تاریخ انتشار : ۱۴ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۸:۵۴  ، 
کد خبر : ۸۲۶۹۴

نقد فرزندان مدرنیته بر پیکره مدرنیته


سکینه نعمتی: یکى از مسائل مهم در حوزه اندیشه این است که تفکر و اندیشه را مى‌توان از جنبه‌ها و ساحت‌هاى متفاوتى تقسیم نمود و در هر یک از این تقسیم‌ها، پیش‌فرض‌هایى هم در نظر گرفت. به طور مثال فلسفه را به اعتبارهاى متفاوتى مى‌توان تقسیم نمود. در زمانى مى‌توان مناطق جغرافیایى را مورد لحاظ قرار داد و بر‌اساس این ملاک به تقسیم‌بندى فلسفه مشغول شد. پیش‌فرضى هم که در این تقسیم فلسفه مورد دقت قرار گرفته است تاثیرپذیرى اندیشه و تفکر و به طور کلى فعالیت آدمى در ساحت دانستنى‌ها از محیط زندگى و اقلیم جغرافیایى است. از این‌رو تقسیم فلسفه به غرب و شرق به این اعتبار و نیت صورت گرفته است (1.) بر اساس همین تقسیم- مناطق جغرافیایی- فلسفه به فلسفه جزیره‌اى و قاره‌اى منقسم مى‌گردد (2.) از دیگر تقسیماتى که مى‌توان براى فلسفه اتخاذ نمود بر اساس جریان اندیشه و فکر بشر است. بر این معیار جریانهاى فلسفى به سه دوره سنت‌گرایی، تجددگرایى یا مدرنیته و پساتجددگرایى یا پسامدرنیسم تقسیم مى‌شود. در هر یک از جریانهاى بشری، مکاتب و فلسفه‌هاى متفاوتى به‌وجود مى‌آیند که گاهى دیده مى‌شود که در یک جریان بشرى مکاتب آنها از لحاظ اندیشه با هم متناقض و پارادوکسیکال هستند. براى نمونه در جریان مدرنیته مکاتب و نحله‌هایى همچون عقل‌گرایى تجربه‌گرایى و مکتب کانت دیده مى‌شود که تمام هم و غم فلسفه عقل‌گرایى این است که به ارائه دلیل بپردازند و تنها تکیه آنها عقل باشد ولى فلسفه تجربه‌گرا بر علت مبتنى بوده و آنچه که براى آنها مهم است تجربه است.
به دلیل وجود مکاتب مهم و سرنوشت‌سازى که در دوره تجددگرایى در غرب وجود داشته و این جریان تاثیرهاى مهمى بر دوره‌هاى بعد خود گذاشته‌اند ما به بررسى این جریان سرنوشت‌ساز مى‌پردازیم و نقدهایى که بر این جریان وارد شده و سبب گردیده است که ضرباتى سخت بر این جریان وارد گردد، به توضیح مى‌پردازیم.
1- جریان مدرنیته: همان طور که گفته شد در این جریان مکاتب مهمى همچون عقل‌گرایی، تجربه‌گرایی، مکتب هگل و کانت وجود داشته است. فلسفه عقل‌گرایى با فیلسوفى مهم همچون دکارت شناخته مى‌شود. دل مشغولى دکارت آن بود که روش انسان در راه بردن به دانش درست باشد. در فلسفه خردگرایانه او خرد انسان توانایى شناسایى دارد و هر شناخت روشمندى داراى عینیت است. این نظام فلسفى عدم مطابقت ذهن با عین را در استفاده نادرست از روش مى‌داندمکتب تجربه‌گرایى که بافرانسیس بیکن ودیوید هیوم شناخته مى شود. پیشتازان فلسفه تجربه‌گرایى تصورهاى ذهنى را بازتاب داده‌هاى خارجى مى‌دانستند که تداعى صور نفسانى (Association of Ideas) میان آنها رابطه برقرار مى‌کند و تکرار مجاورت آنها با یکدیگر در جهان محسوس، در ذهن انسان منعکس مى‌شود. بر پایه این فلسفه واقعیتهاى خارجى از رهگذر حواس به ذهن راه مى‌یابد و به تعبیر جان لاک ذهن انسان همچون لوح سفیدى است که آنچه در آن نقش مى‌بندد داده‌هاى خارجى است و جهان ذهنى چیزى جز بازتاب جهان حسى نیست (3.) برخى آغازگر فلسفه مدرن (4) و جریان مدرنیته را فرانسیس بیکن مى‌دانند و گروهى دکارت را آغازگر این جریان قلمداد مى‌کنند. بیکن را از آن لحاظ مبدع این جریان مهم اندیشه بشرى غرب معرفى مى‌کنند که مى‌گفت:‌رسالت اندیشمندان شناخت براى تغییر عالم است نه شناخت براى شناخت. بر این اساس علوم تجربى در صدر مى‌نشیند. زیرا غایت علوم تجربى دو چیز است: تبیین امور بالفعل مشهود و پیش‌بینى امور بالفعل نامشهود. با این روش بشر به صنعت رسید و بر پیکره طبیعت تسلط یافت. بیکن در این باره جمله مشهودى دارد، او مى‌گفت: اسیر طبیعت شوید تا امیر آن شوید. بر پایه همین اصل بشر توانست با تغییر در عالم و طبیعت، صنعت پدید آورد و بعد از پدیدآوردن صنعت به تولید جهان‌بینى پرداخت. در جهان‌بینى ملاکهایى در نظر گرفته مى‌شود که بر اساس آن معیارها جهان‌بینى‌ها و ایدئولوژى‌ها متفاوت مى‌گردد. براى نمونه عده‌اى حس را معیار اصلى شناخت و ادراک قرار داده و بر اساس این معیار جهان‌بینى آنها که حس معیار اصلى آنها است و به حسیون معروف گردید‌ه ‌است.
برخى تجربه را که بر اساس آن پوزیتویستهاى منطقى به‌وجود آمدند که مى‌گفتند چیزى علم است که بتوان به طریق تجربه آن را اثبات یا نفى کرد. آنها یک گام حتى فراتر نهاده و قائل شدند که نه تنها تجربه ملاک علم است بلکه ملاک معنادارى نیز هست. یعنى اگر گزاره‌اى به روش تجربى اثبات یا ابطال‌پذیر نباشد بى‌معنا است. این دغدغه را ویتگنشتاین در این نحله فکری- پوزیتویستهاى منطقی- به‌وجود آورده بود. ویتگنشتاین دغدغه حقیقت داشت (5) وى گفت: فیلسوفان نمى‌دانند که معناى معنا چیست؟ و ملاک معنادارى چیست؟ تا قبل از زمان ویتگنشتاین، فیلسوفان بر این عقیده بودند که هر جمله اگر حاوى دو شرط ذیل باشد آنگاه معنا داراست.
1- مفردات یک جمله معنا داشته باشد. 2- قواعد دستور زبان در آن رعایت شده باشد. ویتگنشتاین درباره این دو شرط قائل بود که این شروط، لازم ولى کافى براى معنادارى نیستند چرا که ما مى‌توانیم مثالهایى بیان داریم که حاوى دو شرط فوق باشند اما معنادار نیستند. مانند “چهارشنبه سرخ است” لذا این دو شرط مکفى براى معنادارى نیست. با ارائه این طرح از سوى ویتگنشتاین، دغدغه‌اى در فیلسوفان به‌وجود آمد که آن شرط کافى براى معنادارى چیست؟ گروهى که از اعضاى حلقه وین بودند و تعدادى از آنها جزء شاگردان ویتگنشتاین بودند این تلقى براى آنها به‌وجود آمد که اثبات پذیرى تجربى یا تحقیق‌پذیرى آن شرط کافى است، در نتیجه تنها گزاره‌هاى تجربى معنادار هستند و هرچه در متافیزیک، اخلاق، دین، ریاضیات، منطق و... هست بى‌معنا است و حتى صدق و کذب آنها نیز قابل بحث نیست. این حلقه که عضوهایى از شاخه‌هاى مختلف علوم مانند فلسفه، ریاضیات، علوم اجتماعی، اقتصادی، حقوق‌دان متشکل شده بود از این حرکت خود مشعوف بودند و تصور این را داشتند که ملاکى که براى معنادارى اعلام نموده‌اند خطاناپذیر است. ولى مدت مدید زیادى طول نکشید که پوپر جدى‌ترین نقد را بر آنها نوشت که با این نقدهایى که وى بر پوزیتویست‌هاى منطقى وارد نمود کمر آنها شکست و از جمله ایرادهاى مهم که بر این حلقه وارد نمودند تا این بود که خود این دیدگاه بى‌معناست زیرا امکان اثبات تجربى میسر نیست (6.) بعد از نقدهایى که پوپر بر این پیکره وارد نمود- که به دلیل اینکه خود این گروه کتاب پوپر را چاپ نمودند مورد مطالعه قشر زیادى از دانشوران قرار نگیرد- نقدهاى دیگرى بر این جریان وارد گردید. از دیگر کسانى که پایه‌هاى جریان تجربه‌گرایى را محکم نمودند هیوم بود که به دست وى افراطى‌ترین صورت خود را یافت و همان‌طور که گفته شد فلسفه تجربه‌گرایى زمینه‌ساز پوزیتویسم منطقى و فلسفه تحلیلى گردید که شاید بتوان گفت پرنفوذترین جریان فلسفه معاصر است (7.)
یکى دیگر از مکاتب مهم در جریان مدرنیته مکتب هگل مى‌باشد. یکى از ویژگیهاى بارز فلسفه هگل صعب و دشواریاب نوشتن ایشان است. برتراند راسل در تاریخ فلسفه خود (8) هگل را دشوارترین متفکر جهان معرفى کرده است. از همین رو است که برخى از پیروان هگل عارف‌تر از اول هستند مثل بزانکه که از لحاظ مذهبى مومن و از لحاظ سیاسى و اجتماعى محافظه‌کار و حافظ وضع موجود مى‌باشند و هگل پیروانى هم دارد مثل فویر باخ (9)، لنین، استالین، مارکس، انگلس، پلخانوف و تروتسکى که از لحاظ مذهبى ملحد و از لحاظ سیاسى و اجتماعى انقلابى و ناقض وضع موجود مى‌باشند. این دو دستگى میان پیروان هگل و شکاف عمیق موجود میان آنها ناشى از ابهام در مفاد سخن اوست و نشان‌دهنده آن است که سخن هگل آنقدر غامض و پیچیده بوده است که هرکدام از طرفین یعنى شاگردان دست راستى و شاگردان چپ او که ملحد بودند مراد خود را در قالب سخنان هگل مى‌دید‌ه‌اند (10.)
یکى دیگر از مکاتب مهم در جریان مدرنیته مکتب کانت مى‌باشد. فیلسوفان و اندیشه وران با کاوش در تاریخ پرفراز و نشیب فلسفه تقریبا با یکدیگر هم‌راى و هم داستان‌اند، که جهان از سپیده دم تاریخ تاکنون سه فیلسوف بنیان‌گذار و ارجمند به خود دیده است. این سه فیلسوف عبارتند از: افلاطون، ارسطو و کانت (11.)
براى کانت شناسایى در به کار بردن روش درست خلاصه نمى‌شود. او از حدود امکان شناسایى ما پرسش مى‌کند. کانت منشا شناسایى را تجربه مى‌داند اما شناسایى و شناخت را تنها در دانش تجربى محدود نمى‌کند. از این رو کانت با برشمردن کاستیهاى فلسفه خردگرایى کانت و فلسفه تجربه‌گراى بیکن و هیوم سعى در آشتى‌دادن میان آنهاست و از چگونگى دستیابى انسان به شناسایى پرسش مى‌کند (12.) کانت در نقد فلسفه نظرى وعملى خود به این نکته توجه مى‌کند که هرگونه شناسایى با تجربه آغاز مى‌شود و در این گفته خود تردید راه نمى‌دهد منتهى به نظر او همه شناسایى‌هاى ما از تجربه برنمى‌آید. شناسایى مى‌تواند از یکسو فراهم آمده از تاثرهاى حسى ما و از سوى دیگر برآیند چیزى باشد که توانایى شناسایى به آن مى‌افزاید. آیا مى‌توان به قلمرو شناسایى مستقل از تجربه و تاثرهاى حسى راه یافت؟ این پرسش که از شناسایى پیشینى (apriori) در برابر شناسایى پسینى (Aposteriori) که تجربه سرچشمه آن است سخن مى‌گوید از بنیادى‌ترین مسائل فلسفه نقادى کانت است (13.)
مراد از شناساییى پیشینی، مستقل‌بودن آن از هرگونه تجربه است. در برابر شناسایى پسینى فقط از تجربه فراهم مى‌آید.
2- نقد مدرنیته: مدرنیته که جریان مهمى در اندیشه فلسفى غرب بود به‌وسیله فیلسوفانى نظیر دکارت، بیکن، هیوم، هگل، مارکس، کانت و فروید به‌وجود آمد. اما تعدادى از این فیلسوفان که به فرزندان مدرنیته نیز مشهور بودند ضربات طاقت‌فرسایى بر پیکره آن وارد ساختند و با نقدهایى که از سوى این فیلسوفان- مانند هیوم، مارکس، نیچه، فروید- بر مدرنیته وارد گردید زمینه را براى ظهور پست مدرن یا دوره پسا تجددگرایى فراهم نمودند و این مسئله از طریق تاکید بر عوامل غیرمعرفتى (علت‌گرایی) به‌وجود آمد. زیرا مدرنیته تاکید فراوانى بر عوامل معرفتى (دلیل) داشت و از بنیان‌هاى مهم این دوره پشتیبانى آنها از نظریات فلسفى بود که داراى دلیل بودند لذا این دوره به دوره دلیل‌گرایى نیز مشهور است.
از دیگر ویژگى‌هاى مهم این دوره که فلسفه‌هاى بانفوذى را در خود جاى داده بود- مثل عقل‌گرایی، تجربه‌گرایی، مکتب ایده‌آلیسم هگل، مکتب فلسفه نقدى کانت- رهایى از سیطره دین است. البته این بدان معنا نیست که فیلسوفان این دوره همگى بى‌دین و ملحد بوده‌اند بلکه اتفاقا اکثریت فیلسوفان دوره مدرنیته- که به دوره جدید نیز معروف است- متدین و برخى از آنها کشیش و اسقف بودند. مراد از رهایى فلسفه از سیطره دین آن است که فیلسوفان دیندار، دین خود را در تفلسف خود تاثیر نمى‌دهد و اساسا دو فضا قائل مى‌شود که در یکى کار فلسفى انجام مى‌دهد و در دیگرى کار دینى (14.)
کسانى چون مارکس بر این اعتقاد هستند که اگر دلیل را از صاحب نظریه بگیریم باز هم بر نظریه خود پافشارى مى‌کند و این بدین معناست که دلیل را تنها براى یک محل اتکا استفاده کرده‌اند و تاثیر عوامل غیرمعرفتى (علت) را دخیل داده‌اند. بر این اساس تقسیم دیگرى مى‌توان براى ادوار مدرنیته کرد که این دوره به سه دوره دلیل گرایى‌، علت‌گرایى و معنایابى تقسیم مى‌گردد. در دوره دلیل‌گرایى تمام هم و غم فیلسوفان عوامل معرفتى مى‌باشد. برخلاف این دوره، فیلسوفان علت‌گرا تنها بر عوامل غیرمعرفتى تاکید مى‌ورزند و بالاخره فیلسوفان معنایاب تاکید آنها بر تفسیر و تاویل و هرمنوتیک مى‌باشد. نکته‌اى که درباره دوره سوم یعنى معنایاب باید به آن توجه داشت که ارتباط آن را با دوره علت‌یاب نیز نشان مى‌دهد، این است که در دوره علت‌یابى براى بررسى و نقد نظریات توجه زیادى به عوامل غیرمعرفتى داشتند و لذا این دوره که به دوره علت‌یابى مشهور گشت اما سست کردن پایه دلایل این دوره، نوعى یاس و نسبیت گرایى را در حوزه اندیشه ایجاد نمود و به واسطه همین یاس پس از دوره علت‌گرایی، گرایشى به معنا ایجاد شد که در این دوره معنایاب، انسان به دنبال تغییر هستى است نه علم یافتن به هستی. از این رو در هرمنوتیک- که مخصوص دوره معنایاب است- این مسئله مطرح گردیده که فهم‌هاى متفاوتى از هستى قابل طرح است یکى از مواجهه‌هاى انسان با هستی، مواجهه ادراکى است که در ابتداى کار اشیاء درک شدنى را به دو دسته تقسیم مى‌کند:
1- اشیایى که وجه دلالى دارند مانند گفته و نوشته 2- اشیایى که وجه دلالى ندارند یا بدان توجهى نمى‌شود مانند خودکار و سیب. در مواجهه ادراکى مدلول اشیا وجه دلالى طلب مى‌شوند نه خود اشیا و در جایى که وجه دلالى ندارند خود اشیا مورد نظر است. اگر مدلول چیزى را طلب کنیم آنچه به‌دست مى‌آید فهم است اما وقتى خود اشیا را طلب مى‌کنیم محصول دانستن است. در فرآیند معرفت امورى دخیل هستند. فاعل شناسا (نفس آدمی)، شناخت (تصور و تصدیق)، واقعیت‌ها. اینها با هم روابطى دارند که به صفاتى متصف مى‌شود و به آنها گرایشهاى گزاره‌اى مى‌گویند. در فرآیند فهم نیز متن، ماتن و مخاطب متن دخالت دارند که هر یک ویژگیهایى دارند که در فهم تاثیر مى‌گذارند. تاثیر و تاثر این عوامل در دانش هرمنوتیک بحث مى‌شود.
بعد از توصیفاتى که درباره جریان مدرنیته و ادوار آن داشته حال وقت آن فرارسیده است به نقدهایى که از سوى فرزندان مدرنیته بر جریان مدرنیته وارد شده است بپردازیم و متوجه گردیم که چرا بساط مدرنیته در تفکر مغرب زمین برچیده شده است.
1-2: کانت و هیوم:
گفتیم که عده‌اى آغازگر فلسفه مدرن را بیکن مى‌دانند. ویژگى مهم فلسفه او این بود که تجربه را ترویج کرد. در مقابل او، دکارت قرار داشت که بر عقل بسیار تاکید داشت تا حدى که مى‌گفت: نخبگان به انبیاء هم نیازى ندارند و تنها براى عوام لازم‌اند. از آنجایى که دکارت بر عقل پافشارى بسیارى مى‌نمود لذا کتاب گفتار در روش را که در واقع منطق دکارت و به تعبیرى منطقه مدرنیته است را در این زمینه نگاشت. بر این اساس که دکارت به عقل بهاى زیادى مى‌داد تاکید زیادى بر دلیل هم مى‌نمود به نحوى که اگر دلیل محکمى نباشد گزاره‌ها کاذب‌اند. در مقابل کانت و هیوم نشان دادند که دلایل در واقع چیزى جز دلیل تراشى نیست و از جاى دیگرى به‌وجود آمده‌اند. پس اولین نقد جدى که از سوى فرزندان مدرنیته خصوصا کانت و هیوم بر مدرنیته وارد آمد کم ارج نشان دادن دلیل بود. در حالى که بن مایه اصلى مدرنیته دلیل بود؛ با سست انگاشتن دلیل از سوى فرزندان مدرنیته نقد سخت بر مدرنیته وارد آمد. هیوم بر این عقیده بود که نظریات در واقع بازتاب تمایلات آدمى است و انسانها از این هراس دارند که بیان کنند که من این نظریه را در حوزه علم دوست دارم یا این نظریه مورد تمایل و وفاق من نیست. لذا دست به دلیل‌تراشى مى‌زنند. کانت هم بر این نظریه بود که انسان‌ها به گونه‌اى خلق شده‌اند که وقتى امور وارد ذهن آنها مى‌شود آن امور رنگ خاصى پیدا مى‌کنند و انسان با توجه به رنگ معرفت خود بحث مى‌نمایند ولى چون از بى‌دلیلى گریزان هستند براى خود دلیل‌تراشى مى‌کنند. این فیلسوفان دایره علل غیرمعرفتى (علت‌یابی) را آنقدر توسعه دادند که دلیل‌یابى را خاتمه یافته دیدند. بر این پایه دوره علت‌یابى در فلسفه آغاز مى‌گردد. از دیگر نظریات عالمانه که در دوران مدرنیته توسط کانت به‌وجود آمد مدل عینکى ذهن بود. تا قبل از زمان کانت این تئورى بر جهان اندیشه حکمفرما بود که ذهن همچون آیینه است و زبان هم بازگوکننده محتویات ذهن آدمى بود که این تئورى به تئورى آیینه‌اى ذهن معروف بود. در این تئورى این تلقى وجود داشت که ذهن براى به تصویر کشیدن اشیاء جهان خارج همچون آیینه است که هر آنچه که در عالم عین است را به تصویر مى‌کشد بدون اینکه دخل و تصرفى در آن تصاویر کند. به عبارت دیگر ذهن در مدل آیینه‌اى منفعل محض است.
در مقابل این نظریه کانت مدل تئورى عینکى ذهن را مطرح کرد که در این نظریه، ذهن همچون عینک است که در تصویرهایى که از جهان خارج مى‌گیرد دخل و تصرف مى‌کند و ذهن منفعل محض نیست بلکه در مراحلى هم فعال است. این نظریه عینکى کانت به انقلاب کپرنیکى نیز معروف گشته است. البته از منظر فلاسفه اسلامى ذهن را در مراحلى منفعل و در مراحل هم فعال مى‌دانستند. فلاسفه قبل از کانت ذهن و زبان را تابع عین مى‌دانستند اما به مرور در فیلسوفان جدید نظیر کانت به ذهن و در نزد فیلسوفان معاصر همانند ویتگنشتاین به زبان بیشتر اهمیت داده شد. کانت عین را نومن مى‌دانست که چنگ آوردن آنها غیرممکن است و ذهن فنومن است. از این‌رو جهان آنگونه که به ما شناسانده مى‌شود غیر از آن است که هست.
2-2 فروید:
از دیگر کسانى که ضرباتى سخت بر پیکره مدرنیته وارد کرد “فروید” بود. با توجه به نفوذى که فلاسفه دوره تجدد در حیات اندیشه داشتند و توجه اصلى آنها بر عوامل غیرمعرفتى بود این توجه موجب شد دانشهاى جدیدى تحت عنوان دانشهاى میان رشته‌اى مثل روان‌شناسى معرفت یا جامعه‌شناسى معرفت ظهور کند. براى نمونه در روان‌شناسى معرفت با استفاده از متود روان‌شناسی، مسئله معرفت را در انسان بررسى مى‌نماید و عوامل آنها را مطرح مى‌کند. این دانشهاى میان رشته‌اى دانشهایى هستند که در پدیدآمدن آن بیش از یک رشته دخیل است. حال فروید که یکى از فرزندان مدرنیته مى‌باشد بحثهاى مهمى در حیطه روان‌شناسى مطرخ نمود که سبب شد جریان مدرنیته با نقدهایى از سوى روان‌شناسى مواجه گردد. هرچند که اندیشه فروید در زمان‌هاى بعد دور از هجمه و حمله نبود و نقدهاى جدى هم بر اندیشه روان‌شناسى فروید هم وارد گردید. به هرحال تاثیر اولا و بالذات فروید ایجاد جریانى در روان‌شناسى بود. از زمانى که روان‌شناسى تبدیل به یک رشته گردید سه نهضت مهم در این رشته پدید آمد: نهضت اول که با فروید آغاز گردید تحت عنوان روان‌شناسى اعماق شناخته مى‌شد.
نهضت دوم با گیلبرت رایل که در کتاب “مفهوم ذهن” خود آن را ترسیم نموده است، شروع شده است. رایل در این کتاب روح را نفى نموده است، معتقد گردیده است که روح از خود جوهریت ندارد ولى چون ما آن را ذاتى در نظر مى‌گیریم در ذهن دنیایى بر اساس آن خلق مى‌کنیم. به طور مثال در زبان ما واژه‌هایى خلق شده است که واقعیتى ندارند و اگر براى آنها واقعیتى هم در نظر بگیریم دچار مغالطه شده‌ایم. واژه‌هایى مانند لشگر، جامعه و... که این واژه‌ها در خارج از خود وجودى ندارند و این نوع واژه‌ها متعلق به واژه دیگر هستند. براى نمونه واژه جامعه وجودى جداى از افراد ندارد. در اینجا عده‌اى که قائل به روح هستند اشکالى بر این نظریه رایل وارد مى‌کنند و مى‌گویند از بشر کارها و رفتارها و حالاتى سر مى‌زند که نمى‌توان آنها را به جسم نسبت داد پس باید روحى در نظر بگیریم و این اعمال را منتسب به آن نماییم. به طور مثال رفتارهایى مانند خجالت، ترس و... از اعمال جسم نیست بلکه به نظر مى‌رسد مربوط به روح باشد. رایل در جواب این عقیده قائلین به نظریه روح پاسخ مى‌دهد که اعمالى مانند محبت، ترس، خجالت و... را بر اساس رفتارهاست که توجیه مى‌نماییم یعنى محبت چیزى جز رفتار خاصى که از انسان سر مى‌زند، نیست. از این‌رو بر مبناى فلسفه رایل در روان‌شناسى آمریکایی، نهضت روان شناسى رفتارگرایانه به‌وجود آمد. ازدیگر فیلسوفانى که در این نهضت رفتارگرا جاى مى‌گیرند مى‌توان از واتسون و اسکینر نام برد (15) و آخرین نهضت روان‌شناسى تحت عنوان روان‌شناسى انسان‌گرا مشهور است که این نهضت به نظر مى‌رسد از دو نهضت قبلى اهمیت بیشترى داشته باشدکه اکنون در زمان حاضر(معاصر) اهمیت یافته است. تاکید بر توانایى‌هاى انسان در تغییر دنیا از جمله مسائل این روان‌شناسى است.
این نهضت با چند جریان مهم همراه شده است. در دنیاى اندیشه مغرب زمین با اگزیستانسیالیسم همسان گردیده است. زیرا در این جریان فلسفى تنها چیزى که اهمیت فوق‌العاده دارد انسان است و تنها انسان است که نمى‌توان حدس زد چه سرنوشتى در پیش دارد و رفتارش به راحتى قابل پیش‌بینى نیست و تنها تکیه آنها بر مسائلى است که دانستن و ندانستن آن براى انسان یکسان نیست بلکه با آن مسائل زندگى متحول مى‌گردد. مسائلى همچون مرگ، اضطراب، ترس، دلهره، امید و... از اهم این موارد است. از این‌رو مى‌توان فلسفه اگزیستانسیالیسم را به فلسفه زندگى نیز ترجمه نمود. از دیگر حوزه‌هاى اندیشه که با نهضت روان‌شناسى انسان‌گرا همراه شده است نحله‌هاى عرفانى گوناگون است، چرا که آنچه در این نحله‌هاى عرفانى اهمیت دارد خودشناسى و تغییر خود است.
این نحله‌ها عقیده دارند که انسان در وضع خوبى بسر نمى‌برد ولى انسان مى‌تواند از آن خارج شود. بر این اساس براى آن رفتارهایى تحت عنوان اخلاق عرفانى تجویز مى‌کنند. بعد از آشنایى اجمالى ما با نهضت‌هاى روان‌شناسى در این مجال به نهضت اول روان‌شناسى که فروید داعیه‌دار آن است مى‌پردازیم تا متوجه گردیم که وى چه ضرباتى و حمله‌هایى بر پیکرده مدرنیته داشته است.
فروید: کاوش در مجموع نظریات فروید نیازمند پیش زمینه‌هاى زیست‌شناختى و روان پزشکى است؛ اما چون ورود به این دو حوزه بیرون از قلمرو تفسیر کنونى است تنها به اساسى‌ترین آموزه‌هاى او خواهیم پرداخت. تا زمان فروید این تصور وجود داشت که روح و روان آدمى با هم یکسان و مساوى هستند زیرا با آگاهى‌اى که از آموزه‌هاى فلسفى دینى داشتند این تلقى وجود داشت که آدمى به نفس علم حضورى دارد که علم و معلوم در آن متحدند به علاوه اینکه علم به افعال و انفعالات نفسانى نیز حضورى است.
لکن این روان‌پزشک اتریشی- فروید- معتقد است که افزون بر ذهن آگاه انسان، ضمیرى ناخودآگاه وجود دارد که از پایگاه مغز شخصیت انسان را ترسیم و تعیین مى‌کند. در وجود آدمى غریزه‌هایى است که خواسته‌ها و نیازهاى گوناگون او از آن غرایز سرچشمه مى‌گیرد و پایگاه آن همان ضمیر ناخودآگاه است و چون بهره‌مندى و تمتع آزادانه انسان با موانعى روبه‌روست که لذت‌جویى او را محدود یا منکوب مى‌سازد، ضمیر ناخودآگاه آدمى را مى‌توان انبارى از امیال پیشگیرى شده و خواسته‌هاى سرکوفته نامید یا زباله‌دان خواسته‌هاى لگدمال شده انسان خواند. اصل دیگر آموزه فروید این است که براساس آموزه افلاطون روح انسان سه بخش دارد: دانستنى‌ها، احساسات و خواسته‌ها. آدمى ممکن است که به آنچه خوشایند اوست نرسد ولى از آنها دست برنداشته و آنها از بین نمى‌روند بلکه همه خواسته‌ها به هنگام مواجهه با موانع به ضمیر ناخودآگاه رانده مى‌شوند و در آنجا به صورت یک عقده در مى‌آیند.
اصل سوم که ادامه دو اصل قبلى اوست بیان مى‌دارد که عقده‌هایى که در ضمیر ناخودآگاه انباشته شده‌اند در فرآیند تصعید تعالى مى‌یابند و شکل آن خواسته عوض شده در دوره بلوغ خود را بروز مى‌دهند. بر طبق اصل چهارم همه عقده‌ها ریشه در یک عقده دارند که آن عقده لیبیدو (Libido) است. بر اساس این اصل غریزه لیبیدو یا غریزه جنسى مادر تمام غرایز است. این غریزه لیبیدو که در پسر و دختر یافت مى‌شود در پسر به صورت عقده اودیپ نمایان و در دختر به صورت عقده الکترا نمایان مى‌شود. اقتضاى اصلى غریزه جنسى این است که هرگاه تحریک شد ارضا شود. اما از همان اوان کودکى پدر و مادر به انسان یاد مى‌دهند که آزادى جنسى مطلق وجود ندارد و حتى به او مى‌گویند که آلت جنسى خود را باید بپوشانی. هرقدر سن انسان بالاتر مى‌رود اجتماع، محدودیت‌هاى بیشترى پیش پاى او مى‌نهد. اما انسان تسلیم این محدودیت‌ها نمى‌شود. غریزه جنسى در مواجهه با این محدودیت‌ها سرکوب مى‌شود و به ضمیر انسان برمى‌گردد؛ یعنى از روان خودآگاه به ناخودآگاه مى‌رود و در ناخودآگاه به صورت عقده در مى‌آید. به نظر فروید شعرا، هنرمندان و حتى پیامبران همه از این طریق پدید آمده‌اند؛ یعنى این غریزه سرکوب شده گاهى به صورت شعر و گاهى به صورت هنر و گاهى هم به صورت تعالیم دینى جلوه‌گر شده است. از جمله نتایج فروید این بود که گرایش به دین هم بیمارى است.
عقده اودیپ: به اعتقاد فروید یکى از مهمترین کشفیات او کشف عقده اودیپ مى‌باشد همین کشف موجب شد که گروهى از صاحب‌نظران و دانشمندان او را فاسد و مروج شهوت رانى و فساد اخلاقى معرفى نمایند. چنان که در سطور قبل بیان کردیم عقده اودیپ مخصوص پسر و عقده الکترا مخصوص دختر است. عقده اودیپ را معمولا اینگونه توضیح مى‌دهند. نوزاد نخستین کسى را که مى‌شناسد مادرش است؛ زیرا مادر به رفع احتیاجات او مى‌پردازد و به او شیر مى‌دهد و... اینها همه سبب مى‌شود که او به تدریج مادر را از آن خود و خود را از آن مادر بداند. در نتیجه دلبستگى شدیدى به او پیدا مى‌کند. از سوى دیگر همزمان با این احساس دلبستگى شدید، کودک با بدن و اعضاى بدن خود آشنا مى‌شود و متوجه عضو جنسى خود مى‌شود محصول این دو دلبستگى و آشنایى با عضو جنسی، پیدایش عقده اودیپ در پسر و عقده الکترا در دختر است. از همه این گفته‌هاى فروید این نتیجه حاصل مى‌آید که انسان علاوه بر روان و ضمیر خودآگاه داراى ضمیرى ناخودآگاه است که به واقع به نظر مى‌رسد که این سخن صحیح باشد و از آنجایى که غرایز با موانع برخورد مى‌کنند به ضمیر ناخودآگاه رانده شده و هرگاه زمان آن فرا رسد این عقده سرباز مى‌کند و مادر تمام عقده‌ها، غریزه جنسى است. این غریزه مهم در مواجهه با مشکلات و موانع به آن ضمیر ناخودآگاه منتقل‌شده و در آنجا به صورت عقده در مى‌آید و بر طبق این افرادى که خود را شاعر، هنرمند، عالم و حتى پیامبر مى‌دانند، این سخنان آنان کذب منطقى است یعنى مطابق با واقع نیست ولى کذب اخلاقى نیست. یعنى سخن آنان مطابق با باور خودشان است. زیرا خودشان آگاه نیستند لذا اینها همگى مریض‌اند و باید روانکاروى شوند و از طریق پرسشهایى به دوران گذشته خود منتقل گردند (16.)
نقد دیدگاه فروید:
در نقد این دیدگاه اشاره به همه حقیقت انسان نقش اساسى دارد. وجود غریزه‌ها و خواسته‌هاى گوناگون آدمى و کشش‌ها و گرایش‌هاى متنوع و نیز موانع گوناگونى که گاه محدودکننده است و گاهى سرکوبگر جاى تردید و انکار نیست. اما این امور تنها بخشى از حقیقت آدمى آن هم در قلمرو طبیعت اوست. بخش دیگرى از حقیقت بلند انسان، عقل و فطرت الهى است که اگر نقش خویش را به‌دست آورد و آن را ایفا کند همه غریزه‌ها و نیازهاى مادى را به خوبى تعدیل مى‌کند؛ بى‌آنکه تعطیل یا به تعبیر فروید سرکوب آنها را در دستور کار خود قرار دهد. بنابراین لازم نیست که در وجود انسان، ضمیرى را به عنوان بایگانى یا زباله‌دانى خواسته‌هاى سرکوفته در نظر بگیریم و شخصیت ماهوى انسان را سرچشمه یافته از آن بدانیم. البته منعى براى پذیرش ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه بشر نیست؛ اما نمى‌توان هویت انسان را در این مدار بسته خلاصه کرد و براى ذهن و دو بخش مذکور آن علیت تامه قائل شد بلکه در صورت اثبات این معنا آن را نسبت به حقیقت انسان در حد استعداد، علت قابلی، علت اعدادى و علت امدادى مى‌توان پذیرفت (17.)
3-2 مارکسیسم (ماتریالیسم:)
شخصیت فلسفى و تفکرات جامعه شناختى کارل مارکس را جز با بازتاب اندیشه‌هاى استاد وى یعنى هگل نمى‌توان ارزیابى کرد؛ از این رو پرداختن به نقد نظریات مارکس نخست وابسته به نقد فلسفه هگل و سپس بررسى حوادث تاریخى و تحولات بزرگ اروپا در قرن نوزدهم و بیستم است. این سخن را مى‌توان به عنوان یک مقدمه پژوهشى احتمال داد که فلسفه هگل هرچند براى اینگونه بهره‌بردارى‌هاى ناروا تدوین نشده بود لیکن از یک سو به نازیسم آلمان انجامید و از سویى دیگر به کمونیسم شوروى و دستاورد تاریخى این دو نظام میلیون‌ها قربانى براى تحقق اهدافى موهوم است؛ در حالى که نه آن یک به “مقصد مطلق تاریخ” رسید نه این یک، به جامعه‌ بى‌طبقه جهانى و “نظام پرولتاریا” حتى در مرزهاى خویش دست یافت. مارکسیسم که از جهتى با پوزیتویسم منطقى قرابت دارد در حوزه مخالفت با دین به جایگاه پراهمیتى دست یافت و هر دوى این مکاتب- مارکسیسم و پوزیتویسم- مورد نقد جدى “پوپر” (18) قرار گرفتند. آموزه اصلى مارکسیست‌ها انحصار جهان در ماده و مادیات است. ماده گاهى در مقابل صورت است و گاهى در برابر محتوا و گاهى هم به جسم و جسمانیات گفته مى‌شد و معناى اخیر- جسم- مورد نظر مارکسیست‌ها بود. ایشان اصول فلسفى‌اى دارند که بسیار قابل نقد است. ما در اینجا به دو اصل مهم و بنیادین که فلسفه مارکسیسم که بر آنها بنا شده است، مى‌پردازیم. الف: اصول ماتریالیسم دیالکتیکی، ب: اصول ماتریالیسم تاریخی. در ماتریالیسم تاریخى صحبت از دین مى‌شود که بر تاریخ قانونمندى‌هایى حاکم است و مى‌توان آینده را بر اساس آن قانونمندى‌ها پیش‌بینى نمود و لذا فلسفه خود را علمى دانستند زیرا غایت علم تجربى تبیین امور بالفعل مشهود و پیش‌بینى امور بالفعل نامشهود بود و این به معناى سیطره بر جهان است. از این‌رو ماتریالیست‌ها معتقد بودند که از طریق مطالعه تاریخ قادرند که قوانین حاکم بر جهان را کشف کرده و وضعیت جوامع نسبت به آینده را پیش‌بینى نمایند. آنها مى‌گفتند که جوامع یک سیر طبیعى دارد و هیچ کس نمى‌تواند آن سیر را عوض نماید و این حرکت جبرى مى‌باشد و اراده انسان در آن هیچ مدخلیتى ندارد زیرا حرکت در خلاف حرکت طبیعى حرکات ارتجاعى است. پیشگامان را کسانى مى‌دانستند که مطالعه دارند و در جهت تاریخ حرکت مى‌کنند و آن حرکت را سرعت مى‌بخشند اما دینداران در مقابل مرتجع‌اند و مى‌خواهند در برابر جبر تاریخ مقاومت کنند. مارکسیست‌ها مراحل این سیر را اینگونه بیان مى‌نمودند
1- کمون اولیه: در این مرحله جامعه و همه انسانها در آن به صورت اشتراکى زندگى مى‌کنند و چیزى به نام مالکیت معنا ندارد از این رو انسان به اندازه توان خود کار مى‌کند و با اندازه‌ نیاز خود از سفره طبیعت استفاده مى‌کند.
2- برده‌داری: در این مرحله گروهى از انسانها، دیگران را تحت سیطره خود درمى‌آوردند و از آنها بهره‌کشى مى‌کردند و آنهارا وادار به کارهاى صعب و سخت مى‌کردند. در این دوره میان برده‌ها و صاحبان آنها تضاد به‌وجود آمد و این تضاد و شکاف آنقدر عمیق گردید که منجر به انقلاب شد. این شکاف میان برده‌ها و صاحبان به جهت افزایش رفاه صاحبان و افزایش بدبختى برده‌ها بود.
3 - ارباب و رعیت: برده‌هاى از بند رهاشده به سراغ زمین‌هاى کشاورزى رفته و بر آنها مالکیت پیدا مى‌کنند. مالکیت برده‌ها سبب شد که تعداد زیادى زمین تحت تصرف آنها در آید و از آنجایى که توان این را نداشتند که مزارع خود را اداره نمایند سراغ رعیت‌ها رفتند. با استثمار رعیت‌ها از سوى مالکان زمین، شکافى دیگر میان دو طبقه ارباب و رعیت اتفاق افتاد و کشاورزان به شورش علیه مالکان خود پرداختند.
4- سرمایه‌داری: در جنگ و نزاعى که میان اربابان و رعیت‌ها اتفاق افتاد کشاورزان یا همان رعیت‌ها پیروز شده و اقدام به ایجاد کارخانجات مى‌کنند و سرمایه‌هاى عظیمى براى خود انباشته مى‌کنند. حال کشاورزان که تبدیل به صاحبان کارخانه‌هاى غول‌آسا گردیده‌اند کارگرانى براى کار در کارخانه‌هاى خود استخدام مى‌کنند که به این کارگران “پرولتاریا” مى‌گویند. با فشارى که صاحبان کارخانه و زر و زور بر کارگران آوردند سبب شد انقلابى از سوى کارگران بر علیه صاحبان خود به نام انقلاب پرولتاریا یا کارگرى به‌وجود آید. با این انقلاب سرمایه‌دارى از صحنه جامعه رخت بر بسته و کارگران تنها قوه حاکم بر جامعه گردیدند
5- سوسیالیسم: در این دوره همه چیز یکى اعلام مى‌شود و در اختیار دولت قرار مى‌گیرد ولى این دولت که به نام دولت خلقى معروف است از طریق شوراها اداره مى‌شود. این جامعه سوسیالیستى زمینه‌اى است براى جامعه کمونیستى که دیگر دولتى وجود نداشته باشد و مالکیتى هم به همراه آنها نباشد.
6- کمون ثانویه: در این دوره همانند دوره کمون اولیه هرکس به اندازه توان خود کار مى‌کند و به اندازه نیاز از طبیعت بهره مى‌برد. در این دوره خانواده دیگر بى‌معنا مى‌شود و سبب بحران هویت مى‌گردد.
با توجه به این شش مرحله، مارکسیست‌ها معتقد بودند که جوامع این سیر قهقرایى را جبرا طى مى‌کنند. اما به زودى مشخص شد که این سیرى که مارکسیست‌ها پیش‌بینى نموده بودند آنقدر هم صحیح نیست زیرا مارکسیست‌ها با توجه به شش مرحله فوق پیش‌بینى کرده بودند که اولین انقلاب سوسیالیستى باید در جوامع سرمایه‌دارى اتفاق بیفتد و آن جامعه هم به نظر آنها انگلیس بود. اما آنچه رخ داد نشان داد که این ایدئولوژى صحیح نیست و اولین انقلاب در چین و شوروى رخ داد که از جوامع سرمایه‌دارى هم نبودند و همه انقلابهاى بعدى از طریق لشکرکشى جوامع بزرگ صورت گرفت و این خود نشانگر این بود که تاریخ جبرا حرکت نمى‌کند.
اصل دوم فلسفه مارکسیسم به اصول دیالکتیکى معروف بود در این اصول، اصل‌هاى دیگرى وجود داشت که عبارتند از: 1- اصل تغییر: به این معنا که همه چیز در حال تغییر و دگرگونى است. 2- نفى در نفی: یعنى مرتبه بعدی، تغییر نفى مرتبه قبل است. این اصل را مارکسیست‌ها با استفاده از آموزه‌هاى هگل (تز، آنتى‌تز و سنتز) به‌دست آورده بودند. در مرحله اول که تز است شى وجود دارد بعد از مدت زمانى ضد آن شى کم کم در آن حاصل مى‌شود و چالش زیادى با هم پیدا مى‌کنند تا جایى که سنتز ایجاد مى‌شود. به طور مثال کمون اولیه تغییر کرده و ضد خود یعنى برده‌دارى را در درون خود به‌وجود آورده است. برده و برده‌داران که تضاد زیادى مى‌یابند و برده‌داران توسط برده‌ها نفى مى‌شوند و وضعیت جدیدى حاصل مى‌شود که سنتز است. البته هگل سنتز را ترکیبى از تز و آنتى‌تز و زیاده مى‌دانست ولى در ماتریالیسم دیالکتیکى آنتى‌تز را نفى تز مى‌دانست. 3- اصل تضاد: این اصل بیان مى‌دارد که هر چیزى در درون خود ضد خود را پدید مى‌آورد و تضاد آن دو موجب انقلاب مى‌شود. 4- اصل تبدیل کمیت به کیفیت: تغییرات ابتدا کمى است ولى بعد از افزایش تغییرات کمى تبدیل به تغییر کیفى مى‌شود و اینجاست که سنتز پدید مى‌آید. مثل آب وقتى که به جوش مى‌آید ابتدا افزایش حجم رخ مى‌دهد و بعد تبدیل به بخار مى‌شود (19.)

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات