سکینه نعمتی
فلسفه مانند هر مفهوم عام دیگرى با افزون قیودى بر آن به شاخهها و انواع گوناگونى تقسیم مىشود. این تقسیمات را به دو صورت مىتوان مورد بررسى قرار داد: یک صورت آن است که با صرفنظر از آنچه تحقق پیدا کرده است و بدون در نظر گرفتن تطور تاریخى فلسفه و شعبهها و گرایشهاى مختلفى که در طول قرون و اعصار بر آن عارض شده است، صرفا در مقام تعریف و تنها با در نظر گرفتن ضوابط تقسیم منطقی، با افزودن همه قیودى که مىتوان به فلسفه ضمیمه کرد به تکثیر آن بپردازیم. صورت دیگر، بررسى تاریخى دانش فلسفه و گزارش واقعیاتى است که موجب تکثر و تشعب فلسفهها شده است. به نظر مىرسد که عوامل توسعه و تکثر فلسفه را مىتوان به دو عامل زیر فروکاست:
1- گسترش مباحث و پیدایش نظریات متعدد درباره یک مسئله، تا آنجایى که دستاندرکاران آن مسئله به این احساس مشترک مىرسند که دیگر با یک مسئله مواجه نیستند بلکه با رشتهاى علمى سر و کار دارند.
2- عامل دیگر که در توسعه و بسط فلسفه تاثیر بسزایى ایفا مىکند پیدایش رشتههاى علمى در سایر حوزههاست. تولد یک رشته علمى جدید به معناى پیدایى زمینه بکر و دستنخوردهاى براى مطالعات فلسفى است و فیلسوف پرسشهایى در این رشته جدید ـ به طور مثال فلسفههاى مضاف ـ مطرح مىکند. حاصل تلاشهاى فیلسوفان در پاسخ به چنین پرسشهایى سبب مىشود که یک معرفت درجه دوم که با نام فلسفه علم یا فلسفه اخلاق از این یاد مىشود، پدید آید.(1) حال که با عوامل توسعه و تکثر فلسفه آشنا شدیم جا دارد که در این مقال به این موضوع پرداخته شود که دانشها را به اعتبارهاى مختلفى مىتوان تقسیم نمود.
همه علوم در این خصیصه مشترک مىباشند که مىتوان آنها را بر اساس مسائل، غایت، موضوع، روش و... تقسیم نمود که فلسفه نیز از این امر مستثنى نیست. تعدد فلسفه نیز به اعتبار عواملى مانند مکاتب فلسفی، ادوار تاریخی، فیلسوفان، غایات فلسفه و... صورت مىگیرد که بحثهاى تفصیلى در مورد تقسیم فلسفه به اعتبارهاى مختلف را مىتوان از کتابهایى که در این زمینه نگاشته شده است جستجو نمود. ما براى آشنایى بیشتر دانشوران در این نوشتار به نمونههایى که سبب مىشوند فلسفه به اعتبار آنها تقسیم گردد، اشاره مىنماییم.
1- تقسیم فلسفه به اعتبار ادوار تاریخی: پیش از ورود به بحث لازم است به دو نکته توجه گردد. نکته نخست اینکه، آنچه در اینجا مورد بحث قرار مىگیرد تاریخ فلسفه به معناى دقیق کلمه نیست و ما تنها تاریخ مدون فلسفه را که به دستمان رسیده است، مورد بحث قرار مىدهیم. اما تاریخ فلسفه به معناى دقیق کلمه، با تاریخ فکرى بشرى توام است و منشا و خاستگاه فلسفه فطرت کنجکاو آدمى است. از اینرو بشر از همان ابتدا به فلسفهپردازى درباره نظم عالم، آغاز و انجام آن پرداخته است. نکته دیگر اینکه مراد از فلسفه در فرهنگ ما، فلسفه غربى در مقابل فلسفه شرق است از اینرو ادوار تاریخى که اینجا مورد بحث قرار مىگیرد مربوط به فلسفه غرب است و دورهبندى فلسفه شرق خود حکایت و داستان دیگرى دارد که مجال پرداختن به آن در این نوشتار میسر نمىباشد. آغاز فلسفه مدون غرب به قرن ششم قبل از میلاد بازمىگردد.
پیش از آنکه افکار فلسفى با شعر و افسانه آمیخته شده بود. اولین و قدیمىترین فیلسوف که از فکر شاعرانه و آمیخته به افسانه کنار مىرود تالس ملطى (546 - 624 ق.م) از اهالى ملطیه یکى از شهرهاى یونان باستان است. کل تاریخ فلسفه غرب را در طى این 26 قرن در یک تقسیم کلى به چهار دوره تقسیم مىکنند: 1- دوره اول که به دوره باستان یا یونان و روم معروف است از 600 قبل از میلاد آغاز و تا 400 میلادى ادامه مىیابد. ویژگى عام این دوره که هزار سال طول کشید طبیعتشناسى بوده است البته در این دوره یک استثناء وجود دارد و او سقراط است. وى کوشید غایت فلسفه را از طبیعتشناسى به خودشناسى بازگرداند که در این راه نیز به موفقیتهایى نایل آمد. گفته شد که از نظر سقراط غایت فلسفه، خودشناسى و یا انسانشناسى بوده است.
این غایت از فلسفه نیز در قرون دیگر در فلسفههاى متاخرتر و حتى فلسفههاى دوره معاصر یافت مىشود. به طور مثال جریان فلسفى اگزیستانسیالیسم که محصول دوره معاصر است غایت خود از فلسفه را انسانشناسى مىداند از اینرو به نظر مىرسد که این نحله فلسفى معاصر خود را میراثدار فلسفه سقراط مىداند و از سقراط به عنوان اولین فیلسوف اگزیستانس یاد مىکند. بعد از سقراط افلاطون نیز به ادامه راه استاد خود پرداخت و تمام توجه خود را معطوف انسان و خودشناسى نمود. مکتب فلسفى افلاطون طریق عرفانى و شهودى دارد و او اولین کسى است که درباره معرفت (باور صادق موجه) و ملاکهاى آن در کتاب خود ـ جمهوری ـ به بحث و بررسى پرداخته است.
در ادامه شاگرد بانفوذ افلاطون یعنى ارسطو، فلسفه را به مسیر قبلى خود بازگرداند. زیرا تا قبل از سقراط، فیلسوفانى با نحلههاى متفاوتى در یونان و روم وجود داشتند که تمام توجهشان به طبیعتشناسى بود اما با آمدن سقراط و افلاطون وقفهاى در این غایت فلسفه افتاد و انحرافى در مسیر فلسفه بهوجود آمد به این معنى که مسیر آن از طبیعتشناسى به خودشناسى یا انسانشناسى تغییر یافت. در ادامه با آمدن ارسطو، فلسفه به مانند فیلسوفان قبل از سقراط، غایت طبیعتشناسى پیدا نمود. با این توضیحات مشخص مىگردد که در دوره باستان یا یونان و روم سه شخصیت مهم و تاثیرگذار وجود دارند که عدهاى از مورخان، هنگامى که مىخواهند به تقسیم فلسفه باستان دست بزنند تفکر فلسفى و آراء این افراد را مورد توجه خود قرار داده و بر اساس نام این فیلسوفان شاخص به تقسیمبندى فلسفه باستان مىپردازند. همانا این سه شخصیت بانفوذ، سقراط، افلاطون و ارسطو مىباشد.
از اینرو فلسفه دوره باستان را به لحاظ این سه شخصیت به سه دوره الف) پیشاسقراطى ب) دوره سقراط، افلاطون و ارسطو ج) دوره پس از ارسطو تقسیم مىنمایند. گفتنى است به غیر از مکتب فلسفى این سه تن، فلسفههایى دیگر در این دوره یعنى دوره باستان وجود دارد که داراى اهمیت بسزایى هستند اما به جهت اهمیت یافتن سه شخصیت فوق، فلسفههاى آنها در پس پرده و فراموشى قرار گرفته است که ما به تعدادى از این فلسفههاى فرغى این دوره اشاره مىنماییم. به طور مثال ما مىتوانیم به مکتب ملطیان که توسط تالس ملطى و پیروان او به رشد و نمو پرداخته است، اشاره نماییم.
از دیگر مکاتب موجود در دوره باستان عبارتند از مکتب فیثاغورسیان؛ مکتب منکران حرکت که پارمنیدس و زنون الیایى طرفداران اصلى آن هستند؛ مکتب طرفداران جزء لایتجزى یا اتمیسم؛ مکتب سوفیسم یا سوفسطائیان ـ که پیش قراولان این مکتب عبارتند از پروتاگوراس که شعار معروفى را سرلوحه فلسفه خود قرار داده است ـ انسان معیار همه چیز است ـ، گرگیاس، این مکتب داعیهدار شکاکیت در معرفت نیز هست که فلسفههاى بعدى نیز از این ادعاى سوفیسم بهره بردهاند و به این مسئله توجه عمیقى داشتهاند به طورى که جریان شکاکیت بعد از اینکه توسط مکتب سوفیسم آغاز گردید در تمام دورهها این جریان سریان پیدا نموده است به طور مثال مىتوان به شکاکیت مونتنی، هیوم، دکارت و کانت اشاره نمود. بحثهاى تفصیلى درباره مکاتب دوره باستان و شاخههاى فرعى آن را ما مىتوانیم از کتابهایى که در زمینه تاریخ فلسفه غرب نگاشته شده است جستجو نماییم. براى نمونه تاریخ فلسفه غرب کاپلستون و تاریخ فلسفه ملکیان از جمله تاریخ فلسفههایى است که به بحث و بررسى آراء و افکار فلسفى فیلسوفان دوره باستان پرداختهاند.
2- دوره دوم یا فلسفه قرون وسطى از قرن چهارم میلادى آغاز مىگردد و تا قرن چهاردهم میلادى ادامه مىیابد. طول این دوره، همانند دوره پیشین، هزار سال است. ویژگى عام این دوره که آن را از قبل و بعدش جدا مىکند سیطره دین بر فلسفه است. در این قرون که تاریکى طولانى بر آن حکمفرما بود آفتاب درخشنده فرهنگ یونان کسوف کرد و فلسفه اروپا نیز با آمدن این دوره به افول و اضمحلال خود رسید. در این دوران مسیحیت ظاهر شد و قسمت اعظم زمین را فرا گرفت و قواعد اخلاقى جدید و طرز تفکر تازهاى از معنا و منظور زندگى به میان آورد. بدینسان بر قسمت بزرگى از آنچه که تا آن تاریخ قلمرو فلسفه بود تسلط یافت؛ زیرا مسیحیت براى مسائلى که تا آن روز مورد بحث و تحقیق فلسفى بود جوابهایى داشت که نه تنها جزمى و قطعى بود بلکه درباره آنها ادعاى مصونیت از خطا نیز داشت.
دیگر راهنماى رفتار انسانى از مطالعات فلسفى و به کار بستن عقل بهدست نمىآمد بلکه دستورهاى دین مسیح که تحریفشده بود راهنماى آدمیان گردیده بود. اگر فلسفه در این دوران بقایى داشت تنها به خاطر تلاش کلیسا و اصحاب آن براى پیوند عقاید جزمى دینى به عقاید فلسفى یونان بود. از اینرو ما در این دوره با فلسفه دینى روبهرو هستیم. فیلسوفان در فضاى دینى به تنفس مىپرداختند. یعنى به عقل خود اجازه تاخت و تاز نمىدادند بلکه تا آنجا تفلسف مىنمودند که نتایج آن با آموزههاى دینى قابل جمع باشد. در این دوره ما با دو شخصیت مهم و با نفوذ روبهرو هستیم که یکى از آنها در آغاز دوره است و گرایشات افلاطونى دارد و دیگرى در اواخر دوره و داراى گرایشات ارسطویى است. این دو متفکر به ترتیب عبارتند از کنت آگوستین که داراى کتاب معروف اعترافات است و توماس آکویناس.
3- دوره سوم که به دوره جدید یا نوزایى یا رنسانس و یا خردورزى معروف است فلسفههایى را در برمىگیرد که تقریبا نفوذ آن تا دورههاى بعدى پابرجا مانده است و رگههاى فلسفى این مکاتب ادامه داراست. فلسفههایى که در این دوره بهوجود آمدهاند در محدوده زمانى پایان قرن چهاردهم و آغاز قرن بیستم قرار دارند. ویژگى عام مکاتب فلسفى دوره جدید، برخلاف دوره قرون وسطی، سیطره فلسفه بر دین و یا رهایى فلسفه از سیطره دین مىباشد. البته این بدان معنا نیست که فیلسوفان این دوره همگى ملحد و بىدین هستند بلکه اکثریت فیلسوفان این دوره اسقف و متدین بودهاند.
مراد از اینکه گفته شد که فلسفه از سیطره دین خلاص یافته است این است که فیلسوف این دوره به دین خود اجازه نمىدهد که وارد تفلسفاش گردد و اساسا دو فضا قائل مىشود که در یکى کار فلسفى انجام مىدهد و در دیگرى کار دینی. حال لازم است که به فلسفههاى این دوره پر افت و خیز و جریانساز اشاره نماییم و قدرى به نظاره آراى فلسفى و مکاتب این دوره بنشینیم. یکى از مکتبهاى پرنفوذ این دوره که سبب گردید که حتى نام این دوره ـ دوره خردگرایی ـ به آن مشهور گردد، مکتب عقلگرایى است که خرد و عقل معیارى مهم براى این مکتب به شمار مىآید. این نحله با دکارت آغاز مىگردد، دکارتى که شالوده مهم فلسفه او عقل است و تنها با عقل مىخواهد به حقیقت دست یابد لذا او براى دست یافتن به حقیقت و یقین تنها به عقل تکیه کرده است از اینرو در ابتدا به شکاکیت گرایش پیدا مىنماید.
او شک خود را که به شک دستورى مشهور است در تمام فلسفه خود جارى مىکند و مىگوید که من براى رهایى از این شک تنها به مدد عقل نیاز دارم لذا به گمان خود با کمک عقل از شکى که در همه امور جریان داشته رهایى مىیابد.
البته گفتنى است که شکاکیت دکارتى داراى نقیصههایى بس مهم است که در کتابهاى فلسفى مىتوان این اشکالات را پیدا نمود. گفتنى است که دکارت در کتاب تاملات خود که آقاى دکتر احمدى آن را ترجمه نموده است به پردازش شک خود پرداخته است.
در ادامه مکتب دکارت که هم آن عقلگرایى بود پیروان او نیز در آراء فلسفى خود این مهم را موثر دانسته و به سریان آن پرداختهاند. از اینرو فیلسوفانى مانند لایب نیتس، اسپینوزا، جان لاک که به فیلسوفان کارتزین معروف هستند به عقلگرایى توجه ویژهاى داشتند. دومین مکتب مهم دوره جدید، مکتب تجربهگرایى است. مکتب تجربهگرایى با فرانسیس بیکن آغاز گردید و به دست هیوم به افراطىترین صورت خود دست یافت. گفتنى است که داعیه داران این مکتب همگى اهل انگلستان هستند. مکتب تجربهگرایی، که حساب ویژهاى بر تجربه باز نموده بود زمینهساز دو مکتب مهم در دوره بعدى یعنى فلسفه معاصر گردید که عبارت بودند از فلسفه پوزیتویسم و فلسفه تحلیلى که در ادامه به توضیح آنها خواهیم پرداخت. سومین مکتب جریانساز این دوره مکتب ایدهآلیسم است که با هگل شناخته مىشود.
هگل فیلسوفى که در فلسفه خود بر عنصر تاریخ و روح مطلق بسیار مانور مىدهد و اساسا فلسفه را مىخواهد با این دو توضیح دهد و از اینروست که شاگردان او خصوصا مارکس به عنصر تاریخ در فلسفهاش بسیار بها مىدهد و قائل به این نظر است که جامعه از یک جبر تاریخى رنج مىبرد و هیچ زمانى نیست که به رهایى از قواعد تاریخى دست یابد لذا مىتوان با این جبر تاریخى به دوراندیشى و پیشبینى جامعهها دست یافت. مراحلى که او براى جبر تاریخى برمىشمرد عبارت است از کمون اولیه، دوره بردهداری، دوره ارباب و رعیت، دوره کارگری، دوره سرمایهداری، دوره کمون ثانویه. گفتنى است که ویژگى بارز فلسفه هگل را مىتوان در صعب و دشواریاب نوشتن یافت. عموما اندیشهاى بر فلسفه حکمفرماست که فلسفه مربوط به اهل فن و طبقهاى خاص مىگردد.
از اینرو نباید مطالب آن به دست عامه مردم که هیچ خط و بهرهاى از آن ندارند، بیفتد. در پى این امر، دست به غامضنویسى مىزنند. دشوار نوشتن از ویژگىهایى است که در آثار فیلسوفان اسلامى هم مىتوان نمونههایى را یافت که حد اعلاى آن آثار میرداماد است. در فلسفه غرب هگل نیز این جنبه را رعایت نموده و به غامض نوشتن پرداخته است. نتیجه اولیهاى که از این غامضنویسى عاید پیروان و خوانندگان فلسفه آن فیلسوف دشوارنویس مىگردد، این است که فهم آن فلسفه به درستى صورت نمىگیرد و برداشتهاى متفاوتى از آن فلسفه رخ مىنماید. از اینرو فلسفه هگل شاهد این ماجرا است. برخى از پیروان هگل که عارف تراز اول هستند مثل بزانکه به شاگردان دست راستى هگل معروف هستند. این شاگردان از لحاظ مذهبى مومن و از لحاظ سیاسى محافظهکار مىباشند از همین رو حافظ وضع موجود جامعه مىباشند.
در مقابل شاگردان دست چپى هگل وجود دارند که از لحاظ مذهبی، ملحد و از لحاظ سیاسى انقلابى و ناقض وضع موجود مىباشند. نمونه بارز شاگردان دست چپى هگل عبارتند از: مارکس، انگلس، فویر باخ ـ که به خدایى انسان معتقد است ـ، استالین، لنین و در نهایت مکتب فلسفه نقدى یا فلسفه کانت در این دوره یعنى دوره جدید جاى گرفته است که چهارمین مکتب مهم این دوره مىباشد. همانطور که گفته شد در مکتب عقلگرایى دکارت، توجه ویژهاى بر روى عقل شده بود و در مقابل مکتب تجربهگرایى تمام انگیزهاش بر روى تجربه بود. از اینروى کانت در صدد این امر بود که به آشتى و وفاق این دو مکتب، در مکتب خود دست یابد که به نظر مىآید نتوانسته است از این آزمون به طور کامل سربلند بیرون آید.
4- دوره چهارم شامل مکتبهاى فلسفى قرن بیستم میلادى است به این لحاظ این دوره را دوره معاصر مىنامند. فلسفه این دوره نسبت به دوره پیشین خود عاصى و نقاد است. واژه عصیان به این لحاظ به فلسفههاى معاصر نسبت داده مىشود که در آنها نه تنها نقدهاى بىرحمانه نسبت به سنت پیشین آنها وجود دارد بلکه هر مکتبى نسبت به مکتب دیگر همین حالت را داراست. در دوره معاصر چهار مکتب مهم و تاثیرگذار پدید آمدهاند که عبارتند از الف) پوزیتویسم: پوزیتویسم را نخست اگوست کنت در نیمه دوم قرن 19 میلادى بنیان نهاد اما مکتب او چندان نپایید. نکته مهمى که ما در فلسفه پوزیتویستى اگوست کنت مىیابیم نظریه او درباره دین است که دین را معلول جهل علمى بشر مىشمارد. کنت با قانون سه مرحلهاى خود ـ مرحله ربانی، مرحله ماورالطبیعى و مرحله علمى (پوزیتویستی) ـ به پرورش این نظر پرداخته است که دیندارى مربوط به مرحله اسطورهاى یا ربانى است که بشر علل پدیده را نمىدانسته است از اینرو عواملى ماورایى را منتسب به پدیدهها مىکرده است.
پس دیندارى منشا جهل علمى بشر است. اما توجه به این نکته لازم و ضرورى است که امروزه هنگامى که واژه پوزیتویسم به گوش مىرسد مراد پوزیتویست اگوست کنتى نیست بلکه مراد پوزیتویسم منطقى است که اعضاى حلقه وین در بهوجود آمدن آن نقش بسزایى داشتند. حلقه وین گروهى از دانشمندان با رشتههاى مختلف علمى از فلسفه، ریاضیات، منطق، روانشناسى گرفته تا اقتصاد، علوم سیاسی، حقوق بودند که در سال 1920 دست به راهاندازى این حلقه زدند. اعضاى اصلى این حلقه عبارتند شلیک- که موسس این حلقه نیز هست- کارناپ، آیر. البته این حلقه از طرف فیلسوفانى نیز مورد حمایت قرار مىگرفت که به طور مستقیم وارد این مجموعه نگردیده و عضو آن نشدند به طور مثال ویتگنشتاین را مىتوان نام برد. پوزیتویسم که محصول تجربهگرایى بود بر عنصر تجربه اهتمام ویژهاى داشت. این نحله در باب معنادارى معتقد بودند که تنها گزارهها و جملاتى که از فیلتر تجربه یا تحقیقپذیر که محصول آزمایش و مشاهده است عبور کرده باشند داراى معنا هستند.
از اینرو به عقیده فیلسوفان این جریان، گزارههاى دینى و متافیزیکى و اخلاقى که حاوى این خصیصه نیستند و این توان در آنها وجود ندارد که در لابراتورهاى آزمایشگاه و زیر تیغ جراحى مورد بررسى قرار گیرند و به طور کلى چون که معیار تجربهپذیرى را دارا نیستند، بىمعنا هستند. گفتنى است که این مکتب پوزیتویسم خود داراى اشکالات مهمى منجمله درباره معیار تحقیقپذیرى است که در فلسفه غرب فیلسوفان آن دیار به پردازش آنها متوسل شدهاند که به طور مثال پوپر از جمله کسانى است که به نقد پوزیتویسم پرداخته است. به طورى که عدهاى بر این عقیدهاند که بعد از نقدهاى جدى و سرسختانهاى که پوپر بر فلسفه پوزیتویسم وارد نمود بساط آنها برچیده شد. مکتب دومى که در دوره معاصر پدید آمده است مکتب اگزیستانسیالیسم است که کىیرکگو دانمارکى قرن نوزدهم بنیانگذار آن مىباشد.
به این اعتبار این مکتب به قرن نوزدهم تعلق دارد منتهى اگر اگزیستانسیالیسم را از مکاتب قرن بیستم به شمار مىآورند به این علت است که این مکتب پس از تاسیس آن توسط کىیرکگور به مدت یک قرن ناشناخته ماند تا اینکه در ابتداى قرن بیستم توسط نیچه شناخته شد. از دیگر فیلسوفان موثر این مکتب مىتوانیم به ژان پل سارتر، آلبرکامو ـ که ملحد مىباشندـ، کارل یاسپرس، گابریل مارسل ـ که افراد شاخص شاخه الهى هستند ـ اشاره نمود. اگزیستانسیالیسم مکتبى است که توجه ویژهاى بر خودشناسى و انسانشناسى دارد و از اصالتى که در فلسفله خود بحث مىکند، مراد همان اصالت انسانى و وجود خاص انسانى است. آنچه که در این مکتب حایز اهمیت است انسان مسائل مرتبط با آن است مسائلى همچون مرگ، آزادی، اختیار، اضطراب، امید و... که با وجود آدمى سر و کار دارد.
از اینرو مىتوان گفت که فلسفه اگزیستانسیالیسم به نوعى فلسفه زندگى است که مسائل و ویژگىهاى انسان دغدغههاى اصلى آن را تشکیل مىدهد. مکتب سومى که در دوره معاصر جاى مىگیرد مکتب پدیدارشناسى است که بنیانگذار این مکتب برنتانو فرانسوى است شاگر او یعنى هوسرل تاثیرگذارترین فیلسوف این مکتب به شمار مىآید. از اینرو پدیدارشناسى بیشتر با نام هوسرل تداعى مىشود.مکتب پدیدارشناسى از یک سو ریشه در افکار کانت دارد و از سویى دیگر با مکتب تجربهگرایى و اگزیستانسیالیسم هم نسب است. مکتب پراگماتیسم یا عملگرا چهارمین مکتب بانفوذ دوره معاصر مىباشد که بر ملاحظات عملى و معرفت عملى توجه ویژهاى دارد. این مکتب فلسفى که پیدایش و رشدش در آمریکا بوده است، بنیانگذاران آن همگى اهل آمریکا بودهاند. چارلز پیرس و شاگرد او ویلیام جیمز و سپس جان دیویى از متفکران شاخص این مکتب به شمار مىآیند.