تماس اجتماعی که الزاماً منجر به تعارض، هماهنگی و همگونی خواهد شد همواره برانگیزانندهء دلسوزی، تعصب و روابط انسانی و اخلاقی است که رقابت را دچار دگرگونی، پیچیدگی و مهار میکند. از سوی دیگر در محدودهء مقدورات روند فرهنگی و سنت، قانون و رسوم، رقابت همواره تمایل به ایجاد نظم اجتماعی بیطرفانهای دارد که هر فرد آزادانه منافع خود را دنبال میکند و به عبارت دیگر مجبور به چنین کاری است و باعث میشود که هر فردی به عنوان ابزاری برای این نتیجه به کار گرفته شود. در چنین روندی فرد به هر صورت از طریق تبادل خدمات در منافع عمومی مشارکت میورزد. این سرشت مذاکرات تجاری است که انگیزهء منفعت را مشخص میسازد و آن را پایهء ساختار تجاری میکند و با برتری یافتن این انگیزه روابط تجاری همواره مشخصهء عمومی و همگانی کسب میکند.
واکر میگوید: «رقابت رویارویی احساس ایستاده است.» هرگاه عامل اقتصادی به دلیل یا تحت سلطهء هر احساسی به جز تمایل به حداقل صرف هزینه و حداکثر بهرهوری اقدام کند، خواه این احساس وطندوستی سپاسگزاری، نیکوکاری و نخوت باشد و فرد را وادار به کاری جز در جهت منافع شخصی کند، در این صورت از قانون رقابت جدایی حاصل شده است. در این حالت قانون دیگری حاکم شده است.
این مساله نشانگر اهمیت عبارات بسیار آشنای «نباید تجارت را با احساس قاطی کرد» یا «حساب، حساب است، کاکا برادر»، «در رقابت ترحم وجود ندارد» و غیره است. به همین دلیل است که شرکتها «فاقد احساس» یعنی غیرشخصی و نمایانگر پیشرفتهترین، مؤثرترین و مسئولانهترین نوع سازمان اقتصادی هستند. ولی به همین دلیل است که شرکتها باید در راستای منافع اجتماعی (که شاید نتوان آنها را بهطور لحظهای و با مضامین سود و زیان مشخص کرد) تنظیم شوند.
جامعهء گیاهی بهترین نمونهء ساختار اجتماعی است که براساس رقابت همکارانه استوار شده زیرا در این اجتماع رقابت نامحدود است.
رقابت و آزادی: ساختار اقتصادی جامعه تا آنجا که حاصل رقابت آزاد است ساختاری زیستبومی (اکولوژیک) تلقی میشود. در این ساختار زیست بوم انسان گیاه و حیوان وجود دارد.
اگر در نظر بگیریم که نظم اقتصادی اساساً زیستبومی است یعنی با کوشش برای بقا ایجاد شده، سازمانی مانند جامعهء گیاهی که در آن روابط بین افراد حداقل به طور ظاهری کاملاً برپایهء روابط خارجی استوار شده، ممکن است سؤال دقیقی مطرح شود که چرا رقابت و سازمان حاصل از آن اصلاً باید اجتماع تلقی شود. در حقیقت جامعهشناسان عموماً جامعه را با نظم اخلاقی تعریف کردهاند و Dewey در کتاب «دموکراسی و آموزش» عباراتی را ذکر میکند که نظام صرفاً اقتصادی که در آن فرد فقط به عنوان ابزار و نه انسانی معادل دیگران در نظر گرفته شود، اگر ضداجتماعی نباشد، حداقل غیراجتماعی تلقی میشود.
در حقیقت، این ویژگی برونیبودن در روابط انسانی مبنای اجتماعی و زندگی اجتماعی است. این کیفیت صرفاً تظاهر دیگری از چیزی است که به آن جنبهء پراکندگی اجتماع گفته میشود. جامعه از افرادی مجزا و پراکنده در سرزمین قادر به حرکت مستقل تشکیل شده است. این توانایی اخیر اساس و نماد هرگونه استقلال دیگر است. آزادی اصولاً آزادی تحرک و فردیت است و فردیت با داشتن ظرفیت و فرصت کسب تجارب شخصی در نتیجهء اعمال مستقل قابل تصور است.
از سوی دیگر، به نظر صحیح میرسد که بگوییم جامعه فقط تا هنگامی وجود دارد که این استقلال عمل فردی در جهت منافع کلی گروه مهار شود و این همان دلیلی است که مسالهء مهار با بهرهگیری از اهمیت آشکار عبارت به ناچار مسالهء اصلی غیرقابل اجتناب در جامعهشناسی میشود.
رقابت و مهار: تعارض، همگونی و هماهنگی به طور آشکار نسبت به رقابت همگی مربوط به مهار میشوند. رقابت ـ روندی است که طی آن ساختار پراکنده و زیستبومی جامعه ایجاد میشود. رقابت پراکندگی شغلی و سرزمینی جمعیت را تامین میکند. تقسیم کار و تمام همبستگی اقتصادی افراد و گروهها و صفات فردی زندگی مدرن حاصل از رقابت است. از سوی دیگر، نظم اخلاقی و سیاسی که خود را بر این سازمان رقابتی تحمیل میکند حاصل تعارض سازش و همگونی است.
رقابت در جهان زیست وران امری عمومی است. در شرایط عادی، این مساله حتی توسط افراد ذینفع قابل مشاهده نیست. فقط به هنگام بحرانها که افراد کوششهای جدید و هوشیارانهای برای مهار شرایط زندگی عادیشان به خرج میدهند و رقابت تبدیل به تعارض میشود و نیروهایی که رویارویی آنها قرار میگیرند در وجود اشخاص دیگر تظاهر میکند، این مساله محسوس میشود. طی آنچه که روند سیاسی نامیده میشود جامعه با بحرانهایش هوشیارانه مقابله میکند. جنگ روند برتر سیاسی است، طی جنگ است که تصمیمات بزرگ گرفته میشود، سازمانهای سیاسی به منظور رویارویی با اوضاع تعارضآمیز به وجود آمدهاند. حزبها پارلمانها و دادگاهها، بحث عمومی و رایگیری را به عنوان جایگزینی برای جنگ تلقی میکنند.
هماهنگی، همگونی و رقابت: هماهنگی به نوبهء خود روندی است که طی آن افراد و گروهها هماهنگیهای درونی لازم را نسبت به شرایط سیاسی که براثر رقابت و تعارض ایجاد شده صورت میدهند. جنگ و انتخابات اوضاع را عوض میکنند. هنگامی که این تغییرات سرنوشتساز و پذیرفته شده باشند، تعارض فرو مینشیند و تنشهای ناشی از آن در روند تطابق به صورت تغییرات عمیق، اجزای رقیب یعنی افراد و گروهها حل میشود. هنگامی که فرد کاملاً شکست خورده باشد هرگز اقدامی دوباره نخواهد کرد. رقابت، انقیاد و شکست روندهای روانشناختی و نیز اجتماعی هستند. آنها نظمی جدید براساس تغییر و نه صرفاً تغییر مقام ایجاد میکنند که نگرش اعضا در آن دخالت دارد. در نهایت نظم جدید خود را در عادات و سنتها جایگزین میسازد و سپس به عنوان بخشی از نظم مستقر اجتماعی به نسلهای بعد منتقل میشود. جهان فیزیکی و اجتماعی هرگز نمیتواند به یکباره تمام آرزوهای انسان به معنای خالص را برآورده میکند. حق مالکیت، منافع ناشی از هرگونه واگذاری، ساختار خانواده، بردهداری طبقات و ردههای اجتماعی تمامی ساختار جامعه در حقیقت نشانگر سازشها یعنی محدودیتها آرمانهای سرشتی فرد هستند. این هماهنگیهای موروثی اجتماعی احتمالاً براساس رنجها و کوششهای نسلهای قبل رشد کردهاند و به نسلهای بعد منتقل و به عنوان بخشی از نظم سرشتی و غیرقابل اجتناب اجتماع پذیرفته شدهاند. همهء اینها گونههایی از مهارند که طی آن رقابت محدود میشود.
بنابراین باید تعارض با نظم سیاسی و مهار هوشیارانه مشخص شود. از سوی دیگر، هماهنگی توام با نظم اجتماعی است که در رسوم و جز آن ثابت و مستقر شده است.
همگونی در تفاوت با تطبیق، تلویحاً بیانگر تبدیل پایدار شخصیت، یعنی تغییر تدریجی تحت تاثیر تماسهای اجتماعی از نوع بسیار ملموس و آشناست.
هماهنگی ممکن است همانند تغییر مذهب نوعی جهش تلقی شود، آرمانها یکسان است ولی ساختار آنها متفاوت میشود. همگونی بیش از آنکه تغییر ساختار باشد تغییر محتوایی است، یعنی تغییر خاطرات و شخصیت. در نتیجهء ارتباط نزدیک، اجزای منفرد تداخل مییابند و به این ترتیب دارای تجربه و سنت مشترک میشوند. پایداری و همبستگی گروه نهایتاً وابسته به تمامیت سنن و تجارب مشترک خواهد بود و این نقش تاریخ است که تمامیت تجربه و سنت مشترک را حفظ کند، به انتقاد بگذارد و در روشنایی حاصل از تجارب جدید و شرایط متغیر تفسیر مجدد کند و به این ترتیب تداوم حیات اجتماعی و سیاسی را حفظ کند.
رابطهء ساختارهای اجتماعی با فرآیندهای رقابت، تعارض، هماهنگی و همگونی را میتوان به روش زیر نمایش داد:
تعارض
جنبۀ تعارض
تمایز بین رقابت و تعارض قبلاً مشخص شده است. هر دو گونههایی از تعامل هستند ولی رقابت تلاشی بین افراد و یا گروهی از افراد است که لازم نیست الزاماً در تماس و ارتباط باشند. درحالی که تعارض مسابقهای است که تماس شرط اساسی آن است. رقابت در عالم گیاهان و در رقابت بزرگ غیرشخصی انسان با همنوعان و سایر جانداران فاقد کیفیت مشخص و مهار نشده است. تعارض همواره هوشیارانه و در واقع برانگیخته از عمیقترین احساسات و قویترین خواهشهاست و شامل بالاترین درجهء تمرکز توجه و کوشش است. رقابت و تعارض گونههایی از کوشش هستند، البته رقابت مداوم و غیرشخصی و تعارض متناوب و شخصی است.
رقابت کوششی به منظور کسب وضعیتی در نظم اقتصادی است. پراکندگی جمعیتها در اقتصاد جهانی، ساختار صنعتی در اقتصاد ملی و اشتغال افراد در بخش کار همگی در دراز مدت براساس رقابت تعیین میشود. از سوی دیگر، وضعیت فرد یا گروهی از افراد در نظام اجتماعی براساس ستیزهجویی به صورت جنگ یا گونههای خفیفتر تعارض تعیین میشود. مثال «دو نفر رفیق و سه نفر یک جمعیتاند، نشانگر آن است که چگونه تعادل اجتماعی به سادگی با ورود عاملی جدید در اوضاع اجتماعی دگرگون میشود. تفاوت ظریف و درجات مختلف توجه به افراد متفاوت در جامعه واحد، انعکاسهای سطحی رقابت و تعارض نهفته در عمق ظاهر آرام جامعهای با اخلاق است.»
بهطورکلی، ممکن است بگوییم که رقابت موضع فرد را در جامعه تامین میکند و تعارض جایگاه او را در اجتماع ثابت میسازد. مکان، موقعیت، همبستگی زیست بومی، شاخصههای جامعهاند. مقام، انقیاد، برتری و مهار نشانههای ویژهء یک اجتماع هستند.
مفهوم تعارض همانند حقیقت، ریشههای عمیقی در منافع انسانی دارد. مارس (خدای جنگ) همواره در سلسله مراتب خدایان، مکانی برتر داشته است. هر جا و هرگاه مبارزه صورت تعارض به خود گرفته، خواه بین نژادها، ملتها یا افراد همواره توجه ناظران را به خود معطوف ساخته است و این ناظران اگر در مبارزه شرکت نکنند همواره جانبی را دارند. این تعارض افراد غیرمبارز است که عقیدهء عمومی را تشکیل میدهد و عقیدهء عمومی همواره نقشی مهم در مبارزات انسانها به عهده داشته است. همین مساله باعث برانگیخته شدن جنگ از مبارزهء سادهء فیزیکی شده و به آن اهمیت تراژیک، مبارزهء اخلاقی یعنی تعارض خوب و بد را بخشیده است.ن
تیجه آن است که جنگ تمایل به کسب وجههای قانونی و روندی قانونمند دارد که طی آن عادات، روش رفتارها را تعیین میکند و مسالهء مبارزه به عنوان نوعی قضاوت در مورد خاص پذیرفته شده است.
دوئل برخلاف جنگافروزی، گرچه هرگز شخصیت روند قضاوت نیافت، ولی باعث ایجاد قانونی صریح شد که میباید اخلاقاً به آن وابسته بود و فرد براساس آن اشتباهات را اصلاح میکرد و از پیشروشهای این اصلاح معین شده بود. مجازات سرپیچی از دست دادن مقام در گروه خاصی بود که فرد عضو آن بود.
وجود جمعیت، ویژگی آیینی مراسم و ایمان به آنکه نیروهای نامریی در سوی راستی و عدالت قرار دارند، باعث شد که آزمون با دشواریها و آزمون با جنگ اهمیتی بیابد که دوئل و هیچگونهء دیگری از انتقامجویی شخصی اهمیت آنها را کسب نکردهاند. در این رابطه جالب است که گونههای سیاسی و قضایی رفتارها با الگویی تعارضآمیز ارایه میشود. انتخابات مسابقهای است که شمارش آرا جایگزین درگیری افراد شده است. محاکمه توسط داوران، مسابقهای است که همانند قضاوتهای قبلی براساس دوئل، قهرمانان گروههای متخاصم را مشخص میکند.
بنابراین، به طور کلی میتوان گفت که در تعارض مبارزه امری آگاهانه و شخصی میشود و در روند تغییرات، رقابتکنندگان مبدل به رقیب و دشمن میشوند. تعارض در اشکال برتر تبدیل به مسالهء غیرشخصی و مبارزهای برای ایجاد و تداوم مقررات داوری و نظم اخلاقی میشود. در این مورد بهروزی مخصوص فرد نیست بلکه جامعه نیز در آن سهیم است. کوششهای احزاب سیاسی و گروههای مذهبی نیز از این قبیل هستند. در این موارد برآیند نیروها به طور لحظهای مبتنی بر فشار شرکتکنندگان نیست بلکه کم و بیش وابسته به آرای عمومی جامعه و بالاخره قضاوت نوع انسان است.
هماهنگی
همگونی و هماهنگی
عنوان همگونی همراه با نظریه اصل انتخاب طبیعی داروین بر زبانها افتاد. این نظریه براساس مشاهداتی بود که نشان میداد دو عضو یک نوع زیستی یا خانواده موجودات زنده شباهت صددرصد ندارند. هر جایی درجاتی از تفاوت و فردیت مشاهده میشود نظریه داروین چنین میپندارد که این تغییرات حاصل انتخاب طبیعی است. افرادی که برای زندگی در شرایط محیطی موجود مناسبتر باشند باقی میمانند و تداوم نسل را ادامه میدهند. بقیهء جامعه از بین میرود و نسلی که آنها وارث آن بودند، ناپدید میشود.
تفاوت در انواع براساس تجمع و تداوم تغییرات فردی که دارای «ارزش بقا» هستند توجیه میشود. همگونی عبارت است از تغییراتی که با این روش انتخاب شده و انتقال یافته بود.
عنوان هماهنگی، ضمن داشتن معنای عمومی مشترک با همگونی و تفاوتهای ظریف معنایی با آن دارد. تفاوت در این است که همگونی به تغییرات ساختاری (ارگانیک) اطلاق میشود که به روش زیستی منتقل میشود، در حالی که هماهنگی با توجه به تغییرات عادت به کار میرود که ممکن است به روش اجتماعی و به شکل سنتهای جامعه منتقل شوند یا قابل انتقال باشند. این کلمه با این معنا اولین بار توسط بالدوین و در فرهنگ فلسفهء روانشناسی به کار رفت.
از دید تئوری مدرن زیستی و بحث دو نوع هماهنگی باید از هم متمایز شود: الف) همگونی از طریق تغییر (ارثی) ب)همگونی از طریق شکلپذیری (اکتسابی.) به منظور تطبیق عملی فرد به محیط (نوع ب) مارک بالدوین عنوان هماهنگی را پیشنهاد کرده است که توصیه میکند، همگونی محدود به هماهنگی ساختاری باشد که به طور ژنتیک و وراثتی رخ میدهد (نوع الف.) عنوان هماهنگی شامل هرگونه تغییر اکتسابی عملکرد است که منجر به تطبیق بهتر با محیط و هماهنگی بهتر به تغییرات عملکردی است که در این رهگذر مطرح میشود.
عنوان هماهنگی ضمن داشتن دامنهای محدود در زیستشناسی در جامعهشناسی کاربرد وسیع و گوناگون دارد. تمام میراث اجتماعی، سنتها، عواطف، فرهنگ، روشها گونهای هماهنگ است یعنی تطابقهای اکتسابی است که به طریق غیرزیستی و از راه اجتماع منتقل شده است. اینها بخشی از وراثت نژادی فرد نیستند بلکه فرد آن را در برخورد با اجتماع کسب کرده است. این دو جنبه تفاوتهای بیشتری در نگرش زیر پیدا میکنند که همگونی تاثیری از رقابت است در حالی که هماهنگی یا به عبارت دقیقتر هماهنگی اجتماعی حاصل از تضاد است.
نتیجهء همگونیها و هماهنگیها که محصول کوشش برای وجود است وضعیتی از تعادل نسبی بین گونههای رقیب و اعضای این گونههاست. تعادل حاصل از همگونی از نوع زیستی است یعنی تا زمانی که در نژاد یا نوع ثابت بماند به روش توارث زیستی منتقل خواهد شد.
تعادل مبتنی بر هماهنگی از نوع زیستی نیست. این مسالهء اقتصادی و اجتماعی است و اگر قابل انتقال باشد از راه سنت صورت میپذیرد. در این نوع تعادل، جامعه گیاهی نمونهء کاملی است.
در جوامع حیوانی و انسانی، جامعه در افراد گروه ادغام شده است، افراد با وجوه مشترک زندگی همگون شدهاند و این همگونیها در جوامع حیوانی برخلاف جوامع انسانی در تمایز کار بر اساس جنس در حشرات گروهزی قابل مشاهده است که بهروزی نسل بعد را تامین میکند. ولی در جوامع انسانی گرچه برای بروز تمایلات اصلی زمینه دارد، تشکل آن به دور سنت آداب، نمودهای جمعی و به طور خلاصه در اتفاق آراست.
اتفاق آرا به نوبهء خود نشانهء هماهنگی اجتماعی و نه همگونی زیستی است. ساختار اجتماعی به استثنا نظام مبتنی بر رقابت و همگونی اصولاً رسیدن به هماهنگی با گذر از تعارض است.
این واقعیت روشن میسازد که چگونه تنوع ذهنی جامعهء انسانی را از یکسانی ذهنی جامعه حیوانی متمایز میسازد. بیان پروفسور «کولی» راجع به این مساله روشن است: وحدت ذهن اجتماعی نه تنها در توافق بلکه در ساختار وجود دارد و در حقیقت تاثیر متقابل یا علیت بین اجزای آن نهفته است که به موجب آن هر واقعهای که رخ دهد با هر چیز دیگری در ارتباط است و نتایج نیز چنیناند.
تمایز بین هماهنگی و همگونی در تفاوت بین اهلی شدن و دستآموز شدن مشخص میشود. انسان در روند اهلیسازی و زاد و ولد توانسته است صفات قابل وراثت گیاهان و حیوانات و همچنین شاخصههای انواع را تغییر دهد. انسان از طریق دستآموزی توانسته است بعضی از جانوران یک نوع را که در تعارض ذاتی با انساناند با خود هماهنگ سازد. ارتقای ژنتیک را میتوان برنامهای از همگونیزیستی نوع انسان در شناخت آگاهانهء آرمانهای اجتماعی تلقی کرد. آموزش به نوبهء خود نشانگر یک برنامهء هماهنگی یا نوعی سازمان یافتن تغییر در فرهنگ سرشتهای ذاتی است.
هر جامعه نشانگر سازمانی از عناصر کمابیش متضاد با هم است که در لحظه و حداقل براساس آرایشی که روابط متقابل را توضیح میدهد و محیط عمل هرکدام از آنها وحدت یافتهاند. این هماهنگی به نام «شیوهء زیست» ممکن است در جوامع مبتنی بر طبقات نسبتاً پایدار باشد و یا در جوامع غیرطبقاتی کاملاً لحظهای صورت پذیرد. در هر دو حال هماهنگی ایجاد شده، فرد یا گروه را در موقعیت خاصی حفاظت میکند.
هماهنگی حاصل طبیعی تضاد است. در هماهنگی تقابل عناصر متخاصم در هر لحظه تنظیم میشود و تضاد ظاهراً مخفی میشود، گرچه به صورت نیرویی بالقوه و نهفته بر جای است. با تغییر وضعیت، نظامی که بهطور موفقیتآمیز نیروهای متضاد را مهار کرده بود، شکست میخورد و سردرگمی و بیقراری ممکن است منجر به تضاد آشکار شود. تضاد که ممکن است به شکل جنگ_ یا تظاهرات یا حفظ تغییر رفتار مؤدبانه خودنمایی کنند، بدونشک منجر به هماهنگی یا نظام جدید اجتماعی میشود که بهطورکلی در برگیرندهء تغییر وضعیت در بین اعضای جامعه است. فقط با همانندی است که تضاد نهفته در ساختار افراد یا گروهها احتمالناپدید شدن دارد.
همانندی
جنبههای عمومی همانندی
تصور همانندی تا آنجا که در ذهن عامه طرح شده است معنای خود را از مسالهء مهاجرت کسب میکند. عناوین ملموس و آشنا در این مورد کلمات انتزاعی آمریکاییسازی، آمریکایی شدن، انگلیسیسازی، آلمانیسازی و امثال اینهاست. تمام این لغات توصیف روندی است که فرهنگ یک جامعه یا کشور به شهروند پذیرفته شده منتقل میکند. برعکس آن، همانندی روندی از دست دادن ملیت و در حقیقت واقعهای است که در اروپا رخ داده است.
تفاوت بین اروپا و آمریکا دربارهء مسالهء فرهنگها این است که مشکلات اروپا ناشی از یکی شدن اجباری گروههای فرهنگی اقلیت یعنی ملیتهایی است که در محدودهء واحد سیاسی بزرگتر مثلاً یک امپراتوری گرد آمدهاند. در آمریکا مسالهء ناشی از مهاجرت اختیاری افراد به این کشور است که وابستگیهای سیاسی به کشور قبلی را رها کردهاند و به تدریج فرهنگ کشور جدید را میپذیرند. در هر دو مورد ریشهء مساله در کوششی برای ایجاد و حفظ نظم سیاسی در جامعهای است که فرهنگ یکسانی ندارد. اساساً مسالهء حفظ نوع حکومت دموکراتیک در کشورهای دارای جمعیت سفیدپوست و سیاهپوست و مسالهء حفظ نظام بینالمللی مبتنی بر قواعد به جز جنگ یکسان است. مبنای نهایی نظام اخلاقی و سیاسی هنوز خویشاوندی و فرهنگ است. هنگامی که هیچکدام از ایندو وجود نداشته باشند، نظام سیاسی که براساس طبقات یا گروهها بنا نشده باشد در خوشبینانهترین وضع مسالهبرانگیز خواهد بود.
همانندی آن چنان که عموماً در ایالات متحده درک میشود چند سال قبل توسط زانگویل در حکایت دراماتیک «ملتینگ پات» بهطور نمادین به کار گرفته شد. ویلیام جنینگز برایان در بحث کلامی ایمان در سودمندی حاصل روند چنین گفته است: «مردم یونان، لاتین، اسلاو، سلت، توتون و ساکسون مردمی بزرگ بودهاند ولی از اینها بزرگتر مردم آمریکا هستند که همهء نقطهنظرهای اینها را به هم پیوستهاند.
همانندی در این جنبه روندی طبیعی و بدون کمک بیرونی است و در عمل اگر سیاسی نپنداریم نتایج آن با جنبهء لیبرالیسم هماهنگ است. در ایالات متحده بهطورکلی سرعت همانندی از هر جای دیگر سریعتر بوده است. نظریهء همفکری شباهت بسیاری به جنبهء «آزمون شگفت» همانندی دارد. این نظریه تا حدودی حاصل نظریهء جامعهشناسی پروفسور گیدینگ بود که تا حدی حاصل این تصور عمومی بود که شباهتها با وحدت یکسان هستند. هدف همانندی چنین برآورد میشد که احساس تفکر و عمل شبیه باشد. همانندی و اجتماعی شدن توسط جامعهشناسان معاصر چنین توصیف شده است. تصور متفاوت دیگر از همانندی یا آمریکایی شدن مبتنی بر این اعتقاد است که مهاجران در گذشته و احتمالاً در آینده بخشی از خلقیات، فرهنگ و فلسفهء زندگیشان را در تمدن بعدی آمریکا وارد سازد. ریشهء این تصور در خود مهاجران است و توسط افرادی جمعآوری و تفسیر شده است که در رابطهء نزدیک با مهاجران فیالمثل در گروههای اجتماعی قرار دارند. این به رسمیت شناختن چندگانگی در عناصری که در پدیدهء فرهنگ وارد میشوند البته ناسازگار با تصور یگانگی نهایی نیست، ولی به هر صورت باعث توجه به این واقعیت شده است که روند همانندی علاوه بر توجه، شباهتها باید تمایزات را نیز در نظر بگیرد.
جامعهشناسی همانندی
هماهنگی به عنوان روندی از تطابق تعریف شده یعنی ساختاری از روابط اجتماعی و نگرشها به منظور جلوگیری یا کاهش تضادها، مهار رقابتها و حفظ مبنای امنیت در نظام جامعه برای افراد و گروههای دارای گونهها منافع متفاوت با وجود فعالیتهای متفاوت با یکدیگر زندگی میکنند. هماهنگی در نگرش به تضاد به طور قطعی هدف روندهای سیاسی است.همانندی روندی از تفسیر و پیوند است که افراد و گروهها، خاطرات، عواطف و نگرشهای سایر افراد و گروهها را با مشارکت در تجارب و تاریخ و پذیرش آن در زندگی فرهنگ مشترک کسب میکنند. تا آنجا که از عنوان همانندی برمیآید در مشارکت سنتها و عضویت در تجارب عمومی، همانندی محور روند تاریخی و فرهنگی پدیده است. تمایز بین هماهنگی و همانندی با توجه به نقش آنها در جامعه تفاوتهای ساختاری مهمی را بین دو روند بیان میکند.
هماهنگی در یک تضاد یا هماهنگی به وضعیتی جدید ممکن است به سرعت رخ دهد.تغییرات شخصی و ظریف در همانندی نیز تدریجیتر رخ میدهد، تغییراتی که در همانندی صورت میپذیرد غالباً نه تنها سریع بلکه به طور انقلابی است. تغییر نگرش در روند همانندی حتی اگر طی دورهء طولانی چشمگیر به نظر رسند، نه تنها تدریجی بلکه ملایم است. اگر جهش نماد هماهنگی باشد، رشد استعارهای برای همانندی است. در هماهنگی فرد یا گروه عموماً (نه الزاماً) به شدت نسبت به وضعیت هوشیار است که مثال آن را میتوان در معاهدات صلح به منظور خاتمهء جنگ یا مثلاً در داوری در تضاد صنعتی، در تطبیق فرد به نیازهای زندگی در جامعهء جدید دید. در همانندی روند عموماً ناآگاهانه است، فرد قبل از آنکه آگاه شود با دریافت مختصری از جریان وقایع از شرایطی که این وضعیت را به وجود میآورد در زندگی عمومی حل میشود.
جیمز روندی که نگرش فرد نسبت به مسایلی مانند «رنجبردن زنان» را تغییر میدهد برشمرده که نه فقط حاصل انعکاس آگاهانه بلکه نتیجهء واکنشهای ابراز نشده به گروهی از دریافتهای جدید است. همراهی صمیمانهء خانواده و گروههای تئاتری، مشارکت در مراسم آیینیعبادی و در جشنهای ملی همگی فعالیتهایی هستند که به مهاجران و بیگانهای که گنجینهای از خاطرات و عواطف مربوط به سرزمین مادری را دارد، منتقل میشود و این خاطرات مبنای تمام مواردی است که در زندگی فرهنگی ما، خاص و محترم است.تماس اجتماعی تعاملی را ایجاد میکند که همانندی نتیجهء نهایی و کامل آن است. سرشت تماس اجتماعی در این روند سرنوشتساز است. همانندی به طور سرشتی هنگامی که تماسها ابتدایی است یعنی بسیار صمیمی و شدید و در ارتباط نزدیک در حلقهء خانواده و در گروههای نزدیک ژنتیکی رخ دهد به سرعت صورت میپذیرد. ثانیاً تماسهای هماهنگی را تسهیل میکند ولی به طور عمده باعث ارتقای همانندی نمیشود. در اینجا تماسها خارجی و بسیار دور است.
اهمیت زبان مشترک برای پیوستگی نزدیک اعضای جامعه غیرقابل انکار است. فقدان آن مانعی در راه همانندی است. پدیدهء «هر گروه زبان خود را دارد» و «دارای بیان خویش است» و نمادهای فرهنگی خویش را دارد ودلیلی بر فقدان رابطه بین ارتباط و همانندی است.از طریق روشهای تقلید و پیشنهاد ارتباط تاثیری تدریجی و نامحسوس برنگرش و عواطف اعضای گروه اعمال میکند. این وحدت الزاماً و یا حتی به طور معمول به معنای یگانگی ذهن نیست بلکه بیشتر وحدت تجارب و جهتگیریهاست که از طریق آن جامعهای با هدف و عمل زاده میشود.