پروفسور حمید مولانا
معنی و مفهوم سیاست به عنوان یک عامل اصلی در تحول بشریت، یکی از اسطورههای بزرگ غرب است و اندیشه تکامل و دگرگونی جوامع بشری از طریق مکتبهای سیاسی یکی از روشهای کنترل و تسلط از زمان انقلاب فرانسه(1789 میلادی) تا امروز بوده است. سیاست به عنوان زمامداری و مدیریت جامعه در صدر اسلام با مفهوم و معنای عدالت متعارف و همراه بود. ولی مفهوم سیاست به عنوان یک واژه و مکتب مستقل از عدالت نخست توسط فلاسفه یونان شروع گردید و سپس با اندیشههای قرون وسطی غرب با عوامل قدرت و تزویر آمیخته گردید و با آغاز انقلاب صنعتی و توسعه سرمایهداری به مکتب و ایدئولوژیهای سیاسی ارتقا یافت. تعجب نیست که در ادبیات علوم سیاسی و روابط بینالملل قرن نوزدهم، عصر ملیگرائی و ایدئولوژی شناخته شده است.
اما ماکیاولی گرفته تا هابز، از لاک و روسو گرفته تا مارکس و هگل، اعتقاد به اینکه ایمان به قدرتگرائی، ثروتگرائی و منجیگرائی سکولاریسم (غیردینی) بالاخره به سعادت بشری خواهد انجامید یک فکر کاملا ناقصی بیشتر نبود. این اندیشههای سیاسی غرب به عناوین و پدیدههائی چون دموکراسی، لیبرالیسم، سوسیالیسم، فاشیسم و کمونیسم منتهی گردید که به مدت چندین قرن است بر دنیای غرب تسلط و حکومت کرده و به عنوان یک ارمغان مدرنیته (تجددگرائی) به جهان اسلام و دنیای شرق ارائه شده است. امروز اصطلاحات، رمانتیک ملت- دولت، جامعه مدنی، حاکمیت ملی، منافع ملی، ملیگرائی، جهانیسازی و امنیت و توسعه که ادبیات و زیرساختهای موجود در نظام جهانی را تشکیل میدهد، همه نتیجه اندیشههای مسلط غرب و نوگرائی چند قرن اخیر بوده است. بزرگترین سلاح تبلیغاتی و برنده اینگونه گفتمانها این است که راه دیگری جز تفکر غرب و جریان آفریده شده تاریخ «ترقی» و «سیاست» چند قرن اخیر وجود ندارد.
ما این شک و تردید در ترقی، سیاست و به طور کلی مدرنیته را در نوشتههای متفکران، روشنفکران و دولتمردان دو قرن اخیر غرب هم به خوبی ملاحظه میکنیم. الکس دوتوکویل، ادموند بورک، رنولد نیبور، ژاکوب بورکرهارد، لردآکتون، ریموند آرون، جرج کنان، همه به دیدگاه مترقی تاریخ بدبین بودند. صعود و سقوط رژیم و نظامهای فاشیسم، سوسیالیسم، کمونیسم، سقوط اتحاد جماهیر شوروی، فروپاشی امپراطوریهای انگلیس، فرانسه و هلند، اسپانیا، آلمان، مجارستان، اتریش و ایتالیا که ادعای ترقی و پیشرفت کرده و به نام تمدن غرب دیگران را زیر سلطه و یوغ خود در آورده بودند این بدبینی به مدرنیته را افزایش داد.
مفهوم «منافع ملی» که امروز همه به آن متوسل میشوند، شعارهائی بودند که هم نازیها و هم کمونیستها از غرب یاد گرفتند و به آن عمل کردند. بازیگران و دولتمردان سیاسی غرب اغلب از بافت مداخلهجو و ماجراجو بودند. تیایلورنس معروف به «لورنس عربستان» که در جنگ جهانی اول در خدمت سرویس جاسوسی و اطلاعاتی انگلستان اعراب را علیه مسلمانان ترک تحریک میکرد، ارنست یونگر آلمانی نویسنده خاطرات «طوفان فولادین» جنگ جهانی اول و عامل نازیها، گابریل دوآنزیو ملیگرای و شاعر ایتالیا، آندره مارلو داستاننویس و دولتمرد سیاسی و فرهنگی فرانسوی با فعالیتهای خود در هند و چین و با نقاب فرهنگی خود در دولت ژنرال دوگل در دهه 1960، و آرتر کاستلر انگلیسی مجاریالاصل که عمر نویسندگی خود را در هر دو جلد کمونیست و ضد کمونیست گذراند، همه و همه سیاست و فرهنگ را با تزویر و فریبکاری مخلوط کرده و حرفه خود قرار دادند.
لورنس، تظاهر میکرد که به طرفداری استقلال اعراب با دولت عثمانی در جنگ است ولی در واقع او و سایر همکاران غربی او خاورمیانه را بین انگلیس و فرانسه تقسیم کردند. در دهههای 1940 و 1950 کتاب خاطرات لورنس راهنمای طبقه بالای جاسوسان و عاملان اروپا و آمریکا شده بود. لورنس نماینده و نشانه ارزشهای دوران ادوارد انگلیسی بود که آن زمان بین آریستو کراسی (اشراف) اروپا تحسین میشد. ارزشهای اسلامی برای این نوع افراد در حاشیه قرار داشت و فقط برای کسب اطلاعات و سوء استفاده به کار برده میشد. مارلو فرانسوی هم عقیده داشت گرچه فنآوریهای جدید بشر را به تحقیر انداخته ولی باعث پیشرفت او شده است و فرد میتواند برای اولین بار بدون دین و مذهب زندگی کند.معنویات با «منافع ملی» که در ادبیات روابط بینالملل امروز متداول شده و یک مفهوم سیاسی وارداتی از غرب است در تناقض است. منافع ملی به معنی خودگرائی که فقط منافع طبقه حاکم را در نظر داشته باشد با منافع جامعه دو چیز مختلف هستند. مثلا ایالات متحده آمریکا بارها تحت عنوان منافع ملی به سیاست توسعهگری و سلطهگرائی خود ادامه داده است. تسخیر عراق و افغانستان و تهدید سایر کشورها توسط آمریکا تحت دکترین «منافع ملی»، مبارزه با تروریسم»، و «دموکراسی» صورت میگیرد. تلفیق منافع ملی با ملیگرائی در اروپا در قرون نوزدهم و بیستم به امپریالیسم و استعمارگرایی منتهی شد. امروز جنگ به عنوان «ایدهآل» در نقاب حفظ «منافع ملی» به مردم تحمل میشود. در حالی که غرب و مدرنیته با تأکید بر مفهوم «ملت- دولت» هنوز در جستوجوی جامعه ایدهآل خود هستند، تأکید اسلام همیشه بر جامعه و امت بزرگ و واحد اسلامی بوده است و ملیتها در چارچوب امت بزرگی و واحد اسلامی شناخته شده و احترام ویژهای را دارا هستند. ملیگرائی و ملیت دو پدیده کاملاً متفاوت هستند؛ اولی به برتری قوم و ملیت و نژاد و وفاداری بر آنها تکیه دارد در حالی که دومی بر زادگاه و محل و زمان و فرهنگ بومی و ملی و زبان و عادات و آداب فرد و گروه مربوط است.ملیگرائی وطنپرستی است در حالی که ملیت وطندوستی و مهرورزی است و کسی که خود را بپرستد خدا را نخواهد پرستید. صهیونیسم ملیگرائی و توسعهگرایی یهودیت است همان طور که امپریالیسم انگلیس ملیگرائی و برتری نژادی قوم انگلوساکسون و ملیگرائی آلمان در عهد فاشیسم برتری نژادی قوم و ملیت آریاها و مردم آلمان بود. در پدیده مدرنیته، ملیگرائی بیش از هر وقت و زمان دیگر یک بعد مادی پیدا کرده است و زندگی مادی بر زندگی معنوی غلبه کرده در حالی که راه معنوی، خداپرستی، انساندوستی و مهرورزی تنها راه نجات بشریت است.