گفتوگو از: حبیب ساسانی
*سیاستنامه: فرضیهای وجود دارد مبنی بر اینکه احزاب غالبا توسط دولتها به وجود میآیند. آیا چنین فرضیهای صحیح است؟
**نه این فرضیه صحیح نمیباشد. احزاب ماندگار و واقعی احزابی هستند که برخاسته از شکافهای پایدار موجود در جامعه هستند یعنی از بطن جامعه جوشیدهاند. جامعه در جریان حوادث چندباره میشود و شکافهای اساسی در جامعه پدید میآیند و در هر سوی شکاف احزاب و تشکلهایی برای بیان خواستههای لایههای اجتماعی شکل میگیرند. در تاریخ اروپا چند شکاف اساسی وجود دارد. در اثر انقلاب صنعتی کارگرها در مقابل بورژواها قرار گرفتند و دو خانواده و دو دسته حزبی به وجود آمدند یک دسته احزاب چپی که مدافع حقوق کارگران بودند و دسته دیگر احزاب دسته راست و بورژوازی.
بنابراین منشاء و خاستگاه احزاب در کشورهای اروپایی علیالاصول مردم ساخته هستند.
*سیاستنامه: یکی از اشکالاتی که بر احزاب وارد است و در تاریخ ایران هم شاهد آن بودیم بحث در عدم ورود و نپیوستن نخبگان به احزاب است. به نظر شما عدم حضور و فعالیت نخبگان در احزاب سبب نمیشود که تصمیماتی که از درون احزاب برای جامعه گرفته میشود از پختگی و بلوغ علمی لازم برخوردار نباشد؟
**ما چند مقطع تاریخی داریم. یک پدیدهای به نام شکلگیری احزاب سیاسی داریم و ضرورتی که باعث شد در جریان مدرنیته سیاسی احزاب سیاسی به وجود آیند. احزاب سیاسی در ابتدای تشکیل با آرمانهایی به وجود آمدند. در واقع آرمانخواه بودند. به تدریج وقتی که زندگی سیاسی و سیاسیت مسئلهای حرفهای شد احزاب سیاسی هم به تبع آن از مسیر اصلی و ابتدایی خود خارج شدند. به همین دلیل هم ما در غرب با نظریه «میخلز» مواجه هستیم که بحث الیگارشی آهنین را مطرح میکند.
میلخز یکی از احزاب دوران خود یعنی سوسیال دموکراسی را مورد بررسی قرار میدهد و به این نتیجه رسیده است که قدرت در این احزاب دست یکسری آدم حرفهای در حال دست به دست شدن است و وقت وارد دهه هفتاد میشویم این نظریه کاملا ثابت میشود. در دهه هفتاد رهبران حزبی برای حفظ قدرتشان به احزاب فراگیر تبدیل میشوند. احزاب فراگیر نگرانی اصلیشان صندوق رای است. در واقع دغدغهشان حفظ قدرت است.
برای اینکه عدهای افراد حرفهای در راس این احزاب هستند و برای حفظ قدرتشان ناچارند به رای بیشتر بیاندیشند. نتیجه اینکه به تدریج احزاب سیاسی از آن خاستگاه اجتماعی و طبقاتی اولیه خود فاصله گرفتند. اگر هدف موفقیت در انتخابات باشد پس دیگر احزاب دست چپی فقط نمیتوانند بر اهداف طبقه کارگر پایفشاری کنند و مجبورند برای جلب آراء بیشتر در میان طبقات مختلف اجتماعی یکسری اندیشههای فراگیر، عمومی، کلی و گاهی مهم را بیان کنند. لذا در غرب هم شاهدیم که به تدریج شکاف میان چپ و راست کمرنگ میشود. حال وقتی که احزاب با آن خاستگاه طبقاتیشان فاصله میگیرند و یا تبدیل به یک گروههای حرفهای میشوند که فقط در اندیشه کسب قدرت هستند به تدریج احزاب سیاسی در اروپا هم مشروعیت اولیهشان را از دست دادند و شاهد پدیدهای به نام بحران مشروعیت احزاب سیاسی هستیم. همین پدیده بحران مشروعیت احزاب سیاسی و فاصله گرفتن احزاب سیاسی باعث شده است که عدهای حتی در کشورهای اروپایی بر علیه احزاب سیاس بشورند و احزاب سیاسی را ساخته و پرداخته یک مشت سیاستمدار حرفهای مطرح کنند. این رویکرد عملا باعث گردید که احزاب سیاسی حتی در کشوری مانند فرانسه بدنام شوند به گونهای که حزبی شدن و حزبی بودن به تدریج بار منفی پیدا کرد.
مثلا در همین کشور فرانسه بویژه در میان احزاب دستراستی نام کلمه حزب را نمیبیند. بلکه با عبارتی مانند تجمع برای دموکراسی و یا تجمع برای دموکراسی فرانسوی روبرو میشویم. در واقعه کلمه حزب یا PARTY را نمیبینید و به دنبال آنند که از نام حزب فاصله بگیرند. برخلاف احزاب چپی که نام حزب را به کار میبرند مانند حزب کمونیست ـ حزب سوسیالیست ولی با این وجود در احزاب سیاسی کشورهای اروپایی همچنان نخبگان را میبینیم که حضور دارند و اساسا کارگردانان احزاب سیاسی نخبگان میباشند.
در کشور ما نام حزب سیاسی نام چندان خوشسابقهای نیست و خاطره تاریخی مردم با احزاب سیاسی خیلی همراه نیست. سابقه احزاب سیاسی در ایران به احزاب دست چپی مانند حزب توده برمیگردد که سابقه خوبی از خودشان برجای نگذاشتند.
بنابراین یک نگاه منفی نسبت به احزاب سیاسی شکل گرفته و وجود دارد که این امر مختص به ایران هم نیست. حتی در کشوری مانند فرانسه هم این نگاه منفی نسبت به احزاب را میبینیم با این اوصاف در کشوری که هر سال یک انتخابات برگزار میکنیم از تشکلی به نام حزب سیاسی بینیاز نیستیم.
*سیاستنامه: به نظر شما از لحاظ تاریخی عدم اقبال عمومی نسبت به احزاب تا حدودی به تفکر طبقه حاکمه برنمیگردد که به نوعی فعالیت احزاب را برای تداوم قدرتشان چالشبرانگیز میدانستند به عنوان مثال شاه قبل از انقلاب حزبی را به نام رستاخیز شکل میدهد و اعلام میکند که همه ایرانیان تنها عضو این حزب باشند و یا باید از ملیت ایرانی خودشان دست بردارند. اما بعد از انقلاب قضیه متفاوت است و رویکرد طبقه حاکمه و در واقع مسئولان نظام اسلامی نسبت به فعالیت احزاب مثبت است.
**یکی از دلایل بدگمانی مردم به احزاب سیاسی به تجربه قبل از انقلاب برمیگردد. حزب توده که حزب مدعی مردمی بودن بود، کاملا وابسته به بیگانگان بوده است. حزب توده از لحاظ ساختار و تشکیلات یک حزب واقعی بود اما از لحاظ تاریخی و فعالیت ذهنیت مثبتی از خود برای مردم به جا نگذاشت. از طرفی قبل از انقلاب دولت و یا رژیم شاه با نام احزاب سیاسی یکسری تشکلهای دولتساختهای را به وجود آورد. بنابراین به طور طبیعی خود همین اقدام سبب گردید که مردم نسبت به پدیدهای به نام حزب بدگمان باشند.
چون یا وابستگی به بیگانگان داشتند و یا به طور کامل به حکومت وابسته بودند و عاملی برای سرکوب مردم به شمار میآمدند و جای اینکه به دنبال برآوردن مطالبات مردم باشند به عنوان وسیله و ابزاری برای توجیه استبداد اختناق حکومت عمل میکردند.
اما بعد از انقلاب شاهد شکلگیری تشکلهای زیادی به نام احزاب هستیم که در واقع شایسته نام حزب نبودند و مردم ما به یاد دارند که این تشکلها چگونه منشاء درگیری و تنش در کشور بودند در صورتی که یکی از مهمترین کارویژههای احزاب سیاسی آرام کردن صحنههای سیاسی و تبدیل کردن رقابتهای خشن به پیکارهای مبتنی بر گفتوگو و مسالمتآمیز بوده است. پس طبیعی است که در سابقه تاریخی مردم ایران حزب به پدیدهای منفی تبدیل شده باشد.