تاریخ انتشار : ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۹:۱۳  ، 
کد خبر : ۸۷۸۴۴

سراب مجاهدین

زهرا بیگدلی اشاره: با اندیشه های شریعتی که آشنا شد، انقلابی در وجودش شکل گرفت. قهرمانی بدمینتون را رها و تمام نیرویش را صرف کرد برای ساختن جامعه بی طبقه توحیدی؛ برای ساختن این آرمانشهر از جانش هم گذشت. با فرزندانش زندان عراق را هم تحمل کرد. اما سازمان مجاهدین را تنها سرابی یافت و طبلی توخالی. رفعت یزدان پرست که مدت ها قهرمان بدمینتون ایران بوده، برای رسیدن به آرمانی انسانی دوسال زندان عراق را تحمل کرده و حالا خاطراتش را منتشر کرده تا دیگران بدانند... وقتی برای گفت وگو به خانه اش می روم، یکی یکی دختر هایش را معرفی می کند. قهرمان جوانان، نوجوانان و بزرگسالان بدمینتون. به فرزندانش می بالد؛ فرزندانی که همراه او زندان کشیده اند و سخت ترین شرایط را تحمل کرده اند.

* چطور شد وارد فعالیت های سیاسی شدید؟
** انگیزه اصلی در این رابطه را محیط اطرافم به من داد. من از دوران کودکی تبعیضی که دور و برم بود را خوب حس می کردم. من در مسجد سلیمان بزرگ شدم. این شهر یک شهر کارگری است و اصلاً به آن مسکوسلیمان گفته می شد. حزب توده یک زمانی آنجا خیلی طرفدار داشت. تضاد طبقاتی در این شهر خیلی زیاد بود. بسیاری از آدم ها در این شهر از حداقل شرایط زندگی محروم بودند و در مقابل مستشاران امریکایی و انگلیسی شرایط زندگی فوق العاده خوبی داشتند. مردم بومی در گرمای مسجدسلیمان روزی دو ساعت حق استفاده از آب داشتند. آن وقت کارمندان شرکت نفت یا خارجی ها زمین تنیس بزرگ یا استخر در خانه داشتند. من این تضادها را می دیدم. پدر من کارمند شرکت نفت و قهرمان تنیس بود. شرکت نفتی ها دوست داشتند با او بازی کنند، به همین خاطر اکثراً به خانه خیلی ها دعوت می شد و من هم با او می رفتم. خانه آنها را با دیگران مقایسه می کردم و نمی توانستم بی تفاوت باشم. آنها که حالا زیر خط فقر هستند، پیش مردم آنجا پادشاه بودند. حالا این وضع در چه شهری بود؟ شهری که اولین چاه نفت خاورمیانه در آن کشف شد. اما من سیاسی نبودم. چون پدرم ناسیونالیست بود. من هم ناسیونالیست بودم و فکر می کردم باید مملکتم را دوست داشته باشم. و وطن پرستی و شاه پرستی را همراه هم می دیدم و از آنها که حرف سیاسی می زدند، بدم می آمد. فکر می کردم تمام دنیا همین است و شاه بی تقصیر است. این سوال ها در ذهن من وجود داشت تا بزرگ تر شدم. حول و حوش 14 ساله. به این سن که رسیدم دیگر هیچ قرارداد اجتماعی را قبول نداشتم. از درس خواندن و حتی قهرمانی بدمینتون هم دست کشیدم. دنیا برایم بی معنا بود. بدبین شده بودم و هنوز هم مذهبی نبودم. فرهنگ غالب آن زمان هم آنقدر پوچ بود که جوابی برای سوال هایم نداشت. پولداری و خوشگلی فاکتور مهمی در تمام زمینه ها بود. کتاب، مجله یا فیلم به درد بخور نبود. تنها موضوعی که من را ارضا می کرد ورزش بود. پابه پای پسرها فوتبال بازی می کردم. در هر حال خسته و سرخورده شدم. نزدیک انقلاب 20ساله بودم و داشتم از همسرم به دلیل مسائل شخصی جدا می شدم. آن زمان خانواده ام در اصفهان زندگی می کردند و من دائم در رفت و آمد بودم. بعد از ازدواج آمده بودم تهران. یک دفعه که در مسیر اصفهان بودم اتفاق بسیار عجیبی برایم پیش آمد که اصلاً مسیر زندگی ام را عوض کرد.
نمی دانم چطور می شود یک نفر اینقدر می تواند بر کس دیگری تاثیر بگذارد. در این مسیر خانمی پیش من نشسته بود که خیلی روشن بود و تمام سوال های من را جواب می داد و حتی سوال هایی مطرح می کرد که سوال های خود من بود. این خانم هفت ساعت برای من صحبت کرد و من تمام شب نخوابیدم و به حرف های او گوش دادم. به من فهماند دلیل این همه تضاد چیست؟ گفت حکومت باید این تضادها را از بین ببرد و من را با اسلام آشنا کرد. گفت منظور اسلام این نیست که فقط مردم سینه بزنند بلکه هدف اسلام رشد و اعتلای مردم است و نجات و رشد جامعه و مردم. من فکر می کردم دنیا هیچ وقت خوب نمی شود اما او گفت با اجرای قوانین اسلام می شود و دکتر شریعتی را به من معرفی کرد. من هم اولین کتابی که از دکتر خواندم «فاطمه فاطمه» است بود.
این کتاب در من انقلابی برپا کرد. فردای روزی که کتاب را خواندم با حجاب شدم و راه زندگی من تغییر کرد. دنبال سیاست رفتم با این انگیزه که محرومان جهان را نجات دهم.
* چطور با سازمان آشنا شدید؟
** وقتی انسان با دکتر آشنا می شد خواه ناخواه به سمت سازمان هم کشیده می شد. من با شریعتی شروع کردم. شریعتی حسنات را مقابل صالحات قرار می دهد. صالحات می شود اعمالی که از بن و ریشه تغییر ایجاد می کند. شریعتی چپ ترین مواضع اسلامی را داشت. اندیشه هایش بوی خون و قیام می داد. وقتی چنین اندیشه یی برای انسان جا می افتد، فکر می کند زندگی فقط عقیده و جهاد است و جهاد هم تنها در میدان جنگ است. خب این اندیشه انسان را به سمت سازمان سوق می داد. سازمان اول انقلاب تبلیغات وسیعی داشت، مذهبی بود و از جامعه بی طبقه توحیدی صحبت می کرد و اینچنین جامعه یی برای من یعنی بهشت.
* چه سالی عضو سازمان شدید؟
** من هیچ وقت عضو نبودم، سمپات بودم و نشریات سازمان را می خواندم. سال 58 دانشجو شدم و بیشتر مطالعه می کردم. درگیری هم با همسرم داشتم و نمی توانستم چندان روی موضوع خاصی تمرکز کنم. بین تهران و اصفهان در تردد بودم.
* آن زمان نقد به سازمان زیاد بود. شما چطور این انتقادها را ندید می گرفتید؟
** من این نقد ها را می شنیدم. بیشترین حرفی هم که می شنیدم این بود که سازمان التقاطی است. وقتی از سازمان در این مورد می پرسیدم سرسری جواب می دادند و می گفتند به این دلیل این حرف گفته می شود که جامعه بی طبقه توحیدی که ما می گوییم شبیه شعار کمونیست ها در مورد جامعه بی طبقه است و به همین دلیل به ما انگ می زنند. برای من این جمله مهم نبود. چون من با توجه به تبعیض هایی که دیده بودم، جامعه بی طبقه توحیدی را دوست داشتم و می خواستم این شعار عملی شود.
* تا خرداد 60 ایران بودید؟
** بله، من ایران بودم.
* بعد از این درگیری فکر نکردید سازمان تشنه مقام است؟
** نه، چون فقط خرداد 60 نبود. پیش از آن درگیری های خیابانی شروع شده بود. سازمان هم زرنگ بود، مظلوم نمایی می کرد. من به عنوان مسلمانی که دنبال آزادی بیان و جامعه بی طبقه توحیدی بودم، نمی توانستم قبول کنم کسی به خاطر فروش نشریه کتک بخورد. سازمان هم روی صحنه های خشونت باری که برای آنها پیش می آمد، مانور می کرد.
من دوست داشتم همه با هم گفت وگو کنند. اگر این اتفاق می افتاد سازمان مغلوب می شد چون حرفی برای گفتن نداشت. سازمان وقتی سیمای مقاومت داشت حرفی برای گفتن نداشت.
اما آن زمان طوری وانمود می کردند که انگار ما خیلی حرف داریم و اجازه نمی دهند بگوییم. سازمان از نام نیک بنیانگذاران سوءاستفاده کرد و بیش از هر کس شخص رجوی.
* چطور شد از ایران خارج شدید؟
** من به دلیل مشکلات خانوادگی دائم بین تهران، اصفهان و مشهد در رفت وآمد بودم. بعد از اینکه انقلاب فرهنگی شد و دانشگاه تعطیل شد، من نمی توانستم دیگر با سازمان ارتباط بگیرم. من فکر می کردم سازمان همیشه هست و اصلاً به این فکر نبودم که یکدفعه سازمان اعلام جنگ مسلحانه کند و دفاترش زیرزمینی شود. به همین خاطر به ارتباط داشتن هم فکر نکردم. در واقع بعد از خرداد 60 ارتباطم قطع شد و حس کردم خیلی تنها و سرشار از سوالم. قضیه خرداد 60 خیلی سریع رخ داد به همین دلیل من نتوانستم درست تحلیل کنم. شاید اگر فضا اینقدر سریع نظامی نمی شد کسی مثل من اصلاً نمی خواست ارتباطش را با سازمان ادامه دهد.
همان سال 60 من چون عضو جامعه زنان بودم و می دانستند چه اعتقادی دارم، بعضی از خانه من استفاده می کردند. من خواستم عضو سازمان شوم اما نشد. یک دفعه یکی از بچه ها گفت با من تماس می گیرد. با مدرسه من تماس گرفت و گفت من زهره هستم. من یک لحظه قاطی کردم و نفهمیدم کدام زهره است. پرسیدم کدام زهره؟ او هم فکر کرد من لو رفته ام گوشی را قطع کرد. من بعد متوجه شدم چه کسی بوده.
بعد آمدم تهران چند نفر از خانه ام استفاده کردند. آخرین مرتبه خرداد 61 در یکی از اردو های ورزشی یکی از بچه های دانشگاه به نام شهره را دیدم. باردار بود. پرسیدم با کی ازدواج کردی؟ گفت با روزبه.
این روزبه خیلی فعال بود؛ آنقدر که من هم او را می شناختم. این شد که آدرس خانه را دادم و گفتم هر وقت خواستی بیا استفاده کن و من را هم به سازمان وصل کن. این آدرس کار دست من داد. رفت تا رده های بالای سازمان. ظاهراً یکی از افراد رده بالای سازمان می خواسته بیاید خانه من که من اصلاً نبودم و رفته بودم سینما. اما به واسطه آدرس دستگیر شدم و رفتم اوین. دو سال زندان بودم. فکر می کردند من خیلی ها را می شناسم اما این طور نبود. خرداد 63 آزاد شدم. خرداد 64 دوباره دستگیر شدم. خواستم این بار از مرز ارومیه خارج شوم.
سازمان مدام تبلیغ می کرد که بیایید همه چیز مهیاست و کردها کمک می کنند، در حالی که این طور نبود.
در هر صورت من رفتم سر مرز. آنجا دو تا از برادرهایم سرباز بودند. یکی از آنها در سردشت سرباز بود و دیگری در پیرانشهر. آن زمان قانونی تصویب شده بود که از دو برادر که در خط مقدم هستند یکی از آنها می تواند معاف شود. من رفتم نامه گرفتم که آن برادرم که در پیرانشهر بود، برگردد چون آن برادرم نزدیک پایان خدمتش بود. من را در میاندوآب بازداشت کردند. توی اتوبوس از قیافه ام به من شک کردند. تا ثابت شود کاره یی نیستم و آمده ام برادرم را ببرم یک ماه طول کشید و در ارومیه در زندان بودم.
* دوباره چه شد که تصمیم گرفتید از ایران خارج شوید؟
** سال 68. خرداد 68 دوباره تصمیم گرفتم.
* تا این سال کار خاصی نمی کردید؟
** نه. ارتباطی نداشتم.
* سال 68 این پنج فرزند را داشتید؟
** نه. چهار تا بودند. اما من دو تا بزرگ ها را با خودم بردم. تصمیم گرفتم با ماشین شخصی خودم بروم.
البته من از این برهه بود که نسبت به سازمان مساله دار شدم. در هر حال ماشین را برداشتم، گفتم اگر من را گرفتند می گویم آمده ام گردش. اما اگر توانستم خارج شوم ماشین را می فروشم و می روم. این بار در روستای دلس نزدیک عراق بازداشت شدم. منتقلم کردند زندان کردستان. در زندان کردستان هم مدت کمی بودم تا آمدم انفرادی های زندان شهربانی و شش ماه آنجا بودم. اینجا بود که سرفصل تازه یی در زندگی ام باز شد. تمام این اتفاقات چندساله زندگی ام را جمع بندی کردم. پیش خودم گفتم این همه سازمان گفت بیایید اینجا. چنین و چنان می شود، مگر سازمان سال 60 نمی گفت ایران را بهشت می کند، همه به حقوق شان می رسند، جامعه بی طبقه توحیدی درست می کند؟ این هشت سال چه کرده و من خودم چه کرده ام؟ من به عنوان عنصری که حداقل یک مربی ورزش خوب بودم چه کردم؟ دانش من خیلی بیشتر از دیگران بود. فکر کردم چرا هر کس توانایی یا صلاحیتی دارد باید از جامعه بردارد و برود؟ این چه کاری است که هشت سال است تکرار می شود؟ در هر صورت این دوره در خودم بودم. به حرف های شریعتی دوباره فکر کردم. فکر کردم اسلام که دین جنگ نیست. تنها یک قیام در تمام دوران از فوت پیامبر تا غیبت صغری اتفاق افتاده که قیام امام حسین بود. یعنی اسلام با خشونت و جنگ حرفش را پیش نمی برد. با این اندیشه ها خیلی مساله دار شدم. منی که می خواستم برای مستضعفان کاری بکنم خودم و بچه هایم هم داریم جزء مستضعفان می شویم. آن زمان مساله دار شدم. اما مرتب خودم را محکوم می کردم. در هر حال گذشت تا سال 72 که داشت 35 سالم می شد. برای استخدام در سازمان تربیت بدنی اقدام کردم. در امتحان پذیرفته شدم اما در گزینش رد شدم. از همسر دومم هم جدا شدم. با وجود اینکه نسبت به سازمان هم دودل بودم اما از ایران خارج شدم. تنها رفتم با پاسپورت خواهرم. خواهرم 15 سال از من کوچک تر بود. عکس شناسنامه او را با عکس خودم عوض کردم. بعد با عکس خودم رفتم پاسپورت گرفتم. او زن مجرد بود و من نمی توانستم بچه هایم را ببرم. رفتم ترکیه و بعد از 40 و چند روز بچه هایم از طریق قاچاق آمدند. یک قاچاقچی معروف پیدا کردم که مطمئن هم بود. هر پنج تا بچه ام را از طریق کوه آوردند. بعد از اینکه آمدند من فهمیدم چه بلایی سرشان آمده. قاچاقچی به من گفت بچه ها را از راه صاف می آورد. بعد که آمدند بچه ها گفتند این کوهستان آنقدر بلند بود که درخت ها خیلی کوچک دیده می شدند. بچه ها را با روسری به خودشان بسته و از کوه رد کرده بودند. من تا مدت ها کابوس افتادن بچه ها از کوه را می دیدم. تنها خدا همراه من بود. سازمانی نبود برای حمایت از من. حدود یک سال و اندی ما ترکیه بودیم. بچه ها که رسیدند نماینده سازمان که شخصی به نام کریم بود به شهر چرم آمد و با من صحبت کرد. من 13 سال انتظار کشیده بودم با نماینده سازمان حرف بزنم و این نماینده هیچی نمی فهمید. بی سواد بود و تنها شعارهایی کلی بلد بود. نتوانست جواب سوال های من را بدهد. آدرس دفتر سازمان در فرانسه، امریکا و عراق را به من داد. من به هر سه این دفتر ها 40 صفحه نامه نوشتم و سوال هایم را پرسیدم. اینقدر نسبت به سازمان مساله مند بودم که نمی توانستم به سازمان فطریه بدهم. نکته جالب اینجا بود که قبل از دیدن این کریم دفتر «یوان» به من گفت کار شما آماده است و بروید سفارت کانادا. اما بعد از دیدن او گفتند نه اشتباه شده و جواب شما معلوم نیست. من بلاتکلیف شدم. من یک سال و نیم با پنج تا بچه آواره شدم. کار گرفتم، مربی بدمینتون و بدنسازی شدم. دولت ترکیه به من پیشنهاد کرد آنجا بمانم و مربی تیم ملی بشوم. اما من محیط آنجا را دوست نداشتم. پیش خودم گفتم من یا می روم پیش مجاهدین یا اروپا. این دوران ادامه داشت تا یک روز که من رفتم یونیسف که بگویم باید تکلیف من را معلوم کنید. اما مجاهدین نگذاشتند کار من به سرانجام برسد.
در آنکارا در ساختمان ب. س. پ یکسری افراد سیاسی دور هم جمع شده بودند تا یو ان (UN) تکلیف کارشان را مشخص کند. من هم رفتم به این ساختمان و آنجا برایم اتفاقات عجیبی پیش آمد. ما آنجا حدود 64 فرد سیاسی بودیم که هیچ کاری جز اداره همان ساختمان نداشتیم. همه هم سیاسی بودیم. ادعای روشنفکری داشتیم و می گفتیم حکومت حق ماست. نمره کاری ما آنجا از 80 ، 10 هم نبود. آنجا فهمیدم فاصله حرف تا عمل چقدر است. رفتارهای آدم های آنجا ناعادلانه و حتی احمقانه بود. من یک مقدار پول داشتم که می دادم به دختر بزرگم که مواد خوردنی برای بچه های کوچکم بخرد. بعد از مدتی یک زن ترک آمد به من گفت به تو و بچه هایت خوب رسیدگی می شود؟ چون تو پنج تا بچه داری من هر روز بسته های شیرینی و مواد غذایی اضافه برای شما می دهم. اینها اصلاً دست من نرسیده بود. گروهبانی آنجا بود که مسوول تدارکات ما بود. من می دیدم اینها از روزی که آمده اند مرتب وضع شان بهتر می شود. لباس و خوراکی می خرند. در حالی که ما نان نداشتیم بخوریم. من همیشه فکر می کردم این پول خودشان است. بعد از حرف های آن زن ترک فهمیدم قضیه چیست. این را هم در جمع گفتم. گفتم این پول، پولی نیست که برایش زحمت کشیده باشیم. به ما می دهند و ما فقط باید مساوی تقسیم کنیم و این کار را نمی کنیم. کمونیست، مجاهد و... از هر گروهی که بگویی آنجا بودند و نمی توانستند در آن گروه خودشان را اداره کنند. به درجه یی رسیدم که حاضر نشدم با آنها باشم. شبی که از آنجا درآمدم پلیس ترکیه به من وطن داشت نمی داد و من فقط 200 دلار پول داشتم اما حاضر نشدم با آن جمع بمانم. در حالی جمع را ترک کردم که قرار شده بود دولت دانمارک عده یی را پذیرش کند، اما من با آنها نماندم. رفتم جلوی یونیسف و دو روز اعتصاب غذای خشک و تر کردم. گفتم من خشونت طلب نیستم اما پای پنج تا بچه در میان است. من را از این بلاتکلیفی درآورید. من خواستم جامعه ام را به جایی برسانم و بعد بچه های خودم ولگرد شدند. گفتم اینجا می نشینم تا بمیرم. بچه ها را هم برگردانید ایران پیش پدرشان. روز دوم اعتصاب غذای من یکی از بچه های سازمان به اسم افسانه آمد و به من گفت چرا نمی روی عراق و تمام حرف هایت را همان جا نمی گویی؟ این کار هم دسیسه سازمان بود. افسانه به من گفت از طریق یوان عراق برو به یک کشور دیگر. من 9 روز وقت داشتم در ترکیه بمانم. در اوج ناامیدی فکر کردم راه دیگری را هم امتحان کنم. به او گفتم بچه هایم را تحویل یوان می دهم و تنها می روم. چون شنیده بودم کردها با مجاهدین بد هستند. افسانه گفت این طور نیست و بعد گفت باید بروی کرکوک و از آنجا بروی، در حالی که اصلاً لازم نبود. من می توانستم مستقیم بروم موصل؛ یعنی نیازی به کردستان رفتن نبود. آنها قصد داشتند من بروم کردستان و کشته شوم. چون آن زمان سازمان به کمک صدام کردها را قتل عام کرده بود و اینها مجاهد گیر می آوردند، می کشتند. افسانه هم دقیقاً من را به همین منطقه فرستاد تا حذف شوم.
من متوجه این دسیسه ها نبودم. به خاطر انتقادهایی که داشتم، به خاطر سوال هایی که داشتم، ترجیح می دادند من بمیرم و بعد استفاده تبلیغاتی بکنند. هر طوری بود رفتیم عراق. از اربیل رفتم کرکوک. آنجا ما را دو روز بردند در هتل بابا گور گور. بعد از دو روز دوباره من را برگرداندند به اربیل؛ بدون اینکه یک مجاهد با من حرف بزند. من کلی فیلم بازی کرده بودم که شوهرم کرد مهاباد است و دو سال است گم شده و من آمده ام بچه هایش را بدهم دستش و برگردم. وقتی دوباره برم گرداندند مرز کردستان ترس تمام وجودم را گرفته بود. قبلاً یک عکس با کردی به اسم عبدالقادر داشتم. قرار بود او بچه های من را از ایران بیاورد. به خاطر 100 دلار درخواست پناهندگی اش را به من فروخت. نقشه اش این بود که این درخواست اقامت و عکس را به عنوان سند ازدواج با او ببرم ایران و بچه ها را بیاورم اما به نظر من این نقشه منطقی نیامد. در هر صورت این کیس و عکس اینجا به درد من خورد. من به کردها گفته بودم باید بروم بغداد. با هزار مصیبت به عراق رسیدم. اما مجاهدین دستور داده بودند من را برگرداند اربیل. سر مرز اتفاقی افتاد که بد بود اما باعث خیر شد. من سر مرز به این سرباز گفتم تو را به خدا من را برنگردان آن طرف، من را می کشند. سرباز آمد من را هل بدهد. دختر بزرگم کاراته کا بود. ترسید، گفت دست به مامان من نزن. با لگد سرباز را زد. سرباز هم با قنداق تفنگ زد کتف دختر من را شکست. این صدای شکستن استخوان او هنوز در گوش من می پیچد و این بدترین اتفاق زندگی من بود. دوست داشتم بمیرم اما این صدا را نشنوم. این اتفاق که افتاد کردها چون با عراقی ها بد بودند ما را با احترام بردند کردستان. دست دخترم را عمل کردند. شش ماه در اربیل ماندم و ناظر ورزشی استان اربیل شدم. کار می کردم. تا اطلاعات ایران من را شناسایی کرد. طی یک سری اتفاقات متوجه شدم به زودی وضعیتم به هم می ریزد. در این مدت متوجه شده بودم که من اصلاً باید از موصل می رفتم. نمی فهمیدم چرا به من گفتند از کرکوک برو.
رفتم سر مرز. گفتم بروم سر مرز سوال کنم چه باید بکنم که مشکل پیش نیاید. سه تا بچه ها را گذاشتم توی هتل. دو تا را برداشتم و قرارم بر این بود که سر مرز وقتی ازم می پرسند جنسیه بگویم من مجاهد ایرانی. سر مرز خیلی شلوغ بود. دیدم مامور اولی وقت ندارد. گفتم از دومی سوال کنم. دومی لباس سفید به تن داشت. از من چیزی درخواست کرد مثل رشوه. اما من فکر کردم دندانپزشک است. دندان هایم را نشان دادم. گفت برو. من از مرز رد شدم. به بچه هایی که ماندند هتل گفتم تا غروب برمی گردم. اگر نیامدم بروید یو ان پیش احمد. سرباز را صدا کردم و گفت صبر کن. نیم ساعت طول کشید. یک ماشین آمد و یک مترجم داشت که می گفت استاد دانشگاه است. هر چه گفتم بچه هایم در هتل هستند، گفتند خودمان می آوریم. من را بردند موصل و داخل یک ساختمان اداری. مشخصات من را پرسیدند و فرستادند برای سازمان. دو ساعت بعد همه از این رو به آن رو شدند. به من گفت شما را یک ساختمان دیگر می بریم و من فردا صبح می روم دنبال کارهای شما. من گفتم چه کاری؟
بچه های من تنها هستند، بگذارید من بروم پیش بچه هایم. من تنها آمده بودم سوال کنم امکان دارد بیایم اینجا یا نه؟
نگذاشتند. من را بردند داخل یک ساختمان که تا در را باز کردند من فهمیدم زندان است. نه زندان عادی. زندانی که بوی تنبیه می داد.
شش روز من زندان موصل بودم و بعد من را بردند زندان بغداد. هر چی می گفتم با من حرف بزنید، می گفتند عربی حرف بزن. مترجمی هم دیگر نبود. گیر افتاده بودم. زندان خیلی کثیف بود. دو ماه در زندان بغداد من را شکنجه روحی دادند. با دو بچه بودم و از آن سه تا بی خبر بودم.
* کسی از سازمان نیامد با شما صحبت کند؟
** هیچ کس. سازمان دجال تر از این حرف ها است. بعد از دو ماه من را انداختند بازداشتگاه کاظمیه در بند فاحشه ها. اصلاً نمی توانم بگویم آنجا چطور بود. بعد من را فرستادند دادگاه. شش سال حکم به من دادند.
* به چه جرمی؟
** تجاوز به حدود. نمی دانم من کی به حدود تجاوز کرده بودم؟ با اصرار من را آورده بودند. در هر حال هر چه توانستند آزار دادند. من سه تا دخترم را گم کردم. این کار را سازمان با من کرد. یک آدم وحشی و دگم هم با انسان این رفتار را نمی کند که سازمان با من کرد. من تنها نسبت به سازمان مساله دار بودم و سازمان این رفتار را با من کرد. سازمانی که ادعای حکومت دارد. این سازمان چطور می خواهد آرای مختلف و مخالف را تحمل کند؟ من تازه از ایران کنده بودم. به خاطر سازمان بلایی نبود که سر من نیامده باشد. تنها چون مساله دار بودم. من مرتب به اینها می گفتم من زندانی خارجی ام، این بچه ها نباید زندان بکشند. نمی فهمیدند. می گفتم مجاهدین. می گفتند مجاهدین نمی شناسیم. این برنامه سازمان بود که کنار بماند.
بعد از نه ماه که زندان رشاد بودم تصمیم گرفتم فرار کنم و نشد. خیلی کتک خوردم. خیلی درد کشیدم. بعد من را انداختند انفرادی. من اعتصاب غذای خشک و تر کردم. پنج روز. اما اسمش را اعتصاب نگذاشتم. گفتم به خودم اعتراض دارم. در این پنج روز بود که فکر کردم. خیلی دقیق فکر کردم. به یک جمع بندی رسیدم و یک جمله اش کردم. به رئیس زندان که آمده بود به من التماس کند چیزی بخورم، نوشته ام را دادم. برای رجوی نوشتم؛ آقای رجوی. سیاست راه انبیا نمی باشد. از میان عناصر سیاسی صادق ترین فرد ماکیاول است.
با تمام وجود باور کردم رجوی یک ماکیاول است. از روی ترس و اجبار و هیچ چیزی نبود. حاضر بودم با خونم اینکه رجوی ماکیاول است را امضا کنم.
پرده ها یکی یکی کنار رفت؛ اینکه چرا مجاهدین نیامدند با من حرف بزنند، چرا من را از هتل بابا گورگور برگرداندند و اینکه چرا افسانه گفت از کرکوک برو. چراها همه برایم روشن شد. رئیس زندان آمد و گفت که باید غذا بخوری و اگر نخوری توی حلقت می ریزیم. گفتم نیازی نیست، من خودم غذا می خورم. اما پیش از این گفتند تا 10 روز دیگر مجاهدین می آیند اینجا. گفتم چی شد؟ شما که تا به حال مجاهدین را نمی شناختید. گفتم فقط این نامه را به رجوی بدهید. بردند. دو روز بعد نامه را برگرداندند و گفتند این چیست؟ عوضش کن. گفتم پاره اش کن. چند روز بعد مجاهدین آمدند و گفتند ما دنبال تو بودیم. گفتم جدی؟ گفتند ما نمی دانستیم تو اینجایی تازه فهمیدیم. آنها کفش اندازه دخترهایم آورده بودند. برای من لباس آورده بودند. آخر اگر نمی دانستند من اینجا هستم چطور قد پای دخترهایم لباس آوردند؟ پرده ها کنار می رفت. یک سال و خرده یی دیگر در زندان ماندم.
* چطور آزاد شدید؟
** بر اساس معاهده ژنو آزاد شدم. البته قبل از آزادی مجاهدین چند مرتبه دیگر آمدند. بعد گفتند سه تا کشور می توانی بروی؛ سوئیس، سوئد و دانمارک. اما روزی که خواستم آزاد شوم، گفتم چطور ما را به سوئد منتقل می کنید؟ گفتند شما برای مدت کوتاهی چند ساعت یا چند روز پناهنده صدام می شوید و بعد به کشور ثالث منتقل می شوید. گفتم من حتی یک روز پناهنده صدام نمی شوم. دیکتاتوری بزرگ تر از صدام وجود نداشت. صدام غلام حلقه به گوش امریکا بود. طوری رفتار می کرد انگار امریکا می خواهد آنها را نجات بدهد. گفتم من با این همه زجری که کشیدم پناهنده صدام بشوم؟ گفتند پس برگرد ایران. من از بازگشت می ترسیدم. خیلی سر مرز گریه کردم. گفتم من بدبختی هایی که کشیدم برای این بود که فکر کردم می توانم برای مردم کاری بکنم و نمی توانم پناهنده جلادی مثل صدام بشوم و رجوی هم به او پناهنده شده بود. همین برای شناخت مجاهدین کافی بود. گفتند برو پیش مجاهدین. گفتم هرگز، من تازه اینها را شناخته ام.
به خدا توکل کردم. آمدم ایران. فروردین 77 بود که آمدم ایران. حس کسی را داشتم که برای اعدام می رود. می ترسیدم. به آنها گفتم من دست کسی که من را اعدام کند می بوسم اما پناهنده صدام نمی شوم. من وقتی آمدم عراق ناآگاه بودم. مجاهدین صدام را چنین تصویر کرده بودند که انگار جمال عبدالناصر است. در هر حال به ایران برگشتم و فکر کردم حداقل 10 سال حکم می گیرم. اما آمدم و مسوولی من را صدا کرد و به من گفت خیلی خوب شد که آمدی و واقعاً رفتار انسانی با من شد. من را اصلاً نبردند قرنطینه. تنها یک مصاحبه با من شد. بچه هایم ایران بودند و همه چیز فوق تصور من بود.
* چی شد که خاطرات تان را چاپ کردید؟
** من همیشه در قنوت نمازم به خدا می گویم آنچه که به پیامبرانت وعده داده به ما بده. روز قیامت هم ما را سرافکنده نکن. من معتقدم هر انسانی یک رسالتی دارد. درست است که من راه پرپیچ و خمی را رفتم اما حالا تجربیات زیادی دارم. راحت می فهمم چپ رو و راست رو یعنی چه؟ من حالا یک روشنفکر کلیشه یی نیستم. با آدم های سیاسی نشست و برخاست داشته ام. خیلی چیزها را با چشم خودم دیدم. خیلی کارها را می توانستم برای جامعه انجام بدهم که این کار را نکردم. حالا باید روشنگری کنم و رسالتم را انجام بدهم. من به عنوان آدمی که پشت و روی تمام سکه را دیده باید به افراد جامعه بگویم که پشت و روی سکه های دنیای سیاست چیست.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات