* جناب دکتر مجتهدی، پیش از آغاز گفتوگو در مورد فلسفۀ تاریخ از دیدگاه متفکر برجسته و تاریخنگار نامی اسلام، ابن خلدون، خواهشمندم در صورت امکان به صورت مختصر در مورد معنی و مفهوم فلسفۀ تاریخ و همچنین فلسفۀ تاریخ در معارف اسلامی توضیحاتی ارایه فرمایید.
** فلسفه حب حکمت است و تاریخ روایت گذشته. بعضی از متفکران ـ که در صدر آنها هگل را میتوان نام برد ـ به نحو افراطی کل فلسفه را نوعی تامل در تاریخ دانستهاند و تاریخ را نیز وابسته به درجۀ تفکر اقوام به حساب آوردهاند و بر این اساس، برای دریافت جهت منطقی امور، میان (عقل) و (واقع) در مسیر حرکتی متقابلشان به تطابق ذاتی آن دو قایل شدهاند. بدون اینکه نظر هگل را محرز تلقی کنیم فلسفۀ تاریخ را به دو معنی میتوانیم در نظر بگیریم 1- فلسفۀ تاریخ به معنای عام کلمه، یعنی تصوری که اقوام مختلف در امکنه و ازمنۀ متفاوت از سرنوشت و از گذر حـوادثی که بر آنها رخ میداده، داشتهاند. به این معنا فلسفۀ تاریخ هم قدمت دارد و هم عمومیت، به هر ترتیب در هر نقطهای از جهان، هر قومی چه از لحاظ اعتقادات دینی خود و چه به نحو دیگر، تصوری در مورد سرنوشت خود داشتهاند و سرگذشت خود را بر آن اساس میفهمیدهاند.
2- فلسفۀ تاریخ به معنای اخص کلمه، یعنی نظریههایی که بیشتر در عصر جدید احتمالاً از قرن هفدهم میلادی به بعد دربارۀ تاریخ مکتوب بیان شده است. به این معنی فلسفۀ تاریخ نه قدمت دارد و نه عمومیت و خاص فرهنگهای عصر جدید است. با اینکه در اواخر قرن بیستم و در مرحلهای که «پسامدرن» گفته میشود، از اهمیت آن به مراتب کاسته شده است.
اما فلسفۀ تاریخ در معارف اسلامی. اسلام یک دین توحیدی به تمام معنی است که از لحاظ تاریخی در سنت ابراهیمی قرار میگیرد. در قرآن مجید که کتاب آسمانی مسلمانان است و صرفاً جنبۀ وحیانی دارد، از آدم، نوح، ابراهیم، یعقوب و یوسف و موسی و غیره نام برده شده است. مسلمان عالم را مخلوق و خداوند را به نحو محض متعالی میداند و به آخرت و به روز حساب و قیامت قایل است، او میداند که روزی اعمالش مطابق احکام الهی، ارزیابی خواهد شد و بر همین اساس تکلیف نهایی خود او نیز مشخص خواهد شد. در نظر مسلمانان، انسان بر خلاف بقیۀ موجودات، دارای فطرت خاص به خود است که کاملاً فوق غریزۀ حیوانی است و با همین قوۀ خدادادی که به صورت نفحهای در انسان وجود دارد، او میتواند کل تاریخ را در جهت عدالت به حرکت دربیاورد.
از این لحاظ با این که زندگی خاکی در کل سرنوشت انسان مرحلۀ جزیی به شمار میآید، ولی در اعتقادات مسلمانان همین مرحله نیز در تعیین وضع بعدی آنها حایز اهمیت بنیادی است، چه بر اساس اندوختههای این دوره است که دربارۀ آنها قضاوت نهایی خواهد شد. خداوند صریحاً به کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام میدهند وعدۀ پاداش داده است و خلاف این امر محال به نظر میرسد. از طرف دیگر برای هر مسلمانی مسلم است که انجام تکالیف دینی نه فقط وضع روحی فرد را سالم و متعادل میسازد، بلکه از مسیر آن روابط جمعی نیز هماهنگ و مساعد برای پیشرفت میشود.
بر این اساس تاریخ بشری جهتی پیدا میکند و خداوند فقط افراد را قضاوت نمیکند، بلکه اقوام را هم قضاوت میکند، هرقدر افراد و خاصه اقوام رفتار خود را با درخواست و مشیت خداوند تطبیق دهند، وضعیت آنها بهبود خواهد یافت و آیندۀ تاریخی روشن تری را برای آنها به وجود خواهد آمد. در نهایت مطابق این اعتقاد، صالحان میراث خواران زمین خواهند بود و با استقرار عدل و امن و امان، نعمت و رفاه واقعی نصیب آنها خواهد شد. از این لحاظ میتوان نظر اسلام را از آن نوعی دانست که غربیان آن را بهترسازی زندگی یا
** به نحو کلی به نظر من در گفتههای ابـن خلـدون کـه از بـزرگتـریـن نظریهپردازان فلسفۀ تاریخ در معارف اسـلامی است گاهی مطالبی دیده میشود که فکر او را به سنتهای تاریخ نویسی باستانی یونانی و رومی نزدیک میکند، ولی به هر ترتیب هیچ سند معتبری در مورد شناسایی مستقیم ابن خلدون از این سنتها در دست نیست و در ضمن از جهات بسیار دیگر هم به نظر میرسد که او در کار خود بیشتر آغازگر است نه دنباله رو.
* کتاب ابن خلدون که اسباب نامداری و شهرت عالمگیر او را فراهم آورد کتاب «العبر و دیوان المبتدا و الخبر فی ایام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من دوی السلطان الاکبر» است، اما آنچه بیش از همه مورد توجه محققان و اندیشمندان واقع شده و اذهان پژوهشگرانی نامی چون برنارد لوئیس، کلود کاهن، محسن مهدی، فرانتز روزنتال و... را به خود مشغول داشته مفهوم و مقام برجستۀ واژۀ عبر در عنوان و همچنین در متن کتاب ابن خلدون است.
به عنوان نمونه، دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب تاریخ در ترازو، آورده که ابن خلدون نام کتاب خود را بدین سبب العبر نهاد تا نشان دهد که چقدر به تجربۀ تاریخ اهمیت و اعتبار میدهد. محسن مهدی نیز در کتاب فلسفۀ تاریخ ابن خلدون، از عبر به عنوان رشتۀ پیوندی میان تاریخ و حکمت و همچون پلی میان جنبههای ظاهری و باطنی تاریخ و همچنین پلی میان آرا و عقاید مقبول العامه دربارۀ موجودات لاهوتی و ناسوتی و ماهیت واقعی آنها البته از دیدگاه ابن خلدون یاد کرده است. شما کلمۀ العبر را چگونه تفسیر و تبیین میکنید؟
** همانطور که خود شما نیز بیان کردید آنچه در این عنوان نسبتاً طولانی در خور اهمیت خاصی است لفظ و کلمۀ عبر است که اکثر متخصصان ابن خلدون به حق نظر دادهاند که برای فهم دقیق افکار ابن خلدون باید به ابعاد مختلف این مفهوم توجه داشت و احتمالاً گاهی مراحل و مراتبی هم برای آن قایل شد ـ و الا عمق گفتههای این متفکر از دست خواهد رفت. عبر جمع عبر از ریشۀ عبور است که در حقیقت دلالت بر حرکت و خاصه بر جهت مسیر آن دارد.
البته کسی که به نحوۀ گذر امور توجه دارد به ناچار در علل و اسباب آن نیز باید به تامل بپردازد و از این طریق در نظام فکری ابن خلدون ما در امور تاریخی نه فقط رابطۀ علت و معلول را باید در نظر داشته باشیم و بر این اساس مسیر و معنای جریانات واقعی و انضمامی را به نحو عرضی دریابیم، بلکه گویی عبرت پلی است که ما را از ظاهر به باطن هدایت میکند و مراتب فهم امور را نمایان میسازد و عملاً رابطۀ طولی میان امور به وجود میآورد، از این لحاظ خواه ناخواه نوعی رشتۀ پیوندی میان تاریخ و حکمت به وجود میآید که گاهی واژۀ عبرت را در کتاب ابن خلدون مترادف با مفهوم نظر و فهم و هوشیاری میکند و عمیقاً ما را با جهت حرکتی رویدادهای تاریخی رو به رو میسازد.
ولی این حکمت نظری نه تنها مبتنی بر واقعبینی است، بلکه در درجۀ اول جنبۀ کاربردی هم پیدا میکند، چه تامل در رویدادهای تاریخی موجب تدبیر و دوراندیشی در عمل میشود و دانش تاریخی در برنامههای اجتماعی انسان کارآیی خاصی پیدا میکند و تاریخ شناس به همان کارشناس هوشیار دهنده مـبـدل مـیشود، با عبرت گیری از گذشتگان شاید برخلاف نظر هگل بتوان از تاریخ مطالب بسیار عمده و اساسی آموخت.
* ابن خلدون چنانکه جنابعالی نیز در کتاب فلسفۀ تاریخ خود آوردهاید به غیر از اصطلاح عبر چندین اصطلاح و واژۀ خاص دیگر را نیز به کرات به کار میبرد و بر آنها تاکید بسیار میورزد. این در حالی است که این اصطلاحات از سوی سایر نویسندگان اسلامییا اصلاً مورد توجه قرار نگرفته و یا کمتر مورد نظر واقع شده است. اصطلاحاتی چون«عمران» که به تعبیر محسن مهدی، پژوهشگر عرب تبار و نگارندۀ کتاب فلسفۀ تاریخ ابن خلدون، در طبایع حوادث تاریخی بحث میکند و پیش از ابن خلدون هیچکس آن را مورد مطالعه قرار نداده بود و همچنین واژۀ «عصبیت» که به تعبیر آرنولد توین بی، عبارت است از بافت روحانی که کلیۀ اعضای سیاسی و اجتماعی از آن ساخته شدهاند و البته، فرانتز روزنتال، نیز آن را قوۀ محرک تاسیس دولت تعریف کرده است. خلاصه آنکه به تعداد شارحان و مفسران ابن خلدون تعریفهایی برای این دو واژه وجود دارد. شما این دو اصطلاح را که بی گمان با تامل و تفکر در آنها به باور و اعتقاد اصلی ابن خلدون بهتر و راحت تر میتوان پی برد را چه تفسیر میکنید؟
** بله، ابن خلدون علاوه بر اصطلاح عبر که در واقع عنوان کتاب او است، اصطلاحهای خاص دیگری نیز به کار میبرد. عمران در زبان عربی از ریشۀ عمر یعمر به معنای زندگی کردن، خانه ساختن و سکونت گزیدن در جای مناسب است. آن، همچنان دلالت بر آبادی و آبادکردن و پرداختن به فلاحت و کشاورزی دارد که بر این اساس جمعی از مردم با همدلی به انجام کارهای نیک و مفید مشغول میشوند. العمره به معنای دین هم آورده شده و به انجام واجبات اعتقادی چون نماز و روزه در نزد گروهی متشکل از مردم دلالت میکند. با وجود معانی ظاهراً مختلف کلمه، در مجموع مفهوم عمران نشاندهندۀ زندگانی جمعی سالم و مرفه است که در اثر اهداف مشترک مادی و معنوی گروهی در منطقۀ معین جغرافیایی به وجود آمده است.
کلمۀ عصبیت نیز از ریشۀ عصبه عربی است و به معانی بسیار مختلف و متعددی به کار رفته است، مثلاً درهم پیچیدن، احاطه کردن و دور چیزی جـمع شدن، سفت گرفتن چیزی، گروهی از جماعت انسانی یا از اسب و پرندگان و غیره. العصبه به معنای نزدیکی انسانها با یکدیگر از طرف پدری است و دفاع از چیزی با غرض معین و خاص. البته در نوشتۀ ابن خلدون این کلمه به معنی تعصب قومی و دفاع از قومیت به کار رفته است که شاید در نزد انسان به نحو ضمنی شامل کل معانی باشد که برشمردیم.
* ضمن اینکه خواهشمندم در مورد این فرمایشاتتان اندکی بیشتر توضیح ارایه دهید تا موضوع شفافتر و روشنتر بیان شود، بفرمایید در اندیشۀ این متفکر بزرگ مسلمان آیا واژههای عبر و عصبیت واجد رابطهای هم با یکدیگر هستند یا خیر؟
** در اثر ابنخلدون عصبیت بر اساس سود و هدف مشترک، نوعی پیوند عمیق و همکاری و تعاون میان انسانها را نیز نشان میدهد و از این لحاظ با مفهوم عمران نزدیکی پیدا میکند و شاید بتوان عصبیت را شرط لازم و نـه البته کافی برای عمران دانست. این اصطلاحات در نزد ابن خلدون جنبۀ کاملاً فنی دارند و در بـرقرار کردن ارتباط میان اجزای مختلف فکری او بسیار مفیدند، به نحوی که گویی آنچه که او «علم عـمران» مینامد که البته با تمام سنخیتش با مفهوم «جامعه شناسی» با آن نباید خلط شود، براساس علل چهارگانۀ ارسطویی کاربرد پیدا کرده و اعمال میشود، علت مادی به عنوان فعالیت اقتصادی و بنیادی مدنی، علت صوری به عنوان دولت، علت فـاعلـی بر اساس تعصب قومی و سرانجام علت غایی و نهایی به عنوان خیر عموم که همان عمران است.
*اما جناب مجتهدی آنچه روشن است گروههای انسانی از یکدیگر متفاوتند و همۀ آنها یک دست و یک شکل نیستند تا بتوان در مورد همۀ آنها چنین اظهار نظر کرد ؟
** بله، گروههای انسانی که ما از آنها تعبیر به اجتماع و جامعه میکنیم یک دست و یک شکل نیستند. ابن خلدون حداقل سه نوع از آنها را به ما معرفی میکند که به ترتیب بدوی، روستایی و شهرنشینی است. به نظر او انطباق با مـحیط طبیعی خارجی نحوهای از زندگی را لازم میسازد که ابتداییترین نوع آن همان صحرانشینی و زندگانی قومی و قبیلهای است. ولی همین اولین نمونه نیز خواه ناخواه به سوی زندگی نوع روستایی گرایش دارد که به خودی خود در جهت آرمان شهرنشینی پیش میرود. این سه نحوۀ زندگی سه مرحله از تحول عمران را نمودار میسازد که پیشرفت و استکمال آن از لحاظی با درجه عصبیت رابطۀ معکوس دارد.
هر قدر زندگی ساده تر و یک دست بـاشد، از جهت عصبیت درونی، استحکام قدرت روحی افراد بیشتر است. زیرا فرد خارج از قوم معنایی ندارد و قوم نیز بر اساس نوعی سنت ثابت برقرار شده است و هم خونی اسمی چیزی جز همان امکان زندگانی مشترک قومی نیست. در شهرنشینی که عمران به صورت (حضاره) در میآید، از یک طرف گسستگی قومی به وجود میآید و علاوه بر قشرهایی که روز به روز نامتجانس تر میشوند، تنوع در سلیقهها و کوشش برای اثبات تشخص، میل به تجمل پرستی و رفاه خواهی به وجود میآید که حتی گاهی به سبب موقعیتهای اجتماعی افراد، اجتناب ناپذیر نیز به نظر میرسند، ولی همین حالت که در ابتدا بالقوه است و بعد به مرور بالفعل میشود نشان دهندۀ انحطاطی است که گویی ضــرورت داشـتـه اسـت و کسـی نمیتوانسته مانع بروز آن بشود. شاید بتوان همین را نوعی قانون در حرکت جامعه و در نتیجه در سیر تاریخی آن جامعه به حساب آورد. در هر صورت مورخ نمیتواند بدون توجه به این جنبهها وقایع تاریخی را به درستی دریابد و با صحبت بیان کند.
* آنچه از مطالعۀ آثار این تاریخنگار و متفکر برمیآید آن است که وی دارای برداشتی متفاوت با بیشتر تاریخنگاران و تاریخنویسان پیش از خود بوده است و به تقریب بر همۀ آنها نقدهایی روا میداشت. در حقیقت، چنین به نظر میرسد که وی همواره تلاش برآن داشته است تا وقایع و رویدادهای تاریخی را از طریق طرح و تدوین و مبتنی بر اصول صحیح نقادی درک، تبیین و تفسیر کند. با توجه به این نکات و البته به عنوان آخرین پرسش خواهشمندم بفرمایید آیا میتوان ابن خلدون را پیشرو و بنیانگذار راستین فلسفۀ تاریخ در جهان دانست و شیوۀ پیشنهادی وی را برای تاریخنگاری روزگار کنونی نیز مفید و شایسته پنداشت ؟ یا باید افرادی چون ژان باتیست ویکو، شارل لویی منتسکیو، یوهان گوتفرید هردر و از همه مهمتر، فرانسوا ماری آروئه دو ولتر، که همانگونه که خود در کتاب خویش نیز اشاره داشتهاید نخستین بار عنوان «فلسفۀ تاریخ» را به کار برده است را واضعان حقیقی فلسفۀ تاریخ در دنیا دانست؟
** ابن خلدون بدون شک در فراز و نشیب زندگانی پرماجرای خود و با تامل در وقایع تاریخی که اغلب خــود شــاهـد آن بـوده اسـت و مسافرتهای زیادی که کرده است، اندوختههای زیادی دربارۀ نحوۀ معیشت و زندگانی افراد و اقوام کسب کرده که مبنای کار و تحقیق خود قرار داده است. ابن خلدون با اینکه نسبت به فلسفه خوش بین نیست، به معنایی بنیانگذار فلسفۀ تاریخ به معنای جدید کلمه است. از طرف دیگر با اینکه هیچ سند رسمی در دست نیست که افرادی چون ویکو منتسکیو و بسیاری دیگر از ابن خلدون الهام گرفته باشند، ولی روش و موضع گروه زیادی از این متفکران شباهت غیرقابل انکاری نه فقط با بعضی از گفتههای ابن خلدون دارد، بلکه با توجه به تقدم زمانی ابن خلدون، گویی روح علمی او دوباره در آثار آنها به تمامه میدان مساعدی برای بروز و خودنمایی به دست آورده است.