ترجمه و تلخیص: یعقوب نعمتیوروجنی
یورگن هابرماس اخیرا استدلال کرده است که امکان دارد تا با بازاندیشی در مفهوم تساهل، از اشکالات موجود در دیگر روایتهای تساهل، احتراز نمود. وی اشکالات مذکور را به عنوان پارادوکس، از دو جنبه قاعدهمند میسازد.
اول اینکه، هر تساهلی باید گستره ی رفتاری که هر فرد باید بپذیرد را مشخص کرده، و از این رو خط قرمز آنچه که نباید مورد تساهل قرار گیرد را ترسیم مینماید... وتا زمانیکه این خط قرمز بطور اجبارآمیز ترسیم میشود، برروی تساهل، نشان محروم سازی دلبخواهی، حک میگردد. بدون عدم تساهل، تساهلی نیز وجود ندارد و در واقع، عدم تساهل، تساهل را ممکن میسازد. در این حالت، عدم تساهل یا محدویت تساهل، شرط امکان تساهل است. هابرماس بدنبال راهی است تا این محدودیت را به شیوهای عقلانی و غیرخودسرانه، تعیین نماید.
دومین جنبه پارادوکسی تساهل به روابط طرفهای متساهل و مورد تساهل، مربوط میگردد. علیرغم اعتراضی که برای مدارا نمودن لازمست، عمل تساهل ورزیدن، عنصری از یک عمل مشفقانه یا لطف کردن را در بطن خود دارد.
یکی از طرفین به یک شرط، اجازه میدهد تا طرف دیگر به میزانی معین، از بهنجاری، منحرف شود؛ یعنی به این شرط که اقلیت مورد تساهل از آستانه تساهل فراتر نرود. از این رو به طور سنتی، تساهل رابطه نامتقارن و پدرسالارانه طرف مقتدری که به طور یکجانبه تساهل را به عنوان عملی سخاوتمندانه به طرف مورد تساهل، ارزانی میدارد، در نظر گرفته میشود. از این روهابرماس درپی این است تا تساهل را بر مبنای روابط متقارن رایزنیهای عمومی، قرار دهد.
هابرماس معتقدست که تساهل را باید به عنوان گفتگویی درمیان افرادی که تحت تاثیر قواعد تساهل هستند، توجیه نمود؛ این توجیه بر نسخه رایزنانه وی از عقلانیت و اعتبار هنجارها مبتنی است. از این رو پارادوکس تساهل، رفع میگردد: اولا، تصمیم به تساهل، دلبخواهی نیست بلکه از روی عقلانیت میباشد؛ و دوم اینکه، رابطه طرفین متساهل و موردت ساهل، سلسله مراتبی نبوده بلکه بر مبنای روابط گفتگویی متقارن قرار دارد.
هابرماس در عین انتقاد به مفاهیم فعلی تساهل از جمله نسخه لیبرال آن، استدلال میکند که نه فقط ممکن، بلکه ضروری است که محتوای هنجاری این مفاهیم را از واسازی کامل، رها سازیم؛ چرا که این واسازی، به ازبین رفتن تساهل، منجر میشود. ولی با این وجود میتوان نشان داد که کنترل متقابلی بین تساهل و عدم تساهل وجود دارد که در طی آن عدم تساهل به طور همزمان، تساهل را ممکن و محدود مینماید. از این رو تمایز بین این دو را نمیتوان توجیه کرد. علاوه بر این و برخلاف نظر هابرماس، تساهل بواسطه عدم تقارن مابین طرفهای متساهل و مورد تساهل، ممکن و محدود میگردد. با این حال، غیرممکن بودن عقلانیسازی آستانه تساهل و کاهشناپذیری عدم تقارن، ضرورتا به انکار مفهوم و عمل تساهل، منجر نمیشود.
تمایز بین یکپارچگی اجتماعی اخلاقی و سیاسی، اصل بنیادین مفهوم هابرماسی تساهل است که شمولیت و تساهل را ممکن میگرداند. هابرماس بدنبال دربرگیری غیر اختصاصی و ناهمتراز دیگران است، زیرا شهروندانی که در یک زندگی سیاسی مشترک سهیم هستند، نسبت به همدیگر، "دیگری" نیز به شمار میآیند. اگر همپوشانی کاملی بین یک واحد سیاسی و تصور اخلاقی خاصی از خیر، وجود نداشته باشد، پس لازمست تا شمولیت سیاسی در سطح هنجارهای قانونی و رویهای رایزنی عمومیاز هرگونه مفهوم بنیادین زندگی خوب (ارزشها) متمایز گردد.
هابرماس مینویسد که شمولیت بدین معناست که جامعه سیاسی برای دربرگیری شهروندان با هر پیشینه ای بدون محدود کردن آنان به همشکلی با یک جامعه ملی همگون، باز باشد. فیالمثل، طردکردن یا دربرگیری مهاجران یا آوارگان نباید بر زمینههای اخلاقی، فرهنگی، قومیو... مبتنی باشد و آنچه که از مهاجرین جدید مطالبه میشود، سیاسی است و نه ملی. شمولیت در سطح سیاسی، متمایزز شدن و غیریت در سطح اخلاقی را مجاز میسازد؛ ولی دربرگیری دیگران بر اساس تمایز اخلاقی، به پذیرش تفاوت اخلاقی ـ سیاسی از جانب وی و یا پذیرش فرهنگ سیاسی متداول، مشروط میباشد.
پاسخ هابرماس به این مساله که آستانه تساهل چگونه باید معین شود، عبارتست از دموکراسی رایزنانه. هابرماس استدلال میکند که افراد متاثر از قواعد تساهل ـ ونیز آستانه تساهل ـ بایستی روابط رایزنانه را مورد پذیرش قرار دهند، ولی در نظریه وی کاملا معلوم نیست که چه کسانی باید وارد گفتگو و موافقت احتمالی شوند. اگر رایزنی مابین افراد داخل یک گفتمان صورت گیرد، این رایزنی چیزی به توجیه قواعد تساهل نخواهد افزود. ولی اگر از سوی دیگر، آستانه تساهل، به رایزنی مابین افراد متاثر از آن مشروط شود، کسانی را نیز در برخواهد گرفت که طبق نظر هابرماس، نباید مورد تساهل قرار گیرند: یعنی گفتمانهای تبعیضآمیز و بنیادگرایی که اصل رفتار برابر شهروندان را رد میکنند. از این رو رایزنیهای که افراد غیرمتساهل را در برمیگیرد، اصل تساهل را تضعیف میکند.
نسخه رایزنانه تساهل هابرماسی خود نیز با اشکالات عظیمی روبروست؛ چرا که این تساهل، در مورد تعیین آستانه تساهل، عنصری از یکجانبه بودن را در بردارد. این یکجانبه بودن، تساهل را زائد میسازد، و افزون بر آن شالودههای عقلانی توجیه آستانه تساهل یعنی تشریفات رایزنی عمومی را تضعیف مینماید.
تساهل از نظر هابرماس، در آن واحد دو نوع رابطه را شامل میشود: اول، رابطه جامعه سیاسی و زیرگروههای اخلاقی؛ و دوم، رابطه مابین زیرگروههای اخلاقی مختلف. رابطه نوع اول ـ که نامتقارن نیز هست- به پایهریزی رابطه برابرانه دوم میان تفاوتهای اخلاقی، کمک مینماید: تنها در ارتباط با جامعه سیاسی است که زیرگروههای اخلاقی، برابر هستند و میتوانند در رایزنیهای متقارن شرکت جویند. از این لحاظ، روابط سلسله مراتبی سیاسی ـ اخلاقی، سازنده روابط غیرسلسله مراتبی مابین زیرگروههای اخلاقی میباشند.
هابرماس قادر نیست معضلی که در کانون تصور وی از تساهل و جود دارد را حل نماید. با این حال، و برخلاف نظر هابرماس، واسازی تساهل مستلزم از بین رفتن آن نیست. قرائت ساختارشکنانه از هابرماس، نه تساهل را به اظهار و بازتولید روابط موجود سلطه، تقلیل میدهد و نه اینکه همه چیز را نسبی میگرداند. این ایده، استدلالی در مقابل تساهل نیست، بلکه تجزیه و تحلیل شرایط امکان و عدم امکان ایده رایزنانه و هابرماسی تساهل میباشد. باید دانست که عنصری از نابرابری و طردسازی در تساهل و توجیه آن وجود دارد و از این رو تساهل خود نیز موضوع قدرت است.
نباید فکر کنیم تا زمانی که ما به محدودیتهای ذاتی تساهل اعتراف میکنیم، به گونهای میتوانیم از عواقب طردگرایانه آن نیز اجتناب نماییم. به عبارت دیگر، تا زمانی که اذعان داریم که "دیگری" در واقع، "دیگری" است، قادر خواهیم بود تا آن را در شمولیت خود وارد ساخته و از نقض غیریت آن دوری کنیم. برخلاف عقیدههابرماس، از یک نگرش واسازانه، دربرگیری و تساهل دیگران در غیریت شان، نهایتا غیرممکن است.
با وجود اختیار تام طرف متساهل، عدم تقارن بین متساهل و مورد تساهل، از بین نمیرود؛ و گرچه طرف مورد تساهل به تصمیم طرف متساهل مبنی بر بسط تساهل وابسته است، ولی طرف متساهل نیز به طرف موردتساهل، وابسته میگردد. این مساله دو دلیل دارد. اول اینکه، طرف متساهل بایستی برای تعیین اعتقاد و نحوه عملکرد، میزانی از اختیار و آزادی عمل را به طرف مورد تساهل، واگذار کند. دوما تساهل زمانی عمل میکند که طرف مورد تساهل، توانایی و حق طرف متساهل بر تساهل ورزیدن را به رسمیت بشناسد.
در کل، تداوم عنصر عدم عقلانی سازی در ایده هابرماسی (توجیه) تساهل بدین معناست که نمیتوان اختلافات عمیق و مستمر را ازمیان برداشت. همچنین باید اضافه کرد که افق رهنمونکننده رهیافت واسازانه تساهل، نمیتواند یک توافق نظر (عقلانی) باشد. تساهل در لحظهای مابین ادعای حقیقت یک فرد و توافق بینافردی در مورد صحت آن ادعا اتفاق میافتد. به طور خلاصه، تساهل با اختلافنظر، پیوند دارد.
گرچه نمیتوان تضمین نمود ولی اختلافنظرات، ممکن است جان تازهای به یک جامعه دموکراتیک ببخشد. و البته این امر، مستلزم گفتگوی فعالانه با دیگری، ازجمله دیگری مذهبی نیز میباشد. تساهل نه فقط نابرابری و یکجانبهگرایی، بلکه همچنین برابری و تمرکززدایی از یکجانبهگرایی را نیز شامل میشود. در این مورد نیز، هیچگونه تضمینی وجود ندارد؛ ولی تساهل، به عنوان یک ایده و عمل حداقل، مفصلبندی دوباره گفتگوهای فعلی برابری، نابرابری، دربرگیری، طردسازی و روابط سلطه را ممکن میسازد.
با این حال امکان ندارد که مجموعه قواعدی را از رهیافت ساختارشکنانه فوقالذکر، استنباط نمود. همانطور که بحث شد، تفاوتهای روشی و مفهومی مهمی میان هابرماس و دریدا، و دموکراسی رایزنانه و ساختارشکنی وجود دارد. این دو به شیوههای متفاوتی به مسائل پیرامون تساهل میپردازند. نقد ساختارشکنانه هابرماس در سطوح روشی و مفهومی، راه را برای احتمالاتی باز میکند که در تجزیه و تحلیل سیاست معاصر تساهل، برای خود هابرماس نیز فراهم نیست. *لاسه توماسون، مدرس علم سیاست در گروه علوم سیاسی دانشگاه لیمریک ایرلند میباشد. آثار اخیر وی عبارتند از: بازخوانیهابرماس و دریدا (انتشارات دانشگاه ادینبورگ،2006) و دموکراسی رادیکال، سیاست مابین فراوانی و ندرت (انتشارات دانشگاه منچستر،2005).