فرهاد دمشقى
وعده «تغییر» در سیاست ایالات متحده امریکا توسط «باراک اوباما» و اقبال امریکایى ها به این شعار نه تنها مردم این کشور را نسبت به بهبود وضعیت خود بخصوص در بخش هاى اقتصادى و بهداشتى امیدوار کرده است، بلکه در سایر کشورها نیز انتظاراتى را به وجود آورده است.
براى اینکه نگاهى واقع بینانه به موضوع داشته باشیم، ابتدا لازم است بدانیم که اصولاً شعار «تغییر» اوباما چقدر با واقعیت بیرونى سازگار است و او تا چه حد قادر و یا به عبارت بهتر «مجاز» است در سیاست هاى بنیادین و استراتژیک ایالات متحده امریکا تغییرى ایجاد کند. همچنین «توانایى» تغییر رئیس جمهور جدید امریکا در مقابل انتظار تغییرات که در افکار عمومى جهان شکل گرفته، سؤال دیگرى است که پاسخ به آن مى تواند در این زمینه روشنگر باشد.
«باراک اوباما» به عنوان چهل و چهارمین رئیس جمهور امریکا در روزگارى به قدرت رسید که وجهه و اعتبار امریکا در بین افکار عمومى جهان به دنبال اقدامات اشتباه و جنون آمیز جورج بوش در لشکرکشى به افغانستان و عراق و مداخله در خاورمیانه، وضعیت زندان هاى ابوغریب و گوانتانامو، تهدید آزادى هاى مدنى مردم امریکا، بحران اقتصادى و ده ها اقدام اشتباه دیگر بشدت مخدوش شده است.
نیم نگاهى به اوضاع کنونى ایالات متحده نشان مى دهد که اوباما با چالش هاى بسیار بزرگى در عرصه داخلى و خارجى مواجه است. در چنین شرایطى ایالات متحده امریکا به رئیس جمهورى نیاز دارد که بتواند تا حدودى اعتبار و آبروى امریکا را بهبود بخشد. در این میان به نظر مى رسد «باراک اوباما» داراى دو ویژگى برجسته است؛ اول از همه چهره ظاهرى او به عنوان یک فرد سیاهپوست ناخودآگاه به مخاطب احساس آرامش داده و اعتمادبرانگیز است و ویژگى دوم، شعارهایى بود که با ذکاوت و اطلاع از مطالبه مردم امریکا و جهان اتخاذ کرد.
وجود این ویژگى ها کافى بود تا هیأت حاکمه امریکا و به قول رئیس جمهور کشورمان «کسانى که از پشت صحنه امریکا را هدایت مى کنند» را به این نتیجه برساند که ترکیب این دو ویژگى تا حدود زیادى و حتى قبل از شروع رسمى فعالیت هاى «اوباما» مى تواند بهبود نسبى در وجهه امریکا ایجاد کند. براساس این رویکرد این ویژگى ها تا حدودى مى تواند او را قادر کند حداقل در ماه هاى آغازین حکمرانى خود به توجیه سیاست هاى تهاجمى و نظامیگرى هاى امریکا در بخش هاى مختلف دنیا بپردازد و حضور او در کوتاه مدت بخشى از احساسات ضد امریکایى در جهان را فرو کاهد، اما آیا استفاده (بخوانید سوءاستفاده) از این ویژگى ها در درازمدت نیز کارایى خواهد داشت
مسلماً انتظارات و توقعاتى که در افکار عمومى جهان از «اوباما» براى ایجاد تغییرات واقعى و بنیادین در عرصه هاى مختلف، بخصوص در بخش سیاست خارجى و بین المللى ایجاد شده، در مقابل توانایى هاى وى، در درازمدت مشکلات و دشوارى هاى فراوانى براى ایالات متحده امریکا ایجاد خواهد کرد؛ چرا که سیاست خارجى امریکا از یک سرى عناصر ثابت و ساختارى تشکیل شده که طى چندین دهه نهادینه شده است و امکان ایجاد تغییر در آن ناچیز است.
از سوى دیگر، گرچه اوباما شعار تغییر را در ادبیات و رفتار تبلیغاتى خود به کار گرفت اما واقعیات موجود و عملکرد چند ماه گذشته وى نشان مى دهد که گرایشات و رفتار اوباما با آنچه در گذشته جارى بوده، تغییر خاصى نخواهد داشت. البته اوباما قاعدتاً تغییراتى در برخى امور جزئى مانند نوع برخورد با متهمان و اصلاحات اقتصادى و یا تغییر ادبیات در موضعگیرى ها انجام خواهد داد که این گونه تغییرات در مقابل انتظار تغییراتى که از شعارهاى وى در سطح افکار عمومى داخلى و خارجى شکل گرفته است، کم است. چنین تغییراتى را حتى اگر رقیب وى «مک کین» جمهوریخواه نیز به کاخ سفید راه مى یافت، مجبور به انجام آن بود و در این زمینه تنها تفاوتى که بین اوباما و مک کین وجود دارد، رنگ پوست شان است.
به غیر از انتخاب اشتباه «رابرت گیتس» به عنوان وزیر جنگ، اوباما همچنین مشاور امنیت ملى را از میان نظامیان برگزید، برخلاف دوران بوش که این مقام به یک فرد آکادمیک و غیرنظامى داده شده بود. از سوى دیگر انتخاب هیلارى کلینتون به عنوان وزیر خارجه امریکا نشانگر این است که طرفداران رژیم صهیونیستى در هیأت دولت امریکا به شکل فزاینده داراى وزن و اعتبار بیشترى خواهند بود. این در حالى است که تمدید تحریم ها علیه جمهورى اسلامى ایران و نطق هاى دخالت آمیز وى علیه دیگر کشورها نیز نمونه اى از عملکرد وى در چند ماه گذشته است که توجه به آن نشان مى دهد که منطق و تفکر سلطه جویانه و نظامى حاکم بر کاخ سفید همچنان ادامه خواهد داشت.
تاریخ معاصر نشان مى دهد همه رؤساى امریکا فارغ از حزب و گروه و سفید و سیاه، صرفاً مجرى سیاست هاى هیأت حاکمه اصلى امریکا هستند و اهداف واحدى را در جهان تعقیب مى کنند و آن چیزى جز تداوم سیاست هاى تهاجمى و استعمار و استثمار نوین به منظور بسط سلطه خود در جهان نیست. پرواضح است که هر رئیس جمهورى نیز ادبیات خاصى در این زمینه به کار مى گیرد.
در این میان باید به این نکته توجه داشت که استراتژى سیاست خارجى امریکا در منطقه و جهان بر مبناى ضدیت با جمهورى اسلامى ایران بنا گذاشته شده و بنابراین شروع مذاکره رسمى با تهران نیازمند تغییر کلى این استراتژى ها است. با این حال اگر سردمداران کاخ سفید واقعاً به ضرورت این گفت وگوها و اشتباه سیاست هاى قبلى خود پى برده باشند - که البته صلاح آنها نیز براى نجات از شرایط کنونى نیز در همین است - نیازمند رعایت پیش شرط هایى است که بارها از سوى رهبر معظم انقلاب و رئیس جمهور بر آن تأکید شده است.
بدیهى است هر مقدار که براى تنش زدایى تعلل شود، به ضرر امریکایى ها است؛ چرا که جمهورى اسلامى ایران پس از ۳۰ سال زورگویى و زیاده خواهى هاى امریکا و متحدانش، امروز به قدرت برتر منطقه و یکى از بازیگران جهانى تبدیل شده است.
از سوى دیگر اگر اوباما و دولت وى با القائات عده اى از مرعوبین و دنباله روهاى داخلى خود در ایران دچار توهم شوند و به انتظار روى کارآمدن شخصى تسلیم پذیر در مقابل خود باشند، باید بدانند که اشخاص مرعوب و خودباخته و به تعبیر رهبر معظم انقلاب «شاه سلطان حسین ها» در میان ملت عزتمند ایران اسلامى جایگاهى ندارند و ملت ایران که با اقدامات انقلابى مسئولین، طعم شیرین عزت و بزرگى را در دنیا چشیده اند، حاضر نیستند آن را با هیچ چیز دیگرى عوض کند.
مرور زمان مشخص خواهد کرد که حلقه اصلى حاکمان ایالات متحده کدام یک از ویژگى هاى دوگانه باراک اوباما را مورد استفاده قرار خواهند داد. این که آیا به شعار تغییر متعهد خواهند بود و یا با سوءاستفاده از رنگ پوست اوباما صرفاً به دنبال سیاه بازى براى تداوم سلطه گرى هاى خود هستند و اینها موضوعاتى است که طى ماه هاى آینده براى افکار عمومى جهانیان کاملاً نمایان خواهد شد.
بدیهى است برجسته شدن ویژگى دوم نزد سردمداران اصلى ایالات متحده، باراک اوباما را همانند اجداد خود به ابزارى براى سودجویى قدرت طلبان و سرمایه داران تبدیل مى کند و این مسئله نشاندهنده زنده بودن تفکر برده دارى در لباسى جدید در قرن بیست و یکم است.