مسعود رضایی
زندگینامه شاه مخلوع
محمدرضا پهلوی در 4 آبان 1298 متولد شد. وی پس از به سلطنت رسیدن پدرش در آذرماه 1304، در 4 اردیبهشت 1305 هنگام تاجگذاری رضاشاه، به عنوان ولیعهد تعیین گردید. محمدرضا در 20 اردیبهشت 1310 تحصیلات ابتدایی خود را به پایان رسانید و در اول شهریور همان سال برای ادامه تحصیل عازم سوئیس شد. وی در 17 اردیبهشت 1315 از سوئیس به ایران بازگشت، از اوایل مهر آن سال به تحصیل در دانشکده افسری پرداخت که حدود دو سال به طول انجامید و در31 شهریور 1317 با درجه ستوان دومی از آن فارغالتحصیل شد. محمدرضا در اسفند 1317 با فوزیه - خواهر ملک فاروق (پادشاه مصر)- ازدواج کرد و تنها فرزند آنان شهناز در 5 آبان 1319 متولد شد. وی در پی فرار پدرش از کشور، در 25 شهریور 1320 رسماً دوران سلطنت خویش را آغاز کرد. حدود پنج سال پس از این، فوزیه به دلیل عدم تحمل فساد اخلاقی در دربار، به کشور خویش گریخت و طلاق آنها در 27 آبان 1326 رسماً اعلام گردید. محمدرضا در 23 بهمن 1329 با ثریا اسفندیاری ازدواج کرد. به دنبال اوجگیری نهضت ملی شدن نفت و نخستوزیری دکتر مصدق، به تدریج اختلاف او با مصدق بالا گرفت که در نهایت به فرار وی از کشور در 25 مرداد 1332 و سپس بازگشت به ایران در پی وقوع کودتای آمریکایی- انگلیسی 28 مرداد منجر شد. از این پس با تحکیم سلطه آمریکا بر ایران، رژیم پهلوی در مسیر وابستگی هر چه بیشتر به کاخ سفید گام برداشت. اسفندماه 1336 جدایی شاه از ثریا اعلام گردید و دو سال پس از آن وی در 29 آذر 1338 با فرح دیبا ازدواج کرد. با نخستوزیری علی امینی در اردیبهشت 1340 تحت حمایت آمریکا، محمدرضا که موقعیت خود را در خطر میدید در پی چارهجویی برآمد و با سفر به آمریکا در 21 فروردین 1341 و ملاقات با کندی، تعهد خود را به انجام امور مورد نظر ایالات متحده در ایران به اطلاع مقامات کاخ سفید رساند که این امر منجر به کنارهگیری امینی از نخستوزیری در تیرماه 1341 و جایگزینی اسدالله علم به جای وی گردید. از این پس با مطرح شدن لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی و سپس لوایح شش گانه موسوم به "انقلاب سفید"، مخالفتهای امام خمینی با دربار پهلوی اوج گرفت که به حبس ایشان و وقوع فاجعه 15 خرداد 1342 انجامید؛ با تصویب لایحه خفتبار کاپیتولاسیون در مهرماه 1343 حضرت امام بار دیگر به دفاع از حقوق ملت ایران برخاست که این بار به حبس و تبعید ایشان منجر شد. در پی این اقدام، شاه با تشدید فضای اختناق و سرکوب با بهرهگیری از ساواک و نیز حمایتهای همه جانبه آمریکا، به تحکیم سلطه خویش پرداخت. وی در آبان 1346 مراسم تاجگذاری را به جا آورد و چهار سال پس از آن در سال 1350 به برگزاری جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی مبادرت ورزید و در اسفند 1355 تاریخ مجعول "شاهنشاهی" را جایگزین تاریخ "هجری شمسی" گردانید. محمدرضا در 20 آبان 1356 به آمریکا مسافرت کرد و مورد استقبال جیمی کارتر - رئیس جمهور جدید آمریکا- قرار گرفت و خود در 10 دی ماه همان سال میزبان کارتر در تهران بود. تنها کمتر از ده روز پس از آن، قیام انقلابی مردم ایران در 19 دی ماه 1356 آغاز گردید که با تلاش و فداکاری مستمر مردم به رهبری امام خمینی، منجر به فرار شاه از کشور در 26 دی ماه 1357 شد. شاه ابتدا به مصر و سپس به کشورهای مراکش، باهاما، مکزیک، آمریکا و پاناما رفت و مجدداً در 3 فروردین 1359 به مصر بازگشت. محمدرضا پهلوی در روز 5 مرداد 1359 در مصر مرد و در همان جا دفن گردید.
محمدرضا پهلوی که پاسخگویی به ملت ایران را به دلیل آن که اساساً شأن و جایگاهی برای مردم قائل نبود، در طول دوران حاکمیتش جزو وظایف خویش به حساب نمیآورد، پس از فرار از کشور درصدد توجیه سیاستها و اعمال رژیم پهلوی طی بیش از 50 سال حاکمیت بر ایران، برآمد. حاصل این تلاش، در قالب کتابی تحت عنوان "پاسخ به تاریخ" عرضه گردید که فارغ از بحثها و گمانههای موجود درباره نویسنده اصلی آن، به هر حال بازتاب دهنده افکار و عقاید شاه فراری از ایران است؛ لذا میتوان آن را کتاب شاه فرض کرد. پهلوی دوم در "پاسخ به تاریخ" طی چهار بخش به بیان مطالب خویش میپردازد.
بخش نخست کتاب تحت عنوان "از پرشیا تا ایران"، مروری گذرا بر تاریخ ایران از دوران باستان تا آغاز سلطنت پهلوی دارد. در همین ابتدای کار، با اندکی تأمل میتوان از یک سو کم دقتیهای چه بسا عمدی یا از سر ناآگاهی به تاریخ و نیز بزرگنماییها و غلوگوییهای هدفدار را در مطالب نخستین بخش از کتاب مشاهده کرد. به عنوان نمونه شاه مینویسد: "به خاطر حمیت مادها و پارسها- که دو قوم هند و اروپایی محسوب میشدند- ایرانیان توانستند پس از دو هزار سال نبرد و تلاش، بر دیگر اقوامی که بر سر تصاحب منطقه بینالنهرین میجنگیدند پیروز شوند؛ و از آن سلسله هخامنشی (559 تا330 قبل از میلاد) سربرآورد، که بزرگترین امپراتوری جهان تا آن زمان را در حد فاصل بین دریای سیاه تا آسیای مرکزی و هندوستان تا لیبی بنیاد نهاد." (ص40)
با کمی دقت در این عبارت، این سؤال به ذهن متبادر میشود که منظور از "ایرانیان" چه کسانی هستند؟ اگر منظور مادها و پارسها هستند که خود از مناطق شمالی به سمت فلات ایران آمده بودند، ورود آنها به این منطقه حدود هزاره نخست قبل از میلاد تخمین زده میشود.(رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمد معین، تهران، شرکت انتشارات عملی و فرهنگی، چاپ سیزدهم، 1380، ص 65) در این صورت چنانچه سرآغاز حاکمیت هخامنشیها را 559 قبل از میلاد بدانیم، حدود 400 سال پس از ورود به این منطقه، آنها توانستند حکومت خود را برپا دارند؛ لذا سخن گفتن از دو هزار سال نبرد، کاملاً بیمعناست. اما اگر منظور از ایرانیان، اقوامی مثل عیلامیها، آشوریها، اکدیها، سومریها و غیره باشند که از هزارههای پیش، ساکن بخشهای مختلف این منطقه وسیع بودهاند و تمدنهای چشمگیری نیز به دست آنها برپا شده بود و البته در جنگ و جدال مستمری با یکدیگر نیز به سر میبردند، از یکسو ساکنان قدیمی و بومی این منطقه به عنوان "ایرانیان"، به رسمیت شناخته شده و پارسها و مادها، اقوام مهاجم و غریبه محسوب گردیدهاند، و از سوی دیگر جنگهای مستمر و ریشهدار میان این اقوام ایرانی، ارتباطی با مادها و پارسها پیدا نمیکند، بلکه در واقع یک سلسله جنگهای "درون منطقهای" به حساب میآید که پس از ورود یک قوم مهاجم و استیلا بر اقوام بومی و تشکیل یک امپراتوری، لاجرم پایان یافته است.
نکته دیگر آن که از نظر نویسنده عبارت، ملاک ایرانی بودن اقوام مزبور کاملاً در ابهام قرار دارد. اگر از نظر شاه، پارسها و مادها، ایرانی بودهاند، پس اقوامی که هزاران سال در این منطقه سکونت داشتهاند، چه بودهاند؟ غیر ایرانی؟! اگر این اقوام ساکن، ایرانی بودهاند، پارسها و مادها که از دیگر مناطق به این فلات قاره آمدهاند، چه بودهاند؟ ایرانی؟!
مسلماً بحث درباره ماهیت سرزمین "ایران" و هویت اقوام "ایرانی" بسیار مفصل و مطول خواهد بود و در اینجا قصد ورود به این مقوله را نداریم. ذکر این مختصر، تنها برای نشان دادن فقدان ارتباط "منطقی" و "تاریخی" میان گزارههای موجود در این عبارت بود. آیا وجود این اشکال بزرگ در عبارت مزبور که موجب بیمعنایی آن علیرغم برخورداری از واژهها و عبارات فریبنده، میشود، ناشی از ناآگاهی به تاریخ بوده است و باید آن را سهوی دانست یا آن که حکایت از روش و رویهای دارد که شاه در بیان وقایع تاریخی کشورمان در پیش گرفته و البته در همان آغاز کار از پرده بیرون میافتد؟
برای آن که با نحوه تاریخنگاری شاه بیشتر آشنا شویم، جا دارد به عبارت دیگری که در بخش نخست کتاب آمده است نیز توجه کنیم: "و اما از نظر فرهنگی باید گفت که رنسانس ایران در زمان ساسانیان، درست همانند رنسانسی که 1200 سال بعد در اروپا اتفاق افتاد، نوعی تلفیق فرهنگ شرق و غرب بود. زیرا بنا به قول مشهور، شاپور اول (241 تا 272 میلادی) دستور داد متون مذهبی و فلسفی و طبی و نجومی را که در امپراتوری بیزانس و هند وجود داشت، گردآوری و ترجمه کنند. با توجه به این که بعدها ترجمه عربی همین متون بود که پس از قرن دوازدهم [میلادی] اروپاییها را با دانش و فرهنگ یونانی آشنا کرد، به جرأت میتوان گفت که: اگر چنین اقدامی در ایران صورت نمیگرفت و ترجمه عربی آن متون انجام نمیشد، شاید در اروپا هرگز رنسانسی پدید نمیآمد و یا رنسانس اروپا به صورتی کاملاً متفاوت رخ میداد." (صص44-43)
تنها متنی که "بنا به قول مشهور" در دوران ساسانیان از زبان سانسکریت (هندوستان) به زبان پهلوی ترجمه گردید، کلیله و دمنه بود و هیچ رد و نشانی از دیگر "متون مذهبی و فلسفی و طبی و نجومی" که در آن دوران ترجمه شده باشد وجود ندارد. برای دریافت این نکته، کافی بود شاه نگاهی به کتاب "ایران در زمان ساسانیان" نوشته آرتور امانوئل کریستینسن که در واقع مهمترین منبع موجود درباره دوره ساسانیان به شمار میرود، میانداخت. در این کتاب نیز تنها از ترجمه کتاب کلیله و دمنه در آن دوران یاد شده است و چنانچه کوچکترین ردی از کتاب دیگری موجود بود، بیتردید کریستینسن از اشاره به آن خودداری نمیکرد. البته تمامی پژوهشگران غربی و شرقی تاریخ تمدن اتفاق نظر دارند که ترجمه متون عربی موجود در سرزمینهای اسلامی، یکی از ریشهها و عوامل اصلی وقوع نهضت رنسانس در مغرب زمین به شمار میآید. اما این متون عربی حاصل تلاش محققان مسلمانی بودند که از قرن دوم هجری به بعد مستقیماً از روی منابع لاتین به عربی ترجمه کردند و این کار در چنان مقیاس وسیعی صورت گرفت که از آن به عنوان "نهضت ترجمه" در تاریخ اسلام، یاد میشود؛ بنابراین، ترجمه متون لاتین، هیچ ارتباطی به دوران ساسانی نداشت و فعالیتی بود که توسط دانشمندان مسلمان ایرانی و عرب صورت گرفت و بعدها اروپاییان مهاجم به سرزمینهای اسلامی در دوران جنگهای صلیبی، با انتقال این کتابها به اروپا و ترجمه آنها، توانستند با دوران یونان باستان ارتباط فرهنگی برقرار کنند و به تدریج نهضت رنسانس را شکل دهند. این نکتهای نیست که بر کسی پوشیده باشد؛ اما شاه به دلیل آن که همواره سعی داشت خود را به دوران باستانی ایران متصل نماید، سعی دارد با بزرگنمایی آن دوران و بیان مطالب غلوآمیز، تا حد ممکن، "نظام شاهنشاهی" را در نظر خوانندگان این کتاب موجه و سرمنشأ تحولات بزرگ، نه تنها در ایران، بلکه در عرصه جهانی نشان دهد، کما این که همین رویه، آنگاه که شاه به بحث پیرامون دوران سلطنت خویش میپردازد، به حد اعلای خود میرسد.
این دو فراز در نخستین بخش از کتاب، بیانگر میزان پایبندی! محمدرضا به بیان واقعیات تاریخی است و با این آگاهی، به نحو بهتری میتوان دیگر بخشهای پاسخ شاه به تاریخ را مورد ارزیابی قرار داد.
در ادامه این بخش، پس از مروری گذرا به دوران صفویه تا قاجار، شاه با اشاره به قراردادهای خفتبار گلستان، ترکمانچای، پاریس و نهایتاً تقسیم ایالت سیستان بین ایران و افغانستان در سال 1872 م. لطمات و خسارات وارده بر ایران را به ویژه در دوران قاجار به تصویر میکشد که البته با واقعیات تاریخی سازگار است. متأسفانه در این دوران بخشهای وسیعی از خاک ایران بر اثر بیکفایتی قاجارها، از دست رفت و با رقابتهای روس و انگلیس در ایران برای کسب امتیازات هرچه بیشتر، سرمایههای ملی ایرانیان غارت شد و کشور رو به ضعف نهاد. البته این نکته را نیز باید در نظر داشت که دوران پهلوی نیز خالی از این گونه لطمات به کشور نبود. لرد کرزن در کتاب خود به نام "ایران و قضیه ایران" با اشاره به عهدنامه ارزروم میان ایران و عثمانی خاطرنشان میسازد: "عهدنامة ارزروم که بسال 1847 انعقاد یافت در حال حاضر پایة دوستی بین دو کشور است، اما وضع نامعلوم رشتة دراز مرزی از آرارات تا شط العرب چنانکه قبلاً هم اشاره نمودم موجب تجدید نقار می شود و همواره امکان زدوخورد در میان است."(جرج ناتانیل کرزن، ایران و قضیه ایران، ترجمه غلامعلی وحیدمازندرانی، تهران، شرکت انتشارات عملی و فرهنگی، چاپ پنجم، 1380، ص 698) این در حالی است که رضاشاه در سال 1316 به هنگام امضای پیمان سعدآباد، حقوق ایران را در این منطقه نادیده میگیرد و آن را به دولت آتاتورک هبه مینماید. به نوشته مسعود بهنود: "حادثه دیگری که میتوانست آرامش خاطرشاه را فراهم آورد، پیمان سعدآباد بود. وزیران خارجه ترکیه، عراق و افغانستان در تهران گردآمدند و در سعدآباد بر پیمانی امضا گذاشتند و اینها هم معنای استقرار رژیم را داشت. برای رسیدن به این پیمان، رضاشاه، به اختلافات ارضی با ترکیه و عراق پایان داد. از نفت خانقین گذشت و هم از ارتفاعات آرارات. این مجموعه به اضافه باجی که در قرارداد نفت به انگلیسیها داده بود، در آستانه جنگ جهانی حکومت او را به عنوان حلقهای از کمربند دور شوروی در چشم لندن عزیز میداشت." (مسعود بهنود، این سه زن، تهران، نشر علم، چاپ چهارم، 1375، ص 277) همچنین در دوران محمدرضا نیز بحرین از ایران منفک گردید، اما شاه به سادگی از این موضوع درمیگذرد؛ گویی هیچ اتفاق مهمی نیافتاده است: "در بحرین فقط یک ششم اهالی ایرانی تبار بودند. به همین علت موافقت کردم مردم آنجا دربارة سرنوشتشان تصمیم بگیرند و آنان به استقلال کشورشان رأی دادند."(ص273)
شاه سپس به طرح قضیه تلاش انگلیس برای اخذ امتیاز نفت در ایران میپردازد و مینویسد: "سرانجام در روز 28 مه 1901 بعد از یک سلسله مذاکرات طولانی (که به دلیل کار شکنی و خواستههای تهدیدآمیز روسها، بسیار پیچیده هم بود)، شاه امتیاز "اکتشاف و استخراج و حمل و فروش نفت و گاز و قیر و سایر محصولات نفتی را در سراسر ایران" (به استثناء مناطق همجوار روسیه تزاری) برای مدت 60 سال اختصاصاً به "ویلیام ناکس دارسی" واگذار کرد." (ص56)
همانگونه که میدانیم در عهد قاجار، گرفتن امتیازات مختلف توسط اتباع روس و انگلیس در ایران، کار چندان مشکلی نبود. به عنوان نمونه، امتیاز رویتر که در واقع کلیه امورات مهم اقتصادی کشور - اعم از استخراج نفت، معادن مختلف به استثنای طلا و نقره، کشیدن راهآهن و امثالهم - را به دست یک بیگانه میسپرد، چندان مذاکرات پیچیده و دشواری را پشت نگذارد، بلکه به واسطه وجود دولتمردان، درباریان و در رأس آنها شاهنشاه رشوهگیر، با پرداخت مقداری رشوه به میرزا حسینخان سپهسالار (نخستوزیر) و ناصرالدین شاه و البته میرزا ملکمخان - سفیر شاه در لندن- که به عنوان دلال در این ماجرا نقش ایفا میکرد، آن امتیاز به امضا رسید. این که پس از امضای قرارداد، مخالفت با آن در کشور آغاز گردید و نهایتاً اجرای آن را غیرممکن ساخت، بحث دیگری است که در اینجا به آن نمیپردازیم. بنابراین با توجه به سهولت امتیازگیری از ایران در آن دوران، چرا شاه تلاش دارد یک سری مذاکرات دشوار و پیچیده را چاشنی این امتیازنامه کند، در حالی که قاعدتاً در پی چنین مذاکراتی، باید یک قرارداد پیچیده و بسیار فنی شکل گیرد؟ جالب آن که شاه علیرغم این که قاجارها را در تمامی زمینهها، بیکفایت و نابخرد مینمایاند، در این زمینه سعی فراوان دارد تا قرارداد دارسی را با پیچیدگیهای فراوان جلوه دهد. علت این قضیه، به ماجرایی باز میگردد که در دوران رضاشاه پیرامون قرارداد دارسی رخ داد و خیانتی بزرگ به ایران و ایرانیان شد. شاه با پیچیده تصویر کردن قرارداد دارسی در پی القای این مطلب است که اگر آن افتضاح بزرگ در زمان پدرش صورت گرفت، نه از روی خیانت و خدای ناکرده عمد و قصد، بلکه به واسطه پیچیدگی بیش از حد این قرارداد بود. این مسئله را در جای خود بیشتر توضیح خواهیم داد.
نکته دیگری نیز در انتهای بخش نخست کتاب آورده شده است که جلب توجه میکند: "بسیاری از انگلیسها که فتوحات نادرشاه را در هندوستان به یاد میآوردند و از ایرانیها بیم داشتند، درصدد برقراری سیاست "سرزمین مرده" در حد فاصل روسیه و هندوستان بودند. ایران نیز همانند یک محکوم به مرگ- که دیگر هیچ امیدی به بقاء خود ندارد- انتظار میکشید تا ضربه آخر فرود آید و برای همیشه از صحنه خارج شود. این ضربه هم تفاوتی نمیکرد که از شمال فرود آید یا از جنوب... اما در همان دوران بود که مردی در صحنه ظاهر شد، پدرم." (ص61)
اگر در این مطلب نیز دقت کنیم متوجه فقدان ارتباط منطقی میان گزارههای آن میشویم. به فرض که انگلیسیها فتوحات نادر در هندوستان را به یاد میآوردند و از ایرانیها بیم داشتند، چرا ناگهان پای روسیه در این معادله به میان میآید و انگلیسیها درصدد برقراری سیاست "سرزمین مرده" در حد فاصل روسیه و هندوستان برمیآیند؟ ترس انگلیس از ایرانیها، چه ارتباطی با فاصله میان "روسیه" و "هندوستان" دارد؟ البته این نکته روشن است که در دوران پس از جنگهای ایران و روس که به ضعف و فتور دولت و مردم ایران انجامید، انگلیسیها که خود یکی از بانیان این شکست بودند، هیچگونه بیم و هراسی از تهاجم ایرانیان به هندوستان مانند زمان نادرشاه نداشتند؛ بنابراین اگرچه برای آنها صیانت از مرزهای هند، یک اصل اساسی به شمار میرفت، اما تهدید برای هند را نه از جانب ایران، بلکه از سوی روسیه، فرانسه و تا حدی عثمانی میدانستند. شاه در ادامه مطلب، از محکوم به مرگ بودن ملت ایران سخن گفته است. البته این سخن، کاملاً درست است، اما نه بدان دلیل که در این کتاب بیان شده است. انگلیسیها در سالهای 1907 و 1915 با انعقاد قراردادهای محرمانهای با رقیب دیرینه خود در ایران، یعنی روسها، و تقسیم سرزمین ایران میان خود و آنها، روابطشان را با روسها در ایران از حالت رقابت به حالت تعامل در آورده و حتی به نوعی رفاقت مبدل ساخته بودند. هر دو طرف، حقوق و مزایای یکدیگر را در حوزههای نفوذ تعیین شده، به رسمیت شناخته بودند و به اصطلاح سرشان به کار خودشان گرم بود؛ بنابراین انگلیسیها اگرچه همواره روسها را یک تهدید بالقوه به حساب میآوردند، اما پس از قراردادهای مزبور، به ویژه پس از اتحاد و اتفاقی که در جنگ جهانی اول با یکدیگر داشتند، آنها را خطری بالفعل برای هندوستان نمیدانستند. در این حال، اتفاق مهمی که در خلال جنگ جهانی اول روی داد، وقوع انقلاب سوسیالیستی در روسیه بود که آن را از صحنه جنگ جهانی اول خارج ساخت و شاید مهمتر از آن برای انگلیسیها این که دولت انقلابی شوروی، کلیه نیروهایش را از ایران به درون مرزهایش انتقال داد. به این ترتیب انگلیسیها پس از حداقل یک قرن رقابت استعماری با روسها، اینک ایران را یکپارچه در اختیار خود میدیدند و قصد داشتند با اتخاذ تدابیر خاصی، از آن یک هند کوچک در کنار هند بزرگ بسازند. در شرایط جدید، تنها یک مانع پیشروی آنها وجود داشت؛ ملت ایران.
بنابراین اتخاذ سیاست "سرزمین مرده"، میتواند منطبق بر واقعیات تاریخی باشد، اگر این اصطلاح را به معنای کشور و ملتی بگیریم که توانایی دفاع از حقوق خود در مقابل متجاوزان و سلطهگران را نداشته باشد. به عبارت دیگر، اتخاذ سیاست "سرزمین مرده" نه برای حفاظت از هند، که از اواخر جنگ جهانی اول دیگر هیچگونه تهدید بالفعلی متوجه این مستعمره انگلیس نبود، بلکه برای حاکم ساختن حالتی در ایران بود که انگلیسیهای استعمارگر با خیال راحت و آسوده بتوانند به چپاول این سرزمین بپردازند: "در همان دوران بود که مردی در صحنه ظاهر شد": رضاخان!
پس از از طرح این مسائل، شاه وارد دومین بخش از کتاب خویش تحت عنوان "سلسله پهلوی" میشود و سخن در این باب را از زمان به قدرت رسیدن پدرش آغاز میکند: "رضاخان یک شب با نفرات تحت فرمانش قزوین را مخفیانه ترک کرد و عازم تهران شد. بعد هم که به تهران رسید، شهر را به محاصره درآورد و احمدشاه را وادار به تغییر دولت کرد (23 فوریه 1921). این کودتای برقآسا با حداقل تلفات صورت گرفت و ژنرال "آیرونساید" که در آن زمان فرماندهی قوای انگلیس را در ایران به عهده داشت راجع به اقدام پدرم گفته بود: "رضاخان تنها مردی است که شایستگی نجات ایران را دارد." (ص68)
یاد کردن از ژنرال آیرونساید در این کتاب مسلماً به خاطر گره خوردن کودتای سوم اسفند 1299 به این ژنرال انگلیسی است، اما شاه به گونهای این مسئله را مطرح میسازد که حتیالمقدور، واقعیات تاریخی را پنهان سازد. پس از وقوع انقلاب سوسیالیستی در روسیه و خروج روسها از ایران، انگلیسیها که سخت مشغول شکل دادن به خاورمیانه پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی بودند، تلاش داشتند هرچه زودتر اوضاع ایران را وفق نظر خود سامان دهند و با اطمینان خاطر از تأمین منافع نامشروع درازمدتشان در این سرزمین، نیروهایشان را از آن بیرون برند و در مناطق دیگر به کار گیرند؛ بنابراین نیاز به فردی داشتند که با در اختیار داشتن نیروی نظامی، هرگونه حرکتی را علیه انگلیس سرکوب سازد و سیاستهای آنها را نیز در ایران پیش برد. از طرفی، انگلیسیها با توجه به سابقه استعماریشان، یکی از موضوعاتی را که همواره در دستور کار داشتند، شناسایی افراد مختلف برای بهرهگیری از آنها در امور گوناگون بوده است و به همین منظور افراد و شبکههایی را در اختیار داشتند. سِر اردشیر ریپورتر یکی از این افراد بود که دفتر خاطراتی نیز از وی برجای مانده و در آن نحوه آشنایی خود با رضاخان و معرفی او به ژنرال آیرونساید را بیان داشته است: "در اکتبر سال 1917 بود که حوادث روزگار مرا با رضاخان آشنا کرد و نخستین دیدار ما فرسنگها دور از پایتخت و در آبادی کوچکی در کنار جاده "پیربازار" بین رشت و طالش صورت گرفت. رضاخان در یکی از اسکادریلهای قزاق خدمت میکرد." (عبدالله شهبازی، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد دوم؛ جستارهایی از تاریخ معاصر ایران، تهران، انتشارات اطلاعات، 1370، ص148-147) وی در ادامه خاطرنشان میسازد که رضاخان را به ژنرال آیرونساید معرفی کرده و البته این ژنرال انگلیسی نیز خصائل مورد نیاز را در این فرد دیده است. بنابراین اگر هم، چنین جملهای متعلق به آیرونساید باشد که "رضاخان تنها مردی است که شایستگی نجات ایران را دارد" باید توجه داشته باشیم این جمله را یک ژنرال انگلیسی بیان کرده که در پی به قدرت رسانیدن یک دیکتاتور در ایران برای حفظ منافع انگلیس بوده است. در واقع، آنها پس از ارزیابی نیروهای مختلف سیاسی و نظامی، سرانجام رضاخان را فرد مطلوب خویش تشخیص دادند و طبیعی است که در قالب چنین واژهها و ادبیاتی او را تأیید کردند. پس از این بود که به رضاخان اجازه حرکت به سوی تهران همراه با نیروی قزاق داده شد. آیرونساید در این باره در خاطرات خود مینگارد: "با رضاخان گفتگو کردم و او را به طور قطع به فرماندهی قزاقها برگماشتم... وقتی موافقت کردم که حرکت کند دو شرط برایش گذاشتم: 1- از پشت سر به من خنجر نزند؛ این باعث سرشکستگی او میشود و برای هیچ کس جز انقلابیون سودی ندارد. 2- شاه نباید به هیچوجه از سلطنت خلع شود. رضا خیلی راحت قول داد و من دست او را فشردم. به اسمایس گفتهام که بگذارد او بتدریج راه بیفتد." (سیروس غنی، ایران، برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها، ترجمه حسن کامشاد، تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم، 1380، ص179)
البته آیرونساید جمله بسیار معروفتری نیز بیان داشته است که بد نیست یادی از آن نیز بکنیم؛ زیرا حقایق بسیاری را در خود نهفته دارد: "خیال میکنم همه مرا طراح این کودتا میدانند... به گمانم اگر بخواهم دقیق صحبت کنم، چنین است." (خسرو شاکری، میلاد زخم، جنبش جنگل و جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران، ترجمه شهریار خواجیان، تهران، نشر اختران، 1386، ص 370)
در مورد انجام این کودتا با حداقل تلفات نیز باید گفت این مسئله نه از نبوغ نظامی رضاخان، بلکه از تدابیر انگلیسیها که راه او را به سوی قدرت هموار ساخته بودند، ناشی میشد. آنها طی مذاکراتی که با کلنل گلیراپ- فرمانده ژاندارمری- و کلنل وستداهل؛ فرمانده پلیس تهران داشتند، از آنها خواستند تا نیروهای تحت امرشان هیچگونه مقاومتی در مقابل ورود قوای قزاق به تهران از خود نشان ندهند. این خواسته انگلیسیها از سوی افراد مزبور به دقت اجرا شد و به همین خاطر بعدها نشان صلیب اعظم شوالیهها (GCMG) توسط پادشاه انگلیس به این دو نفر اعطاء گردید. (سیروس غنی، همان، ص207)
شاه درباره ماجرای جمهوری خواهی رضاخان نیز چنین بیان میدارد که "روحانیون طراز اول شیعه و اغلب سیاستمداران و تجار ایران با اندیشه ایجاد جمهوری در ایران مخالفت کردند و نظر دادند که: چون ایران- برخلاف ترکیه- کشوری است متشکل از اقوام و ایلات بازبانهای مختلف لذا برای حفظ اتحاد و انسجام کشور باید نظام سلطنتی بر آن حکمفرما باشد" و سپس نتیجه میگیرد به همین دلیل همگان خواستار سلطنت رضاخان شدند.(ص71) این که ترکیه برخلاف ایران، کشور تک قومی عنوان گردیده، کاملاً خلاف واقعیت است؛ چراکه حداقل یک اقلیت قابل توجه "کُرد" در این کشور حضور دارد و تا به امروز همچنان مسائل فیمابین این اقلیت با حکومت مرکزی هر از چندی، خبر ساز میشود. اما در مورد دلایل مخالفت با جمهوری رضاخانی نیز آنچه بیان گردیده، واقعیت ندارد؛ زیرا دلیل عمده مخالفت با این مسئله در واقع مقاومت در برابر قدرتیابی و ظهور یک دیکتاتور در ایران بود. در آن هنگام، پس از حضور نزدیک به سه سال رضاخان در صحنه سیاسی کشور، همگان به ماهیت شخصیتی و نیز پشتوانههای سیاسی او در خارج از مرزهای ایران پی برده بودند؛ لذا به شدت از استقرار یک حکومت دیکتاتوری نظامی وابسته در کشور نگران و ناراضی بودند و با این طرح به مخالفت برخاستند. البته این مقاومتها اگرچه در آن هنگام به ثمر رسید، اما طرح کلی انگلیس برای ایران، سرانجام با پشتوانه نظامی رضاخان و نیز حضور جمعی از رجال وابسته به انگلیس به اجرا درآمد و دیکتاتور حافظ منافع انگلیس بر تخت سلطنت نشست.
شاه در ادامه به گونهای از امضای قرارداد دوستی و عدم تجاوز میان ایران و روسیه پس از کودتا و لغو امتیازات گذشته سخن میگوید که گویی این مسئله یکی از دستاوردهای کودتای مزبور بوده است(ص73) حال آن که مذاکرات برای عقد قرارداد مودت میان ایران و شوروی، از مدتها پیش با اعزام مشاورالممالک انصاری به شوروی در زمان دولت مشیرالدوله آغاز شده و تمامی مراحل خود را نیز پشت سر گذارده بود. علت تمایل دولت بلشویک حاکم بر شوروی برای عقد این قرارداد با ایران نیز جلوگیری از نفوذ نیروهای انگلیسی از طریق خاک ایران به مناطق قفقازیه بود. از سوی دیگر شورویها با اعزام نماینده خود به نام کراسین به لندن، مذاکرات جداگانهای را نیز با انگلیسیها برای حل مناقشات و مسائل فی مابین آغاز کرده بودند.(خسرو شاکری، میلاد زخم، ص340) آنها بدین طریق امیدوار بودند تا حد ممکن از تهدیدات بیرونی بکاهند و شرایط بهتری را برای پرداختن به مسائل و مشکلات درونی فراهم آورند؛ بنابراین امضای معاهده مودت میان ایران و شوروی تنها به فاصله 5 روز پس از کودتای سوم اسفند که به لغو امتیازات گذشته روسها در ایران انجامید هیچگونه ارتباطی با دولت کودتا نداشت و صرفاً امضای آن توسط سیدضیاء صورت گرفت. این قرارداد در یک نگاه کلی، معاملهای بود که شورویها با انگلیس انجام دادند تا به منافع خود دست یابند و پس از آن، جنبش جنگل و میرزا کوچکخان پیش چشمان کمونیستهای حاکم بر شوروی، توسط دست نشاندگان انگلیس در ایران، قربانی شدند. همچنین قرارداد 1919 که به ظاهر در دوران دولت کودتا رسماً لغو شد، پیش از آن عملاً ملغی گردیده بود. اساساً علت انجام کودتای مزبور نیز این بود که انگلیسیها دریافته بودند امکان اجرای این قرارداد که در واقع سند قیمومت انگلیس بر ایران به شمار میرفت، وجود ندارد؛ لذا برای تحقق این خواستهشان، راه دیگری را در پیش گرفتند که البته از این طریق توانستند به هدف خود دست یابند.
تشکیل ارتش و "قدرت نظامی مناسب" موضوع دیگری است که شاه از آن به عنوان یکی دیگر از اقدامات مهم پدرش یاد کرده و خاطرنشان ساخته است: "استخوان بندی اولیه فرماندهان ارتش جدید ایران را افسران فرانسوی تشکیل میدادند و افسران ایرانی هم که میبایست در آینده به فرماندهی ارتش گماشته شوند، برای تحصیل به فرانسه اعزام شدند." (ص74) به طور کلی پس از آن که انگلیسیها درصدد تسلط همه جانبه و کامل بر ایران برآمدند، از میان برداشتن قدرتهای محلی که بنا به شرایط پیشین شکل گرفته بودند، در دستور کار آنها قرار گرفت. اینک میبایست یک قوه نظامی در کشور به وجود میآمد. البته این مسئله فینفسه نه تنها هیچ اشکالی نداشت بلکه چنانچه در جهت تأمین منافع ملی صورت میگرفت اقدامی کاملاً مفید و درخور تحسین نیز به حساب میآمد، اما مأموریت ارتش واحد رضاخانی به جای تأمین منافع ملی، سرکوب ملت و ایجاد فضای رعب و اختناق بود. از طرفی، اگرچه برخی افسران فرانسوی که از قبل در بخشی از نیروهای نظامی کشور، به ویژه ژاندارمری، حضور داشتند، در ارتش جدید نیز دارای مناصبی شدند، اما "استخوانبندی اولیه فرماندهان ارتش جدید ایران" را افسران قزاق تشکیل میدادند؛ چراکه اساساً محور و ستون اصلی ارتش جدید، نیروی قزاق بود. این نیرو تا پیش از وقوع انقلاب سوسیالیستی در روسیه، تحت نظارت و فرماندهی روسها قرار داشت و پس از آن، اگرچه برخی افسران روس مخالف با انقلاب بلشویکی همچنان در آن حضور داشتند، اما اختیار این نیرو به دست انگلیس افتاد و با اخراج کلنل استاروسلسکی، فرماندهی آن به طور کامل در اختیار انگلیسیها قرار گرفت و در پی آن، این نیرو به نقش آفرینی در کودتای سوم اسفند 1299 پرداخت. این نکته را نیز باید خاطرنشان ساخت که علیرغم بودجههای کلانی که ظاهراً طی حدود 20 سال به ارتش و نیروی نظامی تحت امر رضاخان اختصاص داده شد، این ارتش حتی از حداقل کارآیی ممکن برای دفاع از مرزهای کشور- که وظیفه اصلی آن به شمار میرفت- برخوردار نبود، کما این که در زمان جنگ جهانی دوم و ورود واحدهایی از ارتش شوروی و انگلیس به خاک ایران، این مسئله به اثبات رسید. کافی است به گوشهای از خاطرات سپهبد پالیزبان که خود در آن هنگام با درجه ستوان دومی در مناطق شمال غرب کشور حضور داشت، توجه کنیم تا ماهیت ارتش رضاخانی را بهتر دریابیم: "روسها بمباران را قطع نمیکردند. منظورشان تخریب روحیه بود؛ اما واقعاً اوضاع بسیار اسفانگیز بود زیرا مشتی انسان که عنوان سرباز داشتند گرسنه؛ بیدارو؛ بدون داشتن وسایل ضدهوایی با تعدادی اسلحه و مقادیری مهمات در صحراها و کوهستانها رها شده بودند و در مقابل قدرت فوقالعاده دشمن دست و پا میزدند. در مدت این هشت روزه یکی به ما نگفت که وضع دشمن چیست، فقط در انتظار سرنوشت به سر میبردیم. بیغذا و بیدارو... احسنت به خون پاک تو ای سرباز ایرانی! یک نفر نگفت که سربازخانه در چهار کیلومتری ماست و هنوز هم قوای زمینی دشمن وارد عمل نشده چرا به ما یک نان خالی نمیدهند که شکم خود را سیر کنیم." (خاطرات سپهبد پالیزبان، لسآنجلس Narangestan Publishers، 2003م، ص102-101)
شاه در ادامه به وضعیت کشاورزی در دوران رضاشاه اشاره میکند و مینویسد: "پدرم ضمناً علاقه داشت همزمان با امور صنعتی، کوششهایی را در جهت بهبود وضع کشاورزان نیز به کار گیرد؛ اما در این راه توفیقی به دست نیاورد." (ص74) به این ترتیب شاه بر یکی از منفیترین خصائل شخصیتی و رفتاری پدرش که غصب زمینهای کشاورزی مرغوب در سراسر کشور بود و از این طریق لطمات بسیاری را بر این حوزه وارد ساخت، سرپوش میگذارد و به سرعت از این موضوع رد میشود. جالب آن که این رویه رضاخان به حدی بارز و در عین حال منفی و مخرب بود که حتی حامیان او نیز نتوانستهاند در کتابهای خود بر آن چشم فرو بندند و ناگزیر از اذعان و اعتراف به آن شدهاند: "زنندهترین نقیصه اخلاقی رضاشاه میل سیریناپذیر او به تملک زمین بود... هنگامی که رئیسالوزرا شد دو خانه در تهران داشت... هیچ راهی برای توجیه مطلب نیست جز این که ریشه های این کشش را در بیبضاعتی خانوادگی او بجوییم." (سیروس غنی، همان، ص 424) رضاشاه در پایان دوران سلطنت خویش مالک حدود 5 هزار پارچه آبادی بود که بخش قابل توجهی از زمینهای مرغوب کشاورزی در ایران، به ویژه در نوار شمالی کشور، محسوب میشد و جالب این که تمامی آنها و نیز وجوه نقد خود را حین فرار، به فرزندش محمدرضا بخشید.(ر.ک. به: گذشته چراغ راه آینده است، به کوشش گروه جامی، تهران، انتشارات ققنوس، چاپ هفتم، 1381، فصل دوم)
درباره احداث راهآهن نیز که همواره از سوی هواداران رضاشاه و پسرش به عنوان یک اقدام اساسی برای کشور محسوب گردیده است باید گفت اگرچه راهآهن فینفسه میتواند برای کشور مفید واقع شود، اما در آن هنگام دو مسئله در این زمینه وجود داشت؛ نخست آن که آیا با توجه به مجموعه شرایط اقتصادی حاکم بر کشور، احداث راهآهن در اولویت بود یا آن که اگر سرمایه اختصاص یافته به آن، مصروف اقدامات صنعتی دیگر میشد، دستاوردهای بهتر و بالاتری برای بهبود اوضاع اقتصادی کشور در برداشت؟ دوم آن که اگر بنا بر احداث راهآهن بود، بهترین و مناسبترین مسیری که میبایست انتخاب میشد، کدام بود؟ در این زمینه دلسوزان کشور معتقد بودند مسیر شرقی- غربی با توجه به این که ایران را از یکسو به هندوستان و از سوی دیگر به اروپا متصل میکند، دارای اولویت کامل بود و برای مردم ایران منافع بسیاری در برداشت، حال آن که انتخاب مسیر جنوبی- شمالی، در حقیقت در چارچوب طرحها و برنامههای نظامی انگلیس میگنجید؛ کما این که از زمان عقد قرارداد رویتر، انگلیسیها همواره تلاش داشتند عبور مرور خویش را از مناطق جنوبی کشورمان- که منطقه نفوذ و استقرار آنان به شمار میآمد- به سمت مناطق شمالی که همجوار با قفقاز و آسیای میانه بود تسهیل کنند و سرانجام نیز با سرمایه ملت ایران به این هدف نائل آمدند و منافع آن را در وقایع جنگ جهانی دوم بردند. در این باره جا دارد به آنچه دکتر مصدق بیان داشته است توجه نماییم: "در خصوص راهآهن- مدت سه سال یعنی از سال 1304 تا 1306 هر وقت راجع باین راه در مجلس صحبتی میشد و یا لایحهای جزء دستور قرار میگرفت من با آن مخالفت کردهام. چونکه خط خرمشهر- بندرشاه خطی است کاملاً سوقالجیشی و در یکی از جلسات حتی خود را برای هر پیشآمدی حاضر کرده گفتم هرکس باین لایحه رأی بدهد خیانتی است که بوطن خود نموه است که این بیان در وکلای فرمایشی تأثیر ننمود، شاه فقید را هم عصبانی کرد و مجلس لایحه دولت را تصویب نمود... در جلسهی 2 اسفند 1305 مجلس شورای گفتم برای ایجاد راه دو خط بیشتر نیست: آنکه ترانزیت بینالمللی دارد ما را به بهشت میبرد و راهی که بمنظور سوقالجیشی ساخته شود ما را بجهنم و علت بدبختیهای ما هم در جنگ بینالملل دوم همین راهی بود که اعلیحضرت شاه فقید ساخته بودند. ساختن راهآهن در این خط هیچ دلیل نداشت جز اینکه میخواستند از آن استفادهای سوقالجیشی کنند و دولت انگلیس هم در هر سال مقدار زیادی آهن بایران بفروشد و از این راه پولی که دولت از معادن نفت میبرد وارد انگلیس کند... چنانچه در ظرف این مدت عوائد نفت بمصرف کار [خانة] قند رسیده بود رفع احتیاج از یک قلم بزرگ واردات گردیده بود و از عواید کارخانههای قند هم میتوانستند خط راهآهن بینالمللی را احداث کنند که باز عرض میکنم هرچه کردهاند خیانت است و خیانت."(دکتر محمد مصدق، خاطرات و تألمات مصدق، به کوشش ایرج افشار، تهران، انتشارات علمی، 1365، صص352-349)
یکی از فرازهای جالب این بخش، اشاره محمدرضا به تجدید قرارداد دارسی توسط رضاشاه است: "پدرم تمام کوشش خود را به کار بست تا ثروتهای طبیعی کشور تبدیل به ثروتهای ملی شود. و در همین جهت بود که در دسامبر 1932[1311] قرارداد اعطاء امتیاز نفت را- که در سال 1901 به "دارسی" داده شده و بعد هم به کمپانی نفت انگلیس و ایران انتقال یافته بود، لغو کرد. زیرا تولید نفت در سال 1923 [1302] از دو میلیون و سیصد و شصت و پنج هزار تن فراتر نرفته بود؛ اما متعاقب لغو قرارداد، میزان آن در سال 1938 [1317] به ده میلیون و سیصد هزار تن بالغ شد." (ص76)
جالب بودن این فراز از لحاظ بیمعنا و مفهوم بودن آن است. شاه ابتدا از تلاش پدرش برای تبدیل ثروتهای طبیعی کشور به ثروتهای ملی سخن میگوید و مصداق آن را لغو قرارداد دارسی بیان میدارد. اگر پس از لغو این قرارداد، صنعت نفت در کشور توسط رضاشاه ملی اعلام میشد، این گفته شاه، کاملاً درست بود، اما آنچه در عمل به وقوع پیوست، اضافه شدن سه دهه به مدت قرارداد قبلی و دادن امتیازات بیشتر به انگلیس بود. ابوالحسن ابتهاج در این زمینه چنین خاطرنشان ساخته است: "رضاشاه در سال 1312 ناگهان تصمیم گرفت که قرارداد امتیاز نفت را، که در سال 1901 بین دولت ناصرالدین شاه قاجار و ویلیام دارسی انگلیسی بسته شده بود، فسخ کند... سپس به دستور رضاشاه تقیزاده قرارداد جدیدی با شرکت نفت ایران و انگلیس امضاء کرد، و به موجب آن، همان امتیاز برای مدت 32 سال دیگر تجدید شد و این قرارداد به تصویب مجلس شورای ملی هم رسید، در صورتی که قرارداد سابق به تصویب مجلس نرسیده بود. گذشته از این، طبق قرارداد سابق، در انقضای مدت امتیازنامه تمام دستگاههای حفر چاه بلاعوض به مالکیت ایران در میآمد و حال آنکه در قرارداد جدید این ماده حذف شد." (خاطرات ابوالحسن ابتهاج، به کوشش علیرضا عروضی، تهران، انتشارات علمی، 1371، ص234) به این ترتیب این ثروت طبیعی نه تنها تبدیل به ثروت ملی نشد، بلکه با خدمتی که رضاشاه به انگلیس انجام داد، بر تسلط آنها بر منابع و صنایع نفتی کشورمان به مدت سه دهه افزوده گشت. از سوی دیگر معلوم نیست محمدرضا از چه روی با افتخار از افزایش تولید نفت پس از ماجرای سال 1312 سخن میگوید. اگر در این سال، صنعت نفت کشور ملی شده بود و منافع حاصل از آن به جیب ملت ایران ریخته میشد، به راستی جای افتخار نیز داشت، اما تجدید قرارداد دارسی به مدت بیش از 30 سال، بیآن که هیچگونه حق نظارتی برای ایران در زمینه تولید و فروش نفت منظور شود، معلوم نیست چه موفقیتی نصیب دولت و ملت ایران کرده است که اینگونه با افتخار اعلام میگردد؟ آیا به راستی شاه، ملت ایران را قادر به درک این مسائل ساده نمیپنداشت که این چنین قصد رد گم کردن خط خیانت به کشور را توسط سلسله پهلوی دارد؟
روایت محمدرضا از نحوه رفتار و عملکرد پدرش "رضا شاه کبیر"(!) به هنگام ورود قوای متجاوز به خاک کشور نیز کاملاً درخور توجه است: "روز 28 اوت 1941 [6 شهریور 1320] رضاشاه به واحدهای ارتش ایران دستور داد اسلحه خود را زمین بگذارند. و بعد هم اطلاع رسید که : روز 17 سپتامبر [26 شهریور] نیروهای متفقین قصد دارند وارد پایتخت شوند. موقعی که پدرم از خبر نزدیک شدن نیروهای انگلیسی به تهران آگاهی یافت، فوراً مرا خواست و به من گفت: "فکر میکنی بتوانم از یک افسر بیمقدار انگلیسی دستور بگیرم؟" و به دنبال آن هم در روز 16 سپتامبر [25 شهریور 1320] پدرم رسماً از سلطنت کناره گرفت، متن استعفانامه او را محمدعلی فروغی نخستوزیر در مجلس ایران به این شرح قرائت کرد: "... من، شاه ایران، که مورد تأیید خداوند و مردم بودهام، اینک ناگزیر به این تصمیم خطیر گردن نهادهام که به نفع پسر محبوبم محمدرضا پهلوی از سلطنت استعفا دهم..." (ص96)
این که پادشاهی با آن همه ادعا و صرف هزینههای گزاف به اسم توسعه و تجهیز ارتش طی حدود 20 سال، آنگاه که نوبت به انجام وظیفه ملی و دینی نیروی دفاعی کشور میرسد، به آنها دستور دهد سلاح خود را زمین بگذارند و در برابر متجاوزان تسلیم گردند و سپس خود نیز به سرعت پا به فرار گذارد، از نوادر ایام به حساب میآید! اگر شاهان دیگری چون یزدگرد سوم یا شاه سلطان حسین صفوی نیز از مقابل دشمن فرار کردهاند، اما دستکم دستور تسلیم به نیروهایشان ندادهاند و حداقل مقاومتی در برابر آنها از خود نشان دادهاند. ولی رضاشاه کبیر(!) در این زمینه سابقهای از خود در تاریخ ایران برجای نهاده است که باید آن را منحصر به فرد دانست. از سوی دیگر در جملهای که شاه از پدرش نقل کرده است نیز نکات ظریفی به چشم میخورد؛ هنگامی که رضاشاه به پسرش میگوید: "فکر میکنی بتوانم از یک افسر بیمقدار انگلیسی دستور بگیرم؟" آیا منظورش این است که "من نمیتوانم" اما چون "تو میتوانی"، بمان و اطاعت کن؟! به علاوه، در آن هنگام نیروهای انگلیسی در مناطق جنوبی کشور مستقر بودند و اساساً در نزدیکی تهران حضور نداشتند، بلکه نیروهای ارتش سرخ شوروی در حال نزدیک شدن به تهران بودند. اتفاقاً رضاشاه با فرار به سمت جنوب، در واقع خود را به نیروهای انگلیسی رسانید تا تحتالحفظ آنان از کشور خارج شود. جالب این که رضاشاه از این پس، کاملاً در اختیار "افسران بیمقدار انگلیسی" قرار میگیرد؛ به گونهای که به دستور آنها به جنوب میرود، به دستور آنها سوار بر کشتی میشود و به دستور آنها روانه محل تعیین شده از سوی لندن میگردد؛ بنابراین در این مدت کاری جز اطاعت از دستورات افسران بیمقدار انگلیسی نداشت.
اگر واقعاً رضاشاه فردی شجاع، مستقل و ضدانگلیسی بود و طاقت دستور گرفتن از افسران بیمقدار انگلیسی و روسی را نداشت، میبایست مردانه و شجاعانه در مقابل متجاوزان به ایران میایستاد و مرگ پرافتخار در راه دفاع از میهن را به جان میخرید؛ در آن صورت، بیشک ملت ایران نیز از تمام بدیهای او در میگذشت و نام نیکی از وی در تاریخ کشورمان برجای میماند، اما رضاشاه همان کاری را انجام داد که منطبق بر شخصیت واقعی او بود و البته پس از رفتن زیر بار آن همه خواری، بیش از 5 سال نتوانست به حیات خویش ادامه دهد.
نکته درخور توجه دیگر در این فراز از کتاب شاه، متنی است که محمدرضا از آن به عنوان استعفانامه پدرش یاد کرده و البته متنی کاملاً تحریف شده است. انتظار این بود که شاه دستکم به متن استعفای پدرش وفادار میماند و همان را منعکس میساخت. آن متن، این است: "نظر به این که من همه قوای خود را در این چند ساله مصروف امور کشور کرده و ناتوان شدهام حس میکنم که اینک وقت آن رسیده است که یک قوه و بنیه جوانتری به کارهای کشور که مراقبت دائم لازم دارد بپردازد و اسباب سعادت و رفاه ملت را فراهم آورد. بنابراین امور سلطنت را به ولیعهد و جانشین خود تفویض کردم و از کار کنار نمودم و از امروز که 25 شهریور 1320 است عموم ملت از کشوری و لشکری، ولیعهد و جانشین مرا باید به سلطنت بشناسند و آنچه نسبت به من از پیروی مصالح کشور میکردند، نسبت به ایشان بکنند." (گذشته چراغ راه آینده است، ص91) به راستی شاه که با دستکاری در متن استعفانامه پدرش و گنجانیدن واژهها و عبارت دیگری در آن با اهداف خاص، دست به تحریفی آشکار در یک سند موجود و منتشر شده میزند، چگونه میتواند در ادامه نگارش مطالب خود، پاسخگوی صادقی به تاریخ و ملت ایران باشد؟
این عدم صداقت، در نخستین عبارات پس از این موضوع به وضوح نمایان میشود: "سفراء روس و انگلیس و دولتهایشان سه روز بعد تصمیم گرفتند سلطنت مرا به رسمیت بشناسند، و این البته دلیلی نداشت جز آن که تظاهرات گسترده مردم برای حمایت از من به آنها نشان داد که واقعاً امکان ندارد بتوانند فرد دیگری را به جای من بنشانند." (صص99-98) در آن شرایط جنگی و هجوم قوای نظامی بیگانه و در حالی که اوضاع و احوال کشور کاملاً آشفته بود و مردم در نوعی بیم و هراس به سر میبردند، تنها مسئلهای که مرهمی بر دلهای مردم میگذارد و علیرغم سختیهای موجود، موجی از شادی در میان آنها برمیانگیخت، فرار دیکتاتور بود که نوید خاتمه دوران استبداد سیاه را میداد. آن هنگام اگر هم تجمع و تظاهراتی بود در جهت شکایت و تظلمخواهی از دوران 16 ساله سلطنت رضاشاه بود که هستی جامعه را به تباهی کشانده بود. به طور کلی در به رسمیت شناخته شدن سلطنت محمدرضا از سوی بیگانگان، مردم هیچ نقشی نداشتند. اتفاقاً مطرح شدن نام فرزند محمدحسن میرزا قاجار در میان انگلیسیها برای سپردن سلطنت به او، به این دلیل بود که آنها میزان خشم و نفرت مردم از پهلوی را به عینه مشاهده میکردند و خوف آن داشتند که انتقال سلطنت به فرزند دیکتاتور با اعتراض و شورش عمومی مواجه شود و در آن شرایط جنگی، مشکلاتی را برایشان فراهم آورد. اما از آنجا که "حمید قاجار" در خارج از ایران متولد شده بود و حتی یک کلمه فارسی هم نمیدانست، این طرح به سرعت کنار گذارده شد و براساس محاسبات انگلیسیها، هیچکس مناسبتر از محمدرضا برای ادامه تسلط آنها بر ایران، در آن هنگام یافت نشد. البته نقش محمدعلی فروغی - از بزرگترین عناصر فراماسون در ایران- را نیز در این زمینه نباید از نظر دور داشت.
شاه در ادامه به پیام ارسالی از سوی پدرش اشاره دارد: "پدرم که همواره نهایت تلاش خود را برای تأمین استقلال و تمامیت ایران به کار گرفته بود، پیامی برایم فرستاد که روی صفحه گرامافون ضبط شده بود، و در آن خطاب به من میگفت: "فرزندم از هیچ چیز نترس" (ص99) یاد کرد از این پیام- که معلوم نیست تا چه حد واقعیت داشته باشد- بیش از آن که روح حماسی را به خواننده کتاب منتقل سازد، لبخند را بر لبانش مینشاند. به راستی رضاشاه که خود بلافاصله پس از ورود نخستین واحدهای ارتش شوروی، به شدت ترسید و پا به فرار گذارد، چگونه میتواند چنین پیامی را برای فرزند جوانش ارسال دارد؟! آیا در آن هنگام این پاسخ برای پیام مزبور مناسبت نداشت که "کَل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی"؟!
برای روشنتر شدن قضیه، جا دارد به آنچه جعفر شریفامامی در خاطرات خود راجع به نحوه رفتار رضاخان در آن شرایط بیان داشته است توجه کنیم: "روزی موقع خروج دیدم که سرگرد لئالی، معاون پلیس راهآهن، در ایستگاه راهآهن یک گوشی تلفن به دست راست و گوشی تلفن دیگر را به دست چپ گرفته و مطالبی را (که) از یک طرف شنید به طرف دیگر بازگو میکند. چند دقیقه ایستادم. دیدم میگوید که روسها از قزوین به سمت تهران حرکت کردهاند و ایستگاه بعد نیز مطلب را تأیید کرده و بدون (تحقیق) موضوع را به رئیس شهربانی با تلفن اطلاع میدهد و او موضوع را به هیئت وزیران و از آنجا به دربار و به اعیحضرت خبر میدهند که روسها به سمت تهران سرازیر شدهاند. ایشان (رضاشاه) دستور میدهند که فوراً اتومبیلها را آماده کنند که به طرف اصفهان حرکت کنند... زودتر رفتم به منزل. ولی از آنجا به راهآهن تلفن کرده و خط قزوین را گرفتم. پس از بررسی و پرسش از ایستگاهها، معلوم شد چند کامیون عمله که بیلهای خود را در دست داشتند به طرف تهران میآمدهاند و چون هوا تاریک بود، نمیشد درست تشخیص دهند. تصور کردهاند که قوای شوروی است که به طرف تهران میآید. لذا بلافاصله مطلب را به اعلیحضرت گزارش (دادم تا) از حرکت خودداری میشود."(خاطرات جعفر شریفامامی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، تهران، انتشارات سخن، 1380، صص52ـ53) همچنین دکتر سیفپور فاطمی نیز در گفتگو با بیبیسی از سه بار قصد رضاشاه برای فرار پس از ورود نیروهای متفقین به ایران خبر میدهد: "با آغاز جنگ جهانی دوم، دولت ایران اعلام بیطرفی کرد... ولی متأسفانه روز سوم شهریور بدون اطلاع یک مرتبه ساعت 4 صبح قشون روس و ارتش انگلستان وارد ایران شد. در آن موقع رضاشاه که در اوج قدرت بود و مدت بیست سال تنها فرد و کسی بود که بر کشور ایران حکومت کرده بود، یک مرتبه از خود ضعف و ناتوانی نشان داد. به طوری که سه مرتبه خیال داشت از تهران فرار بکند، تا بالاخره روز بیست و سوم شهریور، فروغی به او صریحاً میگوید که کار شما گذشته است... بدین ترتیب مردی که با کمال قدرت، مدت بیست سال بر ایران حکومت کرده بود، با منتهای ضعف و ناتوانی و عجز کنار رفته، ایران را ترک کرد..."(تحریر تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی ایران؛ مجموعه برنامه داستان انقلاب از رادیو بیبیسی، به کوشش عمادالدین باقی، قم، نشر تفکر، 1373، ص76) آیا به راستی ارسال چنان پیامی از سوی چنین فردی که به محض ورود نیروی نظامی بیگانه، فکری جز فرار ندارد، مضحک نیست؟
وقایع آذربایجان که به دلیل حضور نیروهای نظامی شوروی در این منطقه به وقوع پیوست، موضوع دیگری است که شاه در این بخش به آن پرداخته است و البته با تحریف وقایع آن هنگام، سعی در قهرمان نمایاندن خویش دارد. همانگونه که میدانیم شورویها علیرغم توافقات پیشین برای خارج ساختن نیروهای نظامی خود از ایران به فاصله 6 ماه پس از پایان جنگ، از این کار امتناع ورزیدند و با حمایت از فرقه دموکرات آذربایجان درصدد جداسازی این بخش از خاک ایران و تبدیل آن به یکی از جمهوریهای اقماریشان در منطقه برآمدند. به این ترتیب اوضاع بحرانی و ویژهای برای کشور به وجود آمد که میبایست با بهرهگیری از تمامی امکانات و روشهای ممکن، به حل آن پرداخت. شاه در کتابش، اولتیماتوم آمریکا به شوروی و سپس عزم و اراده خود برای اعزام قوای نظامی به آذربایجان را دو عامل مهم در حل این بحران به شمار میآورد و در این میان نه تنها هیچ نقشی برای احمد قوام - نخستوزیر وقت - قائل نیست بلکه آن را منفی نیز جلوه میدهد: "در مورد نخستوزیر بعدی که "احمد قوام" بود، چنین به نظر میرسید که برایم موفقیت چندانی به بار نیاورد. زیرا او به سرعت پس از انتخاب به مقام نخستوزیری عازم مسکو شد و در آنجا قراردادی درباره اکتشاف و استخراج نفت امضاء کرد که 51 درصد منافع متعلق به شوروی و 49 درصد از آن ایران میشد. ولی خوشبختانه در قرارداد مادهای وجود داشت که تصریح میکرد: چنانچه متن قرارداد از تصویب مجلس ایران نگذرد، اعتبار قانونی نخواهد داشت. قوام در بازگشت از شوروی با قراردادی که در جیب داشت مذاکره با شورشیان آذربایجان را آغاز کرد. او حتی از من تقاضا داشت که با ارتقاء درجه افسران شورشی موافقت کنم و به هر یک از آنان دو درجه بدهم." (ص105)
قوامالسلطنه به ویژه به خاطر وقایع 30 تیر 1331 چهرهای منفی در تاریخ سیاسی ایران دارد، اما انصاف باید داد که حسن تدبیر او در حل ماجرای فرقه دموکرات آذربایجان، نقطه روشن و مثبتی را در کارنامه سیاسی او برجای گذارده است که به هیچ وجه قابل اغماض نیست. چه بسا اگر مانور سیاسی چند جانبه قوام در آن هنگام نبود، مسئله آذربایجان بیآن که خدشهای به تمامیت ارضی کشور وارد آید، حل نمیشد؛ بنابراین صحنهگردان اصلی سیاست ایران در آن برهه، قوامالسلطنه بود و محمدرضا به لحاظ شرایط سیاسی حاکم بر کشور، اساساً در صحنه سیاست به بازی گرفته نمیشد و نقش چندانی در پیشبرد قضایا نداشت. در واقع به دلیل همین عدم مشارکت در امور آن زمان است که وقتی وی به تاریخ نگاری درباره آن مسائل میپردازد، دچار اشتباهات فاحش میگردد. محمدرضا حتی از این موضوع مطلع نیست که قرارداد میان قوام و شورویها در مسکو و در خلال مذاکرات صورت گرفته در آنجا امضا نشد و قوام هنگامی که از مسکو به تهران باز میگشت، هیچ قراردادی در جیب نداشت. این قرارداد که به قرارداد "قوام-سادچیکوف" معروف است، پس از بازگشت قوام به تهران و در پی ورود سفیر جدید شوروی به ایران به نام "ایوان سادچیکوف" در بهار سال 1325، در تهران به امضا رسید: "یک روز پیش از انحلال مجلس، قوامالسلطنه در یک جلسه غیرعلنی با حضور هفتاد تن از نمایندگان مجلس، حاصل دیدارش از مسکو را توضیح داد. وی اذعان داشت که در مورد سه مسئله اصلی که بر روابط ایران و شوروی تأثیر داشتند، یعنی مسائل نفت، خروج نیروهای شوروی و آذربایجان نتوانسته با شورویها توافق کند؛ معهذا مدعی شد که اینک دولت ایران از نظر دولت شوروی از "وجهه بیشتری" برخوردار شده و به محض ورود سادچیکوف سفیر جدید شوروی به تهران، مذاکرات ادامه خواهد یافت." (لوئیس فاوست، ایران و جنگ سرد؛ بحران آذربایجان (25-1324)، ترجمه کاوه بیات، تهران، مؤسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1374، ص107) سرانجام این قرارداد که مفاد آن ضمن امیدواری دادن به شورویها برای دستیابی به امتیاز استخراج نفت شمال، با زیرکی و درایت خاصی تنظیم شده بود، به امضای قوام و سادچیکوف رسید. پس از آن قوام با مشارکت دادن سه وزیر تودهای در کابینه خود، شورویها را بیش از پیش نسبت به شرایط موجود در ایران خوشبین ساخت. این در حالی بود که به نوشته لوئیس فاوست: "به محض امضای یادداشت مشترک ایران و شوروی، طرفین به اجرای مفاد مختلف مندرج در آن پرداختند: شوروی دست به کار تحقق مراحل نهایی فراخوان نیروهایش شد و دولت ایران نیز با فرقه دموکرات وارد مذاکره شد." (همان، ص108) البته ناگفته نماند هنگامی که بسیاری از شرایط و زمینههای خروج نظامیان شوروی از ایران فراهم آمده بود، اولتیماتوم آمریکا به کرملین نیز تأثیرات خاصش را بر این ماجرا گذارد، اما نباید فراموش کرد که اگر شورویها با اقداماتی که قوام صورت داده بود، خوشبینیها و امیدواریهای مزبور را به دست نیاورده بودند، معلوم نبود تا چه حد به این اولتیماتوم اهمیت دهند، کما این که در دیگر نقاط اروپا آنها سرسختانه بر مواضع خود پافشاری میکردند و تهدیدها و بلکه اقدامات عملی غربیها نیز تأثیر چندانی در عقبنشینی ارتش سرخ از مواضع اشغالیاش نداشت.
به هر حال، نکته مهم در این قضیه آن است که در تمامی مسائل مربوط به آذربایجان در دوره پس از جنگ جهانی دوم، میتوان گفت شاه کمترین نقشی نداشت و بدیهی است ادعاهای وی در این کتاب با هدف قهرمانسازی از خویش، برای آگاهان از مسائل تاریخی چیزی جز گزافهگویی و تحریف تاریخ به شمار نمیآید.
پس از ماجرای آذربایجان، نوبت به ماجرای ملی شدن صنعت نفت میرسد که شاه ضمن تخریب چهره دکتر مصدق، به قهرماننمایی خویش در این عرصه نیز بپردازد. در این زمینه، مقدمتاً یادآوری این نکته ضرورت دارد که طول مدت قرارداد دارسی که در سال 1901 منعقد گردید، 60 سال بود؛ لذا اگر این قرارداد به همان صورت اولیه باقی مانده بود درسال 1961 -یعنی حدود 1339 - به اتمام میرسید و طبق قرارداد، کلیه صنایع نفتی احداث شده در این مدت نیز، به ایران تعلق میگرفت. اما همانگونه که آمد، در سال 1312، رضاشاه با خیانتی بزرگ به ملت ایران، مدت زمان این قرارداد را 30 سال دیگر افزایش داد. میتوان تصور کرد که اگر این خیانت صورت نگرفته بود، اگرچه مردم و شخصیتهای دلسوز از اصل قرارداد دارسی ناراضی بودند ولی با توجه به آن که تا پایان یافتن آن 10 سال بیشتر نمانده بود، وضعیت موجود را تحمل میکردند و منتظر ملی شدن خودبهخود صنعت نفت طبق مفاد قرارداد میماندند، اما با توجه به افزایش مدت، انتظار 40 ساله برای ملت ایران قابل تحمل نبود. این خیانت رضاشاه به حدی آشکار و غیرقابل دفاع بود که حتی سیدحسن تقیزاده که به عنوان وزیر دارایی وقت پای قرارداد جدید را در سال 1312 امضا کرده بود، هنگام مواجه شدن با اعتراض نمایندگان در مجلس پانزدهم، چارهای جز این ندید که خود را "آلت فعل" بخواند و حتی کوچکترین تلاشی برای توجیه چنین اقدامی از خود نشان ندهد؛ بنابراین از یک نظر، ریشه وقایع منتهی به ماجرای ملی شدن صنعت نفت را باید در خیانت پدر شاه به ملت ایران دانست و این مسئلهای است که محمدرضا از ورود به آن، پرهیز دارد. در مقابل، او با توصیف مصدق به "عوامفریبی در رأس قدرت" تمام تلاش خود را برای تخریب چهره وی به کار میبندد.
جای گفتن ندارد که ملی شدن صنعت نفت، به راحتی امکانپذیر نبود؛ زیرا استعمار انگلیس که در آن هنگام قدرت اول نظامی و اقتصادی جهان بود، با توجه به منافع بیکرانی که از چپاول ثروت و سرمایه ملی ایرانیان میبرد و خوشحال از استمرار این وضعیت تا 40 سال دیگر، به هیچ وجه حاضر به این کار نبود و قاعدتاً برای حفظ شرایط ظالمانه موجود، آمادگی داشت تا هر تدبیر و ترفندی را به کار گیرد.
طبیعی است که پنجه در پنجه یک استعمارگر زورمند انداختن، سختیها و هزینههای فراوانی در پی دارد که یک ملت برای رسیدن به آزادی، استقلال و حقوق حقه خود باید دشواریهایش را تحمل نماید. آنچه کار را بر ملت ایران در این نهضت حقطلبانه بیش از پیش دشوار میساخت، حضور انبوهی از وابستگان به انگلیس در کادر سیاسی و اداری کشور بود که دربار شاهنشاهی به مرکزیت شخص محمدرضا محور اصلی این جمع وابسته محسوب میشد. این در حالی است که شاه در کتاب حاضر، قضیه را کاملاً وارونه نشان داده و با انگلیسی شمردن مصدق، خود را شخصیتی ملی و استقلالطلب معرفی کرده است.
نهضت ملی شدن دارای فراز و نشیبهای بسیاری است که پرداختن به تمامی مسائل آن مجال دیگری را میطلبد. این نهضت با اتحاد و همکاری کلیه نیروهای دلسوز که در رأس آنها میتوان از دو شخصیت برجسته یعنی آیتالله کاشانی و دکتر مصدق نام برد، آغاز گردید و سرانجام با برخورداری از حمایت و پشتیبانی یکپارچه مردم، از چنان قدرت و عظمتی برخوردار شد که انگلیس و وابستگان آن در دربار و مجلس نیز توان جلوگیری از به ثمر رسیدن آن را در خود نیافتند. این که شاه خاطر نشان میسازد: "من هم البته در آغاز کار با ملی کردن نفت موافق بودم" در واقع بیان این واقعیت با زبان دیگری است که او نیز هیچ چارهای جز تسلیم در برابر خواست و اراده یکپارچه مردم نداشت و در صورت کوچکترین مقاومتی، با بحرانهای جدی و چه بسا کنترل ناپذیر مواجه میگردید. ضمناً در بیان مسائل مربوط به ملی شدن صنعت نفت نیز از آنجا که محمدرضا نقشی در آن نداشت و خارج از گود بود، از زمان دقیق تصویب قانون ملی شدن صنعت نفت آگاه نیست و آن را روز 30 آوریل 1951 (مطابق با 10 اردیبهشت 1330) عنوان میدارد (ص125) حال آن که این قانون روز 26 اسفند 1329 به تصویب مجلس شورای ملی و روز 29 اسفند همان سال به تصویب مجلس سنا رسید. به راستی چگونه ممکن است شاه زمان تصویب چنین قانون مهمی را از یاد برده باشد، به ویژه آن که روز 29 اسفند هر سال به خاطر گرامیداشت خاطره ملی شدن صنعت نفت جزو تعطیلات رسمی کشور درآمده بود. آیا جز این است که بینقشی شاه در این مسائل و چه بسا ضدیت پنهان وی با این مسئله موجب فراموشی تاریخ دقیق واقعهای با این درجه از اهمیت گردیده بود.
آنچه که شاه از تصویب آن در روز 10 اردیبهشت 1330 یاد میکند، طرح 9 مادهای "اجرای قانون ملی شدن نفت" بود که یکی از شروط دکتر مصدق برای پذیرش نخستوزیری بود. البته این که محمدرضا تفاوت میان قانون "ملی شدن نفت" و قانون 9 مادهای "اجرای قانون ملی شدن نفت" را بداند معلوم نیست، اما اصرار دکتر مصدق بر تصویب آن بدان لحاظ بود که بلافاصله پس از تصدی نخستوزیری بتواند اقدامات عملی و اجرایی را وفق قانون مزبور برای خلع ید انگلیس از صنعت نفت ایران و به دستگیری مدیریت این صنعت توسط ایران، آغاز نماید. به این ترتیب زمینههای لازم فراهم آمد تا علیرغم حضور دربار، نمایندگان و گروههای وابسته به انگلیس، ملی شدن عملی صنعت نفت هرچه زودتر آغاز گردد، هرچند در ادامه این حرکت، اختلاف نظرها و مناقشات میان شخصیتهای برجسته نهضت و توطئهگریهای انگلیس و آمریکا برای تشدید این اختلافات و در نهایت اشتباهاتی که به ویژه دکتر مصدق در نحوه تنظیم روابط خود با آیتالله کاشانی به عنوان یک قطب فعال در نهضت ملی، مرتکب گردید، زمینههای شکست این حرکت بزرگ را فراهم آورد و نهایتاً با کودتای طراحی و اجرا شده توسط انگلیس و آمریکا، نهضتی که میتوانست به احقاق حقوق مردم ایران بینجامد، به خاموشی گرایید.
جالب آن که شاه در این کتاب بر انگلیسی بودن دکتر مصدق اصرار و تأکید فراوان دارد: "من هم سرانجام به این نتیجه رسیدم که در پشت نقاب این ملیگرای جان سخت، مردی مخفی شده که ارتباطهای بسیار نزدیکی با انگلیسها دارد... واقعاً هم چگونه امکان داشت این مرد- در حالی که هفت سال قبل مدعی بود هیچکاری را در ایران نمیشود بدون موافقت انگلیسها انجام داد- بتواند هدفهای خود را بدون حمایت انگلیسها پیش ببرد؟" (صص125-124) خوشبختانه انتشار خاطرات برخی از دستاندرکاران انگلیسی و آمریکایی کودتای 28 مرداد و نیز کتابهای تحقیقی مفصل و متعدد در این زمینه، به روشنی پاسخ این سؤال را میدهد که شاه انگلیسی بود یا مصدق؟
ما در اینجا بیآن که وارد جزئیات پاسخ این سؤال بر مبنای اسناد و مکتوبات موجود شویم - که چیزی جز توضیح واضحات نخواهد بود- بهتر آن دیدیم که با استناد به آنچه محمدرضا خود در این کتاب بیان داشته است، راهی به سوی واقعیت باز کنیم. او در فرازی از کتاب خاطرنشان میسازد: "به خاطر اهداف مصدق و این که او میخواست نفت ایران را از سلطه انگلیسها برهاند، سختیهای اقتصادی فراوانی بر ما تحمیل شد. ولی نتیجه کار به آنجا رسید که انگلیسها کماکان بازار نفت ما را در اختیار داشتند، ولی این وضع- برخلاف گذشته- به هیچ وجه پولی نصیب ایران نمیکرد." (ص132) همانگونه که پیداست در این جملات محمدرضا به صراحت از قصد و اراده مصدق برای خارج ساختن نفت ایران از زیر سلطه انگلیس سخن به میان آورده است که البته تبعات اقتصادی خاص خود را بر ایران گذارد. این در حالی است که وی پیش از بیان این مطلب و نیز پس از آن، مصدق را به ارتباط با انگلیسها و خدمت کردن به منافع آنها در ایران متهم میسازد. به راستی چرا در این فراز، به نوعی سخن گفته میشود که هیچ نشانی از آن ارتباطات و وابستگیها نیست؟ برای پاسخ به این سؤال باید به یک نکته مهم توجه داشت. این از مسلمات تاریخی است که پس از ملی شدن نفت و به دستگیری مدیریت آن توسط ایران، انگلیس با توجه به قدرت و سلطه نظامی و اقتصادی خود در سطح جهان، به ویژه در منطقه خلیجفارس، مبادرت به تحریم خرید نفت از ایران و به کارگیری نیروی دریایی خود در منطقه برای محاصره بنادر ایرانی و توقیف کشتیهای خریدار نفت ایران کرد. همین مسئله موجب گردید که درآمد ارزی ایران که عمدتاً وابسته به نفت بود، به شدت کاهش یابد و تأثیرات منفی آن بر کشور آشکار گردد.
محمدرضا اگرچه در سراسر کتاب خویش دست به تحریف وقایع بسیاری زده است، اما این را میداند که ماجرای تحریم نفتی ایران پس از ملی شدن صنعت نفت و در دوران نخستوزیری مصدق، آشکارتر و مشهورتر از آن است که بتوان تحریفش کرد. در این حال اگر گفته میشد مصدق به عنوان یک مهره انگلیس "میخواست نفت ایران را از سلطه انگلیسها برهاند" این حکم، با عقل و منطق همخوانی نداشت. همچنین اگر چنین عنوان میشد که مصدق با توجه به ارتباطات مخفیانهاش با انگلیسیها، فقط قصد نوعی ظاهرسازی و فریب مردم را داشت، آنگاه محاصره دریایی ایران توسط انگلیس و در تنگنا قرار گرفتن دولت مصدق، دارای توجیه عقلانی نبود؛ زیرا این سؤال به اذهان متبادر میشد که چرا انگلیس قصد داشت مهره خود در ایران را که در جهت منافع او گام برمیداشت، دچار چنین تنگناها و مشکلاتی سازد و زمینه سرنگونی آن را فراهم آورد؟! به این ترتیب شاه، چارهای جز این ندارد که این فراز از تاریخ را مطابق واقع بیان دارد و همین مسئله نیز موجب میگردد وقتی او در چند فراز بعد مجدداً از "دوستان" انگلیسی مصدق یاد میکند، در تله تناقضگویی گرفتار آید. اگر مصدق و انگلیسیها، دوست یکدیگر- ولو به صورت پنهانی- بودند، چرا مصدق باید واقعاًدرصدد برآید که "نفت ایران را از سلطه انگلیسیها برهاند" و آنها نیز متقابلاً با محاصره اقتصادی ایران، درصدد تلافی برآیند؟ این چگونه دوستی و مودت با یکدیگر است که چنین رفتارها و عملکردهایی را در قبال یکدیگر به دنبال دارد؟
از طرفی، شاه با اشاره به این که انگلیسیها توانستند ضمن جلوگیری از فروش نفت ایران، با افزایش خرید نفت از عراق و کویت که ارزانتر از نفت ایران بود، نیازهای خود را با قیمت کمتری برآورده سازند، خاطرنشان میسازد: "به این ترتیب انگلیسها در هر دو جبهه پیروزی به دست آوردند، و چنین آشکار شد که گویی هدف واقعی مصدق خلاف آنچه میکرد بود. ضمناً هم باید اضافه کرد که "دوستان" انگلیسی مصدق وقتی دیدند دیگر او برایشان استفادهای ندارد، به حال خود رهایش کردند. زیرا مشخص شده بود که بدون وجود مصدق نیز میتوانند یک کارتل جهانی نفت را اداره کنند." (ص133) واقعاً اگر مصدق دوست پنهان انگلیسیها بود و علیرغم ظاهرسازیها، هدف دیگری را دنبال میکرد که به تأمین منافع انگلیس میانجامید، چرا باید او را به حال خود رها کنند؟ آیا این دوست انگلیس قادر نبود در ادامه مسیر نیز با ظاهرسازیهای مختلف، همچنان به بهترین وجه نقش اصلی خود را در تضمین منافع آنان ایفا کند؟ بیتردید محمدرضا، خود به خوبی از فقدان منطق عقلانی برای اینگونه اظهارات و ادعاها آگاهی داشته است، اما از آنجا که باید زمینهای برای انجام کودتای 28 مرداد و اقدام انگلیس و آمریکا به سرنگونی دولت دکتر مصدق فراهم میآورد، ناگزیر از بیان چنین سخنانی گردیده است. بلافاصله در پی این اظهارات، محمدرضا اظهار میدارد: "در اوت 1953 [مرداد1332] پس از کسب اطمینان نسبت به حمایت بیدریغ آمریکا و انگلیس- که سرانجام توانسته بودند سیاست مشترکی در پیش بگیرند- و بعد از مطرح کردن قضیه با دوستم "کرمیت روزولت" (مأمور ویژه سازمان سیا)، تصمیم گرفتم رأساً وارد عمل شوم" (ص133) به این ترتیب شاه اذعان و اعتراف دارد که تحت حمایت آمریکا و انگلیس و با مدیریت سیا و البته اینتلیجنس سرویس، وارد مراحل اجرایی طرح کودتا علیه دولت قانونی دکتر مصدق میشود و جالبتر از همه آنکه اصل هزینه شدن پولهای سازمان جاسوسی آمریکا در این راه را- ولو به میزان کمتر از حد واقعی- میپذیرد: "بعضی گفتهاند که انگلستان و بخصوص ایالات متحد آمریکا از نظر مالی به سرنگونی مصدق کمک کردهاند. در این مورد مدارک دقیقی وجود دارد که ثابت میکند: سازمان "سیا" در آن زمان بیش از 60 هزار دلار خرج نکرده بود. و من واقعاً نمیتوانم تصور کنم که این مبلغ برای به حرکت درآوردن مردم یک کشور در عرض چند روز کافی باشد." (ص138). به این ترتیب شاه، هم برنامه مشترک آمریکا و انگلیس برای سرنگونی دکتر مصدق، هم حضور جاسوسان آمریکایی و انگلیسی و مهمتر از همه صرف پول توسط آنها را برای رسیدن به اهداف خود مورد تأیید قرار میدهد. البته اگر سخن شاه را در مورد هزینه شدن صرفاً 60 هزار دلار توسط سازمان سیا بپذیریم، با این گفته او نیز باید موافق باشیم که این مقدار پول برای "به حرکت درآوردن مردم یک کشور" کافی نیست کما این که به هیچ وجه شاهد یک حرکت ملی و سراسری نیز برای سرنگونی دولت مصدق نبودیم، اما آیا 60 هزار دلار در آن هنگام برای گردآوری جمعی اراذل و اوباش به سرگردگی افراد خاص، کفایت نمیکرد؟ به هر حال، همین اذعان شاه، خود روشنگر بسیاری از مسائل است و نیاز به توضیحات اضافه را مرتفع میسازد.
شاه در ادامه مطالب خود به سیر تحولات در عرصه قراردادهای نفتی میپردازد و چنان مینمایاند که پس از سرنگونی دولت دکتر مصدق، امکان تأمین حقوق ایران در این قراردادها فراهم آمده است و طبیعتاً او قهرمان اصلی در این امر خطیر به شمار میرود: "تنها در سال 1954 و در پی یک رشته مذاکرات طولانی بود که به موافقتی اصولی با کنسرسیومی متشکل از بزرگترین هشت کمپانی نفتی دنیا دست یافتیم. این کنسرسیوم صرفاً عامل شرکت ملی ما شد، که مالک و فروشنده نفت بود. این قرارداد به مدت بیست و پنج سال اعتبار داشت (با سه دوره پنج ساله تمدید احتمالی) و ایران سهمی 50 درصدی به دست آورد."(ص145) ادامه دارد ...