*برخی معتقدند شما چشم بسته از دولت حمایت میکنید و تمام سیاستهای دولت را قبول دارید، آیا واقعا همینطور است؟
**قطعا که مطلقگرایی درست نیست و جز خدا و معصوم مطلقی وجود ندارد پس معنی ندارد که ما بخواهیم تمام سیاستهای دولت را قبول داشته باشیم.
*پس چرا از آقای احمدینژاد انتقاد نکردهاید؟
**محور اصلی سخنان و نوشتههای من درباره گفتمان دولت است و عملکردها را زیاد دنبال نمیکنم. در کنار آن شما دقت کنید، میبینید که چه تخریبی علیه دولت راه انداختهاند. مخالفان تخریب خود را با مسائل نامربوط شروع میکنند و بلافاصله به گفتمان دولت متصل میکنند در نهایت گفتمان را تخریب میکنند.
*من در شرایطی که میبینم علیه گفتمان دولت نهم که گفتمان امام و انقلاب است هجمههای اینچنینی صورت میگیرد تمام توان خودم را برای دفاع از آن گذاشتهام و این به این معنا نیست که من مطلقی را برای خود درست کردهام. با این حال خطر بزرگ تروریسم مدرن است.
*من 2 سال و چند ماه است که محکوم میشود چرا علیه آقای هاشمی صحبت میکنید، چرا مسائل آقای خاتمی را بازگو میکنید، من قبلا نیز گفتهام کسی نمیگوید تو نگو اینها چنین کارهایی را انجام میدهند.
*برخی معتقدند دایره اصولگرایی آقای احمدینژاد محدود شده و ایشان به یک دایره محدودی نگاه میکند، شما چقدر به این امر اعتقاد دارید؟
**من همیشه گفتهام که دولتی نیستم یعنی درون دولت نیستم و از تصمیمگیریهای آن خبر ندارم، من فقط میتوانم با دید تحلیلی به قضیه نگاه کنم. اینکه دایره اصولگرایی در انتخابات و انتصابات محدود است باید دید که این نظر چه کسانی است. اگر افرادی که از لحاظ فکری و از لحاظ اقتصادی به سیاست ایشان نمیخورند خب طبیعی است که آقای احمدینژاد از آنها استفاده نکند. کسی که فریاد میزند من برنامههای ایشان را قبول ندارم عقلانی این است که در روند تصمیمگیرها جایی نداشته باشد.
*با توجه به آنکه سرکار عالی در زمان دانشجویی، خودتان یکی از فعالان دانشجویی محسوب میشدید کمی به آن دوران زندگیتان بپردازید. شما چه زمانی وارد دانشگاه تهران شدید و رشته تحصیلیتان چه بود؟
**مهر 58، به قول معروف کنکوری بعد از انقلاب هستم و در رشته علوم سیاسی پذیرفته شدم.
*شما انقلاب فرهنگی را چه میزان در دانشگاهها یا مشخصا در دانشکده حقوق و علوم سیاسی موثر میدانید؟
**هیچ، من معتقدم با انقلاب فرهنگی دانشگاه را از دست چپها در آوردیم و تقدیم کردیم به لیبرالها، حداقل در دانشکده حقوق و علوم سیاسی که هنوز مسائل آن را دنبال میکنم چه از لحاظ آموزشی و چه از لحاظ استادان و راهکارها میبینیم اوضاع کلی همانگونه است که قبل از انقلاب فرهنگی بوده است.
به خاطر دارم قبل از انقلاب فرهنگی مرکز فعالیت کمونیستها و منافقین دانشکده حقوق و علوم سیاسی بود. حتی آنها در مرکز این دانشکده چادر زده بودند و برای آدمکشهای کردستان کمک جمع میکردند یا زمان انقلاب فرهنگی روی بام دانشکده حقوق تیربار گذاشته بودند و فعالیت چشمگیری داشتند همین امر موجب شده بود که این دانشجویان آگاهی خودشان را برای مقابله با هر فعالیتی و در هر قالبی حفظ کنند اما بعد از انقلاب فرهنگی و باز شدن پای لیبرالها به دانشگاهها، دانشجویان مسلمان به گمان اینکه انقلاب فرهنگی شده است و همه چیز خوب و عالی است به تدریج خودشان را از روند تاثیرگذاری بر جو دانشگاه خارج کردند و بعضی مواقع هم سرکوب میشدند. مثلا آن زمان که آقای نجفقلی حبیبی رئیس دانشکده ما شده بود، بیشترین سرکوب بچههای حزباللهی رخ داد. من خودم وقتی که ایشان برای دومین مرتبه رئیس دانشکده شده بودند با برخی از دوستان به خانهشان رفتیم و من به او گفتم که شما هر بار با حمایت بچههای حزباللهی روی صحنه میآیید و هر بار نیز از پشت به آنان خنجر میزنید. هر چند در شرایط فعلی بسیاری از تشکلهای دانشجویی مسیر حرکت خود را با آرمانهای امام(ره) و انقلاب منطبق کردهاند و با درگیر کردن خودشان با مسائل سیاسی که جدایی از سیاستزدگی است خود تبدیل به جبههای برای حفظ دستاوردهای نظام شدهاند.
*شما عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه بودید؟
بله، حتی وقتی که طرح اولیه انقلاب فرهنگی ارائه شد ما از جمله کسانی بودیم که در دفتر انجمن اسلامی درباره ابعاد انقلاب فرهنگی و نحوه اجرای آن برنامهریزی کردیم که البته انجام نگرفت.
*علت چرخش ایدئولوژیکی که در سال 65 ـ 64 در انجمن اسلامی رخ داد چه بود؟
**این مساله از تحکیم وحدت وجود داشت یعنی در سال 59 ـ 58 انقلاب فرهنگی رخ داد و من به عنوان نماینده دانشکده حقوق در مجمع تحکیم دانشگاه تهران حضور داشتم. در آنجا تحکیم وحدت دانشگاه تهران به عنوان خوش خطترین تشکلها محسوب میشد اما، ما از همان زمان متوجه شدیم که ارادهای بود تا تحکیم وحدت را به سمت آقای موسوی خوئینیها متمایل کند. البته در آن زمان هم من و آقای دکتر الهام به همراه چند دانشجوی دیگر تلاش میکردیم که این اتفاق نیفتد. لازم است که این نکته را بگویم که اولین حرکت آنها هم دوری از خط ولایت فقیه بود. شاید خندهدار باشد که بگویم در شورای مرکزی دفتر تحکیم بحثهایی علیه اصل ولایت فقیه با این عنوان که بعد از فوت امام(ره) چه کسی میتواند جانشین او باشد صورت میگرفت. اینها مشکل داشتند و همینها تمایلشان به سمت آقای موسوی خوئینیها بود. آنها تلاش میکردند البته شورای مرکزی دانشگاه تهران و بعد شاخههای آنان که دفاتر انجمن اسلامی در دانشکدهها بود را به سمت آقای موسوی خوئینیها متمایل کنند، این خط، خط سیاسی مرموزی بود که از بیرون از دانشگاه هدایت میشد و دقت کنید و ببینید که همین خط در دوم خرداد و پس از روی کار آمدن خاتمی به عنوان پیاده نظام حجاریان و بهزاد نبوی چه آشوبهایی را به بار آوردند.
*شما الان لزوم انقلاب فرهنگی را در دانشگاهها احساس میکنید؟
**به این معنا که دانشگاهها تعطیل شود خیر، چون براساس آن الگویی که پیاده کردند اصلا انقلاب فرهنگی در دانشگاهها رخ نداد و آنگونه که امام(ره) گفتند دانشگاهها باید اسلامی بشود این اتفاق نیفتاد. من یادم هست که روزنامه کیهان سالها پیش در همین باره مصاحبهای با من کرده بود که من در قسمتی از آن مصاحبه گفتم زمانی که یکی از اعضای اصلی شورای انقلاب فرهنگی، سروش بوده چگونه میتوانست این انقلاب فرهنگی نتایج خوبی داشته باشد؟!
*چگونه با دکتر الهام آشنا شدید؟
**شاید یکی از آرزوهای همیشگی من این بوده که راجعبه مسائل زندگیام از من سوال کنند. من و آقای الهام هر دو در دانشکده حقوق و علوم سیاسی درس خواندهایم البته آقای الهام رشته حقوق بودند و من علوم سیاسی. در این دانشکده رسمی بود که یکی از دانشجویان رشته حقوق و یکی از دانشجویان رشته علوم سیاسی نمایندگان این دانشکده در شورای دانشگاه باشند. پس از بازگشایی دانشگاهها من و آقای الهام نمایندگان دانشکده بودیم و همین امر زمینه آشنایی ما را فراهم کرد. نحوه انتخاب نیز در آنها سالها براساس مبنای اعتقادی و فکری بود یعنی آن مسائلی که امروز میان جوانها به وجود آمده در آن زمان مطرح نبود، در این 26 سال هم کمترین تغییری در زندگی ما روی نداده، همان زندگی را داریم با حفظ همان آرمانهای دانشجویی.
*شما بیشتر در انجمن اسلامی دانشگاه چه مسؤولیتهایی را برعهده داشتید؟
**در ابتدا باید بر این نکته تاکید کنم که من تفکر خورم را میگویم، امیدوارم دانشجویانی که مخاطب این مصاحبه هستند بدشان نیاید بالاخره این طرز تفکر من است. خب در دانشگاهها فعالیتهای مختلفی انجام میگرفت مثلا میزی میگذاشتند و روی آن کتاب میفروختند یا نوبت میگذاشتند هر روز یک نفر از دانشجویان بیاید در اتاق روابط عمومی و... من از همان ابتدا به این نوع کارها تمایلی نداشتم البته در برابر عدم انجام این کارها مجازات هم میشدم که چرا از قوانین سرپیچی میکنید که من در جواب میگفتم این نوع کارها با روحیه من سازگار نیست اما در جلسات مستمرا حضور داشتم.
جزو گروه سه نفری تحلیل انجمن اسلامی دانشگاه بودم که وظیفه آگاهی بخشی دانشجویان را بر عهده داشت، در کنار آن در آن زمان در دانشگاههای تهران بیانیه دادن رسم بود و بهترین بیانیهها نیز از سوی انجمن اسلامی دانشگاه تهران صادر میشد، یادم هست به مناسبت ریاست جمهوری آقای رجایی در انجمن اسلامی دانشگاه تهران دو بیانیه تنظیم شد که یکی از آن بیانیه را من به تنهایی نوشته بودم و بیانیه دیگر توسط گروه تحلیل تنظیم شده بود.
اما نکاتی که من در بیانیه نوشته بودم منجر شد که در نهایت شورا تصمیم بگیرد که بیانیه من به عنوان بیانیه تبریک انجمن اسلامی دانشگاه تهران صادر شود که من در قسمتی از آن بیانیه گفته بودم امیدوارم روشنفکری غربزده را از صحنه حاکمیت خارج بکنید که البته تمام آن بیانیه در روزنامههای آن زمان نیز چاپ شد.
*شما با توجه به فعالیتهای سیاسیای که در جامعه دارید به کارهای خانه میرسید؟
**من هر جا که سخنرانی داشتهام تاکید کردهام که من یک زن خانهدار هستم، این ساعت میآیم و این ساعت برمیگردم، قبل از آنکه بچههایم به خانه برگردند باید در خانه باشم اما اینجا فرصت مناسبی است که این نکته را بگویم. ما از ابتدای انقلاب به غیر از سخنان حضرت امام(ره) و بیانات مقام معظم رهبری تلاشی برای الگودهی به جامعه نداشتهایم برای همین با الگوی اصیلی در جامعه نهادینه نشده یا الگوهای مخرب جایگزین آن الگوهای اصیل شده بودند مثل هنرپیشهها. در صورتی که امام(ره) با ابتکار خودشان الگوی یک زن مسلمان را حضرت زهرا(س) عنوان کردند ولی عملا برای این الگو فرهنگسازی نشد.
الان متاسفانه در جامعه نگاه کنید، بهترین الگویی که درباره خانمها وجود دارد خاتمی است که نماینده مجلس بشود، آیا این کارساز است؟ آیا این نهایت زن بودن در جامعه اسلامی است؟
با مثلا دولت سمیناری گذاشته بود به عنوان «زن، اندیشه اسلامی» که خبرهای آن را در روزنامهها خواندم. متاسفانه تمام تلاش این است تا نشان بدهند چگونه زن و مشاغل بیرونی میتوانند با هم ارتباط برقرار کنند. اصلا انگار ننگ است که بگویند زن میتواند خانهدار هم باشد، این در حالی است که اگر به متون دینیمان نگاه کنید مبناییترین حرکتی که زن به عنوان رسالت الهیاش باید انجام بدهد مادر بودن و همسر بودن است.
*شما با آقای الهام بیرون هم میروید؟
**در شرایط فعلی ایشان بسیار مشغول هستند حتی بعضی موارد پیش میآید که پسرانم چند روز پدرشان را نمیبینند، البته پسران من بچه نیستند یکیشان در مقطع فوقلیسانس درس میخواند و دیگری هم 22 ساله است و همین الان هم در خیابان ایستاده و منتظر من است تا برویم خانه.
*نظر همسر وزیر دادگستری درباره نقش این وزارتخانه در حل مشکلات جامعه چیست، با توجه به اینکه برخی از مسائلی که شما مطرح میکنید به سیستم قضایی کشورمان برمیگردد مثل مفاسد اقتصادی؟
**وزارت دادگستری در حال حاضر بیشتر یک وزارتخانه تشریفاتی است و همانطور که آقای الهام در مراسم رای اعتماد گفتند این وزارتخانه هیچ دخالتی در کارها و فعالیتهای قوه قضائیه ندارد اما آنچه که در جامعه در حال رخ دادن است و به دستگاه قضایی کشور برمیگردد چه از لحاظ مشکلات فردی و مردم و چه از لحاظ مشکلات کلانتر مثل مفاسد اقتصادی مورد رضایت مردم نیست، هر چند بهبود شرایط موجود کار یک روز و دو روز و یک نفر و دو نفر نیست.
*شما کتابی را درباره انتخابات نهم نوشتید و آن را معجزه هزاره سوم نامگذاری کردید، چرا این اسم را برگزیدید؟
**من در ابتدا به هیچوجه قصد نداشتم اسم این کتاب را معجزه هزاره سوم بگذارم اما وقتی تحقیق کردم و اسنادی را درباره آن انتخابات و هزینه کاندیداها و برنامهریزیهای آنان برای پیروزی به دست آوردم اسم آن را معجزه هزاره سوم گذاشتم. بعضیها هستند که میگویند من آقای احمدینژاد را معجزه هزاره سوم نامیدهام اما اگر دقت میکردند متوجه میشدند که من رایآوری ایشان را با توجه به روند انتخابات در جمهوری اسلامی معجزه دانستم.
*سوال آخر من درباره مصاحبه شما به هفتهنامه شهروند امروز است. با توجه به رویکردی که شما نسبت به اصلاحطلبان دارید برای خود من بسیار عجیب بود که خانم فاطمه رجبی با چنین نشریهای مصاحبه کند. چرا شما با شهروند امروز مصاحبه کردید با توجه به اینکه میدانید از چه کانالهایی تغذیه میشد؟
**بسیار خوشحالم این سوال را از من پرسیدید. من در ابتدای همان مصاحبه گفتم خداوند برخی از اعضای خانوادهام را بدین خاطر که من را مجبور کردند با چنین نشریهای که میدانم دستاندرکاران چگونه آدمهایی هستند مصاحبه کنم، عذاب کند که بیان همین جمله نشان از عمق نارضایتی من از آن مصاحبه بود.
با این حال اگر شما مباحث من را پیگیری کنید متوجه میشوید من زیاد اصل مصاحبه نیستم منتها عقیدهای دارم و در طول این 30 سال بعد از انقلاب همواره تلاش کردهام آن را بیان کنم؛ مدتی در کسوت یک دانشجو و فعال دانشجویی و بعد در قامت یک سخنران و فعال سیاسی، برای همین همواره تخریبها برای من طبیعی بود. اما این مسائلی که خانواده من مطرح کردند اصلا برای من قابل پیشبینی نبود.
نمیدانم شما چقدر در جریان هستید، شروع تخریبهای خانوادگیام به صورت جدی زمانی آغاز شد که یکی از برادرانم علیه من اطلاعیهای سه قسمتی منتشر کرد. یک بخش این اطلاعیه سراسر ناسزا به من بود، قسمت دوم آن ستایش و تملق نسبت به هاشمی، خاتمی، کروبی و حتی حسن روحانی و بخش سوم آن فحاشی و تخریب آقای احمدینژاد.
هر چند میتوان به راحتی صدور چنین اطلاعیهای را در ادامه روند جریان تخریب تفسیر کرد منتها شکل و عمق آن برای من بیسابقه بود. من تا به حال در تاریخ معاصر ندیدهام که برادری بیاید وارد معرکه شود و جریان و خط تخریب را علیه خواهرش راه بیندازد؛ خط تخریبی که مبنای آن مبنای آن مباحث سیاسی بود. این در حالی بود که این برادرم هیچ جایگاه سیاسی ندارد و تا به حال هیچ کار سیاسی نکرده نه تنها ایشان بلکه خانواده من یک خانواده سیاسی نبود. من تنها کسی بودم که از دوران دانشجویی وارد مسائل سیاسی شدم. حتی در آن زمان که با اوایل انقلاب مصادف بود فعالیتهای من به درگیریهای فیزیکی هم کشیده میشد.
با همه این تفاسیر برادرم در جمع دوستان و آشنایان با در اطلاعیههایی که منتشر میکرد علیه من صحبت میکرد ولی من در این مدت بویژه زمانی که در جمع دانشجویان در دانشگاههای مختلف حاضر میشدم هیچگاه در مورد خانواده صحبت نکردم.
پس از آن برادرم به مناسبت چهلم پدرم کتابی منتشر کرد که در آن بدون دلیل دروغهایی را به من نسبت داد که به راحتی همین حالا میتوانید در سایتها بخوانید و ببینید که چقدر روی آن مانور داده شد. من هر طور با خودم فکر میکردم دلیل مشخصی برای انجام این کار از سوی برادر نمیدیدم. حتی ایشان در سالگرد پدرم به سخنران آن مراسم که هیچ شناختی از پدرم نداشت درباره فعالیتهای سیاسی من مطالبی را به دروغ گفته بود و تاکید کرده بود از پشت تریبون آن را مطرح کند.
سخنران مراسم نیز بالای منبر گفت شخصی نامهای نوشته بود و آبروی مومنی را برده بود، آقای دوانی نامهای نوشتند که چون تو این کار را کردی من با تو قطع ارتباط میکنم. متاسفانه برادرانم با توجه به میهمانهایی که در آن جلسه حضور داشتند از این فرصت سوءاستفاده کردند و مراسم سالگرد پدرم را تبدیل به یک میتینگ سیاسی کردند که خوب است ببینید ابطحی در وبلاگ خود درباره سالگرد تحریم پدرم چه مطالبی نوشت.
بعد از به وجود آمدن آن مسائل که هنوز هم دلیل آن برای من مشخص نیست، اعضای خانوادهام با من قطع ارتباط کردند. در این مدت که یک سال و چند ماه پیش میشد به خاطر فشار روحیای که بر من وارد شد سکته کردم و ناراحتی قلبی برای من پیش آمد. فکر کنم از لحاظ سیاسی مرا بشناسید که چه روحیهای دارم و بدانید که تخریبها و آزار و اذیتها هیچ خللی در اراده من به وجود نمیآورد اما اینکه خانواده آدم با همه آن عواطفی که در بین اعضای آن بود اینگونه علیه من قیام کند، واقعا برای من سنگین بود. تخریبهای برادر من علیه من ادامه داشت تا اینکه پس از مصاحبه وی با شهروند امروز دوستان و خبرنگاران از شهرستانهای مختلف با من تماس گرفتند و گفتند که محمدحسن رجبی علیه شما مصاحبه کرده است. من مصاحبه بردارم را خواندم و با کمال تعجب و شگفتی دیدم که تمام مطالبی که در آن مصاحبه راجعبه من گفته شده بود دروغ است و حتی آقای الهام را وارد قضیه کرده بود.
بالاخره این مورد از مسائلی است که نظم خانواده را به هم میزند و بنیان خانواده را تضعیف میکند. شخصی به ناگاه بیاید و به دروغ برخی از مسائل سخیف را به درون خانواده من بیاورد و در چنین شرایطی شخصی را که در حد وزارت مطرح است وارد حاشیه کند و بخواهد تحت عنوان مسائل خانوادگی تخریبش کند واقعا برای من ناراحت کننده بود. پس از آن به این نتیجه رسیدم این سریال دامنهداری است که باید جلوی آن گرفته شود. خیلی روی شیوه آن فکر کردم و گفتم حداقل باید رفع تهمت کنم ولی تریبون اصولگرایی کجا بود که من بتوانم دفاعیات خود را مطرح کنم.
اگر یک تریبون اصولگرا میآمد و اجازه میداد صحبتهای من در آن منتشر شود حداقل این سوال را از من میپرسید که حرفهایی که بردار شما میزند به چه جهت است و علت آن چیست، من هیچگاه با آن هفتهنامه مصاحبه نمیکردم. در کنار این همانطور که مصاحبه کننده گفت، مدت یک سال چه آن زمان که در شرق بودند و چه زمانی که در هم میهن فعالیت میکردند خواهان مصاحبه با من بودند و حیت برای سالگرد پدرم بار دیگر با من تماس گرفتند که اگر اجازه میدهید با شما مصاحبه کنیم ولی من قبول نکردم. با این حال زمانی که به یقین رسیدم ظلمپذیری تا به این حد دیگر جایز نیست و برادرانم در سکوت من هجمههای خود را بیشتر میکنند از روی ناچاری و استیصال با آنها مصاحبه کردم. خدا را شاهد میگیرم که در لحظه مصاحبه آنقدر ناراحت بودم که اگر شخصی میآمدم فشار خون مرا میگرفت او متوجه وضعیت بد جسمی و روحی من میشد.