ابراهیم رحمانی
ساختار حکومتی پیوند مهمی در روند تصمیمگیری و اجرای سیاست خارجی دارد و میان میزان توسعه و گسترش سیاست خارجی کشورها با قدرت آنها نسبت مستقیمی برقرار است.
انزواجویی و بینالمللگرایی، سیاستهای رقیبی هستند که آمریکا طی دو قرن گذشته از آنها به عنوان ابزار نیل به مقاصد سیاسی خویش بهره گرفته است. سیاستمداران آمریکایی با زیرکی ویژهای در دهههای پس از استقلال با در نظر گرفتن ایده توازن قوا و تحقق منافع واقعی خود در محیط داخلی (تحکیم زیرساختهای اقتصادی، توسعه رفاه، تثبیت امنیت مرزها و ثبات داخلی) و بینالمللی جهتگیری انزواگرایی را سرلوحه خود قرار دادند. البته دولتمردان کشور تازهتاسیس برای ایجاد فرضت کافی جهت تثبیت پایههای کشور نوپای آمریکا حفاظت از تهاجم و توسعهطلبی فزاینده کشورهای دیگر از ورود به رقابتهای اروپایی و مسائل بینالملل پرهیز کرده و به قاره آمریکا اکتفا نمودند. روسای جمهور در حوزه دریای کارائیب و کشورهای آمریکای جنوبی با توجه به مقتضیات زمانی بعضا به قوه قهریه متوسل شده و یا از دیپلماسی دلار مدد میگرفتند (سیاست هوادار تافت 1292 ـ 1288) که بتدریج با نیرومند شدن آمریکا دایره مداخلات و نفوذ خود را گسترش داده به شکلی که عملا با ورود به جبهههای جنگ جهانی دوم سیاست انزواگرایی را کنار نهاده و وارد سیاست بینالملل به شکل مدرن آن شد. هر چند سیاستهای آمریکا در دوره جنگ سرد و حتی پس از آن از جمله در بحران موشکی کوبا و اشغال دومینیکن به سالهای 1344 و 1373 نشان دارد که آمریکا برخی از اهداف سیاست خارجی خود را همچنان در چارچوب دکترین مونروئه توجیه و اجرا مینماید.
بهر صورت امریکا در طی سالیان متمادی با بهرهگیری از فاکتورهایی که عامل برتری این کشور در عرصه جهانی شده است؛ تقریبا مدیریت امور در کشورهای امریکای لاتین را در دستان خود داشت و این روند در مدت زمان جنگ سرد با توجه به رقابت در جهان دو قطبی پررنگتر از همیشه به چشم میخورد. اما پس از آن به خصوص با پایان یافتن جنگ اول خلیج فارس و حضور بیل کلینتون در رأس امور اولویت سیاست خارجی تغییر محسوسی یافت و به عنوان اولویتهای بعدی در فهرست منافع ملی آمریکا جای گرفت.
رویگردانی دولتمردان آمریکایی از همسایگان جنوبی عامل و مشوقی برای حضور قدرتهای فرامنطقهای جهت ایجاد پایگاه در کنار مرزهای استراتژیک آمریکا شد. به گونهایی که کشورهای روسیه، چین، هند و اروپاییان با حضور پیام ناخوشایندی را برای رهبران آمریکا ارسال کردند. کشورهای آمریکای لاتین که از اقتصاد ضعیفی برخوردار هستند برای رهایی از سلطه طولانی شرکتهای آمریکایی و پایان دادن به انتیاد از سیاستهای شرکتهای مزبور راه تعامل همه به غیر از آمریکا را در پیش گرفتند و استقبال معنیداری از فعالیت دیگر دولتها در عرصه صنعت و تولید نمودند. که با احیأ تمایلات ضدامپریالیستی در کشورهای نظیر ونزوئلا، بولیوی، اکوادور و نیکاراگوئه و بسط روابط آنان با ایران میتواند به ویژه بهرهگیری از اهرم نفت نقطه مثبتی برای تقویت جبهه ضد آمریکایی محسوب شود. این مسیر در دوران ریاست جمهوری جورج بوش به عدم مشروعیت وجهه آمریکا نزد افکار عمومی دنیا به خاطر روحیه امپریالیستی به طور بارزی منجر شد به نحویکه گرایش این کشورها با مشاهده عملکرد بوش گرانیگاه خود را متوجه آن سوی اقیانوسها کردند و به قول جوزف بایدن معاون رییسجمهور اساساً در دوره بوش آمریکای لاتین نادیده گرفته شد.
حال باید دید سیادت رهبران چپگرا در آمریکای لاتین سیاستها و راهبردهای آمریکا را در این قاره منزویتر میکند یا اینکه با روی کار آمدن اوباما همانطور که موج امید و تغییرات در داخل زنده شد به بیرون از مرزها راه پیدا میکند چرا که شورای روابط خارجی آمریکا ضمن اعتراف به اتمام نفوذ واشنگتن در این منطقه برای پایان دادن به بیعلاقگی و تجدید روابط با همسایگان جنوبی طی مرداد ماه سال جاری توصیههایی را به رییسجمهور در راستای دمیدن روح تازه به روابط با دول آمریکای لاتین و وزه کارائیب کرده که اهم آن عبارتند از:
1. تفکیک کشورهای حوزه کارائیب از کشورهای آمریکای لاتین و عدم طراحی سیاستهای مشابه برای هر دو منطقه
2. تغییر ذهنیت گذشته جنگ سرد نسبت به این کشورها
3. آمادهسازی زیرساختهای مناسب برای همکاریهای دوجانبه در زمینههای چون محیط زیست، انرژی، بهداشت، مواد مخدر، بلایای طبیعی
4. حمایت از پیمانهای اقتصادی منطقهای، سرمایهگذاری اقتصادی سودمند و ارائه خدمات مفید به مردم منطقه به نحوی که فایدهرسانی یکسویه نباشد.
5. ایجاد مشارکت همکاری دفاعی
در پایان باید اشاره کرد که عمر تحریم و محاصره اقتصادی کوبا از آقای باراک اوباما بیشتر میباشد لذا فهم صحیح موضع و اصلاح لحن و احترام به منافع و سلایق کشورهای فوقالذکر میتواند چالشهای پیش روی آمریکا را در این منطقه با توجه به تفاوت این دوره با زمان جنگ سرد به حداقل برسد.