از جمله مهمترین وظایف رسانهها اطلاعرسانی به قصد تنویر افکار عمومی است. این وظیفه مهم در وضعیت فعلی ارتباطات و اطلاعات، جنبهای حیاتی دارد و فقدان یا کمرنگ بودن آن، بیتردید راه به خیانت میبرد؛ خیانت به آرمانها و ارزش ها و انسانیت و به خصوص حقیقت.
در عرصه فرهنگ و سیاست در سالهای اخیر و به طور مشخص در دهه گذشته، طیف گستردهای از رویدادها و افراد و نظریهها و تحلیلها رخ نمودهاند که بررسی و کنکاش در آنها میتواند برای دریافت بلاواسطه حقایق، یا دست کم با واسطههای کمتر، مؤثر باشد.
میدانیم که صدها نفر در این عرصه عرض اندام کردهاند؛ میلیونها کلمه نوشته و گفته شدهاند و جریانها و موجهایی برآمده و فروکش کردهاند. برخی از این اجزاء تاریخ مصرفشان به اتمام رسیده و کنار رفتهاند یا نقشی دیگر پذیرفتهاند. بخشی نیز همچنان مطمح نظرند و مورد بحث و دست به کار.
در این کشمکش ها و لفاظی ها همواره این سؤال دشوار از سوی کنجکاوان و ناظران بیرونی -بیرون از دایره باندها و گروهها و...- مطرح بوده که کدام طرف راست میگوید؟ بدیهی است که پاسخ چنین پرسشی نیازمند بررسی اطلاعات گوناگون و گاه بیربط به هم است؛ که از عهده هر کسی برنمیآید در حالی که نیاز به دانستن ضرورتی است، غیرقابل چشمپوشی. اینجا پرسش دوم مطرح میشود که پس برای فهم حقیقت چه باید کرد؟
مجموع این 2 پرسش به هم پیوسته، انگیزه ما در تهیه و ارائه این مجموعه مطالب بوده است. در واقع، اعتقاد و پایبندی به رسالت اطلاعرسانی صحیح و بدون دغلکاری و شانتاژ و درهمآمیزی راست و دروغ، ما را بر آن داشت تا به صورتی مدون و روشمند و دقیق، بدون پیشداوری و غرضورزی، در این آشفته بازار به دنبال آن بگردیم که کدام سکه قلب است و کدام سره؟ و چه کسی ظاهر و باطنش یکی است و چه کسی فریبکار.
یکی از کسانی که در این سالها فعالیتهای بسیار مشکوکی داشته و سؤالات فراوانی درباره او و ارتباطات و فعالیتش مطرح شده و خودش هیچ گاه پاسخی ارائه نکرده، سحرخیز است. وی از کسانی است که با برآمدن دولت اصلاحات، خود را به آن الصاق کرد و ابتدا مورد اعتماد قرار گرفت اما در پی تخلفاتی چند، کنار زده شد و از آن پس، شروع به قلمزنی در برخی نشریات و همچنین راهاندازی یک ماهنامه کرد و با شدت و صراحت زیادی به همه چیز، از مبانی اسلام گرفته تا اصول و ارزشهای انقلاب و حتی به اصلاحطلبانی که با آنها دمساز بود، حمله کرد. ارتباط ویژه او با رسانههای خارجی، برای بسیاری و از جمله اغلب اصلاحطلبان این گمان را مطرح کرد که او از سوی گروه یا سازمان خاصی با هدف ایجاد اغتشاش در عرصه سیاست کشور هدایت و حمایت میشود. همین گمان باعث گردید که وی مطرود بسیاری از اصلاحطلبان بشود که این البته به تجری وی انجامید تا آنجا که برخی از دوستان نزدیکش را هم متهم کرد که آلت دست شدهاند و تن به سازوکاری دادهاند.
وضعیت خاص این فرد چون میتواند نشاندهنده وضعیت یک جریان در کشور باشد، ارزش بررسی و کنکاش دارد وگرنه به لحاظ قوت فکر و نفوذ نظریات، سحرخیز اصلاً قابل اعتنا نیست.
در برخورد با این مجموعه، مطالب باید در نظر داشت که ممکن است یافتهها و نتایج مطابق میل و گمان اولیه هر یک از ما نباشد؛ یا شاید به نظر جانبدارانه برسد؛ یا حتی ورود نابجا به حریم شخصی و خصوصی تلقی گردد. اما همة مواردی از این دست، نتیجة وضعیت و ماهیت موضوع تحت بررسی است. به عبارت دیگر، ماهیت سحرخیز و فعالیتها و نوشتههای اوست که باعث تیزی این مجموعه مطالب، ورود به مسائل شخصی وی، تکرار برخی مواضع او و موضع گیری در برابر آنها به قصد وانمایی حقیقت و... میگردد.
نکته پایانی اینکه، این یک بررسی کامل و جامع نیست و به ویژه محتاج نقد و گرهگشایی بیشتر است. به همین جهت، باب اظهار نظر در این زمینه گشوده است و تهیهکنندگان مشتاق دریافت نظرات و حتی اطلاعات بیشتر و مغفولمانده در این باره میباشند.
آزادی در جعل واقعیت
اگر ترشحات ذهن سحرخیز را با دقت بررسی کنیم، جزئیات رسوا کننده ای یافت می شود؛ از جمله دغدغه آزادی بیان. وی با استناد به اعلامیه جهانی حقوق بشر معتقد است "هر فردی حق آزادی عقیده و بیان دارد و این حق مستلزم آن است که کسی از داشتن عقاید خود بیم و نگرانی نداشته باشد و در کسب، دریافت و انتشار اطلاعات و افکار، به تمام وسائل ممکن بیان و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد."
در اینکه انسان باید از حق آزادی بیان برخوردار باشند، شکی نیست اما-گذشته از بحث لزوم تعادل میان انسانها در استفاده از این آزادی- باید دید چرا سحرخیز در حالی که هر آنچه میخواهد، میگوید و به مسئولین کشور توهین میکند و از اتهام زدن به دیگران ابایی ندارد، بر این حق به صورت ویژه تأکید میکند و در پس این تأکید چه چیزی نهفته است؟ برای نمونه و به منظور کشف این "بزه ذهنی"، مقاله "سانسور و خودسانسوری؛ ابزار تحکیم حاکمیت اقتدارگرایان" وی را (منتشر شده در سایت اخبار روز به تاریخ 3/3/86) مرور می کنیم.
وی در این مقالهی مطول که در یک سایت ضد انقلابی ارائه شده، ابتدا اشاره می کند که امام خمینی(ره) علاقهی شدیدی به اخبار داشت و مسئولین خبرگزاری جمهوری اسلامی برای ایشان به صورت روزانه بولتن خبری تهیه میکردند و وقایع و نقاط ضعف و قوت را بدون بیم گزارش مینمودند اما مقام معظم رهبری تنها به اخباری علاقه دارند که در تأیید سیاست ها و عملکرد نظام باشد: "پس از فوت ایشان شرایطی پیش آمد که دامنهی تحمل مسئولان کشور چنان تنزل کرد که حتی به روی تهیه اخبار و گزارشهای مرتبط با نارساییها و مشکلات، و حتی در جریان قرار گرفتن مدیران میانی کشور حساسیت به خرج دهند. این امور خود سنگ بنایی شد تا این دیوار کژ تا ثریا کژ بالا رود و به روزگاری چون امروز برسیم که سانسور و خودسانسوری فزاینده در رسانههای خبری و به ویژه روزنامه ها در تاریخ ایران کم سابقه است."
در اینجا 2 جعل قابل مشاهده است: یکی در مورد علاقهی امام(ره) به اخبار است که سحرخیز به سادگی آن را به علاقهای ژورنالیستی تقلیل داده و این علاقه را مبنای تصمیمگیری ایشان برشمرده است. حال آنکه، حضرت امام خمینی(ره) از طرق مختلفی دربارهی موضوعات و مسائل گوناگون کسب اطلاع میکردند و سپس به مشورت با افراد پرداخته و در نهایت براساس اندیشهی بلند خود تصمیم میگرفتند. جعل دوم سحرخیز، در مورد رهبر معظم انقلاب است و مدعی است ایشان توجهی به اخبار ندارند و مخصوصاً کسی جرأت ارائهی اخبار نقایص و کمبودها را ندارد، زیرا توبیخ میشود! وی قطعاً نمیتواند به این پرسش ساده پاسخ دهد که در حالی که در روزنامههای کشور هر نارسایی و هر کمبود و نقصی با صراحت تمام ذکر میشود، چگونه رهبر نظام از اخبار مطلع نمیگردد و آیا این روزنامهها توبیخ میشوند؟ البته برخورد با تخلفات مطبوعاتی امری جداست که اتفاقاً سحرخیز از ورود به حوزهی آن پرهیز میکند زیرا خود سابقهی بزه مطبوعاتی دارد و خیلی خوب میداند که با تمسک به اصل آزادی بیان نمیتوان اخلاق و قانون را زیر پا گذاشت. در ادامه به این موضوع بیشتر خواهیم پرداخت.
به هر حال، سحرخیز در یک پاراگراف کوتاه به آسانی به جعل واقعیات مبادرت کرده تا بتواند پای خود را بر پله بعدی پروژهی "دفاع از آزادی بیان" بگذارد. در این پروژه، ابتدا باید تصویری از "دشمن آزادی بیان" ارائه شود تا زمینهی برای دفاع از آزادی بیان پدید آید. در واقع، این پروژه زمانی قابل اجراست که اساساً مسئلهای با عنوان آزادی بیان مطرح باشد و ا گر چنین نبود، یعنی آزادی بیان در جامعه برقرار بود، یا باید قید این پروژه را زد یا برای آن مسئله تراشید! این همان دستورالعملی است که جین شارپ در یک کتابچهی راهنمای برقراری دموکراسی به شاگردانش آموزش داده است.
در ابعاد بزرگتری، ایالات متحده و کشورهای غربی برای مقابله با انقلاب اسلامی و تضعیف نظام جمهوری اسلامی از همین شیوه استفاده کرده و مسئله فرضی نظامی بودن برنامهی هستهای ایران را مطرح کرده و سپس بر سر این مسئله فرضی کشمکش راه انداختند. جنبهی حقوق بشری این کشمکش در قالب یک پروژه با همان اهداف و به کارگردانی همان کشورها و با استفاده از محافل وابسته مانند سازمان جهانی حقوق بشر، انجمن بینالمللی کار و ... با همکاری یک پیاده نظام از ماجراجویان داخلی (از جمله افرادی مانند گنجی، سازگارا، سحرخیز، عبادی و...) به همان ترتیب، یعنی تعریف یک مسئلهی فرضی و سپس کشمکش بر سر آن، عملیاتی شده است.
ایران در زندان ذهن
توهم خود پرداختهای که سحرخیز و به طور کلی پیاده نظام پروژهی "دفاع از آزادی بیان" به آن دچارند و آن را تبلیغ میکنند، بخشی از جنگ روانی برای ایجاد بدبینی جامعه نسبت به نظام و مسئولین کشور است. جین شارپ در کتابچهی راهنمای دموکراسی خود چنین دستورالعملی را صادر کرده است: "مبارزات غیرخشونت آمیز توسط جنگ افزارهای روانی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی که توسط مرم و مؤسسات اجتماعی به کار گرفته میشوند. این سلاحها با نامهای گوناگونی همچون اعتراضات، اعتصابات، عدم همکاریها، تحریمها، بیمیلیها ونیروهای مردمی شناخته شدهاند."
در طول سالهای گذشته بارها این اقدامات از سوی جریان متمایل به براندازی اجرا شده است. اما این راهکار همچنان مورد استفاده طیفی از آن افراد است که هنوز از توهم مزبور خلاصی نیافتهاند.
در مقاطعی در دوران 8 ساله اصلاح طلبان، تندورهای این طیف بارها شرایط جامعه را به ماههای آخر رژیم پوسیدهی پهلوی تشبیه میکردند تا چنین القا کنند که جمهوری اسلامی به پایان راه خود رسیده است و ناچار است از آرمانها و اصول خود دست بکشد. با این حال، آنان که این تشبیه نابجا را فریاد میکشیدند، رفتند و جمهوری اسلامی مقتدرتر از پیش به راه خود ادامه داده است. اما گویا یکی هنوز تغییر اوضاع را درنیافته است و بر همان سیاق مینویسد: "روزنامه نگاران، اکنون با تغییر دولت، روز به روز عرصه را بر خود تنگتر میبینند. شرایط ویژهای که انسان را به یاد نیمهی اول دههی 70 میاندازد؛ دوران حاکمیت باند سعید امامی بر فضای فرهنگی و مطبوعاتی کشور، البته این بار بیپرده و آشکار. فضای پر رعب و وحشت، همراه با سانسور و خودسانسوری در زندانی به نام ایران که روزنامهنگاران و اهالی مطبوعات از سفر کردن به خارج نیز منع میشوند و بازداشتگاهها منتظر آنان."
گذشته از سطحی نگری که در این تشبیه پیداست، خبط عمدهی سحرخیز آن است که حافظهی تاریخی مردم را نادیده گرفته است و بر مبنای توهم خود، دورانی را فرض میکند که بیشتر یادآور مکاکارتیسم در امریکاست و آن را در بخشی از دوران حیات جمهوری اسلامی تعبیه میکند که از قضا فعالیتهای فرهنگی در آن رو به اوج بود. به همین دلیل او تضیح نمیدهد در آن سالها چه اتفاقاتی و توسط چه کسانی افتاده که در نتیجهی آن "ایران تبدیل به زندان روزنامهنگاران" شده بود و مهمتر اینکه اگر چنان سانسور و اختناقی بر مطبوعات حاکم بود، چرا او و دوستانش مخالفت خود را ابراز نمیکردند و اصلاً نشریاتی که پیش از خرداد 76 به انتشار افکار و نظرات اصلاحطلبان میپرداختند و بسیاری از همفکران سحرخیز در آنها هرچه میخواستند مینوشتند، در کجا منتشر میشدند؟ آیا در جایی غیر از ایران؟ خود سحرخیز در آن سالها در کجا به چه کاری مشغول بود؟ پاسخ این پرسشها را خواهیم داد و خواهیم گفت که او مشغول چه کارهایی بوده است؟
در حال حاضر و به عبارت درستتر، در مدتی که دولت کنونی زمام امور را به دست داشته، هیچ خبرنگاری ممنوع الخروج نشده، مگر به واسطهی ارتکاب جرایمی که قانون حکم بر حضور متهم در محدودهی مشخص و قابل دسترس داده باشد. سحرخیز آیا نمیداند که چندی از "دوستانش" بعد از 3 تیر 84 به طرق مختلف و با بودجههایی که معلوم نشد از کجا تهیه کردهاند، به خارج رفته و مشغول هتاکی به جمهوری اسلامی شدند؟ سحرخیز که دغدغهی آزادی بیان را دارد و بر جریان آزاد اطلاعات تأکید میکند، توضیح بدهد که اکبر گنجی با کدام بودجه و درآمدی در امریکا و اروپا ولگردی میکند؟ یا بگوید بر چه مبنایی فاطمه حقیقتجو در دانشگاه امریکایی ام.آی.تی مشغول تحصیل و تدریس است؟ آیا اعضای هیئت مدیرهی انجمن صنفی روزنامهنگاران در 3 سال گذشته دهها سفر خارجی آشکار و پنهان نداشتهاند؟ آیا کسی جلو آنها را گرفت؟ تردیدی نمیتوان داشت که زندان، نه ایران بلکه ذهن توهمزدگان است.
یک سئوال مهم: هنگامی که دولت هفتم بر سر کار آمد، آیا یک روزنامه نگار از جناح مخالف آن دولت حاضر شد به خارج کشور برود و از آنجا علیه دولت هفتم تبلیغ کند؟ نگویید که در آن زمان هم قدرت در دست همانهایی بود که امروز در دولت حضور دارند. کسی باور نخواهد کرد و تضییقات بسیار مزورانهای که بر نشریات غیر دوم خردادی اعمال میشد را از یاد نبرده ایم.
بعد از 3 تیر 84 چندین و چند نفر از روزنامهنگاران شبیه عیسیسحرخیز به کشورهای اروپایی و امریکایی رفتند و با تمام توان به ایران و جمهوری اسلامی و حتی اسلام تاختند. برخی از آنها که از قضا مورد حمایت وی هم بودهاند، با صهیونیستها به همکاری پرداخته و زیر پرچم بیگانه دم از دموکراسی در ایران زدند. هیچ یک از آنها هیچگاه نگفت که منبع درآمدش چیست. هیچ یک از آنها نگفت که اگر ماندن در ایران برایش خطرناک بوده چرا سحرخیز و امثال او ماندند، هیچ مشکلی پیدا نکردند و هر چه خواستند گفتند.