صحنه سیاسی (قبل از تابستان 1356)
جبهه حاکمان- در این زمان در میان دولتمردان، نگرانی اساسی از استحکام پایههای حکومت پهلوی - که از ویژگیهای حکومت بسته است - به ذهن مقامات، خطور نمیکرد نگرانیهای مهم در این زمان شایعه فساد اداری و افزایش قیمتها خصوصاً هزینه مسکن بود که تا حدودی ذهن مسئولان را به خود مشغول کرده بود (آموزگار، 1993: 10-7). این نگرانیها برای محمدرضا شاه، که رخدادهای جنبش ملی نفت ایران (1332)، قیام مردمی 15 خرداد (1342) و مبارزه مسلحانه گروههای چریکی مجاهدین و فدائیان خلق (در آغاز دهه 50) را پشت سرگذاشته بود مسائل هولانگیزی نبود. شاه با اینکه یاران نزدیک خود را که در بحرانها به او کمک میکردند همچون دکتر اقبال وزیر نفت و اعلم وزیر دربار، از دست داده بود، چشمانداز موفقی را برای آینده کشور میدید (فردوست، 1370، جلد اول: 567). در این دوران، نارضایتیهای نیروهای اجتماعی و سیاسی توسط تحلیلگران ساواک به تحریکات خارجی و ناراضیان بالفطره (خصوصاً کمونیستها) تعبیر میشد. لذا مقامات حکومتی صدای انقلاب را در جامعه نمیشنیدند. خصوصاً کسی احتمال نمی داد که صدای اعتراضات و انقلاب لحنی مذهبی داشته باشد. به قول همایون، وزیر کابینه وقت، «تا مدتها دستگاه (حکومت) متوجه تشکیلات مذهبی نبود و حتی تبلیغات مذهبی نوعی «ایمنسازی جامعه» در مقابل خطر تبلیغاتی کمونیسم تلقی میشد» (همان).
جبهه مخالفین- در جبهه مخالفین وضع نیروهای سیاسی سکولار متشتت و وضع نیروهای مذهبی رو به انسجام بود. رهبران جبهه ملی، که بر مبنای قانون اساسی به وضع موجود معترض بودند، در میان روشنفکران و تحصیلکردگان جوان که بر ایدئولوژی انقلابی (مارکسیسم انقلابی) تأکید میکردند منزلت و اعتباری نداشتند. از طرفی اعضای سازمان چریکهای فدائی خلق به عنوان تجسم مارکسیسم انقلابی توسط ساواک دستگیر و یا مرعوب شده بودند و عمده فعالیت آنها به صورت مخفی در محیطهای دانشجویی بود. اعضای بانفوذ کانون نویسندگان هنوز نتوانسته بودند تشکلی منسجم ایجاد کنند. آنها بر سر چگونگی مبارزه با حکومت، به شیوه مسلحانه یا شیوه سیاسی، اختلافهای اساسی داشتند (ثقفی 1374: 33-7). غیر از نقاط ضعف مذکور نیروهای سکولارِ مخالفِ حکومت در درون قشرهای سنتی جامعه مثل بازاریان و روحانیان فاقد پایگاه اجتماعی بودند. مهمترین ابزار سازماندهی آنها محافل غیررسمی روشنفکری و دانشجویی بود. اما نیروهای مذهبی وضع دیگری داشتند.
در این دوران شاهد نزدیکی و حتی همدلی جوانان مسلمان انقلابی (خصوصاً دانشجویان) و روحانیون مبارز با یکدیگر هستیم. به عنوان مثال، دانشجویان مسلمان در جلسات مذهبی که با سخنرانی روحانیون مبارز برگزار میشد شرکت میکردند مانند جلسات مساجد قبا، کانون توحید و الهادی در تهران و نمونه مشابه آنها در شهرهای بزرگ مثل اصفهان، شیراز، مشهد. این نزدیکی روحانیان و دانشجو، که هردو به ایدئولوژی اسلامی به عنوان یک مکتب انقلابی انسانساز و جامعهساز معتقد بودند، در آن زمان فوقالعاده حائز اهمیت بود. لذا باید توضیح داد تحت چه شرایطی این نزدیکی اتفاق افتاد؟ در آغاز دهه 50 در وضعیتی که هم جوانان انقلابی و هم روحانیون مبارز در معرض فضای ایدئولوژی اسلامی با جهتگیریهای انقلابی قرار داشتند، وقایعی در درون سازمان مجاهدین خلق اتفاق افتاد که به یکپارچگی آنان کمک کرد. در آغاز دهه پنجاه و در اوج خفقان سیاسی که سازمان مجاهدین علیه حکومت پهلوی دست به مبارزه مسلحانه زده بودند، اعضای این سازمان در میان جوانان مسلمان انقلابی و حتی در میان روحانیون مبارز، به عنوان افرادی تلقی میشدند که صداقت خود را با خون خود در عمل به اثبات رسانده و «الگوی انقلابی زمانه» محسوب میشدند. اما پس از دستگیری و اعدام سران سازمان مجاهدین خلق توسط حکومت پهلوی دو حادثه مهم در درون سازمان مخفی این تشکیلات اتفاق افتاد که نقش به سزایی در رویگردانی جوانان مسلمانان انقلابی از سازمان مجاهدین داشت و آنها را به روحانیان نزدیکتر کرد. اولین حادثه تغییر مواضع ایدئولوژیکی از ایدئولوژی اسلامی به ایدئولوژی مارکسیستی (به عنوان تنها مکتب علمی مبارزه) در این سازمان بود. مجاهدین مارکسیت شده بعداً چندین تن از عناصر وفادار به اسلام این سازمان مانند مجید شریف واقفی را که در برابر تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین مقاومت میکردند تصفیه سازمانی کرده و به شهادت رساندند.
حادثه دوم شایعه وجود روابط نامشروع بین پارهای از مردان و زنان درون سازمان بود. این دو حادثه اثر عمیقی بر روحیه جوانان مسلمان و انقلابی که دارای احساسات پاک دینی و انقلابی بودند گذاشت. در مقابل این دو حادثه، جوانان مسلمان شاهد فعالیتهای فرهنگی شخصیتهای مبارز روحانی (که اغلب آنها از شاگردان امام خمینی بوده و راه او را به لحاظ سیاسی و فکری پس از سال 42 ادامه میدادند) بودند. شاگردان مذکور یا همچون حجهالاسلام سعیدی و غفاری در زیر شکنجههای ساواک شهید شده بودند و یا همچون آیتالله طالقانی، منتظری، مهدوی کنی، و حجت الاسلام حجتی کرمانی و رفسنجانی در زندانهای شاه در بند بودند یا همچون حجت الاسلام خامنهای و خلخالی در تبعید به سر میبردند و یا همچون آیتالله مطهری و مفتح و موسوی اردبیلی در تهران مشغول فعالیتهای فرهنگی ـ اسلامی بودند. لذا رفته رفته جوانان انقلابی که روزی اوج ایثارگری خود را در این میدیدند که بتوانند به عضویت سازمان مجاهدین درآیند و در نبرد مسلحانه شرکت کنند ترجیح میدادند در مباحث روحانیون مبارز در محافل مذهبی شرکت کنند، با آنان همدلی کنند و در مباحث فکری، عقیدتی و ایدئولوژیکی تأمل بیشتری انجام دهند. بدین ترتیب نفس این اتحاد (بین تحصیلکردگان مذهبی و روحانی) پدیده نادری بود که حتی در نهضت ملی نفت ایران و نهضت مردمی 15 خرداد به این غلظت اتفاق نیفتاده بود. با این وصف و به رغم اهمیت نزدیکی تحصیلکردگان مسلمان با روحانیون مبارز، نکته ظریف این است که تا بهار سال 56 در صحنه سیاسی هنوز “هسته بسیجگری” که بتواند تودههای مسلمان شهری را علیه حکومت بسیج کند تشکیل نشده بود. مرحله اول: تکوین هسته بسیجگر (از تابستان 1356 تا بهار 1357) حکومت پهلوی در تابستان 56، سیاست فضای باز سیاسی را پیش گرفت. مخالفین از فرصت و شرایط به دست آمده، خصوصاً در مناسبتهای مذهبی، استفاده کردند و در مدت یک سال توانستند مخالفت آرام خود را، که در محدوده فعالیتهای روشنفکری وجود داشت، به مخالفتی مردمی و دورهای در سطح شهرهای ایران تبدیل کنند. در جریان همین مبارزه یک ساله بود که نیروهای مخالف توانستند در درون جلسات و نهادهای مذهبی انقلابی و مستقل از دولت عملاً «هسته بسیجگر مردمی» را به رغم سیاستهای دوگانه حکومت تشکیل دهند. بسیج آرام (تابستان و پاییز 1356) پیروزی دمکراتها در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، زمینه تعیین کنندهای در تسریع اجرای سیاست فضای باز سیاسی توسط شاه و فرصتی جدید برای مخالفین او برای بسیج مردم بود.
از نظر شاه، حمایت آمریکا و انگلیس عاملی اساسی برای تداوم حکومت او بود. خصوصاً او به خاطر نقش انگلیس در روی کار آوردن و سقوط پدرش از سیاستهای پنهانی این دولت نگران بود و بیش از هر کشوری روی آمریکا حساب میکرد. شاه عمدتاً جمهوریخواهان را بر دمکراتها در حکومت آمریکا ترجیح میداد. گفته میشود شاه با شنیدن خبر پیروزی دمکراتها (کارتر) به یکی از نزدیکان خود میگوید “مثل اینکه ما دیگر رفتنی هستیم” و از قول هویدا نخستوزیر او گفته میشود “دیگر باید چمدانها را بست” (راجی 1983: 23 و سیک 1985: 25-3). لذا اطرافیان شاه گفتههای تبلیغاتی کارتر درباره حقوق بشر و محدود کردن فروش اسلحه به ایران را به معنای حمایت مشروط آمریکا از اصلاحات اجتماعی و سیاسی شاه ارزیابی میکردند. در مقابل در جبهه مخالفین، خصوصاً در میان جوانان انقلابی (اعم از مذهبی و غیرمذهبی) این واقعه حادثهای مهمی به حساب نمیآمد چون از نظر آنها حمایت آمریکا از شاه جنبه استراتژیک و برگشتناپذیر داشت. با این همه پیروزی کارتر برای عناصر میانسال مخالفین دلگرمکننده بود و تا حدودی از وحشت شرایط خفقان سیاسی سالهای گذشته میکاست.بعد از پیروزی کارتر، شاه که اصلاحاتی مانند ترمیم کابینه، تأسیس کمیسیون بازرسی شاهنشاهی برای نظارت بر اجرای طرحهای عمرانی، مبارزه با فساد و کاهش سانسور مطبوعات را شروع کرده بود، سیاست فضای باز سیاسی و تقویت رعایت حقوق بشر را پی در پی به مردم قول میداد. وی در 16 مرداد 1356 هویدا نخستوزیر 13 ساله خود را از کار برکنار کرد و جمشید آموزگار، تکنوکرات اصلاح طلب و طرفدار آمریکا را برای نخستوزیری در نظر گرفت. آموزگار دست به دو اقدام زد که هرکدام از جهتی به توان بسیج سیاسی مخالفان کمک میکردند. اول اینکه 343 نفر از زندانیان سیاسی را آزاد کرد. دوم اینکه سعی کرد برای مبارزه با تورم و گرانفروشی با بسیج بیش از ده هزار دانشجو در (تهران) و با همکاری اطاق اصناف (وابسته به حزب حکومتی رستاخیز) با گرانفروشی بازاریان و مغازهداران مبارزه کند. این اقدام بیآنکه اثری در کنترل روند فزاینده قیمتها داشته باشد موج نارضایتی را در میان اقشار سنتی شهری افزایش داد و بازاریان، که بیش از 8000 نفر از آنها جریمه، زندانی یا تبعید شده بودند (ارجمند: 107 و آموزگار، 1993: 107)، همچون گذشته در مقابل فشار حکومت به تکیهگاه اعتقادی و اجتماعی خود یعنی روحانیون پناه آوردند. قبل از روی کار آمدن کارتر، در جبهه مخالفینِ شاه گامهای کوچکی در اعتراض به وضع موجود برداشته شده بود- مانند برگزاری سالگرد فوت دکتر مصدق در اسفند 1355 و شرکت تعدادی از رهبران نهضت آزادی، جبهه ملی و یاران آیتالله خمینی در مجلس ختم محمد همایونی مؤسس حسینیه ارشاد در مسجد ارک واقع در مرکز تهران (نزدیک بازار).
اما با آغاز فضای باز سیاسی بود که «فرصتها» برای مخالفانِ حکومت افزایش یافت. بدین معنا که پس از روی کار آمدن کارتر توسط مخالفان «جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر»، با جرئت بیشتری در ایران، تشکیل میشود. بازرگان، رهبر نهضت آزادی و از عناصر فعال این جمعیت چنین میگوید: «این جمعیت توانست دفتر و تشکیلاتی در تهران درست کند و مصاحبههای عمومی با خبرنگاران داخلی و خارجی انجام دهد و با مجامع بینالمللی رابطه برقرار کند. اقدامات جمعیت دفاع از آزادی در حمایت از زندانیان سیاسی و روحانیون تبعید شده که جرأت مراجعه و مکاتبه پیدا کرده بودند و همچنین جهانی کردن فریادهای اعتراض مردم ایران علیه ساواک و شاه بسیار مؤثر واقع گردید (بازرگان، 1363 : 35). در تابستان آیهالله خمینی مرجع تقلید و تبعید شده به عراق در پیامهایی مردم را به مسیر مبارزه باز میخواند: «ملت ایران بیدار است و راه خود را یافته و با هوشمندی میداند که هر نغمهای با هر اسم که او را از مسیر خود که قیام ضدشاهی است منحرف کند شیطانی است (همان: 33). در ماه مبارک رمضان برنامههای مذهبی مسجد قبا (مسجدی که پس از تعطیل شدن حسینیه ارشاد از سوی حکومت در نزدیکی همان محل بنا گردیده بود) با ایراد سخنرانی مهندس بازرگان، آیتالله دکتر مفتح، دکتر حبیبالله پیمان، دکتر غلام عباس توسلی، دکتر حسن توانایان فرد و حجهالاسلام محمد جواد حجتی کرمانی و دیگر روشنفکران مذهبی با حضور هزاران نفر از زنان و مردان جوان برگزار شد. در پایان این ماه نماز مذهبی عید فطر که معمولاً به طور سنتی در شبستان و حیات مساجد خوانده میشد این بار در صحن مسجد قبا خوانده نشد بلکه در محوطه زمین خاکی قیطریه (که هم اکنون محل پارک قیطریه است) با حضور هزاران نفر به امامت آیتالله مفتح و حضور مهندس بازرگان و جوانان انقلابی برگزار شد. اجتماع نمازگزاران در روز عید فطر نمونه یک بسیج مردمی ـ مذهبی بود که پس از دوره خفقان سیاسی برگزار میشد. تجربهای که تا پیروزی انقلاب، و حتی پس از آن الگوی اصلی “بسیج میلیونی” مردم علیه حکومت پهلوی شد.
موج مخالفتها، با آغاز سال تحصیلی (اول پاییز) در دانشگاهها گسترش یافت. دانشجویان که در طول تابستان با خواندن کتابهای ممنوعه (یعنی کتابهای سیاسی و انقلابی که ساواک بر روی آنها حساس بود و کتابهای مرحوم شریعتی که جذابترین آنها بود) و شرکت در مراسم مختلف سیاسی ـ مذهبی روحیه گرفته بودند و از فرصت سیاسی بوجود آمده استفاده کرده بنا به دلایل مختلف (از جمله اعتراض به عدم بازگشایی کتابخانه و توسعه نمازخانه) با گارد دانشگاه به زد و خورد میپرداختند. دانشجویان مسلمان به دفاع از اعتصاب غذای دانشجویان مسلمان خارج از کشور در فرانسه در صحن حرم شاه عبدالعظیم جمع شدند. در ادامه این تجمع جوانان انقلابی تنها به انجام تجمع اکتفا نکردند و با پشت سر گذاشتن رهبران تظاهرات به خیابانهای اصلی اطراف حرم ریختند و بیش از دو کیلومتر راهپیمایی کردند و شعارهایی چون: الله اکبر، لااله الاالله، زندانی سیاسی آزاد باید گردد، طالقانی آزاد باید گردد، را سر میدادند این تظاهرات با حمله گارد و تیراندازی و زخمی شدن تعدادی از دانشجویان به پایان رسید.
یکی دیگر از اقدامات مهم دانشجویان، حضور در ده شب شعر بود که توسط اعضای کانون نویسندگان در محوطه بزرگ حیات انجمن فرهنگی ایران و آلمان در 18 مهرماه تشکیل شد. در این مراسم باقر مؤمنی گفت: در پنجاه سال اخیر (دوره حکومت پهلوی) نویسندهها و شعرا و هنرمندان بسیاری در راه آزادی کلام در نیمه راه زندگی، جان خودشان را از دست دادهاند. به نمایندگی از نویسندگان خواهش میکنم به یاد آن از دسترفتهها … و بیشتر از همه به یاد 5 نفر از آنها یعنی نیما یوشیج، صادق هدایت، صمد بهرنگی، جلال آل احمد و علی شریعتی یک دقیقه سکوت» (باقی: 207). سعید سلطانپور دیگر نویسنده چپگرا گفت: «سلام! شکستهگان سالهای سیاه! تشنهگان آزادی! خواهران و بردارانم سلام! به کشورم چه رفته است؟ ای دست انقلاب، مشت درشت مردم (…) ”(همان). جالب اینکه زبان و پیام نویسندگان چپگرا در آن شبها با زبان و پیام روشنفکران مذهبی تفاوت اساسی نداشت. در آبان ماه دانشجویان از دانشگاه آریامهر (شریف فعلی ) تا میدان 24 اسفند (میدان انقلاب فعلی) راهپیمایی کردند و در زد و خورد با مأموران امنیتی چند نفر مجروح شدند. این راهپیمایی طولانیترین راهپیمایی دانشجویی پس از وقایع 16 آذر در سه دهه پیش از آن بود.
غیر از دانشجویان و روشنفکران جوان، رهبران جبهه ملی در اوایل آذرماه با همکاری عدهای از بازاریان روز عید قربان در قلعه حسن خان در نزدیکی شهر کرج، مجلس سخنرانی تشکیل دادند. «چماقداران» که از ناحیه حکومت پشتیبانی شده بودند به این مجلس حمله کردند و عدهای از رجال سیاسی را زخمی کردند. این حمله وحشیانه باعث شد که مخالفین و سیاسیون میانهرو و مشروطهخواه، همدردی بیشتری با فضای انقلابی نشان دهند. در نیمه دوم همین ماه مأموران شهرداری با جمعیت حاشیهنشین خارج از محدوده شهر تهران درگیر شدند که منجر به ضرب و جرح مردم فقیر شد. این واقعه نیز خوراک فکری تازهای برای فضای انقلابی و دانشجویی بود. با این همه هنوز دامنه مخالفت در بخشهای سنتی شهری فرصت لازم را برای گسترش پیدا نکرده بود. با فوت فرزند ارشد آیتالله خمینی (آیتالله مصطفی خمینی) این فرصت به دست آمد و باعث حضور گستردهتر روحانیان مبارز و بازاریان در صحنه سیاسی شد و نام آیتالله خمینی که پس از سال 42 کمتر در مراسم مذهبی برده میشد بر سر منابر جلسات مذهبی به کرات برده شد. در آبان ماه خبر درگذشت فرزند امام خمینی در عراق در سطح شهرهای بزرگ منتشر گردید و شایعه شد که او به دست عوامل ساواک شهید شده است. چندین مجلس ختم در شهرهای بزرگ خصوصاً در تهران و قم با حضور هزاران نفر از اقشار مردم شهری تشکیل شد.
به قول شانهچی از کسبه سیاسی بازار “صِرفاً فوت پسر آقای خمینی، این محرک نبود، خود مردم دنبال یک دلیلی یک مستمسکی میگشتند تا یک کاری بکنند” (باقی: 262). اغلب شخصیتهای مسلمان، ملی و رادیکال به جز مقامات حکومتی با امضای مشترک از طریق روزنامهها به آیتالله خمینی تسلیت گفتند و در مسجد ارک در مراسم ختم فرزند او شرکت کردند. به قول داریوش همایون “در واقع مجالس ترحیم مصطفی خمینی تبدیل به مجالس تجلیل از آیتالله خمینی این مرجع تقلید و تبعیدی سازشناپذیر گردید” (همان). آیتالله خمینی نیز به مناسبت ختم فرزندش بیآنکه محور سخنش را بر روی فرزندش متمرکز کند این حادثه را “الطاف خفیه الهی” خواند و به مردم و روشنفکران سفارش روحانیت را کرد و گفت: “علما پرچمدار نهضتهای ضد استبدادی بودهاند… جناح روحانی را که جناح ملت است را کنار نزنید” و بر لزوم وحدت اقشار روحانی و دانشگاهی تأکید کرد. خمینی در پیام کتبیاش به مردم ایران گفت: “ما با گرفتاری عظیم و مصیبتهای دلخراشی مواجه هستیم که باید ذکر از مصائب شخصی نکنیم، لکن این تظاهرات عظیم در این فرصت، جواب قولی و عملی به یاوهسراییهای چندین ساله این عنصر (شاه) نالایق بود”. او ضمن استفاده از فضای باز سیاسی همین سیاستهای باز حکومت را حیله بزرگی «برای تطهیر شاه» خواند و حکومت شاه را مقصر همه جنایات اعلام کرد. وی در پاسخ به یاسر عرفات رهبر سازمان آزادیبخش فلسطین، اسلام را یکتا مکتب الهی مبارزه خواند و سلطنت غیرقانونی پهلوی را «سیاهروی» توصیف کرد که زندانها را “مملو از علما و دانشمندان وآزادیخواهانی که در آنها شکنجههای قرون وسطایی امری عادی بوده” خواند (صحیفه نور 1372: 255-263; 248-247). بدین ترتیب بود که نام آیتالله خمینی این مرجع تقلید سازشناپذیر، مجدداً بر سر زبان مردم و روشنفکران افتاد.در این دوران با نقشآفرینی شخصیتهای نهضت آزادی، روحانیان مبارز، دانشجویان، شاعران، نویسندگان، معلمان، جبهه ملی و روزنامهنگاران، صحنههای مهمی از بسیج آرام سیاسی در مسجد قبا و اجتماع نماز عیدفطر، شب شعرهای دهگانه، مراسم ترحیم آقا مصطفی، تظاهرات دانشجویی در زیارتگاه شاه عبدالعظیم و خیابان آیزنهاور (آزادی فعلی) انجام شد. اما هنوز “هسته بسیجگر” سیاسی که بتواند مردم را در سطح کشور علیه حکومت سازماندهی و رهبری کند و خواستار حکومتی انقلابی شود شکل نگرفته بود. اغلب اعتراضات در سطح خواص (روشنفکران و سیاسیون مذهبی و غیرمذهبی) و بخشی از بازاریان و عمدتاً در شهر تهران و بعضی شهرهای بزرگ در جریان بود. در مقابل چنین وضعی، دولتمردان حکومتی از جو موجود تنها تکانی خورده بودند اما شاه، به رغم سرکوب پارهای تظاهرات، همچنان بر سیاست فضای باز سیاسی تکیه میکرد و هدفش جلب رضایت کامل دمکراتها در آمریکا بود و بدون نگرانی اساسی از وضع داخلی، همچنان احساس قدرت میکرد. لذا در همین دوران 300 نفر زندانی سیاسی آزاد شده و 250 نفر از تظاهرکنندگان به جای دادگاه نظامی در دادگستری محاکمه شدند.
در مجموع اوضاع در زمستان 56 و بهار 57 تغییر کرد و بسیج آرام به اعتراضات دورهای مردم در شهرها منجر شد و رفته رفته در عمل «هسته بسیجگری» که بتواند تودههای میلیونی مردم را که خواستار سرنگونی حکومت باشند بسیج کند، شکل گرفت. چنین وضعیتی متقابلاً وحشتی جدی در دستگاه حکومت ایجاد کرد (اشرف: 31-15). اعتراضات مردمی و دورهای در شهرها (زمستان 56 و بهار 57)تردید در حمایت دولت آمریکا از شاه مهمترین نگرانی حکومت پهلوی در این دوره بود. وقتی کارتر شب سال نو مسیحی 1977 در تهران بر سر میز شام، خطاب به شاه، ایران را «جزیره ثباتی در گوشه پرتلاطم جهان» خواند، شاه ازوضع حکومتش مطمئن شد (سیک، 30). شاه فرصت را مناسب دید تا با آیتالله خمینی، که حکومت پهلوی را “سیاهروی” خوانده بود و نوارهای سخنرانی و پیامهایش در ایران پخش شده بود، تصفیه حساب کند. لذا شاه بیآنکه کسی در میان اطرافیانش جرأت مخالفت داشته باشد، شخصاً دستور داد تا مقالهای علیه آیتالله خمینی در روزنامه اطلاعات چاپ شود. این مقاله درست ده روز پس از سفر کارتر تحت عنوان “ایران و استعمار سرخ و سیاه” با امضاء مستعار احمد رشیدی مطلق چاپ شد و آیهالله (امام) خمینی را مرتجع و عامل استعمار خواند و بدینسان انفجار عظیمی در میان اقشار مذهبی ایجاد کرد. در بخشهایی از این مقاله چنین آمده است: این روزها به مناسبت ماه محرم و عاشورای حسینی بار دیگر اذهان متوجه استعمار سیاه و سرخ و یا به تعبیر دیگری اتحاد استعمار کهن و نو شده است. سرآغاز انقلاب شاه و ملت در روز 6 بهمن ماه 2520 شاهنشاهی (1340 شمسی)، استعمار سرخ و سیاه، دشمنان ایران را که ظاهراً هرکدام در کشور ما برنامه و نقشه خاصی داشتند با یکدیگر متحد ساخت که مظهر این همکاری صمیمانه در بلوای روزهای 15 و 16 خردادماه 2522 (خرداد 1342) در تهران آشکار شد (…) مردی که سابقهاش مجهول و به قشریترین و مرتجعترین عوامل استعمار وابسته بود و چون در میان روحانیون عالی مقام کشور با همه حمایتهای خاص، موقعیتی به دست نیاورده بود در پی فرصت میگشت که به هر قیمتی هست خود را وارد ماجراهای سیاسی کند و اسم و شهرتی پیدا کند. روحالله خمینی ، عامل مناسبی برای این منظور بود و ارتجاع سرخ و سیاه او را مناسبترین فرد برای مقابله با انقلاب (منظور مخالفت با انقلاب سفید) ایران یافتند، و او کسی بود که عامل واقعه ننگین روز پانزده خرداد شناخته شد.
دو روز از انتشار مقاله فوق نگذشته بود که در قم دروس حوزه علمیه توسط مراجع و مجتهدین تعطیل شد. بازار و مغازهها را نیز بستند و هزاران نفر طلبه و کسبه و جوان به خیابانها ریختند و دست به راهپیمایی زدند. نیروهای امنیتی شاه برای کنترل اوضاع به روی مردم آتش گشودند و تظاهرکنندگان به طرف خانههای مراجع تقلید آیهالله شریعتمداری، گلپایگانی و مرعشی پناه بردند که عدهای از مردم در اطراف منازل مراجع به شهادت رسیدند. در این اعتراض مردمی اگرچه 9 نفر شهید و 45 نفر زخمی شدند (اشرف: 20) اما بر سر زبانها خبر شهادت دهها نفر در سراسر کشور به دست “رژیم خونخوار پهلوی” پخش شد. حادثه کشته شدن مردم تا آنجا احساس برانگیز و متأثرکننده بود که آیهالله شریعتمداری مرجع تقلیدی که دارای گرایشات غیرانقلابی و لیبرال بود و از اجرای قانون اساسی مشروطه طرفداری میکرد (و حتی در محافل دانشجویی او را به طرفداری از دربار متهم میکردند) در سوگ شهدای قم چنین گفت: «بدون قانون کسی را نمیشود کشت، (صدای گریه حضار) بدون جهت خونی را نمیشود ریخت (صدای گریه حضار) اگر یک خون بدون جهت ریخته بشود در بیقانونی فرق نمیکند که تمام اهل شهر را قتل عام کنند (…) اینها ارتجاع نمیخواستند، این تظاهر (اعتراض مردم قم) بدون محرک بوده (…) این انفجار آن عقدهها بوده است که در این مدت زمان آمده و این وظیفه دستگاه )حکومت( بود که این عقدهها را بگشاید و نگذارد و اجازه ندهد که کسی ظلم بکند )… ( در این فاجعه از تمام شهرستانها برای ما تلفن کردند، گفتم آقایون خودتان میدانید)…( با اینکه از آنها نخواستیم ولی بیشترشان تعطیل کردند)…(». در اینجا نکته مهم این بود که کشته شدن مردم توسط حکومت، مراجع معتدل قم خصوصاً آیتالله شریعتمداری را نیز به طرف اعتراضات انقلابی کشاند.
توهین به آیهالله خمینی یکی از مراجع تقلید شیعیان در تبعید و آتش گشودن به روی مردم مسلمان حتی در نزدیکی خانه دیگر مراجع، نفرت مردم متدین را از حکومت پهلوی که از نظر آنها مروج بیبندوباری وبیدینی بود افزایش داد و موج آرام بسیج سیاسی را در زمستان 56 و بهار 57 به شورشهای دورهای (هر چهل روز یک بار) در شهرهای مهم کشور با حضور مردم کوچه و بازار تبدیل کرد و بدین صورت سنتها و مراسم خالص مذهبی در خدمت انقلاب قرار گرفت. در 29 بهمن، مراسم مذهبی و سنتی سوگواری چهلم شهیدان قم در اغلب شهرهای بزرگ تشکیل شد و روحانیون در این مجالس به انتقاد از فجایع حکومت پرداختند. در تبریز این مراسم به شورش مردم در خیابانها منجر شد و مأموران امنیتی شاه 12 نفر را شهید و 24 نفر را زخمی کردند. اخبار جنایات شاه در تبریز در سراسر کشور از طریق ارتباطات مردمی پخش شد. به همین ترتیب چهل روز بعد، مراسم شهدای چهلم مردم تبریز در سراسر شهرهای بزرگ تشکیل گردید. در چند شهر خصوصاً شهر یزد، این مراسم، منجر به درگیری با نیروهای امنیتی و شهادت چندین نفر شد و بدین ترتیب امواج بسیج مردم، تودهای تر و در اغلب شهرهای بزرگ سراسری شد (بازرگان: 30-28). در جدول شماره یک تعداد تظاهرات و اعتصابات در سه دوره زمانی نشان داده شده است. مقایسه آمار، به خوبی، متراکم شدن امواج اعتراضات مردمی را نشان میدهد.
مراحل تظاهرات اعتصابات
مرحله اول از تابستان 1365 تا بهار 1357
مرحله دوم از مرداد تا آبانماه 1357
مرحله سوم از آذر تا بهمن 1357
وضعیت بحران انقلابی
جدول شماره یک: تعداد تظاهرات و اعتصابات در دوران انقلاب
منبع: اشرف: 46
در طول این یک سال، از زمان شروع فضای باز سیاسی، بیش از 150 تظاهرات و 12 اعتصاب صورت گرفت. در شش ماه اول، اغلب اعتراضات، توسط جوانان انقلابی (با پایگاه اجتماعی روشنفکری) صورت گرفت و در شش ماه دوم جریان اعتراضات، به بسیج مردمی و دورهای (با پایگاه اجتماعی بازار و روحانیت یعنی قشر ریشهدار شهرهای بزرگ ایران) تبدیل شد و اغلب شعارها جنبه مذهبی و ضد استبدادی به خود گرفت (مانند: الله اکبر ـ خمینی رهبر؛ دروازه تمدن ـ با قتل عام مردم، ما پیرو قرآنیم سلطنت نمیخواهیم، نهضت ما حسینیه ـ رهبر ما خمینیه). در مقابل اوجگیری نفرت مردم از حکومت، شاه همچنان برای اطمینان بیشتر به کارتر چند گام دیگر در ایجاد فضای باز سیاسی برداشت. تیمسار نصیری (رئیس ساواک) چهرهای که نزد جوانان انقلابی، یکی از دژخیمان حکومت بود را از کار برکنار کرد و به جای آن تیمسار مقدم که شخصیتی معتدلتر داشت را بر سر کار گذاشت. 250 نفر از دانشجویان که در تظاهرات خیابانی دستگیر شده بودند آزاد شدند و اخبار این وقایع به نشانه وجود آزادی مطبوعات چاپ شد. مقدم، تعطیلات آخر هر هفته به ویلای تفریحیاش که در اطراف تهران در دست ساخت بود سرکشی میکرد. گویی او قصد داشت سالها رئیس ساواک باشد (فردوست: 578) و هنوز جدی بودن امواج رو به رشد بسیج انقلابی را درک نکرده بود.
در مدت فوق به دنبال اعتراضاتی که ذکر شد سه عنصر مهمِ ایدئولوژی، سازماندهی و رهبری در میان روحانیون مبارز و جوانان مسلمان که دست به بسیج مردم میزدند بطور مؤثری مکمل یکدیگر شدند و بدینسان هسته بسیجگر تودهها شکل گرفت. چرا که اولاً ایدئولوژی اسلامی با هدف تغییر وضع موجود قبل از حوادث اخیر در میان جوانان مسلمان و روحانیون مبارز وجود داشت و در اعتراضات سیاسی به شکل شعارهای رادیکال مذهبی خود را نشان داد. برابر ایدئولوژی مذکور وضع موجود سیاسی به عنوان یک وضعیت طاغوتی و شیطانی نفی میشد و مبارزه برای سقوط رژیم طاغوتی شاه و تأسیس یک حکومتِ انقلابی و دینی یک فریضه قلمداد میشد. ثانیاً در جامعه ایران که حکومت پهلوی اغلب نهادهای مستقل سیاسی مثل احزاب سیاسی، انجمنهای حرفهای، اتحادیههای کارگری، آزادی مطبوعات را سرکوب کرده بود، سازماندهی اعتراضات یک ساله نشان میداد که نهادها و اجتماعات دینی مانند عزاداریها؛ نمازهای جماعت؛ مراسم عزاداری و مجالس ختم و شب چهلم؛ منابر وعاظ و فضاهایی چون حسینیه، مسجد و زیارتگاهها و تشکلهایی چون هیأتهای مذهبی همه میتوانند به عنوان یک ابزار و امکان مؤثر در جهت سازماندهی و بسیج مردم علیه حکومت به کار روند. کارایی نهادهای مذهبی این نکته را برای جوانان انقلابی نشان داد که تنها راه مبارزه، تکیه کردن بر سازمانهای مخفی دانشجویی درون حلقههای روشنفکری (همچون عملکرد هستههای مخفی سازمانهای چریکی سازمان مجاهدین خلق ایران) نیست. ثالثاً خطای بزرگ شاه در اهانت به آیتالله خمینی، نام این مرجع سازشناپذیر و پرهیزگار که صداقت خود را در مبارزه علیه شاه، برخلاف روشهای مسالمت جویانه و غیر انقلابی شخصیتهای سابق جبهه ملی در نهضت 15 خرداد نشان داده بود بر سر زبانها انداخت. باپخش نوارهای سخنرانی و پیامهای خمینی در سراسر کشور عملاً همه به رهبری سازشناپذیر او علیه شاه امید بستند و دیگر بجای آیهالله خمینی از او به عنوان “امام” خمینی یاد میکردند. (لقب “امام” از سوی دانشجویان انقلابی به آیتالله خمینی داده شد و در ابتدا مورد مخالفت روحانیون غیر سیاسی قرار گرفته شد، آنها میگفتند واژه امام فقط لقب دوازده امامِ معصومِ شیعیان است. اما دانشجویان انقلابی و مذهبی با اثرپذیری از اندیشههای «امت و امامت» دکتر شریعتی آیت الله خمینی را امامِ امتِ خود میدانستند). با همه این اوصاف، هنوز معلوم نبود که “هسته بسیجگر” که مجهز به رهبری، سازماندهی و ایدئولوژی بود، میتواند همه جناحهای مخالف (خصوصاً مخالفان سکولار) را علیه رژیم بسیج کند. آیا این هسته میتواند در مقابل تهاجم بخش نظامی حکومت، باز هم به بسیج تودههای مردم دست بزند؟
مرحله دوم: بسیج همگانی
در این دوران اعتراضهای دورهای شهرها ادامه پیدا کرد و جدای از آن ادارات دولتی نیز به حالت اعتصاب در آمدند. سیاست نسبتاً باز حکومت، به سیاست «سرکوب وسازش» تبدیل شد و در 12 شهر حکومت نظامی اعلام شد و «جمعه سیاه» اتفاق افتاد. از طرف دیگر با برکناری دولت آموزگار، توسط شاه «دولت آشتی ملی» به نخست وزیری شریف امامی بر سر کار آمد. اما در مقابل سیاستهای دوگانه حکومت، «هسته بسیجگر» با پیروی از رهبری قاطع، هوشمندانه و مردمی امام از هر دو سیاستِ مذکور در راه گرمتر کردن فضای انقلاب استفاده کرده و اعتراضات دورهای شهرها را به راهپیماییهای بزرگ علیه شاه تبدیل کرد. به رغم اعلام حکومت نظامی، موج مخالفتها و امواج به درون مدارس و ادارات دولتی نیز کشیده شد.
راهپیماییهای بزرگ (مرداد و شهریور 1357)
با فرا رسیدن ماه رمضان، مجالس مذهبی که به شیوه سنتی پس از افطار در مساجد تشکیل میشد، اغلب به کانونهای بحث سیاسی ـ مذهبی و تظاهراتهای کوچک در سطح محلهها تبدیل شد. شعارها صریحتر شدند، مانند: مرگ بر این سلطنت پهلوی. در 29 مرداد حادثه به شدت متأثر کننده و دلخراش آتشسوزی سینما رکس آبادان اتفاق افتاد و مراسم تشییع جنازه بیش از 400 بچه در آبادان و دیگر شهرها موج نفرت از حکومت را افزایش داد. به خاطر شدت تظاهرات و درگیریها در شهر مذهبی اصفهان حکومت نظامی برقرار شد. در تهران مراسم مذهبی مردم در خیابان ژاله به درگیری کشیده شد و چند نفر شهید شدند. در پایان ماه رمضان، مردم تهران بدون توجه به خطر درگیری همچون سال گذشته در زمین قیطریه برای برقراری نماز عیدفطر جمع شدند. اما از صبح زود مأموران امینتی محل برگزاری نماز را اشغال کرده بودند و سعی میکردند با پرتاب گاز اشکآور از تجمع مردم جلوگیری کنند. در همین گیرو دار جوانان مسلمان، اطراف آیتالله مفتح (که تازه برای برقراری نماز به محل آمده بود) را گرفته و پشت سر ایشان به حالت تظاهرات از شمال شهر تهران (در خیابان اصلی شمیران یا شریعتی فعلی) به طرف جنوب حرکت میکردند. در حالی که نیروهای امنیتی، با مسلسل و تانک وهلی کوپتر، جمعیت را تعقیب کردند مردم دسته دسته به جمعیت میپیوستند.
پس از دو ساعت تعداد جمعیت به صدها هزار نفر رسید. احساسات مردم کاملاً مذهبی ـ سیاسی بود، چنانکه گروههای مخالف سکولار هم میبایست با این احساسات همراهی میکردند. یک خاطره نویس درباره این روز چنین مینویسد: “زنها و دختران جوان با حجاب اسلامی و باوقار تمام در حالی که مشتهای خود را گره کرده بودند در ردیف جلو شعار میدادند. جلودار این صف عظیم، تعداد زیادی موتورسوار بود که راکبینشان جوانهای پانزده و شانزده ساله بودند (…) تظاهرکنندگان تمثال آیتالله خمینی را حمل میکردند و شعارهای آنها فریادهای دلشان بود که با غریو تمام ندا میدادند: نهضت ما حسینی است ـ رهبر ما خمینی است (حزب فقط حزب الله ـ رهبر فقط روح الله) آنها زیر هیچ پرچم و حزبی قرار نداشتند. وابسته به هیچ گروه و دسته خاصی نبودند. بندگانی بودند از جان گذشته که در راه خدا پیکار میکردند. (نیروهای غیرمذهبی …) پلاکاردهایشان زیر دست و پا له میشد” (خلیلی 1370: 10). این تظاهرات با نظم و ترتیب که به پیچ شمیران رسید با امامت روحانیون مبارز جمعیت میلیونی به نماز جماعت ظهر ایستاد. خاطرهنویس درباره این نماز که نیروهای زرهی در پشتسر آن حضور داشتند چنین مینویسد: “به هنگام نماز هزاران سر به سجده بر زمین میآمد و شکوه و عظمت آن، هر بینندهای را به فکر فرو میبرد” و همدردی او را با انقلابیون نشان میداد (همان: 2). راهپیمایان پس از نماز تا پایان روز خیابانهای بزرگ تهران را زیر پا گذاشتند و احساس پیروزی میکردند.
تظاهرات عظیم میلیونی فوق و تداوم تظاهرات در سراسر کشور حکومت را به وحشت انداخت و در روز هفدهم شهریور در تهران و یازده شهر مهم دیگر (قم، تبریز، اصفهان، مشهد، شیراز، جهرم، کازرون، قزوین، کرج،اهواز و آبادان) حکومت نظامی اعلام شد. اعلام حکومت نظامی در تهران مصادف با تجمع مردم در میدان ژاله شد. در این روز، مردم خصوصاً جوانان مسلمان انقلابی صبح زود به احترام شهدای روزهای گذشته در خیابان ژاله، جمع شدند و با وجود آنکه وحشت همه جا را فرا گرفته بود، هر لحظه بر عده جوانان افزوده میشد. ابتدا مردان جوان به خاطر حضور نیروهای امنیتی سعی کردند در جهت مخالف حضور سربازان به طرف جنوب خیابان شهباز تظاهرات کنند اما زنان در کنار مسلسلها ایستادند و بدون آنکه صحنه را ترک کنند شعار میدادند “برادر ارتشی ـ چرا برادر کشی”. لذا مردان هم از خجالت در برابر ایستادگی زنان در صحنه باقی ماندند. یکی از سربازان به دلیل خودکشی (یا سرپیچی از فرمان) کشته شد، در میان تظاهر کنندگان هم شایغ شده بود سربازان اسرائیلی هم در جمع نیروهای گارد شاهنشاهی هستند، این عوامل باعث احساساتی شدن جو میدان ژاله شد. لذا همه شعار میدادند “برادر مسلمان بپا خیز برادرت کشته شد”. جنگ و گریز جوانان انقلابی و مأموران امنیتی تا پایان روز ادامه یافت و صحنههای کم نظیری از ایثار و همکاریهای مردم در کمک به مجروحین و آسیبدیدگان، از اهداء خون و دارو گرفته تا حضور خطرپذیر پزشکان و پرستاران در صحنههای درگیری در آن روز به نمایش گذاشته شد. در تحقیقات بعدی تعداد تلفات این روز 200 نفر شهید و هزار نفر زخمی تخمین زده شد (یزدی، 1363: 26-18 و بازرگان، 340). اما در گرما گرم مبارزات مردم، عده شهدا را چهار هزار نفر نقل قول میکردند که موج نفرت و انزجار مردم را از شاه بیش از پیش دامن میزد. بدین ترتیب بود که خونینترین صحنه انقلاب که به جمعه سیاه (17 شهریور) مشهور شد شکل گرفت.
در ارزیابی «جمعه سیاه» که در روند بسیج سیاسی مردم علیه رژیم در ماههای بعد نقش مهمی داشت گفته شده است که اغلب جوانانی که در میدان ژاله حضور داشتند از اعلام حکومتنظامی خبر نداشتند، در صورتی که این ارزیابی صحیح نیست. زیرا در صبح هفده شهریور نیروهای نظامی با بلندگو خبر حکومت نظامی را با بلندگو پخش کردند. لذا انگیزه حرکتجوانان نه بیخبری آنان از حکومت نظامی بلکه اعتقاد آنها به ضرورت تداوم اعتراضات علیه شاه بود. این جوانان فکر میکردند یا در برابر نیروهای گاردِ شاهنشاهی موفق میشوند یا به درجه شهادت میرسند که در هر دو حالت در تفکر انقلابی آنان عین پیروزی بود (یعنی تحقق آیه اهدی الحسنیین). جالب اینکه این تلقی نه فقط در میان جوانان مسلمان انقلابی بلکه به میان مردم هم کشیده شده بود. چون ده روز قبل آیتالله خمینی به عنوان مرجع تقلید شیعیان به مردم اعلام کرده بود آشتی با رژیم ضد اسلامی شاه از معاصی کبیره است. او گفته بود: “آشتی کردن مسلط کردن دژخیمان شاه بر مال و جان و ناموس ملت است که آن از بالاترین معصیتهای کبیره است که روحانی هر که باشد نمیتواند مرتکب شود (منظور روحانیون غیر سیاسی و سنتی بود) و نخواهد مرتکب شد. جناحهای سیاسی و جبههها و نهضت ما نخواهند آشتی کرد و نمیتوانند آشتی کنند که آشتی به اسارت کشیدن ملت و از دست دادن مصالح کشور است و سیاسیون ما چنین ننگی را مرتکب نخواهند شد” (صحیفه نور، جلد دوم: 96).
در مقابل بحرانهای ماه شهریور، شاه همچنان سیاست سرکوب و سازش را ادامه داد. از یک طرف در شهرهای مهم کشور حکومت نظامی اعلام کرد و از طرف دیگر با روی کار آوردن جعفر شریف امامی به عنوان نخستوزیر «دولت آشتی ملی» قصد داشت مذهبیون را جذب کند. به عنوان نمونه شریف امامی اعلام کرد حکومت نظامی با آزادیهای سیاسی منافاتی ندارد و برگزاری نماز جماعت در مساجد اجازه نمیخواهد. 333 زندانی سیاسی را نیز آزاد کرد که در روزهای بعد نقش مهمی در روند انقلاب بازی کردند. کارهای ساواک را محدود کرد و به بیش از ده حزب اجازه فعالیت داد. حتی نمایندگان مجلس که اغلبشان روزی وابسته به حکومت بودند به دو گروه طرفدار مردم و طرفدار حکومت تقسیم شدند و گروه اول دست به اعتراض علیه حکومت زد. مخالفین شاه این عمل نمایندگان را علامت ضعف حکومت تلقی کردند. خصوصاً در پایان شهریور توسط کارمندان انقلابی بانک مرکزی، لیستی از وابستگان درجه اول به حکومت که مقادیر زیادی ارز از کشور خارج کرده بودند در روزنامهها چاپ شد و شکاف در درون حکومت را ژرفتر کرد. در مقابل چنین وضعیتی رهبری انقلاب مصمم بر ادامه اعتراض مردم بود. او پس از حادثه 17 شهریور طی پیامی به خانواده شهدا تبریک گفت و بر تداوم تعطیل بازار تأکید کرد و به مردم امید پیروزی داد. او گفت: «گول خیمه شببازیهای دولت و وکلای )نمایندگان مجلس ( شاه را نخورید که با حرفهای فریبنده میخواهند شاه را که در شرف مرگ است نجات دهند. دنیا شاه را محکوم کرد و به پشتیبانی شما برخاست، اگرچه مشتی جنایتکار که میخواهند مخازن ملت را ببرند و حق ملت را زیر پا بگذارند به او امید میدهند. ولی هیچ قدرتی در مقابل قدرت لایزال ملت نمیتواند پابرجا باشد، خداوند تعالی وعده نصرت داده و با شما است” (صحیفه نور، جلد دوم: 103-102). بدین ترتیب در این دوره بسیج سیاسی کاملاً مردمی شده و هدف میلیونها نفر از مردم سقوط شاه بود. لذا نیروهای سکولار انقلابی دیگر حرفی برای گفتن نداشتند. چراکه مردم رادیکالترین حرفها را میزدند و نیروهای میانه رو سکولار هم در مقابل حضور میلیونها نفر از مردم در مخالفت با رژیم پهلوی راهی جز همراهی با مردم نداشتند. با این وصف دستگاههای اداری و ارتش هنوز به انقلاب نپیوسته بود.
2- اعتصابهای همگانی (مهر و آبان ماه 1357)
دو هفته از «جمعه سیاه» نگذشته بود، که با بازگشایی مدارس و دانشگاهها و شروع اعتصابات در دستگاههای اداری جو وحشتآمیز حکومت نظامی شکست و بسیج مردمی وارد مرحله “اعتصابهای همگانی” شد. در اول مهرماه هزاران دانشآموز دبیرستانی و دبیرانشان و دهها هزار دانشجوی دانشگاهها در شهرهای بزرگ با شرکت در تظاهراتها و اعتصابها وارد صحنه شدند. به دنبال آنان اعتصابات به کارکنان و کارمندان بانک مرکزی و بانک ملی، آب و برق، راهآهن و هواپیمایی، پست و تلگراف و تلفن، گمرکات و بنادر، مؤسسات رفاهی، بیمارستانها، وزارتخانهها (از جمله قضات دادگاهها) یکی پس از دیگری دست به اعتصاب زدند. ابتدا خواستهای آنها حقوق و دستمزد بود. اما گسترش و نفوذ جو انقلابی در همه جا و ضعف حکومت در کنترل این وضعیت باعث شد اعتصابکنندگان دامنه خواستهای خود را به اصلاحات سیاسی و اجتماعی کشاندند و خواستار اخراج صاحبمنصبان بلندپایه حکومت شدند (خلیلی: 39-38). امام خمینی به مناسبت چهلم شهدای 17 شهریور در پیامی به مردم گفت: “صفهای خود را محکم کنید و ارادهها را مصمم و وحدت کلمه را حفظ نمائید”. (صحیفه نور، جلد دوم: 143). لذا روز 24 مهرماه (چهلم شهدای 17 شهریور) با پشتیبانی مراجع قم تعطیل عمومی شد و اعتصابها را همگانی کرد و آثار آن به مهمترین بخش اقتصادی رژیم یعنی بخش صنعت نفت کشیده شد.
در این شرایط، شاه که با عراق روابط حسنه داشت امام خمینی را در تبعید زیرفشار گذاشت. امام خمینی با بررسیهایی که خود و پسرش حاج احمد آقا کرده بود ، با همکاری اعضای فعالِ انجمنهای اسلامی اروپا و آمریکا مقصد فرانسه را برای اقامت موقت پذیرفت. برخلاف نظر مسئولین که فکر میکردند اروپائیان از نزدیک به شخصیت سنتی امام پی خواهند برد (همان)، امام با تدبیر و کارآمدی در پاریس سعی کرد ضمن هماهنگ کردن همه مخالفین حکومت، مردم را با هدف اصلی یعنی سرنگونی حکومت، رهبری کند. او هر روز در محل اقامتش (در نوفل لوشاتو در حومه پاریس) ضمن دیدار با ایرانیان و گفت و گو با خبرنگاران خارجی از تدبیر برای وضعیت حساس کشور غفلت نمیکرد. به عنوان نمونه در همین زمان او با فراخوانی آیتالله بهشتی و مهندس بازرگان از آنان خواست که با مشورت یکدیگر افرادی که واجد صلاحیت هستند مشخص کنند تا در موقع مناسب، برای پذیرفتن مسئولیتهای دولتی به مردم معرفی شوند (یزدی: 55-27). همین توصیه زمینه تشکیل مخفی شورای انقلاب را در روزهای بعد در تهران ایجاد کرد. در همین زمان نیز سنجابی به عنوان رهبر جبهه ملی و بازرگان به عنوان رهبر نهضت آزادی با آیتالله خمینی بیانیه سه مادهای مشترکی را امضا کردند. طبق این بیانیه اولاً حکومت شاه در ایران غیرقانونی قلمداد شد. ثانیاً تا زمانی که حضور شاه در حکومت ادامه داشته باشد، نهضت در ایران ادامه دارد. ثالثاً پس از آرامش در ایران نوع حکومت در ایران به رفراندوم گذاشته خواهد شد. اگر چه در میان انقلابیون جوان این بیانیه با اهمیت تلقی نمیشد ولی این ائتلاف بین رهبران میانهرو و انقلابی نشان داد که حکومت پهلوی دیگر شانسی برای ائتلاف با نیروهای مخالف یا حتی میانهروی خود (چه مذهبی و چه سکولار) نخواهد داشت.
شاه در این زمان همچنان نسبت به سیاست آمریکا مشکوک بود. او سیاست وزیر خارجه آمریکا را خیالپردازانه و سیاست برژنیسکی رئیس شورای امنیت را که اولویت را به برقراری امنیت میداد واقعگرایانه میدانست (پهلوی: 165-164). لذا پس از پخش خبر بیانیه سه مادهای فوق، شاه به اجرای سیاست حکومت نظامی متوسل شد و غلامرضا ازهاری رئیس ستاد ارتش را به عنوان نخستوزیر معرفی کرد. روزهای اول تا حدودی هیبت دولت نظامی که مقررات نظامی و سانسور مطبوعات را اعمال کرد اثر خود را گذاشت و با تهدید کارکنان صنعت نفت و دستگیری 200 نفر از آنان، عدهای سر کار رفتند و تولید نفت را به وضع عادی بازگرداندند (یزدی: 55-27). با این وصف شاه هنوز در تصمیم خود قاطع نبود زیرا از وقتی که دولت نظامی را معرفی کرد تا وقتی که از مجلس برای این دولت رأی اعتماد گرفت بیش از دو هفته طول کشید. دوم اینکه ازهاری شخصیتی ستادی بود و بیشتر به درد تدریس در مدرسه نظامی میخورد تا اداره یک کشور بحرانی (فردوست: 588). او مانند افسرانی همچون خسروداد و ربیعی اهل عمل نبود اما شاه او را بر دیگران ترجیح میداد چون میدانست که پس از آرام شدن اوضاع ازهاری به او خیانت نمیکند و بدین گونه شاه آخرین فرصتها را برای اقدام قاطع در برابر مخالفانش از دست داد. سوم اینکه مهمترین دلیل ناآرامیها از نظر دولت ازهاری فساد مالی مقامات بود نه قدرت بسیج کنندگی “هسته بسیجگر مردم”. لذا ازهاری به جای پیگیری اقداماتی که به کنترل تظاهرات بینجامد شخصاً فساد نصیری و هویدا را پیگیری میکرد (همان: 592). طنزآمیز اینکه، از طرفی دیگر دستگیری شخصی مثل هویدا که بیش از 13 سال به شاه خدمت کرده بود وضع نگران کنندهای را بین اطرافیان شاه ایجاد کرد و آنها ترجیح میدادند که هرچه زودتر به خارج بروند که رفتند (نراقی، 1994: 68).
در مقابل ضعف شاه و دستگاه سیاسی، هسته بسیجگر انقلاب سعی میکرد از کلیه لحظات و فرصتها به نفع بسیج انقلابی و تضعیف دستگاه حکومتی استفاده کند. در این زمان دو اقدام مهم امام خمینی و یاران نزدیک او در تهران حائز اهمیت بود. اول اینکه امام خمینی سعی میکرد قلوب ارتشیان را جذب کند و در پیامهای خود بر ائتلاف با ارتشیان تأکید میکرد. پیروان مبارز امام خمینی هم به جای پیروی از اندیشههای انقلابی سایر انقلابها شعار میدادند ارتش برادر ماست خمینی رهبر ماست. دوم اینکه اعضای شورای انقلاب ( خصوصاً مهندس بازرگان، آیهالله بهشتی و اردبیلی) عملاً سعی میکردند با عناصر مختلف حکومت و ارتش ارتباط برقرار کند و آنان را به سوی انقلاب جذب نماید. همچنین آنها سعی میکردند از طریق ارتباط با سفیر آمریکا، که تحت تأثیر حضور میلیونی مردم قرار گرفته بود، بفهمانند که دیگر شاه ماندنی نیست. و دیگر اینکه حکومت فاسد پهلوی فاقد توانایی اداره مملکت است و در عوض مردم به امام خمینی عشق میورزند و تنها او است که میتواند حکومتی میانهرو و قانونی در ایران ایجاد کند (بازرگان: 71 و سولیوان: 198-173).
ضعف دولت نظامی عملاً به آنجا رسید که شاه به جای اینکه عملاً رهبری ضد انقلاب را علیه انقلابیون به عهده بگیرد از عظمت حضور میلیونی مردم در خیابانها به نحوی منقلب شده بود که رسماً از طریق تلویزیون به انقلاب مردم اعتراف کرد. گویی شاه آرزو کرده بود بتواند مثل امام خمینی رهبر انقلاب شود او گفت: “من به نام پادشاه شما بار دیگر در برابر ملت ایران سوگند خود را تکرار میکنم. متعهد میشوم که خطاهای گذشته وبیقانونی و ظلم و فساد دیگر تکرار نشده بلکه خطاها از هر جهت جبران گردد. متعهد میشوم که پس از برقراری نظم و آرامش در اسرع وقت یک دولت ملی برای برقراری آزادیهای اساسی و اجرای انتخابات آزاد تعیین شود تا قانون اساسی که خونبهای انقلاب مشروطیت است، به صورت کامل به مرحله اجرا درآید. من نیز پیام انقلاب شما ملت ایران را شنیدم و انچه را که شما برای به دست آوردنش قربانی دادهاید، تجلیل میکنم. من در اینجا از آیات عظام و علمای اعلام که رهبران روحانی و مذهبی جامعه و پاسداران اسلام و به خصوص مذهب شیعه هستند تقاضا دارم تا با راهنماییهای خود و دعوت خود و دعوت مردم به آرامش و نظم برای حفظ تنها کشور شیعه جهان بکوشند”.
در مقابل آیهالله خمینی خیلی صریح و قاطع در پیامی به مردم گفت: “اینقدر (یعنی شاه) جنایت کرده در این مملکت که دیگر راه آشتی نیست، راه نیست که اگر کسی بگوید که شما اشتباهات تون تا حالا اینطور، از این به بعد انشاءالله اشتباه نمیکنیم. راهی نگذاشتی برای این کار، اگر یه روحانی، یه سیاسی، بخواهد بگه که اینکه شاه امروز آمده است توبه کرده میشه ببخشید، این را مردم خائن میدانند. در هر صورت، مسیر همین است، هرکه غیر از این فکر کند خائن به ملت است، خائن به مملکت است. هرکسی غیر از این فکر کند خائن به اسلام است. اگر این (شاه) را مهلت بدید، فردا نه اسلام برای شما میماند نه مملکت برای شما میماند نه خاندان برای شما میماند. مهلت ندید این را (شاه را) فشار بدید این گلو را تا خفه شَد” (صحیفه نور، جلد سوم: 70-59).
در این دوران 944 تظاهرات، یعنی 6 برابر دوران اول، و 1195 اعتصاب در دستگاههای اداری انجام شد (به جدول شماره یک نگاه کنید). به طور کلی در این دوران بسیج مردمی همگانی شد و دستگاههای اداری به عنوان یکی از ارکان قدرت دولت به صف انقلاب پیوستند اما هنوز ارتش، یعنی رکن دیگر حکومت، به صف انقلاب نپیوسته بود.
مرحله سوم: حاکمیت دوگانه (از آذر تا بهمن 1357)
در این دوران جو وحشت ناشی از حکومت نظامی با قاطعیت در رهبری امام خمینی و ابتکارات مردمی در ماه محرم عملاً شکسته شد و آخرین دولت پیشنهادی شاه نیز نتوانست حمایت ارتش و مردم را با خود همراه کند. در مقابل با تقویت و فعال شدن کمیتههای انقلابی در محلاتِ شهری، اعلام علنی فعالیت شورای انقلاب توسط امام خمینی، ترک شاه از ایران و بازگشت تاریخی امام خمینی، جامعه ایران دارای حاکمیت دوگانه شد. در همین وضعیت حاکمیت دوگانه بود که عملاً ارتش به صف انقلابیون پیوست و انقلاب به پیروزی رسید.
دولت نظامی از ترس تظاهرات مذهبی در ماه محرم حرکت دستههای عزارداری را ممنوع کرد و رفت و آمد شبانه مردم را منع کرد. در مقابل امام خمینی از پاریس با پیام خود ماه محرم را ماه پیروزی خون بر شمشیر نامید (همان: 225). مردم نیز در این ماه دست به ابتکار تعیینکنندهای زدند. آنها هر شب ساعت 9 بر روی بام خانههای خود میرفتند و با فریاد الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر شاه سر میدادند. جوانان انقلابی در کوچهها بدون واهمه از نیروهای امنیتی، خطاب به مردم فریاد میزدند: اکنون چه وقت خواب است برخیز که انقلاب است. این فریادها و تظاهرات شبانه از یک طرف فضای انقلابی را گرم نگه میداشت و از طرف دیگر صدای مذهبی انقلاب را به درون تمامی خانوادههایی (خصوصاً خانوادههای نیروهای نظامی و امنیتی) که هنوز به انقلاب نپیوسته بودند، میکشاند. در روز نهم (تاسوعا) و دهم (عاشورا) محرم با سازماندهی روحانیان مبارز خصوصاً آیت الله طالقانی که اخیراً از زندان آزاد شده بود دو راهپیمایی بزرگ میلیونی برگزار شد که گویی به منزله رفراندومی علیه حکومت پهلوی بود. شعارها در این راهپیماییها صریح و روشن بود: تا مرگ شاه خائن نهضت ادامه دارد ـ حتی اگر شب و روز بر ما گلوله بارد; ای شاه خائن آواره گردی ـ خاک وطن را ویرانه کردی; این است شعار ملی ـ خدا، قرآن، خمینی؛ فرموده روح خدا چنین است ـ سکوت و سازش کار خائنین است; خمینی رهبر ما است ـ ارتش برادر ماست; ارتش تو بیگناهی ـ آلت دست شاهی. در پایان این راهپیمائیها قطعنامه 17 مادهای قرائت شد که پنج بند آن کاملاً حکومت موجود را طرد و از حکومت اسلامی پشتیبانی میکرد.
در بند یک قطعنامه گفته شده بود که حضرت آیهالله العظمی امام خمینی رهبر امت و خواستههای ایشان خواست عمومی ملت است و این رأی اعتمادی است که از دل و جان برای چندمین بار به ایشان داده میشود و قدردانی صمیمانهای است که امت مسلمان و مبارز ایران از رهبری ارزشمند مراجع عالیقدر مینماید. در بند دوم سقوط و برچیده شدن بساط رژیم سلطنتی و استبدادی شاه و پایان یافتن همه گونه آثار استعمار خارجی که با استبداد داخلی پیوند بنیادی دارد تأکید شده بود. در بند سوم بر موضوع برقراری حکومت عدل اسلامی براساس آراء مردم و حفظ و پاسداری استقلال و تمامیت ارضی کشور و تأمین آزادیهای فردی و اجتماعی با معیارها و ضوابط اسلامی اصرار شده بود. در بند سیزدهم گفته شده بود کشاندن ارتش به خیابانها و قراردادن آن رو در روی ملت خیانت به ارتش و ملت میدانیم و ارتش ایران باید بداند که وظیفه اسلامی و انسانی و ملی او موضعگیری و دشمنی با دشمنان خارجی مردم است، نه با خود مردم. در بند هفدهم تصریح شده بود به منظور رسیدن به هدفهای فوق مبارزه آگاهانه ملت ما تا سر حد پیروزی به صورتهای گوناگون ادامه خواهد یافت و هرگونه دسیسه و دروغپردازی و اتهام و اخلال و شورش ملت ما را از جنبش رهاییبخش بازنخواهد داشت (خلیلی: 201-181).
شاه از آسمان و بوسیله هلیکوپتر به همراه ازهاری، رئیس دولت نظامی، از راهپیمایی روزهای تاسوعا و عاشورا شخصاً بازدید به عمل آورد و از حضور تودههای مردم در خیابان متعجب و نگران شد. او خطاب به ازهاری گفت: “همه خیابانها مملو از جمعیت است، پس موافقان من کجا هستند؟!” ازهاری پاسخ میدهد: “در خانههایشان” . سپس به ازهاری میگوید: “پس فایده ماندن من در این مملکت چیست؟ ازهاری پاسخ میدهد: “این بسته به نظر خودتان است” (فردوست، جلد اول: 590). شاه در همین روز نیز خبر تکاندهنده حمله چند سرباز و گروهبان را به نهارخوری افسران در پادگان لویزان (مرکز گارد و نزدیک کاخ شاه) که در آن چندین نفر کشته میشود دریافت میکند (خلیلی: 121). ازهاری که رئیس دولت شاه بود نیز روزهای بعد در محل کارش به خاطر ناراحتی قلبی به زمین میافتد و از شاه تقاضای استعفا میکند (فردوست، جلد اول: 590)، این عوامل به علاوه خارج شدن اغلب نزدیکان شاه به خارج کشور باعث شد که شاه بر ترک ایران هرچه بیشتر جدی شود و عجله کند. اما مشکل شاه این بود که او به رغم امتیازات اساسی که خطاب به نخست وزیران پیشنهادی مطرح میکرد، هیچ شخصیت مستقلی از ترس خشم مردم و از عدم اعتماد به شاه راضی به قبول مسئولیت نمیشد. لذا وقتی شاه از شخصیتهای جبهه ملی همچون سنجابی و صدیقی تقاضا برای تصدی پست نخستوزیری میکند، نمیپذیرند. تا اینکه تیمور بختیار یکی دیگر از اعضای ریسکپذیر جبهه ملی این پیشنهاد را قبول کرد که فوراً جبهه ملی با صدور اطلاعیهای وی را از جبهه ملی اخراج کرد و خائن خواند. اما شاه با انتخاب او و تشکیل شورای سلطنت و اخذ رأی اعتماد از مجلس برای دولت بختیار، تحت عنوان معالجه کشور را ترک کرد.
در مقابل ضعف دولت نظامی و شخص شاه، در جبهه انقلاب، کمیتههای مردمی در محلهها و پارهای ادارات دولتی تشکیل شد و عملاً پارهای از وظایف عمومی حکومت را به عهده گرفتند. ابتدا این کمیتهها در محلات و مساجد در مقابله با حملات چماقداران رژیم و برای برقراری امنیت محلات شکل گرفت. با شروع فصل سرما و تداوم اعتصابات وظایف دیگری چون جیرهبندی نفت و بنزین، توزیع آذوقه به فقرا، تهیه پلاکارتهای تظاهرات توسط کمیتهها انجام شد. این اقدامات کمیتهها بر روی افکار عمومی مردم اثرات مثبتی به جای میگذاشت. در حالی که چماقداران مغازهها و بازارها را به آتش میکشیدند و نیز مدارس و منازل معلمان را مورد حمله قرار میدادند، مردم انقلابی به چپاول و غارت مغازهها و منازل دست نمیزدند و تنها در هنگام حملات نظامیان مشروبفروشیها را به عنوان مظاهر فساد تخریب میکردند. اغلب اعضای این کمیتهها از مردم عادی و در سنین مختلف بودند و جوانان تحصیلکرده (که روزی پیشرو حرکتهای انقلابی بودند) اینک جزیی از تودههای مسلمانِ معترض بودند. انقلاب دیگر به تمامی “مردمی” شده بود.
با معرفی دولت بختیار، فوراً امام خمینی این دولت را غیرقانونی اعلام کرد او در تاریخ بیست و دوم دی ماه طی پیام مهمی محورهای ذیل را به اطلاع مردم رساند. در محور اول، امام شورای انقلاب را به موجب حق شرعی و براساس رأی اعتماد اکثریت قاطع مردم ایران به مردم معرفی کرد. این شورا عملاً از روزهای قبل کار خود را در تهران شروع کرده بود کارهایی مانند: تدوین اعلامیهها، ارتباط با سران ارتش، حکومت و سفرای خارجی (مخصوصاً امریکا) داشت (بازرگانان: 72-71). امام خمینی در این پیام هدف اصلی شورای انقلاب را تأسیس دولت انتقالی قلمداد کرد. این دولت میبایست سه وظیفه مهم را به انجام میرساند الف: تشکیل مجلس مؤسسان از منتخبین مردم به منظور تصویب قانون اساسی جدید جمهوری اسلامی ایران ب: انجام انتخابات براساس مصوبات مجلس مؤسسان و قانون اساسی جدید ج: انتقال قدرت به منتخبین مردم. در محور دوم این پیام، امام خمینی دولت بختیار و دو مجلس پهلوی را غیرقانونی خواند و همکاری با این حکومت غاصب را به هر نحوی شرعاً حرام و قانوناً جرم میدانست. در محور سوم امام نسبت به احتمال کودتا در ارتش هشدار داد و از مردم خواست که به درجه داران و افسران و صاحب منصبان شریف احترام بگذراند. “(او تأکید کرد) باید توجه داشته باشند که چند نفر ارتشی خائن نمیتوانند اکثریت ارتش را آلوده کنند، حساب این چند نفر ارتشی خونخوار معلوم و از حساب ارتش ایران جدا است. ارتش از ملت است و ملت از ارتش، با رفتن شاه خللی بر آن وارد نخواهد شد.” در محور چهارم امام خمینی مردم را به ادامه تظاهرات دعوت کرد. بدین سان امام خمینی در اوج دوگانگی حاکمیت سیاسی، مسیر آینده را روشن کرد (صحیفه نور، جلد چهارم: 60-56، 60). روزهای بعد اعضای شورای سلطنت و شهردار تهران نیز استعفا دادند.
به رغم شرایط مساعد فوق برای انقلابیون، اگر سیاست آمریکا را در برخورد با ارتش و دولت بختیار را نیز مورد توجه قرار دهیم وضعیت حاکمیت دوگانه آنهم به نفع قدرت گرفتن نیروهای انقلاب بهتر روشن میشود. اگرچه استراتژی کلی امریکا در ایران (در همسایگی شوروری) معلوم بود: حفظ ایران، حکومت پهلوی و خصوصاً حفظ ارتش. اما در دوران انقلاب، اولویت سیاست خارجی امریکا در منطقه خاورمیانه حول طرح صلح اعراب و اسرائیل بنام کمپ دیوید دور میزد. وقتی بحران در ایران جدی شد ارتش ایران دیگر قدرت اجرای سیاستهای آمریکا را نداشت. بطوریکه در مرحله اول بسیج مردمی، امریکا بیدریغ از شاه حمایت کرد. اما با اوجگیری بسیج مردم که در مرحله دوم بسیج مردمی ذکر کردیم سیاست خارجی آمریکا به دو جناح تقسیم شد. یکی سیاست وزارت خارجه و سالیوان سفیر آمریکا در ایران بود که به راه حل سیاسی میاندیشیدند. آنها تنها راه حل بحران را کنار آمدن با امام خمینی-گاندی ایران- می دانستند و ارتش را ببر کاغذی میدیدند و معتقد به گفت و گوی دولت کارتر با رهبران انقلاب بودند. سالیوان در تهران آن چنان تحت تأثیر حرکت مردمی انقلاب (و گفت و گو با نمایندگان امام) قرار گرفته بود که وقتی کارتر در کنفرانس گوادلوپ (اجلاس سران هشت کشور صنعتی) از شاه حمایت کرد، سالیوان در نامهای او را دیوانه خواند. جناح دوم جناح شورای امنیت و وزارت دفاع آمریکا بود که به دنبال قاطعیت ارتش ایران در برخورد با مخالفین بود. اما شکست دولت نظامی ازهاری در آرامسازی کشور، راه حل نظامی را از اعتبار انداخت. لذا در دوران حاکمیت دوگانه عملاً سیاست خارجی آمریکا برآیند این دو نظر بود: در درجه اول راه حل سیاسی و حمایت از دولت بختیار و در صورت شکست بختیار انجام کودتای نظامی. لذا پس از مشخص شدن بیفایده بودن راههای سیاسی طبق دستور کارتر، هایزر را (که معاونت فرماندهی نیروهای امریکا در اروپا به عهده داشت) به ایران آمد. خاورمیانه نیز زیر فرمان ستاد او در اروپا بود و با فرماندهان نظامی ایران رابطه دوستی و نزدیکی داشت. هایزر وقتی وارد ایران شد بدون اطلاع دفتر ویژه اطلاعات (به ریاست فردوست) با ارتشیان وارد مذاکرات شد. اما هایزر به زودی فهمید که سران ارتش فاقد انسجام عملی (خصوصاً در شرایطی که شاه بالای سر آنها نیست) هستند. در عوض سران ارتش از او این درخواستها را داشتند: جلوی سفر شاه باید گرفته شود، اگر شاه بیرون رود آنان نیز با وی میگریزند: آمریکا باید جلوی (امام) خمینی را بگیرد; آمریکا باید جلوی بی. بی. سی را بگیرد; همه آشوبها زیر سر کمونیستهاست. این توجیهات و ارزیابیهای سران ارتش نشان می داد فضای روحی و روانی پرسنل ارتش به تسخیر انقلاب و رهبری امام درآمده بود و سران ارتش فاقد ارزیابی صحیح و اراده معطوف به عمل است (اشرف : 31-15 و فردوست: جلد دوم: 600 و برژینسکی: 82).
در دوره حاکمیت دوگانه عملاً ارتش از چند ضعف اساسی رنج میبرد، اولاً صدای مذهبی انقلاب، اغلب خانوادههای ارتش را به خود مجذوب کرده بود. قره باغی رئیس ستاد مشترک میگوید: “مسأله اینجا است که اینها (انقلابیون) از راه مذهب وارد شدند در نیروهای مسلح خب، نیروهای مسلح ما مثل همه خب اکثریت شیعه بودند، مسلمان بودند، اعتقاد داشتند، پدر مادرهاشون معتقد بودند، یعنی وقتی که در ـ فرض بفرمایید در ده ـ آخوند ده جمع میکرد، باهاشون صحبت میکرد، پدر و مادر تحت تأثیر این قرار میگرفت. مادر نامه مینوشت که پسرم من شیرم را به تو حلال نمیکنم، اینا تمام گزارشاتی بود که اون زمان به ما میرسید، در داخل غالب خانوادهها جنگ و جدال بود، زن و شوهرها با هم قهر کرده بودند، حتی اون اواخر من وقتی وزیر کشور بودم، سپهبد محققی (فرمانده ژاندارمری) به من گفت که من دخترم با شوهرش اختلافاتی دارند و قهر کرده بود.” ثانیاً با رفتن شاه تقریباً پیکره سازمان ارتش بیسر شده بود. سران ارتش عمری در ارادتورزی به شاه عادت کرده بودند. چنین فرماندهانی فاقد جسارت و توانمندی برای ایجد نظم یا انجام کودتا بودند. ثالثاً موضعگیریها و پیامهای امام درباره ارتش همگی حساب شده و برخلاف جو انقلابی آن زمان بود. او به جای سیاست ضربات چریکی به ارتش به طور جدی از سیاست جذب ارتشیان حمایت کرد. اقدامات اعضای شورای انقلاب در تهران با سران ارتش به سیاست جذب سران ارتش کمک کرد. رابعاً فرمان امام خمینی به سربازان از سرپیچی فرماندهان و فرار از پادگانها، رفته رفته باعث شد که ارتش، پرسنل خود را از دست بدهد.
جدای از نقاط ضعف فوق، دولت بختیار که عمرش 37 روز بیشتر طول نکشید عملاً برنامههایی را اعلام کرد که به طور غیر مستقیم به پیوستن مردم به انقلاب کمک میکرد مانند: انحلال ساواک، آزادی زندانیان و مطبوعات و به رسمیت شناختن حق علما در قانونگزاری. اما او نتوانست حمایتهای مردم انقلابی را به دست بیاورد و حتی قادر نشد سران ارتش را با سیاستهای خود هماهنگ کند. در مقابل برنامههای او، هسته بسیجگر راهپیمایی میلیونی روز اربعین را برگزار کرد. این راهپیمایی نشان داد که با وجود رفتن شاه مخالفان هنوز انقلاب را ناتمام میدانند. با خروج شاه امام خمینی قصد خود را برای سفر به ایران اعلام کرد. اقدام دولت بختیار برای جلوگیری از سفر وی به جایی نرسید و امام خمینی پس از 15 سال تبعید با استقبال میلیونها ( 2 الی 4 میلیون نفر) وارد فرودگاه مهرآباد تهران شد و بدون توقف مستقیماً به بهشت زهرا، آرامگاه شهدا رفت. در آنجا ضمن قدردانی از مردم و خانواده شهدا صریحاً اعلام کرد «من دولت تعیین میکنم من تو دهن این دولت میزنم، من دولت تعیین میکنم من به پشتوانه این ملت دولت تعیین میکنم» (صحیفه نور، جلد چهارم: 285-281). مراسم حضور امام در آن روز از تلویزیون ایران پخش شد آثار حضور او حتی در درون کارکنان باشگاه تهران جوان، جائی که سران حکومت همچون ارتشبد فردوست شبها دور هم جمع میشدند، کشیده شده بود. فردوست در خاطراتش مینویسد: در آن شب وقتی کارکنان باشگاه تصویر امام خمینی را در تلویزیون دیدند در حالی که من هم حضور داشتم صلوات فرستادند (فردوست، جلد اول: 623). امام خمینی پس از بهشت زهرا در مدرسه علوی در مناطق مرکزی شهر تهران مستقر شد و هر روز با دهها هزار نفر مردم تهران و شهرستانها دیدار میکرد. چهار روز بعد امام خمینی مهندس بازرگان را رسماً به نخست وزیری دولت موقت منصوب کرد و خبر آن به دنیا مخابره شد. در روز 16بهمن سال 57 بی. بی. سی. در خبر روزانهاش گفت: آیهالله خمینی در یک جلسه پر ازدحام مصاحبه مطبوعاتی در تهران، حکومت موقت خود را یک حکومت اسلامی و قانونی خواند و گفت که هر اقدامی علیه آن به عمل آید کفر محسوب خواهد شد (صحیفه نور، جلد پنجم، 31-27). پس از اعلام دولت موقت دو رخداد مهم سرنوشتساز پیروزی انقلاب را قطعی کرد.
در روز 19 بهمن همافران نیروی هوایی در محل سکونت امام حاضر شدند و در حضور ایشان مراسم احترام نظامی بجا آوردند و همبستگی خود را به انقلاب اعلام کردند. این همبستگی همافران رخنه عمیق انقلابیون را در درون ارتش نشان میداد. حادثه دوم در شب بیست و یکم بهمن اتفاق افتاد. در این شب تعدادی از اعضای گارد شاهنشاهی که برای اجرای مراسم بازدید رئیس ستاد در روز 21 بهمن به پادگان دوشان تپه، مقر همافران، اعزام شده بودند در آسایشگاه در حالی که تلویزیون مراسم ورود امام را پخش میکرد شاهد بودند که همافران با دیدن تصویر امام صلوات میفرستند، این صلواتها مورد اعتراض افسران گارد شاهنشاهی قرار گرفت و درگیری در پادگان شروع شد. همافران در این درگیریها موفق شدند درب اسلحهخانهها را باز کنند و نیروهای مردمی نیز توانستند خود را به کمک آنها برسانند و بدین وسیله درگیری تا صبح ادامه پیدا کرده و پادگان سقوط میکند. روز بعد بختیار دستور میدهد که از ساعت 4 بعدازظهر حکومت نظامی اعلام شود اما امام خمینی طی پیامی از مردم می خواهد که در خیابانها حضور داشته باشند. (همان: 71-69). در آن شب و فردای آن روز اکثر خیابانهای اصلی تهران سنگربندی شد و مردم با کوکتل مولوتف و سلاحهای دیگر در آن سنگر گرفتند. پس از سقوط پادگان دوشانتپه در روز 22 بهمن بقیه پادگانها مهم تهران و خصوصاً کلانتریهای یکی پس از دیگری سقوط کرد. در این روز، سران ارتش، طی نشستی (که پیگریهای اعضای دولت موقت در اجرای چنین تصمیمی نقش داشت) بیطرفی خود را اعلام کردند. بعد از ظهر نیروهای مردمی صدا و سیما ایران را محاصره کردند و بدین ترتیب پیام پیروزی انقلاب پخش شد: اینجا تهران است صدای راستین ملت ایران، صدای انقلاب، توجه بفرمایید. توجه بفرمایید. هم اکنون آخرین پیام حضرت آیهالله العظمی امام خمینی رهبر جنبش ملت ایران به سمع شما میرسد.” بدینسان صدای پیروزی انقلاب اسلامی ایران به گوش ایرانیان و جهانیان رسید و هسته بیشجگر توانست از طریق بسیج مردم و رهبری امام خمینی رژیم پهلوی را ساقط کند.
نتیجه:
هدف از ذکر تفصیلی شکلگیری هسته بسیجگر و توانایی این هسته در بسیج تودهها و ناتوانی حکومت پهلوی در کنترل بسیج تودهها، چه بود؟ هدف این بود نشان داده شود که ذکر علتهای بنیادی در ایجاد شرایط انقلابی که معمولاً از طریق تبیینهای علّی انقلاب صورت میگیرد به تنهایی کافی نیست. زیرا ممکن است این علل بنیادی سالها پیش از انقلاب وجود داشته باشد اما انقلابی هم در جامعه رخ ندهد. انقلاب وقتی رخ میدهد و خصوصاً انقلاب وقتی پیروز میشود که هسته بسیجگر تودهها از طریق بسیج تودههای میلیونی “قدرت اجتماعی” پیدا کند بطوریکه قدرت سیاسی حکومت قادر به مهار آن نباشد، همچنان که ذکر شد چنین اتفاقی طی سالهای 57-1356 در ایران رخ داد.
در حالی که شرایط انقلابی سالها پیش از انقلاب در جامعه ایران وجود داشت وقتی حکومت پهلوی، به منظور جلب حمایت آمریکا، سیاستهای فضای باز سیاسی را پیش گرفت، اتخاذ همین سیاستها آغاز وقایعی شد که نیروهای مسلمان انقلابی توانستند به شکل ماهرانهای اغلب قشرهای متوسط شهری را در مقابل حکومت بسیج کنند. ابتدا نیروهای معترض روشنفکری (اعم از مذهبی و غیرمذهبی) از فرصت استفاده کرده مخالفتهای خود را در شاه عبدالعظیم، اعتراضات دانشجویی وشبهای شعر )و...( نشان دادند. وفات فرزند امام خمینی فرصتی را فراهم آورد تا اقشار ریشهدار شهری یعنی بازاری (که سیاستهای مبارزه با گرانفروشی دولت آموزگار تحقیر و تحریک دیگری از ناحیه حکومت بر این قشر بود) و روحانیان مبارز از آیهالله خمینی مرجع تقلید سازشناپذیر که در تبعید به سر میبرد تجلیل کنند و مخالفت خود را بدین وسیله به حکومت نشان دهند. حمله چماقداران دولتی به اجتماع طرفدران جبهه ملی در قلعه حسن خان کرج زمینه ای شد که مخالفان میانهرو با نیروهای مخالف انقلابی همصدا شوند. ابتکار برگزاری نماز دهها هزار نفری عیدفطر در زمین خاکی قیطریه که با تجمع اقشار مذهبی (اعم از روشنفکر، روحانی و بازاری)، تشکیل گردید الگویی شد که در مناسبتهای مهم مذهبی مانند عاشورا، تاسوعا، اربعین از همین الگو برای بسیج میلیونی مردم علیه حکومت استفاده شود.
فرصت طلایی دیگری که پیش آمد و اعتراض انقلابی مخالفین را کاملاً مردمی کرد اهانت شاه به امام خمینی بود. به موجب این اهانت اولین اعتراض مردمی و خونین علیه شاه در شهر قم پس از حادثه 15 خرداد شکل گرفت. سپس این اعتراضات مردمی به صورت دورهای و به خاطر بزرگداشت شهدای قم در شهرهای تبریز و یزد تداوم پیدا کرد و موج انزجار و نفرت را از شاه گستردهتر کرد. کشته شدن مردم به دست نیروهای امنیتی در کنار خانه مراجع مذهبی باعث شد مراجع میانهرو (مانند آیهالله شریعتمداری) نیز در مخالفت با شاه با امام خمینی همصدا شوند. در جریان حوادث و فرصتهای فوق بود که روشنفکر انقلابی و مبارز و اقشار شهری آزرده از شاه عملاً تحقق آرزوهای خود را از تبعیت از امام خمینی دیدند. چرا که او در آن زمان قابل اعتمادترین فردی بود که انقلابیترین هدف را که سقوط شاه و تشکیل حکومت جدید بود دنبال میکرد. لذا اقشار تحصیل کرده و روحانیان مبارز که از یک دهه قبل مجهز به اسلام به عنوان یک ایدئولوژی انقلابی شده بود و وقایع و انحرافات سازمان مجاهدین آنها را با یکدیگر همدلتر کرده بود اینک تحت رهبری مرجع مذهبی شیعه برای هدفی واحد که سقوط شاه بود متحد شدند و بدینسان عملاً در یک دوره یکساله هسته بسیجگر تودههای مردم علیه حکومت شکل گرفت.
در مقابل حرکت هسته بسیجگر تودههای ناراضی، حکومت فردی و بسته شاه در هنگام شروع بحران انقلابی فاقد استراتژی روشن و نخبگان توانا برای اجرای سیاستهایش بود. این حکومت که در سالهای اقتدارش نتوانسته بود یک سازو کار و سیاست باز را در جامعه نهادینه کند، در هنگام اوجگیری مخالفت میلیونی مردم، مهمترین مسألهاش جلب حمایت دولت امریکا و از لحاظ داخلی مبارزه با فساد بود. لذا مخالفان حکومت از این خطای استراتژیک حکومت استفاده کرده وبیآنکه اعتمادی به سیاستهای فضای باز شاه داشته باشند از فرصتهای بدست آمده برای بسیج مردم استفاده کردند. نکته مهم این است در شرایطی که شاه در بیش از دو دهه، تشکلهای مستقل (یا به اصطلاح امروز نهادهای جامعه مدنی) را مرعوب و اعتماد آنها را از خود سلب کرده بود، سازمانها و تشکلهایی مانند هستهها و محافل دانشجویی و روشنفکری در خدمت نهادها و تشکلهای مذهبی (به رهبری روحانیان مبارز) برای بسیج مردمی قرار گرفتند. به بیان دیگر ایدئولوژی اسلامی، روحانیان مبارز و رهبری قاطع امام زمینهای بودند که جوانان معترض تحصیلکرده را با پایگاه روشنفکری به نهادها و تشکلهای دینی که ریشه در اعتقادات مردم و قشرهای سنتی شهری داشت وصل کرد و بدین وسیله تشکلها و تأسیسات مالی و مادی نهادهای مذهبی توانست به جای سازمانهای مرعوبشده مستقل از حکومت، به عنوان یک عامل سازمانی تعیین کننده، در بسیج میلیونی مردم در سراسر کشور نقش اساسی بازی کند. در این شرایط دولت اصلاحگر آموزگار و دولت آشتی ملی شریف امامی هم نتوانستند کاری از پیش ببرند. لذا شاه به سیاست سرکوب و حکومت نظامی متوسل شد.
ظریف اینکه حکومت نظامی هم با چندین مشکل اساسی روبه رو بود اولاً شاه به عنوان محور اصلی حکومت شخصیت قاطعی نبود. گفته میشود او وقتی احساس قدرتمندی میکرد که در شرایط عادی بود و در شرایط بحران همیشه به کمک دیگران احتیاج داشت. در آن زمان همراهانی چون اعلم (که وزیر دربارش بود و در بحران 15 خرداد در برابر معترضین به شاه، قاطعانه به اقدامات نظامی متوسل شده بود) را از دست داده بود. ثانیاً در پیرامون او محیط امنی نبود که یارانی فداکار بتوانند برای حفظ حکومت شاه بکوشند. لذا یاران او در اوج بحران به فکر حفظ خود و ثروتشان بودند و حتی دستگیری افراد وفاداری چون هویدا اطرافیان شاه را هرچه بیشتر فراری داد. حتی شاه در اوج بحران برای حفظ قدرتش به افراد قاطعتری چون خسروداد اعتماد نکرد و حکومت نظامی را بدست شخصیت ضعیف ولی قابل اعتمادی چون ازهاری سپرد.
در مقابل وضعیت ضعیف حکومت، در جبهه مخالفین رهبری بسیج مردم بدست فردی با اراده، شجاع، و مورد اعتماد مردم بود که قادر به تصمیمگیریهای بزرگ بود و از تبعات آن نیز نمیهراسید. ثانیاً امام از هوادارانی برخوردار بود که حاضر بودند در اجرای فرامین او جان خود را به خطر بیاندازند و از این طریق زمینه ساز تداوم حضور میلیونی مردم در زمان بحران شوند. به عنوان نمونه در روز عیدفطر راهپیمایان بدون هراس از حمله نیروهای امنیتی به راهپیمایی میلیونی در این روز مبادرت ورزیدند; یا در روز 17 شهریور به رغم اعلام حکومت نظامی در میدان ژاله این راهپیمایان بدون واهمه در مقابل مسلسلها ایستادند و به رغم تلفات جانی صحنه را خالی نکردند; و یا نسبت به حکومت نظامی در روز 21 بهمن بیتوجه شدند. شهادتطلبی جوانان چنان قدرت و عظمتی به اعتراضات سیاسی داده بود که همه قشرهای جامعه را خصوصاً شهری را تحت تأثیر قرار میداد. در چنین جوی بود که نیروهای انقلاب توانستند دستگاههای اداری دولت و از آن جمله صنعت نفت را که رگ حیاتی حکومت بود، به اعتصاب علیه حکومت بکشانند. عظمت حضور مردم و شهادت طلبی چنان مؤثر بود که شاه به عنوان رهبر ضد انقلاب وقتی سیاستهای نظامیاش کارگر نیفتاد به انقلاب مردم اعتراف کرد. اما زمانی که خواست امتیازهای اساسی به مخالفین بدهد هیچ شخصیت مؤثر و مستقلی حاضر نمیشد که صف باشکوه مردم را ترک کند و با شاه همکاری نماید. درست در نقطه مقابل او امام خمینی با پختگی کامل تمام نیروهای مخالف را حول هدف مخالفت با شاه هماهنگ کرد و از هرگونه سیاست اختلاف برانگیز پرهیز کرد و هدف سقوط شاه را با مهارت پیش برد. در آخرین مراحل نیز ارتش به عنوان تنها تکیهگاه حکومت سرانش فاقد روحیه فدارکاری و فاقد انسجام برای حفظ سلطنت یا انجام کودتا بودند و این ضعف را آمریکائیها هم تشخیص داده بودند. و بالاخره در شرایطی که پیام انقلاب روح و روان پرسنل سرباز و درجهداران و افسران ارتش را به خود جذب کرده بود، امام و هواداران او با پختگی کامل از درگیری نیروهای انقلاب با ارتش جلوگیری کردند، و ارتش بدون جنگ و خونریزی بیطرفی خود را به مردم و انقلاب اعلام کرد. بدین ترتیب مردمیترین و در عین حال مسالمتآمیزترین انقلاب در ربع آخر قرن بیستم در یکی از کشورهای جهان سوم با محتوای مذهبی به پیروزی رسید.