تاریخ انتشار : ۱۸ تير ۱۳۸۸ - ۱۰:۰۴  ، 
کد خبر : ۸۷۱۷۰

بررسی تحولات نقشه سیاسی جهان


نقشه سیاسی جهان که محدوده سرزمین دولتها را در سراسر جهان از طریق کاربرد روشهای نقشه کشی و با استفاده از رنگهای مشخص می کند، در واقع بیان ساده جغرافیایی نظام بین دول است و فهم آن از مبانی جغرافیایی سیاسی است. البته این نقشه از این جهت که ثبات را تداعی می کند، گمراه کننده است. از آنجا که چون هر نقشه وضع کشورها را در یک برهه از زمان نشان می دهد و این الگو دائماً در تغییر است؛ بنابراین باید به نقشه سیاسی جهان به صورت الگوهایی در حال تغییر نگریست.
سعی می شود عواملی که در تغییر نقشه سیاسی جهان دخالت دارد و مراحلی که نقشه سیاسی جهان طی کرده است تا به وضع امروز رسیده است مورد بررسی قرار گیرد. به طور کلی فراینده هایی که موجودیت نقشه سیاسی جهان و تغییر آن نقش داشته اند عبارتند از:
1-اکتشافات جغرافیایی کشف قاره ها و سرزمینهای دور توسط شهروندان اروپایی و به دنبال آن ادعاهای دولتهای اروپایی که موجب مالکیت آنها بر آن سرزمینها گردیده است، موجودیت کشورهایی مثل استرالیا و زلاندنو را توسط انگلیسیها برروی نقشه سیاسی جهان توجیه می کند.
2-جنگها و تغییرات عمده ی ژئو پولیتیکی جنگها چه در گذشته و چه امروز موجب گسترش ارضی قدرتهای پیروز و کاهش ارضی شکست خوردگان بوده است.
3-تجزیه ی امپراتوریها. در نتیجه ی امپراتوریها و با تولد دولتهای مستقل تجهیزات مهمی در نقشه سیاسی جهان به وجود آمده است. در گذشته تجزیه امپراتوری اتریش - هنگری و از هم پاشیدن امپراتوریهای مستعمراتی بریتانیا و فرانسه که گسترش آنها در قاره های آفریقا و آسیا چشمگیر بود. و امروز با فروپاشی شوروی و تجزیه یوگسلاوی تغییرات زیادی در نقشه سیاسی جهان به وجود آمده است.
4-فرایندهای جداسازی و جدایی طلبی. جدا سازی فرایندی تحمیلی است که توسط قدرتهای پیروز و سیاست بین الملل انجام می شود و موجب پیدایش مرزهای تحمیلی می گردد. تقسیم آلمان به دو واحد شرقی و غربی، کره به دو واحد شمالی و جنوبی، ویتنام به دو واحد شمالی و جنوبی به وجود آمدن کشورهای ساختگی که محصول تصمیمات انگلیس و فرانسه در تقسیم سرزمینهای عثمانی در خاور میانه بود، همه از نتایج عملکرد فرایند جداسازی اند؛ در صورتی که جدایی طلبی اساس ناسیونالیسی و قوم گرایی و همچنین محصول خواست گروهی از مردم است که برای ایجاد دولتی ملی تلاش می کنند. به وجود آمدن جمهوری آیر نتیجه خواست مردم ایرلند و جدا شدن آنها از انگلستان بود و موجودیت بنگلادش نتیجه خواست مردم پاکستان شرقی و جدا شدن آنها از پاکستان غربی بود. امروز وحدت مجدد دو آلمان، دو ویتنام و دو یمن نتیجه عملکرد فرایند وحدت طلبی مردمی است که در اثر خواست بیگانگان از هم جدا شده بودند. گاهی این دو فرایند جدایی طلبی و وحدت خواهی به صورت متناوب در طی زمان عملکرد جالب داشته و موجب تغییر مرزهای سیاسی شده است.
در این مورد وضع اریتره را می توان به عنوان مثال مورد بررسی قرار داد. اریتره در سال 1889 تحت الحمایه ایتالیا شد، سپس با اتحاد با دولت اتیوپی به صورت فدراسیون در آمد و بعد از چندی در دولت متمرکز اتیوپی ادغام شد و امروز دوباره به صورت یک کشور مستقل بر روی نقشه سیاسی جهان ظاهر شده است (اریتره در دسامبر 1993 رسماً مستقل شد). مورد دیگر وضع کشورهای بالتیک یعنی استونی لتونی و لیتوانی است که ابتدا در سال 1918 مستقل شدند و بعد در سال 1940 به تصرف روسیه در آمدند و در پایان جنگ دوم جهانی جزء جماهیر پانزده گانه اتحاد شوروی شدند و پس از فروپاشی شوروی اولین جمهوریهایی بودند که استقلال خود را اعلام کردند و به هیچوجه حاضر نشدند در شمار کشورهای مستقل مشترک المنافع (CIS) در آیند.
در نقشه ی اروپا نیز این فرایندها به طور متناوب عمل کرده است. جدایی و کشمکش میان قدرتهای بزرگ اروپا یعنی آلمان و فرانسه و انگلیس در گذشته، امروز جای خود را به وحدت اروپا داده و از بسیاری جهات، اهمیت مرزهای بین دول را به پایین ترین حد خود رسانده است. با توجه به عواملی که به آن اشاره شد، پنج مقطع مهم زمانی را که طی آنها در نقشه سیاسی جهان تغییرات عمده صورت گرفته، مورد بررسی قرار می دهیم:
1-سال 1648 م معاهده وستفالی؛
2-سال 1815م و کنگره وین؛
3-سال 1918م و معاهده ی صلح ورسای؛
4-سال 1945م منشور سازمان ملل متحد؛
5-وقایع سال 1991- 1992 فرو پاشی شوروی و تحولات اروپای شرقی.
1-سال 1648 م و معاهده وستفالن که در پایان جنگهای سی ساله مذهبی میان قدرتهای اروپایی؛ یعنی فرانسه، انگلیس، اسپانیا، آلمان، اتریش و هلند به امضا رسید از دیدگاه جغرافیایی سیاسی از دو جهت حائز اهمیت است؛ یکی اینکه با به رسمیت شناختن دولت سرزمینی برای اولین سرزمین برای اولین بار سرزمین اساس نظام سلسله مراتبی قدرت را در اروپا تشکیل داد و مردم تابعیت خود را از شخص امپراتور به دولت سرزمین منتقل کردند و به همین دلیل این معاهده معمولاً به عنوان اولین حقوق بین الملل جدید معرفی می شود. در این معاهده حق حاکمیت دولتها در محدوده ی سرزمین شان رسمیت یافت و دخالت در امور سایر کشورها به عنوان تخلف از حقوق بین الملل شناخته شد (منبع شماره 54، ص 140). دوم اینکه با شناسایی رسمی استقلال 355 ایالت آلمان، قالب سرزمین نظام بین دول ریخته شد و اولین نقشه سیاسی جهان - با مفهومی که تعریف شد به وجود آمد.
2-سال 1815 و کنگره وین. دومین تغییر عمده در نقشه سیاسی اروپا و سایر قاره ها در سال 1815 در کنگره ی وین - که در پایان جنگهای ناپلئون و در نتیجه سقوط وی تشکیل شده بود - به وجود آمد. در نقشه سیاسی که بعد از تصمیمات گرفته شده در کنگره وین به وجود آمد، امپراتوریهای چند ملیتی بریتانیا، اتریش، روسیه و عثمانی گسترش ارضی یافته، موجودیت خود را حفظ کردند.
امپراتوری روسیه با تسلط بر گران دوشه و رشو (آنچه از پادشاهی قدیم لهستان باقی مانده بود) وسیعتر شد. امپراتوری بریتانیا نیز با تصرف استان کاپ در جنوب آفریقای جنوبی -که قبلاً در دست هلند بود- و جزایر سیلان و مالت توسعه یافت. اتریش نیز با باز پس گیری سرزمینهایی که از دست داده بود و تصرف دو ایالت لمباردی و ونیز از ایتالیا گسترش ارضی پیدا کرد. پادشاهی پروس با تصرف بخشی از ایالت ساکسونی و منطقه و این که موجب افزایش قدرت نظامی او شد - توسعه ارضی یافت و کنفدراسیون ژرمنی متشکل از سی و شش دولت تشکیل شد. تنها فرانسه کاهش ارضی پیدا کرد و سرزمینهای پست (هلند و بلژیک) که از اقوام گوناگون مانند والونها، فلامنها و داچها و همچنین پیروان مذاهب کاتولیک و پروتستان تشکیل شده بود، با هدف ایجاد یک منطقه حایل میان فرانسه و پروس به صورت یک پادشاهی جدید در آمد. نروژ نیز بخشی از پادشاهی سوئد شد.
در دهه های آخر قرن نوزدهم، نقشه سیاسی جهان باز دستخوش تغییراتی شد؛ این تغییرات در اروپا و آمریکا عمدتاً محصول نهضتهای ملی گرایانه ی مردمی بود که تحت تأثیر انتشار پیام انقلاب فرانسه (آزادی، برابری و برادری) در ایجاد خود مختاری ملی تلاش می کردند. این مردم تحت رهبری مردان سختکوش و آزادیخواه موفق شدند به استقلال برسند. برای مثال مردم آمریکای جنوبی و مرکزی، بویژه تحت رهبری نظامی سیمون، بولیوار، بر ضد استعمار اسپانیا شوریدند و جمهوریهای مستقلی تشکیل دادند. رومانی نیز موفق شد استقلال خود را از عثمانی به دست آورد، اگر چه در سایر نقاط برخی حکومتها موفق شدند بسیاری از جنبشهای ملی را سرکوب کنند. اساساً در آن زمان این فکر که ملتها باید دولتهای جداگانه ای برای خویش داشته باشند، فکری انقلابی بود؛ چون بر هم زننده ی وضع موجود و شورش بر ضد حکمرانان مشروع و زور مداران زمان محسوب می شد.
کوشش مردم لهستانی برای رهایی از سلطه امپراتوری روس در سال 1830 و برای بار دوم در سال 1848 با شکست مواجه شد. جنبش انقلابی مجارستان نیز تحت رهبری کوشوت در سال 1848 برای استقلال مجارستان و جدایی آن از امپراتوری اتریش، با دخالت ارتش روسیه سرکوب شد. پیدایش امپراتوری ژرمن تحت رهبری پروس در سال 1871 و اجرای سیاست همکاری مبتنی بر منافع مشترک با امپراتوریهای همسایه مانند اتریش - هنگری و روسیه باعث شد هرگونه تلاش نهضتهای ملی برای استقلال بلافاصله سرکوب شود. در آفریقا دولتهای قدرتمند اروپا به تقسیم مستعمرات خود پرداختند و مرزهای سیاسی این قاره بعد از سل 1884 به وجود آمد.
3-سال 1918م معاهده ی صلح ورسای. در آستانه ی جنگ جهانی اول (1914) تنها دو کشور مستقل حبشه و لیبریه زینت بخش نقشه قاره آفریقا بودند و بقیه اراضی میان کشورهای قدرتمند اروپا یعنی بریتانیا، فرانسه، آلمان، ایتالیا، پرتغال اسپانیا و بلژیک تقسیم شده بودند. قاره آسیا نیز همانند دیگر قاره ها میان چند قدرت بزرگ تقسیم شده بود. (روسهای سیبری و بخشهایی از خاور دور و آسیای مرکزی؛ انگلیسیها، هندوستان، برمه، مالایا و سنگاپور و هنگ کنگ؛ فرانسویها هند و چین؛ هلندیها اندونزی فعلی؛ پرتغالیها جزیره تیمور، گدا (در هندوستان)، ماکائو (در ساحل چین) و در نهایت آمریکا ییها فیلیپین را در تصرف داشتند. ژاپن نیز بر کره و تایوان (فرمز) نظارت داشت.
بعد از جنگ جهانی اول، متفقین پیروز در جنگ سعی کردند همان روش جنگهای سابق را ادامه دهند و سرزمینهای جدیدی از دست شکست خوردگان در جنگ بیرون آورند. در نتیجه به این توافق دست یافتند که امپراتوری اتریش - هنگری باید به دو کشور تقسیم شود و امپراتوریهای آلمان و عثمانی باید تجزیه شوند. البته چون تقسیم این دو امپراتوری کار آسانی نبود، توافق کردند با ایجاد یک سیستم جدید نظارت بین المللی بر مستعمرات آلمان و عثمانی، به عنوان قدرتهای اداره کننده این مستعمرات و نه حاکم عمل کنند. نقش متفقین در واقع تقسیم مستعمرات میان دولتهای پیروز تعریف و تعیین مرزها و مدت سرپرستی بر آنها بود. در اینجا جامعه ی ملل متفق که در پایان جنگ موجودیت یافته بود، بویژه کمیسیون دائمی سرپرستی، برکل سیستم نظارت عالیه داشت سیستم سرپرستی جامعه ی ملل متفق دارای سه ویژگی مهم بود:
الف-بسته به میزان پیشرفت و توسعه، مناطق به سه درجه AوBوc تقسیم می شدند. در میان مناطق تحت سرپرستی درجه یک A عراق فلسطین به بریتانیا و سوریه به فرانسه داده شد. بریتانیا فلسطین را به دو بخش تقسیم کرد. سرزمینهای شرق رودخانه ی اردن را به امیر عبدالله به عنوان پاداش در مقابل کمکهای وی در جنگ داد و آن را ماورای اردن نامید و بخش غرب رود اردن را به یهودیهای صهیونیست واگذار کرد تا به اعلامیه بالفور عمل کرده باشد.
فرانسه سوریه را به دو قسمت کرد و یک بخش آن را لبنان نامید. هدف از ایجاد لبنان و جدا کردن آن از سوریه بزرگ ایجاد کشوری بود که مسیحیان در آن اکثریت داشته باشند. اکثریت مستعمرات آلمان در آفریقا در شمار مناطق تحت سرپرستی درجه دوم (B) بودند و در این مورد دولت سرپرستی مسئولیت رفاه مردم و اداره ی امور را بر عهده داشت. توگولند و کامرون میان بریتانیا و فرانسه تقسیم شدند. تانگالیا به بریتانیا و رواندا او روندی به بلژیک داده شدند.
سرزمینهای تحت سرپرستی درجه سه (C) به مناطقی اطلاق می شد که تحت قوانین سرپرستی به صورت بخشهای ادغام شده در دولتهای سرپرست اداره می شدند و این عمل ظاهراً به نفع جمعیت بومی تلقی می شد. در این گروه از کشورها، آفریقایی جنوب غربی به اتحادیه ی آفریقای جنوبی؛ ساموای غربی به زلاندنو؛ شمال شرقی گینه جدید به استرالیا؛ جزایر مارشال کارولین ماریانا به ژاپن و جزیره نائورو به استرالیا داده شد تا مشترکاً با همکاری بریتانیا و زلاندنو به اداره آن بپردازد.
ب-وظایف قدرتهای مستعمراتی در اداره این مناطق دقیقاً تعریف و تعیین شده بود. این وظایف عبارتند از: تضمین آزادی وجدان و مذهب مردم بومی ممنوعیت سوء استفاده از مردم بومی برای قاچاق کالا، اسلحه و مواد مخدر و سرانجام ممنوعیت استفاده از این سرزمینها برای هدفهای نظامی دولت سرپرست و آموزش نظامی بومیان مگر به منظور اجرای هدفهای انتظامی داخلی. در واقع عنوان کردن این وظایف برای دولتهای سرپرست و کوشش آنها برای آماده کردن مردم بومی برای استقلال نهایی پدیده ی سرپرستی را از نظام تحت الحمایگی جدا و متمایز می کرد.
ج-این پدیده با تمام نظامهای مستعمراتی و روشهای قبلی تفاوت داشت. در این پدیده ی جدید جامعه حق داشت که بر اعمال این قوانین نظارت کامل کند. مهمترین ابزار برای انجام چنین نظارتی ارائه گزارش سالانه دولت سرپرست به کمیسیون دائمی سرپرستی بود. در دهه های بیست و سی، کلیه ی این نیروها به کار خود مشغول بودند و ناسیونالیسم نیز که ابتدا توسط اعلامیه 14 ماده ای ویلسون در معاهده صلح ورسای عنوان شده بود، در بسیاری از مستعمرات در حال رشد بود و درنهایت به تشکیل دولتهای ملی چندی انجامید؛ ولی جنگ جهانی دوم در از بین بردن استعمار نقش مهمی به عهده داشت.
4-سال 1945 و منشور سازمان ملل متحد. در پایان جنگ جهانی دوم سازمان ملل متحد به جای جامعه ملل متفق موجودیت یافت. این سازمان در منشور خود، بویژه در ماده ی یک به «اعطای حقوق مساوی و خود مختاری به ملتها» متعهد شد. سایر مواد منشور نیز مسئولیت قدرتهای مستعمراتی را در برابر ملتهای مستعمره و حتی کمک به آنها برای رسیدن به استقلال مشخص می ساخت. در منشور، همچنین پدیده ی جدیدی به نام سرزمینهای امانتی جانشین نظام تحت سرپرستی سابق جامعه ملل متفق گردید. در این پدیده هدفها کم و بیش مشابه نظام قبلی بود. جز اینکه تأکید می شود که تلاشها عمدتاً باید در جهت پیشرفت تدریجی این سرزمینها به طرف خود مختاری یا استقلال باشد. گذشته از آن به دادخواهان این نظام اجازه داده شده بود شخصاً در شورای امانتی یا در مجمع عمومی حاضر شده شکایات خود را مطرح کنند و این علاوه بر ارائه شکایات کتبی بود. فراتر از آن علاوه بر گزارشهای کتبی سالانه قدرتهای اداره کننده، در منشور آمده بود که باز دیدهای دوره ای از طرف مقامات سازمان ملل باید در سرزمینهای امانتی صورت گیرد. این دو ابزار اخیر - که به طور وسیعی به اجرا در آمده بود. در موقعیت این پدیده بسیار مؤثر بوده است. در نتیجه، بسیاری از سرزمین های امانتی از این طریق استقلال خود را به دست آوردند و این امر موجب ظهور یک نوع ناسیونالیسم جدید شد که در اصل اساس ضد استعماری داشت و با ناسیونالیست مبتنی بر وحدت فرهنگی که بعد صورت سیاسی به خود گرفت، تفاوت داشت. در نتیجه اکثر کشورهای مستقلی که امروز به نقشه سیاسی جهان دیده می شوند، بعد از سال 1945 و در اثر جنبشهای ملی گرایانه به وجود آمده اند.
5-وقایع سال 1991 - 1992 و فروپاشی شوروی و تحولات اروپایی شرقی. سال 1991 - 1992 به دلیل تحولات مهم ژئوپولیتیکی آن از دوره های مهم تغییر نقشه سیاسی جهان به شمار می رود. در این سال فرو پاشی شوروی و به استقلال رسیدن کلیه جمهوریهای پاسنزده گانه آن تجزیه دولت فدرال یوگسلاوی و پنج جمهوری مستقل تجزیه چکسلواکی به دو کشور چک و اسلواک، کامل شدن وحدت آلمان و کامل شدن وحدت دو یمن را شاهد بودیم.
این تغییرات بر خلاف گذشته محصول جنگهای جهانی و یا منطقه ای نبوده، بلکه ابتدا بحران اقتصادی - اجتماعی نقش کلیدی در فرو پاشی شوروی ایفا کرد، سپس نیروهای ناسیونالیستی و تضادهای قومی که سالها در اثر سرکوب و فشار حکومتهای در زیر خاکستر پنهان بودند از موقعیت به دست آمده استفاده کرده، به حرکت در آمدند. تحولات شوروی طبعاً تحولات اروپای شرقی و مرکزی را موجب شد و در نتیجه در ژانویه سال 1993 تعداد بیست کشور جدید به جمع دولتهای مستقل جهان پیوست و نقشه سیاسی جهان بار دیگر نیاز به باز سازی کلی پیدا کرد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات