صادق زیباکلام
روش معمول برای سنجش نتیجه هر انتخاباتی آن است که در پایان گفته میشود این حزب یا آن یکی، این چهره و شخصیت سیاسی یا آن یکی، موفق به کسب اکثریت آرا شوند و در نتیجه دولت آینده آن کشور را تشکیل خواهند داد. رقبای آنان نتوانستند اکثریت آرای به صندوق ریخته شده را از آن خود نمایند و شکست خوردند. اما در خصوص انتخابات اسرائیل اینگونه نیست. فیالواقع روش درستتر سنجش نتایج انتخابات اسرائیل آن است که بگوییم کدام حزب و جریان سیاسی نتوانست موفق شود. چرا که اگر آن قانون کلی که چه کسی پیروز انتخابات شده است را خواسته باشیم در مورد نتایج انتخابات اسرائیل بکار ببریم خیلی به نتایج قطعی نمیرسیم. در بسیاری از کشورهای توسعهیافته و دموکراتیکف انتخابات معمولا رقابت میان دو حزب یا دو جریان عمد رقیب میباشد. فیالمثل در آمریکا انتخابات رقابت میان دو حزب عمده دموکرات و جمهوریخواه است. در انگلستان میان دو حزب عمده کارگر به عنوان جریان چپ و محافظهکاران در جناح راست میباشد؛ یا در فرانسه و در بسیاری از کشورهای دیگر انتخابات میان دو جریان عمده چپ و راست به نام احزاب سوسیال دموکرات، دموکرات مسیحی، لیبرالها و امثالهم می باشد. حکایت انتخابات دراسرائیل هم کم و بیش منطبق بر این روند یا تقسیمبندی کلان سیاسی بود. از زمان پیدایش آن در سال 1327 (ه.ش) به مدت قریب به نیم قرن دو جریان عمده راست و چپ صحنهگردان اصلی سیاست در اسرائیل بودند.
حزب کارگر نمایندگی جریان چپ و لیکود نماینده راست بود. رهبران برجسته اسرائیل از زمان شکلگیری آن همچون دیودی بن گوریون، گلدامایر، موشه رایان، مناخیم بگین، اسحاق شامیر، آریل شارون، اسحاق رابین، شیمون پرز و... عمدتا تعلق به دو جریان عمده کارگر و لیکود داشتند. نظام اقتصادی اسرائیل از بدو پیدایش آن یک اقتصاد دولتی شبهسوسیالیستی در قالب نظام «کیبوتض» بود. بیش از سه چهارم کرسیهای «کنست» یا پارلمان 120 نفره اسرائیل تعلق به دو حزب عمده کارگر و لیکود به نمایندگی از دو جریان عمده چپ و راست داشتند. یک چهارم مابقی نیز تعلق به احزاب مذهبی در طیف راست، اعراب و ملغمهای از چپها و لیبرالها در قالب شخصیتها و چهرههای اسرائیلی متمایل به تامین حقوق اعراب و فلسطینیها همچون یوسی بیلین و یوسی سعید در طیف چپ قرار داشتند. اما به تدریج ظرف یکی دو ده گذشته در نتیجه 5 تحول عمده که در اسرائیل به وقوع پیوسته، آن ترکیب سیاسی کلاسیک به شدت دستخوش دگرگونی شده است، به نحوی که به عنوان مثال چپ یا حزب کارگر که طی نیم قرن ستون فقرات ساختار سیاسی اسرائیل را تشکیل میداد، در انتخابات اخیر توانست فقط 11 کرسی به دست آورد. نخستین تحولی که در اسرائیل صورت گرفته عبارت است از تغییر عمدهای که در ساختار اقتصادی آن کشور اتفاق افتاده.
مولفههای روند جهانی شدن در عرصه اقتصاد در قالب کاهش حجم تصدیگری دولت بر اقتصاد، خصوصیسازی و حضور شرکتهای چندملیتی، الگوی اقتصادی اسرائیل را کاملا دگرگون ساخته، نظام «کیبوتض» یا تعاونیها که از زمان پیدایش آن کشور ستون فقرات اقتصادیاش را تشکیل میداد امروزه به گوشهای رانده شده و نقش بسیار محدودی در اقتصاد اسرائیل برعهده دارد. کیبوتضها یکی پس از دیگری یا خصوصی شده یا واگذار به شرکتهای چند ملیتی شده یا عملا منحل شدهاند. جای آنها را شرکتهای خصوصی کوچک و بزرگ و چندملیتی گرفتهاند.
تغییر دوم عبارت است از به وجود آمدن روند صلح با اعراب. از کمپ دیوید و صلح با مصر در سال 1357 تا مذاکرات اسلو میان یاسر عرفان و اسحاق رابین در نیمه اول دهه 1370 صرفنظر از آنکه روند صلح را چقدر موفق بدانیم، واقعیت آن است که مرکز ثقل این گفتوگوها در ایجاد یک کشور مستقل فلسطینی نهفته است.
اندیشه ایجاد یک کشور مستقل فلسطینی در کنار اسرائیل ظرف یک دهه گذشته مبدل به بزرگترین مساله سیاسی در اسرائیل شده و عملا این کشور را به دور از اردوگاه موافق و مخالف تقسیم نموده و در عین حال باعث بزرگترین ترور سیاسی نیز در آن کشور شد. اسحاق رابین؛ معمار صلح با اعراب و ایجاد کشور فلسطینی به دست جریانات مخالف کشته شد.
مخالفت و موافقت صلح با فلسطینیها آنقدر در جامع اسرائیل بدل به موضوعی مهم و حیاتی شده که عملا فراتر از تقسیمبندیهای کلاسیک چپ و راست، سکولار و مذهبی، طرفداران اقتصاد آزاد یا اقتصاد دولتی و امثالهم رفته است. شاید سخنی به اغراق نرود اگر ادعا شود که مهمترین بحثی که در میان جملگی جریانات سیاسی اسرائیل امروزه مطرح است موضوع صلح با اعراب و تشکیل کشور فلسطین مستقل است. جملگی جریانات اسرائیل از چپ و راست سنتی گرفته تا سکولارها، ناسیونالیستها، مذهبیها، صهیونیستهای بنیادگرا و غیره. مهمترین بحثشان مساله چگونگی تعامل با اعراب و درستتر گفته باشیم با فلسطینیها و چگونگی آن، جامعه اسرائیل را به بخشهای مختلف سیاسی تقسیم کرده است. در یک سر طیف صهیونیستهای بنیادگرا، برخی از مهاجرین از اروپای شرقی و یهودیهای ناسیونالیست و برخی از جریانات مذهبی قرار دارند که موافقتی با تشکیل یک کشور فلسطینی ندارند و اساسا ایجاد یک کشور فلسطینی را خطری جدی و بالقوه برای موجودیت اسرائیل میدادند. برخی از این جریانات حتی خواهان اخراج اعراب ساکن اسرائیل هستند. آنان معتقدند که وفاداری اعراب ساکن اسرائیل متوجه فلسطینیها میباشد تا به هموطنان یهودیشان بهزغم این دسته از اسرائیلیها، اعراب ساکن اسرائیل در عمل به مثابه ستون پنجم هستند و نمیتوان به آنان اعتمادی داشت و آنان را وادار مشاغل حساس نظامی و امنیتی کرد.
حزب راستگرای ناسیونالیستی «اسرائیل خانه ما» به رهبری لیبرمن توانست با اتخاذ مواضع شدید ضد اعراب 15 کرسی را در انتخابات اخیر به دست آورده و با پیشی گرفتن از حزب کارگر در جایگاه سوم قرار بگیرد. در نقطه مقابل این جریانات، یهودیهای سکولار و لیبرال قرار دارند که تنها راهحل بنیادی پایان بخشیدن به مناقشه اعراب و اسرائیل را در صلح با اعراب، به رسمیت شناخته شدن حقوق فلسطینیها و تشکیل یک کشور مستقل فلسطینی میدانند. در میان این دو سر طیف، انواع و اقسام گرایشات وجود دارند با درجات مختلفی از به رسمیت شناختن حقوق فلسطینیها. برخی موجودیت یک کشور فلسطینی را در حد یک جامعه خودمختار که مرزهای آن توسط اسرائیل کنترل شود به رسمیت میشناسند؛ برخی اعتقاد به تشکیل یک کشور فدرال متشکل از اردن و فلسطین دارند؛ برخی دیگر موجودیت، شرایط و وضعیت کشور فلسطین را آنطور محدود میکنند که عملا آن را در حد یک مستعمره و مجموعهای درون اسرائیل درمیآورند.
عامل سومی که تاثیرات بلندمدت سیاسی و اجتماعی قابل توجهی طرف یک دهه گذشته در اسرائیل ایجاد کرده عبارت است از مهاجرت یهودیهای ساکن کشورهای کمونیستی سابق از اروپای شرقی. از نظر جمعیتی، پس از آمریکا و خود اسرائیل، بیشترین جمعیت یهودیها در کشورهای اروپایی شرقی و به ویژه در اتحاد شوروی سابق به سر میبردند. در دوران حاکمیت نظام کمونیستی، هیچ یک از کشورهای بلوک شرق اجازه خروج یا مهاجرت یهودیان را به خارج از کشور نمیدادند. اما به دنبال فروپاشی نظام کمونیستی از اوایل دهه 1370، سیل مهاجرت یهودی از اروپای شرقی به ویژه روسیه به اسرائیل به حرکت درآمدند که عمدهای از قریب به 2 میلیون یهودیهای کشورهای اروپای شرقی که پس از فروپاشی نظام کمونیستی به خارج مهاجرت کردند وارد اسرائیل شدند. البته همه آنان در اسرائیل باقی نماندند. برخی به آمریکا و کشورهای دیگر رفتند و تعداد اندکی هم پس از مدتی اقامت در اسرائیل به روسیه و کشورهای دیگر بازگشتند. اما به هر حال بیش از یک میلیون نفر در اسرائیل ماندند. برخلاف نسل نخست یهودیهایی که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم اروپای شرقی و روسیه به فلسطین مهاجرت کردند و عمدتا دارای تمایلات سوسیالیستی بوده و نظام تعاونی کیبوتض را پایهگذاری کردند، یهودیهایی که در پایان این قرن به اسرائیل مهاجرت کردند عمدتا طرفداران سفت و سخت بازار آزاد و سرمایهداری بودند. جدای از تمایلات اقتصادیشان، همانطور که پیشتر نیز اشاره داشتیم بسیاری از آنها به شدنت ناسیونالیست و ضداعراب میباشند. مهاجرین جدید نه تنها ترکیب جمعیتی و اجتماعی اسرائیل را بر هم زدهاند بلکه تاثیر بیشتر آنان روی تعاملات سیاسی آن کشور بوده است. مهاجرین یهودی روسی و سایر ملیتهای اروپای شرقی عمدتا از احزاب ناسیونالیستی ـ سکولار راستافراطی حمایت میکنند. در انتخابات اخیر هم حزب «اسرائیل خانه ما» که عمدتا از سوی یهودیهای اروپای شرقی حمایت میشود، توانست با کسب 15 کرسی در جایگاه سوم قرار گیرد.
عامل چهارمی که تاثیرات مهمی بر روی ترکیب ساختار سیاسی سنتی چپ و راست در اسرائیل گذارده عبارت است از پیدایش انتفاضه به همراه شکلگیری جریانات ریشهدار اسلامی در قالب حماس و جهاد اسلامی به عنوان موتور محرکه انتفاضه از یک سو و رهبری بلامنازع آن از سویی دیگر. حماس نه تنها باعث به وجود آمدن نگرانیهای عمیق و بلندمدتی در میان اسرائیلیها شده بلکه بسیاری از آنان را به سمت این باور سوق داده که اساسا هیچ راهحل و مصالحه بادوام، جدی و بلندمدتی نمیتواند میان اسرائیل و فلسطینیها به وجود آید. حماس و اسلامگرایان به چیزی کمتر از نابودی اسرائیل رضایت نمیدهند و هر توافقی که با آنان صورت گیرد و هر قدر هم که اسرائیل به آنان امتیاز دهد، آب در هاون کوبید است. ایجاد یک کشور مستقل فلسطینی که حماس رهبری آن را برعهده داشت باشد به معنای خودکشی برای اسرائیل خواهد بود چرا که تمام هم و غم و تلاشهای چنین کشوری مصروف دست یافتن به توان نظامی برای نابودی اسرائیل خواهد شد. به همین خاطر است که حتی آن دسته از اسرائیلیها که در تئوری از اندیشه ایجاد یک کشور مستقل فلسطین دفاع میکنند، در عمل آنقدر با این موضوع با شک و تردید و با ترس و لرز روبهرو میشوند و آنقدر آن را محافظهکارانه و با محدودیت به پیش میبرند که هیچ امید جدی برای فلسطینیها بوجود نیامده.
عامل پنجمی که بر روانشناسی سیاسی ـ اجتماعی اسرائیلیها تاثیر گذارده تغییر در پارادایم نظامی و شکسته شدن هیمنه برتری بیچون و چرای نظامی اسرائیل بر اعراب بوده. به استثنای جنگ «رمضانن یا «یوم کیپور» در مهر ماه 1352، در تمامی جنگهای دیگری که اسرائیل از زمان تشکیلاش با اعراب داشته، توانسته پیروزی کامل نظامی به دست آورد اما در جنگ 33 روزه در لبنان در سال 1384، اسرائیلیها برای نخستین بار نتوانستند به پیروزی برسند. پیروزی به کنار، به رغم برخورداری از آتش سنگین هوایی و زمینی، اسرائیلیها در تحقق هدف اصلیشان در جنگ که در هم کوبیدن ماشین جنگی حزبالله بود کاملا شکست خوردند. نه تنها بر توان نظامی حزبالله آسیب چندانی وارد نشد بلکه جایگاه آن از نظر ملی، منطقهای و بینالمللی ارتقا هم پیدا کرد. هنوز اسرائیلیها کاملا از کابوس ناکامی نظامی در لبنان خارج نشده بودند که گرفتار ناکامی هولناکتری شدند.
در لبنان اسرائیلیها دستکم میتوانستند ادعا کنند که سوریها و دیگران به حزبالله کمک میکنند و با توجه به جغرافیای کشور لبنان نمیتوانند حزبالله را در محاصره کامل قرار داده و از پای درآورند. اما در حمله به غزه اینگونه نبود به رغم آنکه اسرائیلیها نوار غزه را در محاصره کامل داشتند و در تمام 33 روز حمله سنگین هوایی، دریایی و زمینی به غزه، حماس نتوانسته بود یک فشنگ هم از بیرون دریافت نماید و به رغم آنکه اسرائیلیها هر کجا را که اراده کردند، از مسجد و بیمارستان گرفته تا خانه و مدرسه را با خاک یکسان کردند، معذلک داستان لبنان بار دیگر اتفاق افتاد: اسرائیلیها در تحقق اهداف نظامیشان ناکام ماندند. دو جنگ جنوب لبنان و غزه، این پرسش اصلی را برای اسرائیلیها به وجود آورده که آیا آنها میتوانند همچنان امیدوار باشند و ادعا کنند که از نظر نظامی هر آنچه را که اراده کنند همچون گذشته میتوانند به دست آورند، در کوتاهمدت دستکم، تراژدی لبنان و غزه باعث به وجود آمدن ترس و تردید در میان اسرائیلیها شده.
نوعا زمانی که انسانها و جوامع دچار ترس، سرخوردگی و ناامیدی میشوند به سمت تفکرات، گروهها و جریانات سیاسی رادیکال و تندرو تمایل پیدا میکنند و به آنان به عنوان «ناجی» و «فرشته» نجات مینگرند. اسرائیلیها نیز از این قاعده کلی مستثنی نیستند. ناکامیهای لبنان و غزه باعث گرایش عمومی اسرائیلیها به سمت احزاب، جریانات و شخصیتهای راست تندرو و ناسیونالیست شده که با دادن شعارهای تند و افراطی علیه اعراب، فلسطینیها و حماس کمک به ایجاد احساس امنیت و امید به آینده در آنان میکنند. بنابراین خیلی هم تصادفی و درو از ذهن نباید باشد که چرا حزب «اسرائیل خانه ما» به رهبری لیبرمن که شعار اخراج اعراب ساکن اسرائیل و نابودی کامل حماس را میدهد 15 کرسی را به دست میآورد در حالی که حزب کارگر با آن پیشینه و عقبه سنگین سیاسیاش 11 کرسی را نمیتواند از آن خود سازد. در مقابل لیبرمن که شعار اخراج اعراب از اسرائیل و نابودی کامل حماس را میدهد؛ حزب کارگر حداقل در تئوری همچنان روی اندیشه ایجاد یک کشور فلسطین مستقل ایستادگی میکند.
مجموعه 5 عاملی که برشمردیم تاثیر و تاثرات عمیقی بر نقشه سیاسی اسرائیل گذارده. زعامت سنتی دو جریان چپ و راست در قالب دو حزب کارگر و لیکود نه تنها عملا از بین رفته بلکه نیروها و جریانات سیاس جدیدی جای دو پدرخوانده را گرفتهاند. تقسیمبندی جریانات جدید به چپ و راست سنتی همانقدر دشوار است که تقسیمبندی آنان به مذهبی و غیرمذهبی یا فیالمثل مخالف و موافق بازار آزاد. حتی جریانات جدید و تغییر و تحولات سیاسی که ظرف یک دهه گذشته در اسرائیل بوجود آمده را نمیتوان صرفا به حول محور سازش یا عدم سازش یا اعراب، مخالف یا موافق تشکیل کشور فلسطین تقسیمبندی نمود. چرا که نقشه سیاسی اسرائیل تغیر کرده است در همین چارچوب کادیما و لیکود، در کنار «اسرائیل خانه ما» در طیف راست قرار میگیرند و به تعبیری برادر ناتنی آن دو حزب به شمار میرود. مجموعا این سه حزب جناح راست دارای 70 کرسی در انتخابات شدهاند و علیالقاعده یک فرمول منطقی برای تشکیل دولت جدید میتواند ائتلاف آنان باشد. اما این راهحل منطقی ما را وارد بحش دیگری از پیچیدگی نقشه سیاسی اسرائیل مینماید: اختلاف عمیق در میان طیف راست. ابعاد این اختلافات آنقدر گسترده است که لیبرمن در جریان انتخابات، رهبران لیکود و کادیما را به «خیانت» به مصالح کشور متهم کرد. لیبرمن بیش از آنکه راست به معنای سنتی یا مدرن آن باشد، در حقیقت یک نژادپرست و حتی به تعبیری یک فاشیست به تمام معنا میباشد.
همانطور که پیشتر نیز اشاره داشتیم او معتقد است که اعراب ساکن اسرائیل به کشورشان وفادار نبوده و هرگاه فرصتی دست دهد از پشت به ملت و کشور خود خنجر خواهند زد. او اعراب مقیم اسرائیل را ستون پنجم دشمن میداند و معتقد است که راهحل نهایی خلاص شدن از تهدید آنان این است که از آن کشور اخراج شوند و تا آن موقع جملگی میبایستی سوگند وفاداری نسبت به اسرائیل به جای آورند و متعهد شوند که هرگز اقدامی علیه آن مرتکب نخواهند شد. وقتی لیبرمن پیرامون اعراب ساکن اسرائیل چنین نظری دارد، حاجت به گفتن است که پیرامون فلسطینیهای ساکن نوار غزه یا کرانه باختری رود اردن یا بازگشت آوارگان فلسطینی به اسرائیل یا مناطق اشغالی چه نظری خواهد داشت. لیبرمن به کنار، بین دو رهبر دیگر عمده جناح راست یعنی خانم زیپی لیونی و بنیامین نتانیاهو نیز اختلافات عمیقی وجود دارد. یک راهحل دیگر آن است که لیبرمن و نتاناهیو که علاقه زیادی به اعراب و فلسطینیها ندارند با یکدیگر ائتلاف کرده و با کسب 42 کرسی که دارند حزب مذهبی «شاس» را که 10 کرسی دارد نیز وارد ائتلافشان کنند و با کسب 62 کرسی دولت تشکیل دهند. اما اشکال این راهحل در آناست که اگرچه لیکود دو حزب « اسرائیل خانه ما» هر دو راست هستند، اما راست سکولار میباشند در حالی که شاس راست مذهبی است. جدای از شاس، سایر احزاب راستگرای مذهبی در هر ائتلافی که شرکت کنند خواهان امتیازات مذهبی و اعمال قوانین و مقررات مذهبی در اداره کشور میباشند.
امری که نه لیبرمن و نه نتانیاهو و نه بسیاری از رهبران دیگر لیکود حاضر به پذیرش آن نیستند. هر دو حزب ضمن احترام به مذهب و دین یهود، همانند احزاب و جریانات سکولار دیگر اسرائیل خیلی جدی خواهان جدایی دو حزب سیاست و شریعت هستند. بنابراین حاضر نیستند امتیازی به احزاب مذهبی برای جلب مشارکتشان بدهند. اگر به این مجموعه سایر ملاحظات و دغدغههای دیگر انسانی، از جمله اختلافات شخصی رهبران سیاسی، رقابتها، حسادتها، دوستیها و دشمنیهای معمول را هم بیافزاییم میرسیم به همان کلاف پیچیده سیاسی اسرائیل که در ابتدای یادداشت به آن اشاره داشتیم. البته اسرائیلیها نه خیلی از رجال و شخصیتهای سیاسی در سایر کشورها بهترند و نه متفاوتتر از آنان. آنچه که تفاوت میان وضعیت اسرائیل با سایر کشورهای دیگر را رقم میزند از یک سو بافت ناهمگون سیاسی ـ اجتماعی آن کشور در مقایسه با سایر کشورهاست و از سویی دیگر وضعیت دشوار و پیچیده آن با همسایگان و بالاخص فلسطینیهاست و بالاخره وقتی به این مجموعه پیچیده، یک دموکراسی جدی و ریشهدار (دستکم در مورد ساکنین یهودیاش) را هم اضافه کنیم، تصویر کامل میشود.
شاید اکنون بهتر بتوان درک کرد که چرا به جای طرح این پرسش که چه کسی و کدام گروه در انتخابات بهمن ماه این کشور پیروز شدند پرسش را تغییر دهیم به اینکه چه کسی در انتخابات اسرائیل موفق نشد؟ موجزترین پاسخی که به این پرسش میتوان داد آن است که در مجموع طرفداران صلح و ایجاد یک کشور مستقل فلسطینی نتوانستند در انتخابات اخیر اسرائیل پیروز شوند.