دیتر کرون زوکر
چندی پیش رهبر کوبا «فیدل کاسترو» به دلیل بیماری و در آستانه هشتاد سالگی به طور موقت زمام امور کشور را به برادرش «رائول» سپرد. اما ظاهرا برادر بزرگتر کاسترو در این میان چندان نقش و بهره ای از قدرت ندارد.
«من به هیچ عنوان مناسب جانشینی برادرم فیدل کاسترو نیستم»، این جمله ای است که زمانی در سال 1975از زبان «رامون کاسترو» طی یک مصاحبه جاری شد. رامون همان برادری است که زمانی در موقعیت های به شدت بحرانی به کمک فیدل می آمد و می توانست جانشینی برای وی باشد. در آن زمان فیدل کاسترو با وجود همه این بحران ها بر مرکب رژیم انقلابی سوار بود و می تاخت اما همچنان خطرات زیادی او را تهدید می کرد.
رامون ریشی پر پشتتر، شانه هایی پهن تر، صورتی خشن تر و قدی بلندتر از فیدل دارد و البته دو سالی هم از رهبر کوبا بزرگتر است. با این حال شباهت ظاهری رامون با برادرش فیدل کاملا به چشم می آید و این مسئله درست بر خلاف ظاهر برادر کوچکتر یعنی «رائول» است. رائول چهره ای آسیایی دارد و گویی از پدری دیگر و آسیایی به وجود آمده است. اما این عدم شباهت هیچ ارتباطی با فعالیت های او ندارد زیرا رائول از همان آغاز انقلاب به عنوان چهره ای سیاسی در صحنه حضور داشت و صدالبته این برادر کوچکتر در همه پیروزی ها و شکست ها و خوبی ها و بدی های رژیم کوبا سهیم است و حال هم به عنوان جانشین موقت برادر بیمارش ماموریت حفظ این رژیم انقلابی را بر عهده دارد.
اما برادر ارشد یعنی رامون کاسترو اگر چه در بر پایی انقلاب کوبا نقشی نداشته است اما در حفظ این رژیم و سیستم کارهای زیادی انجام داده است. هنگامی که در سال 1956کشتی فیدل و رائول و همرزمانشان مورد حمله قرار گرفت و آنها مجبور به فرار به «سیرا ماسترا» شدند، این رامون بود که از آنها در آن مخفیگاه کوهستانی پشتیبانی کرد و آب و غذایشان را فراهم می کرد و بدین ترتیب رامون کاسترو همواره به اصطلاح به نوعی کارپرداز و سررشته دار انقلاب باقی ماند. در سال 1975و به هنگامی که رامون مدیریت یک مزرعه اشتراکی 65000هکتاری در دره «پیکادورا» را به عهده داشت، نگارنده با وی مصاحبه های تلویزیونی انجام داد. از نظر رامون انقلاب کوبا پیروزی دهقانان بر شهرنشینان بود: «باید از دهقانان حمایت شود چون جهان از زمین زنده است. آن هنگام که دنیا به وجود آمد متعلق به همه انسان ها بود و نه عده ای خاص.»
آن مزرعه اشتراکی برای پرورش دام مورد استفاده قرار می گرفت و از آنجایی که براساس آرمان های انقلاب، سرزمین کوبا به همه مردم آن تعلق داشت، رامون صاحب آن مزرعه و زمین ها به حساب نمی آمد اما گویی وی خود را سرور و تنها صاحب آن دره می شناخت. رامون خود به استقبال میهمانان می رفت و آنها را به محل اقامت کارگران و کشاورزان می برد. در آن مزرعه اشتراکی، دهقانان در آپارتمان هایی مبله و مجهز به تلویزیون زندگی می کردند و محل هایی برای اقامت و درمان بیماران هم وجود داشت. برنامه این بود که استاندارد زندگی دهقانان افزایش یابد و بدین ترتیب طبقه انقلابی آن به اصطلاح جامعه بی طبقه در آسایش باشد. پروژه «آلامار» در واقع ساخت دهکده ای یکصد هزار نفری بود که می بایست مردم را از هاوانا به آنجا می کشاند و آن دهکده به عنوان نمادی از کوبای جدید باید باقی می ماند.
در سال 1975اولین کنگره حزبی پس از پیروزی انقلاب برگزار شد. پس از آن کنگره بود که تصمیم گرفته شد که به جای توسعه کشاورزی، توسعه صنعت به عنوان نقطه ثقل توسعه کوبا مد نظر قرار گیرد و بدین صورت بود که رامون کاسترو بیکار و بازنشسته شد و بار دیگر هاوانا اهمیت پیدا کرد، هاوانا همان پایتخت زوال یافته که همواره نمادی بود از بی عدالتی، استعمار و وابستگی به ایالات متحده و نمادی از لجن زار گناه آلود سرمایه داری. همزمان با این مسئله دولت کوبا تصمیم گرفت که درهای تا آن زمان بسته کشور را به روی توریست های خارجی باز کند. رامون کاسترو برداشت خود از این وضعیت جدید را بدین صورت بیان می کرد: «گاوهای باردار را نباید کشت، تا زمانی که برای همه گوشت گاو موجود باشد.»
اما آن کسی که توانست از این به اصطلاح گاو شیرده صنعت توریسم استفاده های زیادی ببرد کسی نبود جز رائول کاسترو. البته این برادر کوچکتر همواره به عنوان ایدئولوگی قوی مطرح بوده و هست. او در زمان حمله ناموفق به پادگان «مونکادا» در سال 1953عضو جنبش جوانان کمونیست بود تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید. با همه اینها رائول پراگماتیک تر هم هست و اقتصاد را می فهمد و همواره موفق شده است تا اقتصاد ملی کوبا را از ویرانی نجات دهد. رائول از سال 1959وزارت دفاع را برعهده دارد و کسی است که نیروهای مسلح کوبا را نه تنها از جنبه های نظامی بلکه از جنبه های اقتصادی هم سودآور کرده است چون صنعت توریسم کوبا در واقع توسط ژنرال ها اداره می شود.
رائول کاسترو همواره به عنوان نفر دوم در سلسله مراتب رژیم کوبا مطرح بوده است. او بود که بارها برادر عجول و عصبی ا ش فیدل را از ماجراجویی های عجولانه اقتصادی و انحراف از خطوط اصلی سوسیالیسم باز داشت و همو بود که حلقه رابط میان کرملین و کوبا شد. این رائول بود که با شوروی سابق قرارداد استقرار موشک های میان برد در کوبا را منعقد کرد، مانوری ماهرانه که چیزی نمانده بود تا جهان را در سال 1962درگیر جنگ عالم گیر سوم کند. رائول طراح اصلی مداخله نظامی کوبا در آنگولا و اتیوپی بود و در سال های دهه هفتاد بیش از چهل هزار سرباز و هزار غیرنظامی در آفریقا مستقرکرد. قدرت اجرایی و طراحی رائول در کارزار خونین آفریقا چنان بود که حتی موجب شد دشمن شماره یک این کشور یعنی ایالات متحده آمریکا لب به تحسین موفقیت های کوبا بگشاید.
رائول به کمک نیروهای اطلاعاتی و امنیتی خود همه اقدامات اپوزیسیون کوبا را در نطفه خفه کرد. البته این به آن معنی نیست که از وی به عنوان مردی یاد کنیم که فقط برای خشم و خشونت ساخته شده است. رائول تقریبا همیشه به درخواست های ملاقات سیاستمداران و روزنامه نگاران جواب مثبت می دهد. در سال 1964یکی از کمپانی های فیلمسازی آلمانی توانست مجوزی برای تهیه فیلمی مستند و سفرنامه ای، در کوبا به دست آورد. نگارنده نیز به عنوان یکی از مسئولین این پروژه حضور داشت و بدین صورت مستندی گزارش گونه و چهل وپنج دقیقه ای تهیه کردیم. پخش این مستند موجب واکنش های منفی از سوی دولت کوبا و به عبارت دقیق تر از سوی رائول کاسترو شد. رائول نسبت به گفتار متن فیلم که موضعی انتقادی نسبت به رژیم کوبا داشت رنجیده بود. اما در همان زمان و پس از تماشای فیلم کودکانه «ویلهلم تل» که در یکی از اردوگاه های آموزشی و تربیتی کوبا به نمایش درآمده بود، به شدت از این فیلم تحسین کرد زیرا به عقیده وی فیلم آلمانی ویلهلم تل پیروزی «داود بر جالوت» را نمادپردازی کرده بود.
کوبا همواره برای دشمن اصلی اش یعنی ایالات متحده آمریکا حکم خاری در چشم را داشته است و رائول کاسترو در برابر این دشمن بزرگ همواره استراتژی دوگانه را مد نظر قرار می دهد. مثلا در همان حال که ترتیب اجرای مانور عظیم نظامی موسوم به «باستیون 4» را در سال 2004داد، مانوری که در واقع نمایشی بود از عزم جزم کوبا برای مبارزه با آمریکا، در عین حال از ایالات متحده می خواست تا مذاکره با کوبا را بپذیرد.
با همه اینها، این فیدل کاسترو است که از کاریزما و قدرت کلام لازم برای رهبری این رژیم برخوردار است. من نگارنده شخصا شاهد این ویژگی های بارز رهبری در وجود رهبر کوبا بوده ام و آن زمانی بود که «سالوادور آلنده» رهبر کمونیست شیلی ریاست جمهوری این کشور را هنوز بر عهده داشت. در سال 1970یعنی حدود سه سال پس از مرگ «چه گوارا»در بولیوی، وجود یک محور چپ نوین در آمریکای لاتین کاملا آشکار بود. فیدل کاسترو دیدار خود از شیلی را با حضور در «کمپ چه گوارا»آغاز کرد، یعنی همان محلی که از سوی جنبش جبهه خلق در شیلی برای فقرا و نیازمندان ساخته شده بود. نقطه اوج این سفر شش هفته ای کاسترو زمانی بود که وی در بزرگترین معدن مس شیلی و جهان حضور پیدا کرد. رهبر کوبا در آن محل بیش از هر کار دیگر خاطراتی از وطنش را زنده کرد. زیرا صادرات عظیم آن معدن مستقیما روانه ایالات متحده آمریکا می شد و این آمریکا بود که آن چهار هزار معدنچی را آموزش می داد.
کاسترو گفت: «این دقیقا همان بلایی است که زمانی بر سر محصول نیشکر ما می آمد. این محصول هم در واقع توسط سرمایه داران بزرگ آمریکایی تولید می شد.» و سپس این پرسش را مطرح کرد: «آیا کشورهایی مثل سوئد یا روسیه نمی توانند کامیون تولید کنند» و از همین جا بود که کاسترو بار دیگر یکی از آن سخنرانی های آتشین و طولانی برعلیه آمریکا را آغاز کرد، از آن نطق های طویلی که کاست های ما خبرنگاران گنجایش ضبط کامل آن را نداشت: «این ابر قدرت یعنی ایالات متحده آمریکا است که دارد مردم کشورهای ما را خفه می کند و به گرسنگی می کشاند. تنها راه عاقلانه این است که همه کشورهای آمریکای لاتین با ایالات متحده قطع رابطه کنند.»
در یازدهم سپتامبر 1973دولت آلنده طی کودتایی خونین سقوط کرد و شخص آلنده هم خودکشی را بر اسارت به دست کودتاچیان ترجیح داد. سالوادور آلنده با همان رولوری مغز خود را متلاشی کرد که زمانی کاسترو به وی هدیه داده بود. ده سال پس از آن ساندنیست ها در نیکاراگوئه به قدرت رسیدند و فیدل کاسترو پیروزی آنان بر دیکتاتوری را تبریک گفت و سفری به آن کشور انجام داد. نگارنده ناخواسته شاهد این دیدار بود و کاملا به یاد دارم که کاسترو کمونیست به هنگام دیدار با آن کشیش شورشی «ارنستو کاردنال» از وی می پرسید که آیا به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارد یا نه.
از قرار معلوم کاسترو تا به امروز از 637سوء قصد و خطر جانی، جان سالم به در برده است. آیا این بار هم این شانس نصیبش می شود چند سال پیش بود که با حالتی پیشگویانه به برادرش رائول می گفت: «من هم جزء کسانی هستم که عقیده دارند عادی سازی روابط میان کوبا و آمریکا در زمان حیات فیدل کاسترو تنها و تنها در جهت منافع امپریالیسم است.» و حال زمانی است که رائول باید از زیر سایه این برادر به درآید. البته رائول به هیچ عنوان سودای رهبری کوبا را در سر نمی پروراند بلکه بیشتر مایل است کوبا توسط یک شورای رهبری اداره شود. زیرا از نظر وی فیدل کاسترو پدیده ای است که تنها یک بار در تاریخ انقلاب سر بر آورده و بس. اما شگفت آور اینکه اولین گزارش ها در مورد وضعیت سلامتی فیدل از کاراکاس پایتخت ونزوئلا منتشر شد یعنی از همان کشوری که رهبر پوپولیستی چون چاوس دارد و هموست که می خواهد ادامه دهنده راه کاسترو در آمریکای لاتین باشد. چاوس برای کاسترو حکم برادر را ندارد اما رهبر کوبا می تواند او را به جای پسرش دوست داشته باشد. آن کاسترو روزگاری جنگنده، در آخرین سخنرانی اش گفت: «پیش به سوی پیروزی تا ابد.» کاملا معلوم است که فیدل کاسترو نمی تواند برای عملی شدن این شعار روی برادرش رائول حساب کند.