تاریخ انتشار : ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۷:۴۰  ، 
کد خبر : ۸۷۲۶۷

دوقلوی آزادی و استقلال

محسن زال مقدمه: در ضمیمه روز چهارشنبه 28 اسفند 87 در آن نشریه محترم مصاحبه یی آمده است با آقای غنی نژاد، با امید به اینکه دست اندرکاران محترم این جریده که از تک صدایی شکوه دارند «صدایی دیگر» را مجال بروز دهند. مراد نگارنده نقد «منطق» استدلال آقای غنی نژاد و گفت وگوگر محترم است و «شیوه استدلال» ایشان را مد نظر دارد و تمرکز روی نکات و اتفاقات تاریخی نیست. بنابراین بیشتر مناقشه روی نتایجی است که از روایت برداشت شده است.

یکم: واقعیتی در حاشیه
در مقدمه که هنوز گفت وگو آغاز نشده است، «گفت وگوگر» محترم اینکه مصدق فردی است «فسادناپذیر که استعمار انگلیس را به زانو درآورد و نفت را ملی کرد و نهایتاً با کودتای اجانب سقوط کرد» را تنها پرده یی می داند که در سراسر تاریخ ایران به نمایش درآمده است و این نکته را به ریشخند برگزار کرده و تلویحاً منتقدان مصدق از جمله آقای غنی نژاد را می ستاید و جسارت ایشان را حرمت می نهد، چنان که قوام السلطنه را بزرگ می دارد و او را به خاطر جلوگیری از تجزیه ایران قابل ستایش می داند.
این دوست گرامی اگر نگاهی به تاریخ معاصر ایران بیندازند یا سرسری در ایام 28 مرداد روزنامه های سال های مختلف را ورق بزنند می توانند به وضوح ببینند که اتفاقاً این پرده نه تنها، تنها پرده نیست که در «زمین قدرت»، حاشیه یی ترین روایت است و طرفدارانش همواره گوشه نشین بوده اند و هنوز نیز از چشم صاحبان قدرت «مصدقی بودن» اتهام است تا نقطه قوت. در مقابل روایت ایشان و آقای غنی نژاد همواره متن نشین بوده است، چه در زمان خود مصدق که یاران انگلستان و شوروی و بعد ها درباریان او را به انواع عتاب می راندند، (توده یی ها عامل امریکایش می خواندند، انگلیسی ها عامل شوروی و بر باددهنده منابع و منافع ملی ایران و درباریان، مستبدی که کمر به برکندن دستگاه پهلوی بسته است) و چه در این زمانه که امثال آقای غنی نژاد ایشان را دچار عقده های شخصی می پندارند. اتفاقاً حرف های منتقدان امروز را با قوت و استدلال بیشتری در زمان خود مصدق می توان دید، این چیز دست نایابی نیست بنابراین پهلوان امروز (آقای غنی نژاد) دیر به میدان آمده است.
دوم؛ بهای پاسداری
«این تنها پرده» با زندان، شکنجه، تهمت و افترا بر پای نگه داشته شده است و عاشقان مصدق با خون دل حقیقتی را که به آن وفا دارند در کوران دروغ و ریا پاس داشته اند چرا که یا از قدرت حکومتی برخوردار نبوده اند یا اگر زمانی کوتاه بوده اند، به پاس حرمت آزادی بیشتر دشنام شنیده اند و از سرکوب مخالف حذر کرده و صبوری پیشه کرده اند. مصدق خود آزادی را به عنوان منش و فرهنگ نیز مورد نظر داشت و می دانست که آزادی باید در شخصیت انسان ها جای خویش را بیابد و این جز از راه تمرین ممکن نیست و از این بابت به سرکوب متوسل نمی شد و غم انگیز اینکه عده یی آزادگی و هوشمندی او را نشان ضعفش می دانند و معترضند که چرا مصدق صدای دیگران را در نطفه خفه نمی کرد.
سوم: زاده زمان
قهرمان ستیزی که در روح این گفت وگو وجود دارد مورد سوال اساسی است. در زمان هایی که بیداد بیداد می کند و ظالمان بر سرنوشت مردم چیره اند، کسانی که می آشوبند و به پای می ایستند و در برابر ظلم قدعلم می کنند، نخبه و اقلیت و معدودند و «بزرگ» و قابل ستایش. اسپارتاکوس انسان بزرگی است، مقاومت ماندلا حیرت آور است، چه گوارا، میرزا کوچک خان و... نیز «قهرمانند». قهرمانان به دستور و فرمایش ساخته نمی شوند، قهرمانان زاده زمانه اند. در میانه توفان آن که در گذرگاه می ایستد و راه را نشان می دهد قهرمان می شود، چه ما بخواهیم و چه نخواهیم، انسان های بزرگ در کوران ها خودنمایی می کنند و اتفاقاً توده بحق آنها را حرمت می گذارد. امروز اروپا استعداد قهرمان پروری را از دست داده است چرا که زمانه آنها تغییر یافته و ساختار زندگی شان متحول شده، منتقدان امروز آنها فوکو و بوردیو و... هستند. اما ما هنوز از وضعیت دیروز خارج نشده ایم و منتقدان مان باید از جنس آهن و جان بر کف باشند تا بتوانند مقاومت کنند و همین خصیصه است که ایشان را برتر می کند. قهرمان ستیزی در زمانه یی که هنوز قهرمانان متولد می شوند و حضور دارند از آزادگی به دور است و حق ناشناسی است که در نهایت به کام استبداد خواهد بود. مصدق و امثال او قهرمان اند زیرا چونان در راه استقلال و آزادی و آبادی ایران همت گماشته که دیگران را برنیامد، آیا در مملکتی که شاهش را به ریشخندی می فریبند و منابع کشورش را به تاراج می برند آن که با جان خویش می خواهد استقلال میهنش را تضمین کند چهره و برجسته نیست؟ مشکل ناکامیابی ما حضور قهرمانان نیست تا با لعنت آنان، راه سعادت را بیابیم، قهرمانان مشعل داران راهند. به جای اینکه قهرمانان را سرزنش کنیم می توان به دلایل بی سرانجامی ازخودگذشتگی قهرمانان اندیشید.
چهارم: آزادی و استقلال
از قوام چونان سخن رفته که گویی قدیسی پنهان مکشوف شده است؛ قدیسی که تا به حال حقش شناخته نشده است.
خوب بود این دوست گرامی رجوعی به تاریخ «آزادسازی» مناطق در اختیار فرقه دموکرات می کرد تا به وضوح می دید چه جنایاتی ارتش پهلوی مرتکب شد تا تمامیت ارضی را حفظ کند. هم میهنان بی گناهی که خود قربانی مسلک فرقه یی ها بودند را تار و مار کردند و زندگانی شان را به یغما بردند، والا فرقه یی ها که با اشاره «کشور مادر» انقلاب خود را رها کرده و به تعطیلات رفته بودند. آزادگی و میهن پرستی با یکدیگر قابل جمع اند، (چونان که منش طالقانی بود در اوایل انقلاب و ماجرای کردستان) قوام آزادی و آزادگی را به پای تمامیت ارضی قربانی کرد، اگر او نیز بدون خونریزی این مناطق را می گرفت قهرمان می شد. هرچند قوام در گوشه تاریخ بایگانی نشده است و حق خدماتش اتفاقاً شناخته شده که بر سر خائن خواندن او اجماعی وجود ندارد.
در بازی قوام میرزا کوچک خان و کلنل پسیان قربانی شدند، او نیز در پی موازنه مثبت بود و می خواست پای امریکایی ها را به ایران باز کند و دغدغه آزادی نداشت، چنان که در سال 31 و در بیانیه نخست وزیری اش با اطلاعیه «کشتیبان را سیاستی دگر آمد» تهدید و ارعاب ترجیع بند سخنانش بود. قوام را اگر بتوان در دسته مستبدانی مصلح قرار داد (که جای تردید است) می توان با منطق این نگاه به مقابله برخاست، مستبدان مصلح در دوران معاصر ایران پس از مدتی به دیکتاتوری افسارگسیخته تبدیل شده اند و پس از به محاق بردن آزادی پیشرفت را نیز به ارمغان نیاورده اند. اگر مراد مدعی این است که باید و می توان آزادی را به پای تمامیت ارضی قربانی کرد، تاریخ نشان داده است که در این مرز و بوم هر گاه آزادی به محاق رفته، استقلالی باقی نمانده است، اگر قوام «بر سر روس ها کلاه گذاشت» با تدبیر انگلیسی ها به نخست وزیری رسید که قرار بود مساله نفت را مطابق میل آنها حل کند. بنابراین هر گاه کفه منافع ملی در این مرز و بوم چنان سنگین شده که با بهانه امنیت و... آزادی را سرکوب کرده اند در نهایت منافع ملی نیز بر باد رفته است؛ شاهی که کوس ایران پرستی اش گوش فلک را کر کرده بود در نهایت بحرین را از دست داد. ضمن اینکه آزادی خود چون منافع ملی «ارزشی» است که نمی توان آن را به بهانه های مختلف قربانی کرد به قول شریعتی آزادی را در پای خدا نیز نمی توان قربانی کرد. نفس حرمت به دیگری و آزادی انسان ها ارزش است؛ ارزشی همپای میهن پرستی و استقلال جویی. بنابراین نباید به هر بهانه یی، آزادی را به پای امنیت و... قربانی کرد.
مساله سیاسی یا اقتصادی
آقای دکتر مساله نفت را در اصل مساله یی اقتصادی می دانند، و معتقدند ما توان اداره این صنعت «نداشته» را دارا نبودیم که؛ «عملاً هم دیدیم وقتی نفت را ملی کردند صنعت نفت خوابید و صادرات آن هم بایکوت شد و در نهایت کشور ما مجبور شد کنسرسیوم را بیاورد و با آنها به توافق برسد که به نوعی بازگشت دوباره خارجی ها بود».
یکم: بررسی جزیره‌وار
در تحلیل جامعه ما نمی توان مناسبات بین اقتصاد و فرهنگ و سیاست را بدین گونه جزیره وار بررسی کرد و در نهایت به توضیح اتفاقات نائل آمد. هیچ مساله اقتصادی در تاریخ معاصر ما فقط اقتصادی نمانده است، اتفاقاً آنچه غالب بوده وجه سیاسی موضوع و ذیل قرار گرفتن اقتصاد بوده است، به طوری که مناسبات سیاسی تکلیف اقتصاد ما را مشخص می کرده است. ایشان به دلایلی نامعلوم، در اینجا حتی ارجاعی به تاریخ ملی شدن و وضعیت ما در آن دوران نمی دهند، نفت هیچ گاه برای ما مساله یی اقتصادی نبوده است. «شرکت نفت» دولتی بود در دولت ایران، دست استعمار را در آستین پنهان کرده بود و جنوب ایران ایالت منفردی بود با سیطره شرکت نفت. علاوه بر اینکه روزنامه ها و سیاستمداران مختلفی نیز توسط شرکت اجیر شده و مواجب می گرفتند. اگر مساله فقط اقتصادی بود که انگلستان نیروی دریایی خود را به جنوب ایران گسیل و تهدید به اشغال خارک و آبادان نمی کرد.
دوم: آنها که غیرممکن را ممکن کردند
اینکه «ما توان اداره نفت را نداشتیم» را همان زمان رزم آرا نیز گفته بود، البته با لحنی بی ادبانه تر و به قول آقای دکتر صادقانه تر. او گفته بود ما لولهنگ هم نمی توانیم بسازیم و ایرانی نمی تواند یک کارخانه سیمان را هم اداره کند.
انسان شناسی ایرانیان از دیدگاه آقای غنی نژاد انسان ایرانی را بی اراده و ناتوان در تصمیم های بزرگ می داند و بر این است که ایرانیان همواره در وضعیتی ثابت به سر می برند و امکان خروج از «هستی اکنون» برای آنان ممکن نبوده است. اینکه ما توان مهندسی اداره شرکت را در ابتدا نداشتیم سخنی است متفاوت از اینکه ما نمی توانستیم به هیچ عنوان این شرکت را اداره کنیم. راه اندازی دوباره شرکت نفت توسط ایرانیان صورت گرفت تا آنجا که وقتی مصدق در لاهه بود و خبر راه اندازی یکی از قسمت های حساس و فنی توسط مهندسان ایرانی به آنجا رسید همه حیرت کرده بودند. مهندس بازرگان در خاطرات خود یاد می کند از مهندسی که بعد از استمداد هیات خلع ید از مهندسان ایرانی به آبادان آمده بود «با لباس های چروکیده و با یک ساک». به گواهی تاریخ این «شوریدگان ژولیده» صنعت نفت ایران را راه اندازی دوباره کردند و سربلند در مقابل توفان تحقیر ایستادند و از همین نفت بود که مصدق می خواست بفروشد و هیچ کسی نمی خرید.
با نگاه محافظه کار آقای دکتر، ویتنامی ها باید همان اول جنگ را باخته می پنداشتند و تسلیم می شدند چرا که قدرت مقابل، ابرقدرت جهان بود و آلمان بعد از جنگ جهانی دوم دیگر از ویرانه های جنگ سر برنمی کشید و تصور اتحاد دوباره را نیز بر خود محال می پنداشت. راهی دور نرویم؛ در دوران مشروطه و استبداد صغیر، وقتی خودکامگان دوباره مستولی شدند و آزادیخواهان را سرکوب کردند، قلب مقاومت در برابر استبداد در محله امیرخیز تبریز تپیدن گرفت و سرانجام در عین ناباوری، رشادت ستارخان و جان بر کفان تبریز، امری «ناممکن» را ممکن ساخت و اردوی استبداد درهم شکسته شد. در جنگ ایران و عراق قرار بود 48 ساعته تهران را فتح کنند اما 30 و اندی روز طول کشید تا خرمشهر را تسخیر کنند، آیا این همه نشان از توان و اراده ایرانی ندارد؟ مردان و زنانی غیرنظامی با چنگ و دندان از خاک خود حفاظت کردند و در آبادان و خرمشهر حماسه آفریدند. خرمشهر خونین شهر شد اما در مقابل دشمن خوار نشد. با روش تحلیل آقای دکتر این مقاومت ها ابلهانه می نمود. بهتر نبود خانه را تسلیم دشمن «قدرتمند می کردیم»، چرا که واقعیت آنچنان غالب است که شور و ایمان و اراده انسان ها راه به جایی نمی برد. چنان که در بالا آمد تاریخ جهان انباشته است از اراده انسان هایی که با همت خود غیرممکن های بسیاری را ممکن کردند. در فضای پیش از انقلاب ایران در تصور کسی هم نمی گنجید غول رژیم که با دستان ساواک جان ها را می خست به مرگی ناهنگام دچار شود و اینها همه نتیجه تلاش همین مردم بود.
سوم: کودتا یا کشور
کنسرسیوم نتیجه کودتا و حاکم شدن حکومت متزلزل و مستبد پهلوی بود. «کشور ما» نبود که مجبور شد کنسرسیوم را بیاورد بلکه دیکتاتور ها و ایادی بیگانه با ساقط کردن دولت مصدق راه آنها را باز کردند.
قرارداد به جای ملی کردن
می گویند «اتفاقی که می توانست بیفتد این بود که همان شرکت خارجی را نگه می داشتیم و قرارداد را با آنها و به نفع منافع ملی تغییر می دادیم» و... «به نظر من دولتی کردن هیچ معنایی جز شعار سیاسی و تبلیغاتی نداشت که نتیجه آن هم از نظر سیاسی اصلاً خوب نبود چون راه را برای دیکتاتوری شاه باز کرد.»
یکم: قرارداد یا اسارت؟
دادن کار به خارجی ها و همکاری با آنها فی نفسه مذموم نیست. نوع همکاری است که مساله برانگیز است. کمااینکه شرکت های خارجی بسیاری در همین انگلستان کار می کنند و مشکلی هم با دولت آن ندارند. رابطه ما با خارجی ها از این جنس نبوده است. آنها همواره درصدد تاراج ما بوده اند والا در ماجرای شوستر آیا این حق ما نبود که یک کاردار خارجی را استخدام کنیم؟ چرا باید به روس و انگلیس جواب پس می دادیم؟ مشروطه را تبریزیان جانی دوباره دادند اما روسیه جان آزادیخواهان بسیاری را در تبریز گرفت و از این دست صد ها مورد می توان ذکر کرد. مساله «همین شرکت» نبود. مشکل استثمار منابع مادی و زیر سوال رفتن استقلال سیاسی یک کشور بوده است والا قرارداد ترکمانچای و 1907 هم یک قرارداد بود، همین طور 1919 و...
دوم: استقلال شعار نیست
آقای دکتر باید از سطحی انتزاعی فرود آیند و به طور انضمامی به این پرسش پاسخ دهند که در آن زمان تنظیم عادلانه رابطه با یک شرکت مثل شرکت نفت ایران و انگلیس به چه شکلی ممکن بود؛ شرکتی که حتی حاضر نبود سهم 50 درصدی ایران را به پنجاه - پنجاه که مقبول دیگر رقبایش نیز بود، ارتقا دهد. اصلاً دعوا از زمانی آغاز می شود که شرکت حق ملت ایران را به رسمیت نمی شناسد. مصدق باید اول ثابت می کرد نفت مال ملت ایران است و ملی شدن یعنی همین، و از این منظر ملی شدن با دولتی شدن تفاوت فاحش دارد. ملی شدن در این بستر در مقابل وابستگی و تاراج می نشیند، در حالی که دولتی شدن در برابر بازار آزاد و در این بازی زبانی معنا می یابد، که معنا هایی به کلی متفاوتند. با ملی شدن نفت دنیا باید می پذیرفت که نفت دارایی است که ایران هرگونه بخواهد با آن رفتار می کند و تمام درگیری سر این موضوع بود.آیا صیانت از استقلال یک کشور شعاری تبلیغاتی است؟ آیا ملی کردن در این زمینه لزوماً به معنای دولتی کردن در برابر بخش خصوصی است؟ در زمان ملی شدن نفت عوامل شوروی درصدد گرفتن امتیاز برای روس ها بودند، چنان که احسان طبری نوشته بود؛ منطقه شمال منطقه امنیتی روس هاست و باید امتیاز نفت آن منطقه در دست آنها باشد. انگلیسی ها نیز نفت جنوب را می بردند. پیشنهاد هایی نیز از طرف امریکایی ها برای امتیاز اکتشاف رسیده بود. در زمانی که هر ابرقدرتی برای بردن سهم خود سر بلند کرده است، ابتکار زیرکانه مصدق دست همه را از اموال مردم کوتاه می کند. اگر چنین کاری تبلیغات است...
سوم: اگر کودتا نمی‌شد
راه دیکتاتوری را ملی شدن نفت باز نکرد. دیکتاتور را کسانی پر و بال دادند که در کودتا کوشیدند والا تا آخر دولت مصدق، شاه هنوز در مقام سلطنت بود و «حکومت» نمی کرد و به نسبت در حیطه قانون اساسی مشروطه باقی مانده بود و مقامی تشریفاتی بود. دیکتاتوری را انگلستان و امریکا یی به ثمر نشاندند که قبله آمال نئولیبرال ها هستند. اگر کودتا نمی شد، شاه هم امکان دیکتاتوری را در آن شرایط نمی یافت. کودتا یک نشانه بود اما کل ساختار را دگرگون کرد و به سمت خودکامگی سوق داد که ظهور دستگاه سرکوب و ارعاب (ساواک) یکی از دستاورد های آن بود.
چهارم: نعل وارونه
آیا دولتی شدن یک صنعت لزوماً راه را برای دیکتاتوری می گشاید؟ پیش از اینکه صنعت نفت ایران ملی شود در فرانسه و خود انگلستان نیز صنایعی را ملی کرده بودند اما هیچ یک دچار استبداد نشدند یا امروزه نیز در جهان آزاد هستند کشورهایی که بعضی صنایع را در انحصار خود نگه داشته اند و دیکتاتورمآبانه نیز با مردم خود رفتار نمی کنند. این گونه استدلال نعل وارونه زدن است. این انصاف نیست که مرکز ثقل را از روی کودتا و ساقط کردن یک دولت دموکرات برداریم و دلیل استبداد را ملی شدن نفت بدانیم.
اینکه «نفوذ امریکایی ها بعد از کودتا در ایران بیشتر شد» چه ربطی به ملی شدن دارد؟ اجانب برای اینکه راه پایی برای خود باز کنند دولتی مردمی را برمی اندازند و دولتی دست نشانده به جای آن می گذارند و مستبدی بی اراده را حمایت می کنند تا شاهی سربلند باشد؛ شاهی که به کودتاگر امریکایی می گوید؛ «من سلطنتم را به خدا، مردمم و شخص شما مدیونم.» آیا اینها را باید به پای ملی شدن نفت نوشت؟ کودتا باعث شده قراردادی ناعادلانه به نام کنسرسیوم بسته شود و برای سال ها منابع ما به تاراج برود و آقای دکتر توقع دارند وجدان ایرانی از این بابت دردمند نباشد، ایشان خوب بود جواب می دادند پس چرا آلبرایت وزیر خارجه امریکا از ایران برای کودتا بعد از 30 سال معذرت خواهی کرد؟ با استدلال آقای دکتر دلیلی برای این کار نبود، چرا که همه چیز سر جای خودش بوده است و مصدق اشتباهی آمده و رفته، فقط همین.
برگشت به گذشته
می گویند در صورت ملی شدن کامیاب نفت نیز «او ناگزیر بود با خارجی ها قرارداد ببندد که این کار را انجام دهند، بنابراین دوباره به حالت اول برمی گشتیم.»
یکم: توسعه با آزادی
مصدق تز اقتصاد بدون نفت را ایراد کرده، هدایت کرد و به ثمر نشاند و این را شاخص های اقتصادی نشان می دهند. اما در کوتاه مدت درست است، او همه سعی خود را کرد که نفت بفروشد، ولی با قیمتی که توسط دولت ایران تعیین می شد (حتی اگر کمتر از قیمت رایج به دلیل وضعیت اضطراری دولت) که هیچ یک از بلوک ها چه شرق و چه غرب با او در این زمینه همکاری نکردند. اتفاقاً اگر دولت مصدق سقوط نمی کرد راه توسعه همراه با آزادی هموار می شد. اتفاقی که می افتاد این بود. چندان هم امر بعیدی نیست. برای قبول آن اندکی اعتماد به نفس و حس خودباوری نیاز است والا ذهنیتی که خود را خوار می پندارد و توان آفتابه سازی را هم در خویش نمی بیند همواره باید به عصای دیگری تکیه کند، با بردگی زندگی کند و با خفت بمیرد. در جهان قدرتمندان اگر واقعیت وجود و نفوذ آنها را گذرناپذیر بپنداری راهی برای آزادی و آزادگی نمی ماند. اینکه آقای دکتر می گویند؛ اگر کودتا نمی شد، چگونه مصدق ایران را بهشت می کرد، جواب تعیین شده یی ندارد، چرا که سوالی است که مجال ایجاد نیز نیافته است. به قول میشل بن سایق «نفس مقاومت آفرینش است». مقاومت خود امکان های دیگر را می آفریند و اگر این مقاومت شکست نمی خورد وضعیت های جدید را خلق می کرد. چنان که همین سوال را می توان برای امریکای دوران توحش یا ژاپن قبل از توسعه یافتگی نیز مطرح کرد و خواننده را با پرسشی بدون جواب رها کرده و این درماندگی را نشان حقیقت ادعای خود فرض کرد.
دوم: مالکیت نفت
توافق و پیمان بستن با خارجی ها قبل و بعد از ملی شدن معنا های متفاوتی داشت. بعد از ملی شدن اگر چنین پیمانی منعقد می شد (در دولتی مردمی، نه به دست مستبدی ویرانگر) دست بالا را ایران داشت، به عنوان دارنده امتیازی که می خواهد کالای خود را بفروشد، اما قبل از ملی شدن دعوا سر خود مالکیت است. شرکت نفت اصولاً مالکیت ایران را قبول نداشت و تصور می کنم بین این دو تفاوت فاحشی باشد.
متوهم بودن
می گویند «مصدق... آدم به شدت متوهمی بود و این یکی از ویژگی های ماست که توهم با روح ما عجین است... یعنی منشاء بدبختی ما ایرانی ها به خودمان مربوط نیست و متعلق به خارجی هاست.» اینکه یک فرهنگ باید از درون قدرت داشته باشد و جامعه آنقدر اعتماد به نفس و همت داشته باشد که در برابر مصائب تاب بیاورد و مقاومت کند و به راحتی نشکند یک مساله است و دیدن نقش و آفات خارجی ها در وضعیت امروز مساله یی دیگر. در تاریخ معاصر ما خارجی های استعمارگر به جز نکبت و بدبختی چیزی برای ما به ارمغان نیاورده اند.
درست است که شاهان قاجار شاهانی بی لیاقت بودند و تکه هایی از مملکت را به باد دادند اما این نافی تجاوزگری روسیه نیست. دولت ایران از قدرت بایسته برخوردار نبود و قرارداد 1907 به ما تحمیل شد، اما این نقش انگلستان و روسیه را که به تجاوز کمر بسته بودند کمرنگ نمی کند و ایشان را تطهیر نمی کند. این واقع بینی مصدق است که نقش بیگانگان را به خوبی می بیند. در خوشبینانه ترین حالت متوهم (اگر نگوییم بدنیت) کسانی هستند که دست استثمار و استعمار را نمی بینند و به تحقیر هموطنان خویش کمر بسته اند. پیش از مصدق و بعد از مشروطه اگر دست استعمار نبود میرزا کوچک خان شکست نمی خورد و آن وقت سرنوشت ما جور دیگری رقم می خورد. شاید آقای دکتر نقش انگلستان و روسیه را در این مورد نیز نادیده می گیرند. واقعیت این است که مشروطه ایران را خارجی ها با بحران مواجه ساختند و اجازه ندادند این طفل نوباوه بی دغدغه ببالد و قد علم کند. حرکت هایی اینچنین که درصدد تغییر ساختارند چون انقلاب ها با اتفاقاتی خاص چونان پیوند می خورند که یک اتفاق گاه کل جریان را به هم می زند. اگر مصدق سرنگون نمی شد، شاید آن همه هزینه برای سرنگونی استبداد لازم نمی آمد. نگریستن به خود و دیدن عیب ها و آسیب های فرهنگی و منشی امری است بایسته و مبارک، اما نباید متوهمانه در تخریب خویش بکوشیم و چنان بدی های دیگران را به خود منتسب کنیم که از زیر بار حقارت نتوانیم کمر راست کنیم.
برائت وثوق‌الدوله
آقای دکتر در نهایت به حمایت از وثوق الدوله و قرارداد 1919 نیز می پردازند. چنان که از قوام جانبداری می کنند، می گویند؛ «وثوق الدوله با زرنگی بیان کرده انگلیسی ها در ایران منافعی دارند و ما منافع آنها را به رسمیت می شناسیم. در شرایط آن زمان کار او خوب بود یا نه؟ به نظر من از نظر سیاسی هنر بزرگی بود، برای اینکه انگلیسی ها را مقابل روس ها قرار داد.» قبل از وارد شدن به محتوا می توان با نگاهی انسان شناسانه به این مساله پرداخت که چرا یک متفکر یک اندیشه را برمی گزیند و از آن به دفاع می پردازد؟ چرا باید سعی کرد یک نقطه روشن را چنان برجسته کرد تا متن سیاهی توجیه پذیر شود؟ شاید باید به زندگی متفکر نگاهی انداخت و با بررسی عملکرد وی به این نکته پرداخت که چرا دفاع از کسی که به خیانت متهم است برایش مهم می شود. گاه انسان ها سنخ زندگی و وضعیت خود را در نوع تفکرشان توجیه می کنند و تفکرشان در خدمت توجیه «من» شخصی آنهاست. باری چون این نگاه امکان متهم شدن به «تروریست فرهنگی» را افزایش می دهد از آن صرف نظر می شود.
یکم: خدمت یا خیانت
وثوق الدوله خود از شناعت کاری که کرده بود استعفا داد و از کشور متواری شد. هرگز تصور نمی کرد هموطنی سال ها بعد کار او را خدمت خواهد پنداشت و پول گرفتنش را بی اهمیت خواهد خواند. وثوق الدوله پول گرفته بود تا با قرارداد 1919 ایران را مستعمره بی سر و صدای انگلستان بگرداند و قیمت این خوش خدمتی خود را دریافت کرده بود. این قرارداد حتی دنیا را چنان منزجر کرد که تیم مذاکره کننده ایران در کنگره صلح پاریس جهت دریافت غرامت بابت جنگ جهانی را به کنفرانس صلح راه ندادند چرا که با این قرارداد ایران دیگر کشوری مستقل به حساب نمی آمد. این پول ها «انگلیسی» بودند و بابت یک خیانت پرداخت شده بود. اتفاقاً نفس رشوه می تواند راهگشای بسیاری از نیات و نتایج باشد.
دوم: تبرئه خائنین
این گونه نسبی دیدن موارد امکان داوری را از بین می برد. با همین منطق می توان قاجارها را که قرارداد های متعددی بستند و قسمتی از خاک ایران را تقدیم روس ها کردند بی تقصیر و چه بسا هنرمند و زیرک خواند چرا که در شرایطی که ایران در جنگ شکست خورده بود و در حال امتیاز دادن بود حریف می توانست مناطق بیشتری را بگیرد و این مذاکره کنندگان بودند که همین مقدار را واگذار کردند.
نگارنده در پی متهم کردن و برچسب زدن نیست اما حیرت آور است شباهت منطق آقای دکتر و حزب توده در زمان مصدق. آنها نیز معتقد بودند باید سهم روسیه را نیز داد، چرا که دارای قدرت است و در برابر انگلستان باید برای او سهمی قائل شد. اتفاقاً تز موازنه منفی مصدق در همین زمینه معنا می یابد. در مقابل خودباختگان و خائنانی که می گفتند باید به هر قدرتمندی باجی داد، مصدق مدعی بود «به هیچ کس» نباید باج داد. این علاوه بر اثرات اقتصادی سیاسی، نجات روح یک ملت است که از فشار تحقیر و سرزنش و خودکم بینی می رود تا نفله شود.
سوم: ذلت یا شرافت
فراخواندن کفتار های بیشتر بر سر یک قربانی، قربانی را نخواهد رهاند، بلکه امکان رهایی اش را کمتر خواهد کرد. شرافتمندانه این است که یک ملت دست بیگانه را از منابع خویش کوتاه کند حتی به قیمت اشک و خون و فریاد. با منطق آقای دکتر فلسطینیان باید همان اول دست از مقاومت برمی داشتند، چرا که حریف ابرقدرت دنیا را پشت سر دارد، اما نبرد غزه نشان داد یک ملت می تواند بمیرد اما تن به مذلت ندهد و حتی دشمن تا دندان مسلح را شکست دهد. مردم غزه با خون خود از شرف و خاک خویش حفاظت می کنند. به جای اینکه از گرسنگی بمیرند، ترجیح دادند ایستاده و در برابر گلوله مردانه بمیرند. منطق باج دادن به قدرتمندان برای ایجاد تعادل بین آنها سیاستی است که طرفداران انگلستان و روسیه نیز برای توجیه اعمال خود به آن متوسل می شدند. اما در نظر نداشتند این استعمار است که ما را مدیریت خواهد کرد و به بردگی مان خواهد کشاند، بنابراین سپر انداختن در میدان جنگ به امید ترحم دشمن تسلیمی شرم آور است. هرگز مردمانی ذلیل و خودباخته نخواهند توانست بر پای خویش بایستند و آینده خود را بسازند. نسل جوان ما بیشتر از هر چیز به اعتماد به نفسی احتیاج دارد تا واداده دیگران نباشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات