غزل ویسی: بدون تردید ابومصعب زرقاوی را باید «نامآورترین شاگرد مدرسه و مکتب القاعده» دانست. مردی که در زمستان سقوط و سکوت، القاعده را که میرفت نامش در پشت کوههای پربرف «تورابورا» مدفون شود، احیا کرد. پاییز 2001 که پایان یافت و زمستان سخت و پربرف افغانستان فرا رسید، از حکومت طالبان فقط نام و نشانی مانده بود. ملاعمر و دستار به سرهای شورای رهبری طالبان به درهها و کوهها پناه برده بودند و حال و روز شیوخ القاعده که حکم مهمان طالبان را داشتند، بدتر از آنان بود.
ابوحفص مصری فرماندۀ شاخۀ نظامی گروه در بمباران هوایی آمریکاییها جان باخته بود و ایمن الظواهری و اسامهبن لادن نیز از این کوه به آن کوه و از این دره به آن دره، بار شکست و هزیمت را بهدوش میکشیدند.
سراسر سال 2002، برای القاعدهایها، سال یاس و سکون بود. اگر حرکتی هم بود، فیلم بود، فیلمی از رجزخوانیهای ویدیویی «شیخ اسامه» که دیگر پیروان و مریدانش کمتر نشانی از «سیفالاسلام» شان در او مییافتند.
گویی در سراسر پشتونستان و در گسترۀ مرزهای بیمرز پاکستان و افغانستان، بر آن خاک جنگجو خیز که پیش از آن هزاران مرد دستارسیاه به سر، هلهلۀ بیعت با ملاعمر و بنلادن سر میدادند، خاک مرگ پاشیده بودند. کسی دیگر فکر نمیکرد که القاعده قد خمیده را راست کند. اما در آن وانفسای غرور و تکبری که آمریکاییهای فاتح کابل و قندهار را فرا گرفته بود و سودای فتحالفتوحی دیگر در بغداد به سرشان افتاده بود، کسی نمیدانست که مکتب خونریز القاعده شاگردان بسیار تربیت کرده است. چنین شد که چند ماهی پس از پناه بردن اساتیدی چون «شیخ اسامه» و «شیخ ایمن الزواهری »به مخفیگاههای کوهستانی، اژدهای هزارسر و به ظاهر خفته القاعده در بالی، استانبول، کازابلانکا، شرمالشیخ و امان و سرانجام در عراق و در شنزارهای تفتیدۀ غرب فرات سربرآورد و آن سری که از سرهای دیگر بالاتر بود، کسی نبود جز «ابومصعب احمد فاضل النزال الخلایه» که منتسب به زرقا، شهری در شش فرسخی شمال پایتخت اردن بود.
ابومصعب که روزگاری از شاگردان گمنام مکاتب القاعده در افغانستان بود، شکست را باور نداشت. او بر این باور بود که القاعده نمیتواند و نباید خود را در حصار تنگ بود و نبود حکومت طالبان و یا سرزمین کوچک افغانها محصور کند و این همان تفکر ناب ایمن الظواهری بود، مرد شمارۀ دو القاعده و فرماندۀ واقعی آن، که از روزی که در اواسط دهۀ 90 به بنلادن پیوسته بود، القاعده نامی شد جهانی و فراتر از محدودۀ جهاد با ارتش سرخ. اندک اندک شیوخی چون «اسامه» و «ایمن» به پس پرده رفتند و میدان به دست شاگردانی جوانتر و پرتحرکتر چون ابومصعب افتاد.
در اکتبر 2002 و در سالگرد سقوط طالبان، ابومصعب از اولین امتحان بزرگ موفق بیرون آمد. لورنس فولی سفیر آمریکا در اردن ترور شد و طراح و مغز متفکر ترور کسی نبود جز ابومصعب.
طراحی چند انفجار دیگر در کازابلانکای مراکش و استانبول ترکیه آرام آرام نام او را بر سرزبانها انداخت، اما «احمد فاضل الخلایه» فقط زمانی «ابومصعب زرقاوی» و مرد شمارۀ یک شبکۀ جهانی تروریسم نام گرفت که عراق بستری شد برای احیای القاعده. آمریکاییها که به عراق آمدند، عراق سرزمینی شد برای قد راست کردن القاعدۀ کمرخمیده.
اگر پادگان بزرگی به نام افغانستان و حمایتهای طالبان نبود، چه باک. عراق بهانهای جدید بود برای جهاد.جهادی که مبارزه با کفار آمریکایی باب آن بود و کشتن و مثله کردن زنان و کودکان عراقی بیگناه و خاصه «شیعیان رافضی»! راهی برای وصول به بهشت و خلدبرین و از اهم واجبات آن! و البته از مسلمات بود که چنین جهادی «امیر»ی میخواست مومن و معتقد و چه کس بهتر از ابومصعب «امیر القاعده در بلاد رافدین» که امیریاش به بیعت با «امیرالمومنین القاعده، سیفالاسلام اسامه بن لادن» متبرک شده بود.
ابومصعب که چنین مقامی والا یافته بود و خود را در کسوت سرداران نامی عرب میدید، بهتر آن دید که در کنار شبیخون زدن به آمریکاییها و رزمهای شبانه در بیابان، مشتاقان بهشت را با کمربندهای انفجاری و خودروهای مملو از مواد منفجره راهی خیابانها و زیارتگاههای شیعیان کند. مشتاقانی که برای رفتن به عملیات مردمکشی و مسلمان کشی، رشوه میدادند و ریش گرو میگذاشتند که نوبتشان جلوتر افتد.
اما امروز ابومصعب مرد هزار چهره مرده است و مردی که هر روز به چهرهای درمیآمد، امروز دیگر دو چهره بیش ندارد: چهرهای مخوف و خونریز که شام و صبح هزاران مسلمان، مرگ او را از خدا طلب میکردند و چهرهای مبارز که هزاران مسلمان دیگر او را نماد جهاد و مبارزه با کفر میدانستند و همین تفکر و برداشت دوگانه است که پس از مرگ ابومصعب، ابومصعبهای دیگری میآفریند.