پیوند دین و آزادی:
پیوند دین و آزادی، از بحثهایى است که در غرب و بین مسیحیان پیشینه دارد. به جهت چیرگى کلیسا در قرون وسطا و تفتیش عقاید، نوعى ناسازگارى و بیگانگى بین مذهب و آزادى پدید آمد و دین در برابر آزادى قرار گرفت. اما برخلاف مسیحیت تحریف شده. یکى از هدفهاى پیامبر اسلام در قرآن رهایى و آزادى مردم یاد شده است، رهایى از سلطه استبداد و تعهدهاى تحمیلى و رسیدن به آزادى و شکوفایی.
“ویضع عنهم اصرهم والاغلال التى کانت علیهم”(8)
و بارگران (و تعهدهاى تحمیلی) را از آنان برمىدارد و زنجیرهایى که بر آنان است. (اصر) را در کتابهاى لغت، به معناى ثقل و سنگینی، عقد و بستن معنى کردهاند و به هر کار سنگینى که انسان را از تلاش بازدارد (اصر) گویند، چه چیرگى ستمگران باشد و چه دیدگاههاى خرافى و چه پیمانهاى استعمارى و تحمیلى که انسانها را از تلاش و آزادى باز مىدارد. از این روی، از هدفهاى پیامبر اسلام رهایى از این قید و بندها و رسیدن به آزادى براى رشد و تعالى انسان ذکر گردیده است.
مسلمانان در صدر اسلام، در جنگهایى که داشتند بر این هدف مقدس، که رهایى و آزادى است، تکیه مىکردند و مىگفتند:
“خدا ما را فرستاده است. خدا ما را مامور کرده بندگان او را از سختیها و بدبختیها رهایى بخشیم و مردمى را که دچار فشار و استبداد و ظلم سایر کیشها هستند نجات دهیم و آنها را در ظل عدل اسلامى درآوریم.” (9)
شهید مطهرى در افتادن دانشمندان غرب را با دین، با این انگاره که دین مخالف آزادى است، ناشى از ناآشنایى و ناآگاهى آنان از اسلام و از آموزههاى حیاتبخش آن مىداند و یکى از علل گرایش به مادیگرى را در غرب، نارسایى مفاهیم اجتماعی، سیاسى در دنیاى مسیحیت و غرب یاد مىکند.
“در اروپا مسئله استبداد سیاسى و این که اساسا آزادى از آن دولت است، نه مال افراد با مسئله خدا توام بوده است. افراد فکر مىکردند که: اگر خدا را قبول کنند. استبداد قدرتهاى مطلقه را نیز باید بپذیرند؛ بپذیرند که فرد در مقابل حکمران هیچگونه حقى ندارد و حکمران نیز در مقابل فرد، هیچگونه مسئولیتى نخواهد داشت. حکمران تنها در پیشگاه خدا مسئول است؛ لذا افراد فکر مىکردند که اگر خدا را بپذیرند، باید اختناق اجتماعى را نیز بپذیرند و اگر بخواهند آزادى اجتماعى داشته باشند، باید خدا را انکار کنند، پس آزادى اجتماعى را ترجیح دادند.” (10)
به گفته استاد، آنان میان حق حاکمیت ملى از یک سوى و بىخدایى از دیگر سوی، ملازمه به وجود آوردند.
متاسفانه امروز نیز، شمارى از مدعیان آزادى چنین انگارهاى را مىپراکنند و به دیگران القا مىکنند. مىگویند: قیدها و بندهایى که در قانون اساسى آمده: نباید قانون مخالف دین اسلام و یا نظام جمهورى اسلامى باشد، مخالف آزادى و حقوق بشر است!
استاد شهید در پاسخ به اینگونه پندارها مىنویسد:
“از نظر فلسفه اجتماعى اسلامى نه تنها نتیجه اعتقاد به خدا پذیرش حکومت مطلقه افراد نیست و حاکم در مقابل مردم مسئولیت دارد، بلکه از نظر این فلسفه، تنها اعتقاد به خداست که حاکم را در مقابل اجتماع مسئول مىسازد و افرادى را ذىحق مىکند استاد آن گاه سخن امیرالمومنین در نهجالبلاغه را گواه سخن خود مىآورد که امام مىفرماید: حق همیشه دو طرفى و دادوستدى است؛ یعنى هر کسى از حق بهرهمند شود، مسئولیتى در مقابل آن خواهد داشت”(11)
“از نظر اسلام، مفاهیم دینى همیشه مساوى آزادى بوده است. درست بر عکس آنچه... در غرب جریان داشته؛ یعنى این که مفاهیم دینى مساوى با اختناق اجتماعى بوده است.”(12)
در اسلام، حاکم هم در برابر خداوند مسئول است و هم در برابر مردم باید پاسخگو باشد. بین مردم و والى حقوق متقابل فرض شده است. شهید مطهری، یکى از انگیزههاى در افتادن مردم با دین و مذهب را در غرب، در افتادن کلیسا با نیازهاى طبیعى مردم مىداند، بویژه که این نیاز در سطح عمومى باشد. آزادى از این نوع نیازهاست و ناسازگارى با آزادى در مسیحیت بسیار به چشم مىخورد:
“از نظر روانشناسى مذهبى یکى از موجبات عقبگرد مذهبى این است که اولیاء مذهب، میان مذهب و یک نیاز طبیعى تضاد برقرار کنند؛ مخصوصا هنگامى که آن نیاز در سطح افکار عمومى ظاهر شود.”(13)
اما اسلام، دینى فطرى است که به تمام نیازهاى انسان، از آن جمله آزادی، توجه دارد. به گفته استاد: اسلام دین آزادى است دینى است که آزادى را براى جامعه مىخواهد. (14) و به گفته امام خمینى آزادى یک هدیه الهى (15) و نعمت الهى (16) است؛ بلکه از بالاترین نعمتهایى (17) است که خداوند به بشر داده است.
استاد شهید یادآور مىشود: پافشارى مراجع تقلیدی، مانند امام خمینى بر آزادی، این انگاره را که آزادى تنها یک شعار سیاسى است به یک موضوع اسلامى دگرگون کرده است:
“آزادى یک موضوع صرفا سیاسى نیست، بلکه بالاتر از آن یک موضوع اسلامى است و این نکته روشن شد که یک نفر مسلمان، باید آزاد زیست کند و باید آزادیخواه باشد.”(18)
زمانى که هدف بعثت، رهایى مردم و خارج ساختن آنان از عبادت و ولایت بندگان، به عبادت و ولایت الهى باشد (19) زمانى که هدف از برانگیختن پیامبر(ص) برپایى قسط عدل باشد (20) به طور طبیعى در چنین جامعهاى ستم و استبداد نخواهد بود و مردم آزادند انتقاد کنند و پیشنهادهاى خود را ارائه بدهند، خیرخواهانه به حاکمان، کاستیها را یادآور شوند.
(النصیحه لامه المسلمین) براى همین هدف در کتابهاى حکومتى و فقهی، بیان گردیده است.
از نشانههاى روشن آزادى در اسلام، میدان دادن به پیروان و مخالفان براى بحث و پرسش است. رسول خدا(ص) و امامان شیعه(ع) از شبهههاى گوناگون به گرمى استقبال مىکردند و به آنها پاسخ مىدادند. گفتگوهایى که با عنوان احتجاج در کتابهاى روایى و تاریخى آمده، بیشتر، درباره این نوع شبهههاست. امام صادق (ع) با دهریان زمان خود، بهترین برخورد را داشته و با سعه صدر به اشکالهاى آنان پاسخ مىداده است.(21)
و از دیگر نشانههاى آزاداندیشى در اسلام، روا ندانستن تقلید در اصول دین و باور داشتن به آن، با دلیل و برهان است.
اعتقاد به توحید، نبوت، معاد، عدل و امامت باید همراه با استدلال و برهان باشد و این خود نشانه روشنى بر آزادى تفکر و اندیشه در اسلام است.
در اسلام، اصلى است راجع به اصول دین که وجه امتیاز ما و هر مذهب دیگری، مخصوصا مسیحیت همین است. اسلام مىگوید: عقائد را جز از طریق تفکر و اجتهاد فکرى نمىپذیرم؛ یعنى جناب عالى باید موحد باشی، خداشناس باشی؛ اما چرا خداشناس باشم، به چه دلیل؟ مىگوید: دلیلش را خودت باید بفهمى این یک مسئله علمى است... درمسیحیت درست مطلب برعکس است. یعنى اصول دین مسیحى ماوراى عقل و فکر شناخته شده است. اصطلاحى هم خودشان وضع کردند که این جا قلمرو ایمان است، نه قلمرو عقل؛ یعنى براى ایمان یک منطقه قائل شدند و براى عقل و فکر منطقه دیگر(22).
قرآن کریم نیز، به روشنى در این باره سخن مىگوید که مردم باید با عقل و درک خود دین را برگزینند: لا اکراه فىالدین قد تبین الرشد من الغى فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله فقد استمسک بالعروه الوثقی. (23)
در دین اکراه و اجبارى نیست، راه رشد از گمراهى روشن شده است.
پس هر کس که با طاغوت کفر بورزد و ایمان به خدا بیاورد، به دستاویز استوارى چنگ زده است.
در شان نزول آیه شریفه نوشتهاند: وقتى اسلام مدینه را زیر چتر خود گرفت بتپرستان مسلمان شدند؛ اما بیشتر یهود بر دین خود باقى ماندند و اندکى به اسلام گرویدند. شمارى از جوانان شهر مدینه پیش از ورود اسلام، از اندیشههاى یهود اثر پذیرفته بودند و به یهود گرایش یافتند. تا این که یهود بنىنضیر خیانت کردند. قرار شد در اثر خیانت و پیمانشکنى مهاجرت کنند. بچههاى انصار که به آنها علاقهمند بودند گفتند: اگر قرار است اینان بروند، ما هم با اینان مىرویم. پدران آنان، بر آن شدند که فرزندان خود را از رفتن بازدارند و گفتند حق ندارید بروید و باید مسلمان شوید.نزد پیامبر آمدند، حضرت فرمود:
نه! شما باید اسلام را بر آنان عرضه کنید، اگر پذیرفتند مسلمان مىشوند و اگر نپذیرفتند ما اسلام اجبارى هرگز نمىخواهیم لا اکراه فىالدین... (24)
بنابراین، ایمان و اعتقاد اجبارى در اسلام نیست؛ زیرا دین و عقیده اجبار بردار نیست. آزادى را مىتوان به یک ملتى داد و ستمگر را از بین برد و در برابر زورگویان و سرکشان ایستاد، اما دین را نمىشود به زور در قلبها و ذهنها وارد ساخت.
این که قرآن مىگوید در دین اجبار نیست، نمىخواهد بگوید، دین را مىشود با اجبار تحمیل کرد ولى... شما تحمیل نکنید... از این باب است که دین را با اجبار نمىشود تحمیل کرد. آن که با اجبار تحمیل بشود، دین نیست (25)
جهاد در اسلام هم براى بار کردن عقیده بر دیگران نیست. جهاد براى از بین بردن بازدارندههاست. بازدارندههاى آزادى فکرى و اجتماعى را از بین مىبرد. مسلمانان با حکومتهاى زورگو مىستیزیدند و دولتها را که سد و بازدارنده آزادى مردم بودند، از میان برمىداشتند و پس از آن مردم را آزاد مىگذاشتند، اگر اسلام را مىپذیرفتند، مانند دیگر مسلمانان با آنها رفتار مىشد و اگر مسلمان نمىشدند، برابر قانون اسلام درباره اهل ذمه، از آنان بدون هیچگونه آزار و اذیت و سختگیرى مالیات مىگرفتند.(26)
ممکن است گفته شود: جز یه ویژه اهل کتاب بوده است. اما نسبت به دیگران چنین نبوده و آنان را ناگزیر به پذیرش اسلام مىکردند. به دیگر سخن، عقیده اسلامى را به زور به آنان مىقبولاندند. این سخن، درست نیست؛ زیرا دیگران نیز از آزادى برخوردار بودند. ایرانیان زمینهاى عراق را در اختیار داشتند و روى آن کار مىکردند و اجاره زمین را به عنوان خراج مىپرداختند. مصریان نیز، خراج زمینهاى کشاورزى را مىدادند واجبارى در پذیرش اسلام براى آنان نبوده در دوران حکومت امیرالمومنین(ع) آن زمان که محمد بن ابىبکر استاندار مصر بود، از حضرت امیر(ع) درباره حکم زندیقان پرسید، امام به او فرمان داد:
ان یقتل من کان یدعى الاسلام ویترک سارهم یعبدون ما شاووا.(27) مدعى اسلام و مرتد، کشته شود و دیگران را وانهد، تا آنچه را که خواهند بپرستند.
همچنین به مالک اشتر سفارش مىکند:
دل خویش را با مهر به رعیت سرشار ساز و به آنان مهر بورز براى آنان درندهاى خونخوار مباش که خوردنشان را غنیمت شماری! چه رعیت دو دستهاند: یا برادر دینى تواند، یا در آفرینش با تو برابر و همانندند... (28)
این جمله حضرت: (یا در آفرینش با تو برابر و همانندند) ناظر به افراد غیرمسلمان است که در مصر به سر مىبردهاند. و این دلیل روشنى است بر این که حکومت اسلامى کسى را به زور وانمىداشته تا به اسلام ایمان بیاورد. و نشانه روشنى است بر آزادى عقیده، در حوزه اسلامی، عقیدهاى که برخلاف دینها و آیینهاى آسمانى است. باید توجه داشت این سخن به معناى به رسمیت شناختن عقائد باطل نیست، بلکه به معناى آزاد بودن آنها در اعمال شخصى است. بدیهى است چنین گروهى چون به رسمیت شناخته نشدهاند، حق تبلیغ آیین خود را در جامعه اسلامى ندارند. اسلام، هم آنان را وادار به پذیرش دین اسلام نمىکند و تنها احکام الهى را بر آنان عرضه مىدارد.