را از جیبش درآورده و به آنها ارائه داده بود. اگر امام پول را از ایشان گرفته و رسید داده بود شاید تا آخر عمر در گوشه زندان مىماند و شکنجه مىشد.
مىبینم برمىگردد
سالى بود که قصد رفتن به حج را داشتم، نمایندگى امام در این سفر حج را حجهالاسلام و المسلمین خوئینىها به عهده داشت. پیش از آغاز سفر حاج احمدآقا از امام نقل کردند که ایشان فرمودند: “مىبینم که آقاى خوئینىها برمىگردند” زمانى که مدینه دوم بودیم عمال سعودى شب هنگام وحشیانه به بعثه امام حمله کردند صحبتها و مشاجرات به جایى نرسید و در نهایت فرداى آن روز در ساعت یک بعدازظهر اعضاى بعثه را سوار اتومبیل کرده و به فرودگاه برده و با یک فروند هواپیماى نظامى ما را به فرودگاه جده بردند و از آنجا هواپیمایى که قبلا آماده پرواز شده بود ما را به مشهد برد و بعد هم به تهران برگشتیم.
شما در فرودگاه مسئلهاى داشتید؟
ما در ضمن سالهایى که در خدمت امام بودیم چیزهایى را مىتوانیم به عنوان کرامت از ایشان یاد کنیم، ازجمله اینکه در آن روزها ورود پول به عراق خیلى سخت بود. یکى از علماى اصفهان گفت من یک مبلغى را آوردم شام و از طریق شام وارد بغداد شدم. در فرودگاه دیدم همه جا را مىگردند. خیلى مضطرب و ناراحت شدم و متوسل به موسى بن جعفر(ع)شدم. گفتم آقا من این مبلغ را دارم براى فرزند شما مىبرم شمابه دادم برسید. در این حین دیدم شخصى از همان ایادى دولت عراق آمد و مرا صدا کرد و مرخصم کرد. بعدا که وارد نجف شدم و خدت امام رسیدم، سلام کردم. امام تبسم کرده و فرمودند: “شما در فرودگاه مسئلهاى داشتید و متوسل به موسىبن جعفر(ع) شدید” دیدم امام از این مسئله اطلاع دارند.
رساله نفرستید
یکى از وکلاى امام در افغانستان عریضهاى خدمت ایشان در نجف نوشته بود. امام به من فرمودند: آدرس این آقا را سئوال کنید تا برایش جواب بفرستم. گفتم چشم و چون دولت طاغوت نمىگذاشت رسالههاى امام از مرز رد بشود و حتى از طریق پست هم جلوگیرى مىکردند، با مرحوم شیخ نصرالله خلخالى قرار گذاشتیم یک نفر را از راه دریا بفرستیم؛ بدون اینکه کسى مطلع شود. مىخواستیم حتى امام هم مطلع نشوند، چون اگر ایشان مطلع مىشدند که ما مىخواهیم رسالههایشان را به افغانستان بفرستیم نمىگذاشتند، چون مىدانستم آقا اهل این حرفها نیستند که براى کسى رساله بفرستد. وقتى باز فرمودند: آدرس این آقا را پیدا کن. عرض کردم مسافرى مىرود. امام فرمودند: “رساله نفرستید جایز نیست” و بعد متغیرانه فرمودند: “به من نمىگویند و هر کارى مىخواهند مىکنند!” و بعد به اندرون تشریف بردند. من فکر مىکنم که ایشان حتما با عالم دیگر ارتباط دارند چون غیر از من و مرحوم آقاى خلخالى کس دیگرى از قضیه مطلع نبود.
دستشان را فورا زیر عبا بردند
یکى از خاطرات نجف اشرف شبهایى بود که زوار ایران در حرم خدمت امام مشرف مىشدند. در حرم مردم براى دستبوسى وحتى پابوسى امام زیاد ازدحام مىکردند ولى آقا نمىگذاشتند کسى پاى ایشان را ببوسد و خیلى از این کار ناراحت مى شدند، ولى دست بوسى را اجازه مىدادند. چون غالبا زوار ایرانى مىآمدند و دست ایشان را مىبوسیدند. ماهم در اطراف ایشان مواظب بودیم حادثهاى پیش نیاید. یک شب همان طور که امام درحرم زیارت پیش روى حضرت امیر(ع) مىخواندند و خواستند به بالاى سر حضرت تشریف ببرند و زیارت بخوانند من جلو ایشان داشتم مىآمدم. تعدادى از رفقا هم پشت سر امام بودند. دیدم بعضىها اصرار دارند از پشت سر دست امام را بگیرند و ببوسند. در همین حال بودم که متوجه شدم امام بر خلاف همیشه دستهایشان را زیر عبا پنهان کردند و بر سرعت خودشان افزودند وبه بالا سر حضرت تشریف بردند. بعد ما متوجه شدیم و گزارش دادند که بعضى از ساواکیها برنامه داشتند که از پشت سر دست امام را به عنوان بوسیدن بگیرند و به ایشان آسیب و صدمه بزنند امام با آن دید قوى که داشتند و با آن عنایت پروردگار متوجه شدند و دستشان را دیگر به کسى ندادند. حتى آنها هم که از جلو مىآمدند دیگر نتوانستند دست امام را ببوسند.
به حرم مشرف نشوند
اما جز در مواقعى مشخص، هر شب دو ساعت و نیم پس از غروب آفتاب براى ملاقات عمومى به بیرونى منزلشان تشریف مىآوردند و بعد از نیم ساعت برخاسته و به حرم مشرف مىشدند. ولى در یک مورد امام وقتى که موعد خاص فرا رسید از جا برخاستند و بر خلاف همیشه به اندرون تشریف بردند. افراد حاضر شگفت زده شدند، چون که امام در حال سلامت و نشاط بودند و معمولا بیمارى تنها منانع تشرف ایشان به حرم بود. حتى نزدیکان امام نیز هیچ دلیلى بر این قضیه نیافتند. روز بعد گفته شد در همان ساعتى که امام طبق معمول مىبایست به حرم مشرف شوند، سفیر ایران در بغداد به نجف آمده و در حرم به عنوان اهداى فرش از سوى شاه مراسمى را برگزار کرده بود. با توجه به اطلاع دقیق آنها از زمان تشرف امام به حرم و انتخاب همین وقت براى مراسم مذکور و فیلمبردارى از آن معلوم شد توطئهاى را در سر داشتند و بدین سان معماى عدم تشرف امام به حرم برایمان حل شد.
بگویید عمامهاش را بردارد
هنگامى که امام در پاریس بودند یک مرتبه عدهاى از دشمنان امام به یکى از روحانىنماها مىگویند که شما معمم هستید و مىتوانید در عمامه خود سلاح قرار دهید و امام خمینى را ترور کنید. وقتى این شیخ مىآید و به امام اطلاع مىدهند که یک روحانى آمده و مىخواهد شما را ببیند، امام در پاسخ مىگویند: “ به او بگویید عمامهاش را از سرش بردارد و بعد داخل شود. و بدین ترتیب یکى از دسیسههاى منافقین نقش بر آب شد.
بمانید با هم مىرویم
وقتى در پاریس به امام عرض شد رژیم فرودگاهها را بسته است، من هم که قصد مراجعه به ایران داشتم نتوانستم بروم. خدمت ایشان که رسیدم گفتند: شما نرفتید؟ عرض کردم: فرودگاه تهران بسته است. فرمودند: حالا چه مىخواهیدبکنید؟ عرض کردم: “اگر اجازه بفرمایید مىخواهم از طریق کشورهاى عربى و از مرز خاکى بروم که پیامى را که فرمودهاید برسانم”. فرمودند:” بمانید انشاءالله با هم مىرویم”. در حالى امام این مطلب را مىفرمود که رژیم اعلام کرده بود به هیچ وجه اجازه ورود ایشان را به ایران نمىدهد.
شما فعلا اینجا باشید
من پس از مدتى اقامت در پاریس براى بازگشت به ایران بلیت تهیه کرده بودم و قرار بود ساعت سه بعدازظهر پرواز کنم. مرحوم آیتالله اشراقى فرمودند: من به امام عرض کردهام که فلانى مىخواهد به ایران برود. ایشان هم فرمودند که شما خدمتشان برسید. بنده هم به دیدار امام رفتم. از من پرسیدند: شما مىخواهید بروید؟ عرض کردم: بله. فرمودند: نه شما فعلا اینجا باشید. اینجا منزل خودتان است.
همان شب از اخبار ساعت دوازده شب شنیدم که خانهاى در خیابان آپادانا و نیلوفر تهران محاصره شده است و ساکنان آن که در ارتباط با انقلاب اسلامى فعالیت داشتند دستگیر شدهاند. آنجا منزل من بود. این خانه که سه دانگ آن متعلق به من و سه دانگ متعلق به برادرانم بود از یک سال قبل از آن زمان، براى فعالیت تهیه اسلحه و تکثیر اعلامیه و غیره در اختیار عدهاى از برادران انقلابى گذاشته شده بود.
هیچ اثرى از امام نبود
بعضى از شبها ما به خاطر مراقبت خاص قلبى امام خدمت ایشان مىرسیدیم یک شب حدود ساعت سه و نیم بامداد بود که خدمتشان رسیدیم، دیدیم در اتاق خودشان نیستند. از اتاق بیرون آمدم و فردى از اهل بیت امام را صدا زدم و گفتم: شما بیشتر به اتاقهاى منزل وارد هستید وارسى کنید ببینید امام کجا هستند. ایشان هم تک تک اتاقها را جستجو کرد و آمد گفت امام نیستند. ما بیشتر تعجب کردیم و گفتیم مگر ممکن است امام در منزل نباشند. حتما هستند و شما ندیدهاید او هم با اطمینان مىگفت من همه جا را به دقت گشتم و اثرى از امام ندیدم. من ناچار شدم خانم دیگرى از اهل بیت را صدا زدم او هم رفت و به دقت بررسى کرد و همان جواب را داد که امام تشریف ندارند. حتى دستشویى را هم دید. این قضیه براى ما خیلى تعجبآور بود و قدرى هم خوف در من پیدا شد که پس در این وقت نیمه شب امام کجا هستند. خواستم به حاج احمد آقا جریان را بگویم. گفتند ایشان قم است. نگرانى من بیشتر شد. براى مرتبه چهارم باز به آن فرد اولى که بعد از من همه جا را وارسى کرده بود گفتم برو خوب جستجو کن. ایشان هم رفت و با کمال تعجب دید که امام لب تختشان نشستهاند. قضیه را به من خبر داد وقتى شتابزده خدمتشان رسیدم در حال تبسم بودند واین قضیه هنوز براى ما مبهم مانده است که در آن لحظات و دقایق امام کجا تشریف داشتند.
ناگهان ارتباط امام قطع شد
قلب امام در تمام مدت شبانهروز توسط دستگاه مانیتور تحت کنترل و نظارت دکترها بود. در هر 24 ساعت دو نفر دکتر و دو پرستار همیشه آماده بودند که اگر مسئلهاى براى امام پیش آمد فورا دست به کار شوند. یک بار دکترها زنگ زدند و گفتند ارتباط ما با امام قطع شده- این چیزعجیبى بود- برو ببین امام کجاست؟ رفتم داخل اتاق دیدم ایشان نیست. قسمتهایى را که قدم مىزدند نگاه کردم نبود. به دفتر زنگ زدم. یکى از نوههاى امام آنجا بود گفتم: آقا طرف شما هستند؟ گفت: نه. به حاج عیسى گفتم: حاجى برو ببین آقا کجاست؟ ایشان هم رفت هرکجا را که بود جستجو کرد آقا نبود. خودم دوباره به اتاق ایشان مراجعه کردم دیدم آقا توى ایوان اتاق ایستادهاند و به طرف آسمان نگاه مىکنند بعد دکترها گفتند حالا ارتباط برقرار شد.
مثل اینکه کسى مراجعه کرده
گاهى اخبار قبل ازاینکه به ما برسد بىواسطه به امام مىرسد. گاهى امام مسائلى را به مسئولین دفتر گوشزد مىکنند که خود آنها هم باخبر نیستند و در هیچ روزنامه و پیکى نیست. نمونهها زیاد است. روزى در ماه رمضان در قم ملاقات امام تعطیل شد. امام کسى را نمىپذیرفتند. ناگهان براى کارى به بیرونى آمدند و گفتند:”مثل اینکه دو سه روز است کسى به اینجا مراجعه مىکند که شما مانع او هستید”. ما رفتیم بررسى کردیم تا به این نتیجه رسیدیم که یک زن دو سه روز است به واسطه اختلاف با همسرش به آنجا مراجعه کرده و تقاضاى ملاقات باامام براى رفع دعوا و اختلاف داشته است. اما از کجا این جریان را مىدانستند؟ ما هنوز نمىدانیم.
هواى این سیده را داشته باشد
توسط یکى از دوستان افتخار این را پیدا کردم که امام خطبه عقد ازدواج مرا بخوانند. وقتى با همسرم و پدر ایشان به منزل امام مراجعه کردیم. طبق معمول امام وکالت خانم را به عهده گرفتند و آقاى توسلى هم وکیل بنده شدند، پس از اینکه خطبه عقد خوانده شد امام در حالى که من دستشان را در دست گرفته و مىبوسیدم خطاب به خانم کرده به او فرمودند: از ایشان تمکین کن. بعد رو به من کرده و فرمودند هواى این سیده را داشته باشد. ما که غرق چهره نورانى و بشاش امام بودیم بر تعجبمان افزوده شد که ایشان از کجا مىدانستند همسر بنده سیده است.