مهدی محمدی
در جامعه سیاسی ایران پس از انقلاب، تفکیک میان فضای سالم نقد سیاسی - یعنی آنچه می توان آن را یک گفت وگوی طبیعی و سالم میان نیروهای مختلف و احیاناً رقیب دانست- و فضای «تخریب و کینه توزی»، همواره یک ضرورت ناگزیر بوده است. ضرورتی که اگرچه برای تحقق آن تلاش فراوانی صورت گرفته اما نمی توان گفت که به طور کامل از عهده آن برآمده ایم و به همین دلیل است که این موضوع هنوز مسئله ماست.
چگونه می توان میان «نقد» و «تخریب» تفاوت نهاد و اساساً چرا ما به این کار نیاز داریم؟ اگر بنا باشد این بحث بر یک مبنای صحیح استوار شود باید به ده روز قبل بازگشت؛ هنگامی که جمعی از نمایندگان مجلس خبرگان به محضر رهبر معظم انقلاب رسیدند و ایشان در آن بخش از سخنانشان که به تحلیل فضای سیاسی داخل کشور اختصاص داشت، آشکارا از شکل گیری فضای تخریب در کشور از جانب برخی جریانات ابراز نگرانی کردند: «متاسفانه عده ای با انگیزه های گوناگون تا فصل انتخابات می شود، تخریب هایشان هم از همان نزدیکی انتخابات شروع می شود حالا بعضی با انگیزه های سیاسی و بعضی حتی با انگیزه های دینی، اشخاص، چهره های سیاسی، چهره های دینی، چهره های انقلابی، موجهین حوزه های علمیه و حتی محترمین از علما و روحانیون را مورد تخریب قرار می دهند. این چه کاری است؟ این نه منطق شرعی دارد و نه منطق عقلایی. اگر واقعاً انسان از یک جهت گیری که خیال می کند فلان کس یا فلان کسان دارند، ناراضی است، راهش تخریب و اهانت به اشخاص نیست، راهش اسم آوردن از این و آن نیست بلکه راهش تبیین است... تخریب کردن چهره های محترم و موجه منطق عقلی ندارد. اگر کسانی هدفشان این است که می خواهند یک خط انحرافی را کور کنند، راهش این نیست... اینگونه کارها عادتاً خالی از افترای ناخواسته، دروغ ناخواسته و قول به غیر علم ناخواسته نیست... چرا به هم حسن ظن ندارید؟ چرا حمل بر صحت نمیکنید»؟...
مدت هاست در این ملک مسئله ای وجود دارد که به رغم وجود برخی تجربه های تاریخی بسیار عمیق درباره آن- خصوصاً در صدر اسلام- هنوز بسیاری از مدعیان ایمان و عمل تکلیف خود را با آن یکسره نکرده اند و آن مسئله «جلو نرفتن و عقب نماندن از ولی» است. هنوز این مشکل وجود دارد که کسانی در عین ادعای اصولگرایی خود را مقید به تنظیم رفتار خویش با ولی نمی دانند یا همزمان از اولیای متعدد تبعیت می کنند و نپذیرفته اند که ما شیخ و پیر، ریش سفید و آدم محترم فراوان داریم- تا دلتان بخواهد- اما ولی امر ما یکی بیش نیست و تنها اوست که امرش مطاع است و دلخواه ها و خوشایندهای خود را باید با خواست و اراده او منطبق ساخت که این انطباق فردا، حجتی خواهد بود برای ما نزد خداوند.
اگر ولی امر ما اینگونه دلمشغول مسئله ای است پس لابد باید آن را جدی گرفت. اجازه بدهید ببینیم موضوع اساساً چیست. چند ماهی است- خصوصاً در ایام پس از انتخابات ریاست جمهوری دور نهم- که می توان اراده ای آشکار از جانب برخی محافل سیاسی و رسانه ای برای به وجود آوردن نوعی «فضای سیاسی مصنوعی» مشاهده کرد که مهم ترین وجه مشخصه آن جابجا کردن و وارونه جلوه دادن موقعیت ها و توانایی های افراد و مقابل نهادن کسانی با یکدیگر است که به واقع در صفحه مختصات جامعه سیاسی ایران هر جایی می توانند بایستند الا مقابل یکدیگر.
مردانی با خاستگاه های فکری مشترک، سوابق دیرینه دوستی و مبارزه دوشادوش و اهدافی که بی گمان فاصله چندانی با هم ندارد، در اثر انبوه وارونه نمایی ها چنان مقابل یکدیگر نشانده می شوند که گویی میانشان نزاعی ابدی و آشتی ناپذیر برقرار است. هیچ کس نمی تواند- و ضرورتی هم ندارد- که وجود برخی اختلاف سلیقه ها و حتی سیراب شدن از آبشخورهای نظری گوناگون را میان برخی موجهین انکار کند اما وقتی مسایلی چنین طبیعی به حد منازعات تقلیل ناپذیر سیاسی و در هیئت بازی مرگ و زندگی ارتقا داده می شود، شک نباید کرد که اراده ای سیاسی برای بهره برداری از نتیجه این بزرگنمایی ها در کار است. درست ظرف چند ماه فضایی به وجود آمده است که گویی دو مرکز فعال و متمرکز فعالیت سیاسی در کشور وجود دارد که علی الدوام و با استفاده از همه ابزارهای ممکن در حال توطئه علیه یکدیگرند و سرنوشت کشور هم البته به این وابسته است که طرف از عهده دیگری برآید! به راستی ساخته شدن چنین فضایی در حالی که آگاهان خوب می دانند که برهر چه مبتنی باشد ربطی به عالم واقع ندارد، به سود چه کسانی است و اکنون چه کسانی و با کدام اهداف آب در آسیاب آن میریزند؟
عوامل دخیل در این فضا را می توان در 3 دسته خلاصه کرد. نخست جمعی از متدینان که به دلیل قوت ایمان و اخلاص باطن در فکر زدودن ناپاکی یا اصلاح انحرافی از عرصه جامعه هستند. تکلیف این گروه اکنون و با فرمایشات رهبری کاملاً روشن است ضمن اینکه اساساً از جانب این دسته از ابتدا هم نگرانی جدی احساس نمی شد. دسته دوم برخی «تخریب چی های حرفه ای» هستند که کسب و کار خود را در رونق بازار تخریب می بینند و ادامه حیاتشان جز در چنین فضایی ممکن نیست. البته روشن است که بیماری دل را باید در لفافی از نکویی و خیرخواهی یا لااقل حرفه ای گری پیچید و الا باطل رسواتر از آن است که رغبتی در کسی برانگیزد: «هر چه دامنه اختلافات آقایان هاشمی و مصباح گسترده تر و شفاف تر ارائه شود، به شفاف سازی تصمیمات سیاسی در ایران کمک می کند و کار حرفه ای ما هم جذاب تر خواهد شد. از رونق افتادن این مسایل، باعث افت و ناکارآمدی فعالیت حرفه ای ما خواهد شد. این موضع حرفه ای ماست».(گفت وگوی محمدعطریانفر عضو مرکزیت حزب کارگزاران و رئیس شورای سیاستگذاری روزنامه شرق با فارس، 14/6/1385). این جماعت برای ما گروهی آشنایند. زحمتی ندارد سری به گذشته زدن و به عیان دیدن این نکته که کسانی که امروز مصباح را تخریب می کنند همانها هستند که روزگاری هاشمی را تخریب می کردند. گروه سوم -که البته در این مورد خاص ظاهراً به نوعی اتحاد استراتژیک با گروه دوم رسیده است- دشمن خارجی است.
دشمن دلایل بسیار عمیقی در اختیار دارد که از اوج گیری اختلاف ها و تلاش رقبای سیاسی برای تخریب یکدیگر شادمان باشد و برای مهیا شدن زمینه آن تلاش کند. اساساً در خلال یک فضای آلوده سیاسی است که انبوهی از آفات و از جمله «مجال کار واقعی برای دشمن» می تواند رشد کند و فربه شود. به راستی چه زمانی روند حرکت می توان یک نظام سیاسی را که مهم ترین مسئله آن «کارآمدی» است، کند ساخت؟ روش های مختلفی وجود دارد اما در صدر آنها دشمن می تواند به این شیوه بیندیشد که میان نیروهای مؤثر سیاسی و فکری اختلاف- یا درست تر باید گفت سوء تفاهم- به وجود آورد و آنها را وادار کند به جای فکر کردن به حل مشکلات کشور، یکدیگر را مسئله بپندارند و به فکر حل همدیگر باشند. تبدیل رقابت ها به دشمنی و ایجاد جبهه بندی های دروغین به گونه ای که ندانید با چه کسی می جنگید و هر لحظه دوست را به جای دشمن هدف بگیرید، شیوه مناسبی برای هدر دادن انرژی های سیستمی است که به ذره ذره آن نیاز مبرم دارد. اکنون به خوبی می توان فهمید که چه میزان از این فضا طبیعی است و چه میزان از آن محصول اراده های سیاسی مشکوک و فقره آخر کلامی از خداوند سبحان است: «خدا و پیامبرش را اطاعت نمایید و نزاع و کشمکش نکنید، که سست می شوید و قدرت و شوکت شما از میان می رود. صبر و استقامت کنید که خدا با استقامت کنندگان است» (انفال /46).