تاریخ انتشار : ۱۵ تير ۱۳۹۰ - ۱۰:۱۷  ، 
کد خبر : ۸۷۸۷۶
به قلم «سید مرتضی آوینی»:

توسعه و مبانی تمدن غرب

اشاره: در معنای توسعه - بهشت زمینی - میمون برهنه فصول مختلف این کتاب طی سال‌های 1364 تا 1366 به صورت سلسله مقالاتی با عنوان کلی «تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب» در ماهنامة «جهاد» به چاپ رسید. از اشارات شهید آوینی در مقالات مختلف این مجموعه چنین برمی‌آید که ایشان طرح مبسوطی در ذهن داشته، اما این طرح در ماهنامة «جهاد» به طول کامل محقق نشده است. «ماهیت علوم جدید»، «معنای اصطلاحی غرب و غرب‌زدگی»،‌«مبانی تاریخی تمدن جدید غربی» و … از جمله مباحثی بوده‌اند که شهید در نظر داشته مقالات جداگانه‌ای را به آنها اختصاص دهد و طبعاً جای آن مباحث در این مجموعه خالی است، هر چند شهید در آثار و مقالات بعدی خویش دربارة این موضوعات نیز به کفایت سخن گفته است. مقدمه: چرا ما باید «توسعه» پیدا کنیم؟ به این پرسش از سر تسامح پاسخ های بسیاری گفته شده است، از جمله: ـ برای زدودن فقر و رفع محرومیت ـ برای رفاه بیشتر و استفاده از نعمت‌های خدایی ـ برای آنکه اصلاً خداوند بشر را به همین دلیل خلق کرده است: «آباد کردن کرة زمین» ـ برای پیشرفت تکنیکی در جهت مقابله با تمدن غرب ـ برای همپایی با قافلة تمدن پیشرفته مغرب زمین ـ برای دستیابی به خودکفایی در مقابله با امپریالیسم و دشمنان دیگر انقلاب اسلامی ـ برای تکامل علمی و صنعتی در جهت تولید سلاح‌های پیشرفتة نظامی و دستیابی به استقلال سیاسی و جواب های دیگر. اما به راستی این جواب‌ها ـ و پاسخ‌های دیگری که ممکن است داده شوند ـ چه نسبتی با اسلام دارند؟ آیا ما این جواب ها را مستقیماً از مبانی اسلامی در قرآن و روایات و … استخراج کرده‌ایم، یا به مجموعه‌ای از تحلیل‌های جمع‌آوری شده از مسموعات روزانه و تخیلات من درآوردی شبانه یا مقالات علمی و صنعتی ترجمه شده از «سایِنْتیفیک آَمِریکن» ، «نیوزویک»، «نَشْنال جِئوگْرافی» و غیره، یا به گزارش سمینارهای دانشگاهی و غیر دانشگاهی غربی و شرقی و … اکتفا کرده‌ایم و اصلاً به سراغ معارف اسلامی نرفته‌ایم تا بدانیم که آیا قرآن و روایات این تخیلات و تصورات ما را تأیید می‌کنند یا خیر؟ و بعضی‌ها هم اصلاً در «اصل ضرروت بازگشت ما به مبانی اسلام در همة زمینه‌ها» شک می‌کنند و می‌گویند: « چه احتیاجی هست که نظر قرآن و روایات را بدانیم؟ اینها جزو مسلمات علمی در مراکز دانشگاهی دنیاست؛ چگونه می‌توان در آن شک کرد؟ مگر نه این است که سراسر دنیا بر همین مبانی عمل می‌کنند؟» «این مسائل برای فقه اسلام بسیار تازه است. ما باید صبر کنیم ببینیم آقایانِ فقها در این موارد چه نظر می‌دهند؛ تا آن روز هم نمی‌توانیم دست روی دست بگذاریم.» بعضی‌ها هم که با یک پیشداری قبلی در میدان آمده‌اند جواب می‌دهند: «آقاجان! شما دارید به اسلام خیانت می‌کنید. مردم دنیا به ما می‌خندند. معلوم است که اسلام با پیشرفت وتمدن و علم مخالف نیست، اگر فرنگی‌ها کافر هستند چه ارتباطی با پیشرفت های علمی آنها دارد؟ اصلاً این نقشة آمریکاست؛ آنها می‌خواهند ما را در این بحث‌ها بیندازند تا ما از پیشرفت و تکامل غافل شویم و از قافلة تمدن عقب بمانیم و …» و جواب های دیگر. اما از همة این حرف‌ها گذشته، آیا ما نباید بر مبنای نظریات اسلام و احکام آن در همة زمینه‌ها عمل کنیم؟ اگر نه، پس آن وجه تمایز ذاتی که انقلاب اسلامی را از سایر انقلاب‌های غیر الهی جدا می‌کند در کجاست؟ آیا همین که مسئلین سطوح بالا مسلمان و بعضاً از علمای روحانی هستند کفایت می‌کند و دیگر مهم نیست که این مسئولین بر مبنای اسلام عمل کنند یا نه؟ مسلّماً اینچنین نیست. پس چیست؟ آیا مظاهر این تمدن کنونی بشر که به نام تمدن غربی معروف است کاملاً منطبق بر اسلام است؟ اگر اینچنین باشد البته دیگر جایی برای تردید نمی‌ماند؛ اما شما را به خدا، برای رسیدن به همین نظریه هم نباید در متون و معارف اسلامی و مخصوصاً در قرآن تحقیق کرد؟ البته مقصود این نیست که در قرآن بگردیم و درست یا غلط، آیاتی در تأیید علم و هنر و صنعت و تشویق انسان به عمران و آبادی و استفاده از مواهب مادی و تسخیر طبیعت پیدا کینم و اینها را دالّ بر اعتقادات خودمان بگیریم. نه! این کار از بی‌اعتنایی به نظریات اسلام بسیار بدتر و ظالمانه‌تر است. لفظ «علم» در جهان امروز قرن‌هاست که به معنای اصطلاحی خاصی استعمال می‌شود که مترادف با معنای علم در قرآن و روایات نیست. چگونه می‌توان فی‌المثل لفظ «علم» را در قرآن به معنای «علوم تجربی» گرفت و ادعا کرد که اسلام علوم امروز را کاملاً تأیید کرده است؟ یا مثلاً عده‌ای برای توجیه «گردش‌های علمی و هنری» خویش در خارج از کشور به قرآن استناد می‌کنند و آیة قُلْ سیروُا فِی الأَرْضِ را شاهد می‌آوردند! … نه! مقصد این است که حقیقتاً نظر اسلام را پیدا کنیم؛ چه در تأیید این تمدن جدید بشر باشد و چه در ردّ آن.

در معنای توسعه
«توسعه» در فرهنگ امروزی ما شاید از نظر لفظ تازه باشد اما از نظر معنا تازه نیست. این معنا اگر نخستین سوغات غرب برای ما نباشد، از اولین ره آوردهای غرب‌گرایی و غرب‌زدگی در کشور ماست.
لفظ «ترقی» از اولین کلماتی است که فرنگ رفته‌های ما از نخستین روزهای آشنایی با غرب رای توصیف آن دیار به کار برده‌اند. «ممالک راقیه» ـ که به معنای کشورهای مترقی و پیشرفته است ـ با آنکه سال‌هاست از زبان و فرهنگ عام ما حذف شده، اما هنوز هم در اذهان ما چندان غریب و نامأنوس نیست.
برای دریافت معنای توسعه باید مفهوم این کلمه (ترقی) را دریافت، چرا که اصولاً همین بشر اندیشة ترقی اجتناب ناپذیر بشر است که مبنای توسعة تمدن کنونی بشر در ابعاد مادّی و حیوانی وجود او قرار گرفته است.
پیش از آنکه به مفهوم کلمة ترقی در تفکر غربی بپردازیم، از آنجا که بسیاری از برادران ساده‌دل مسلمان ما لفظ توسعه یا ترقی را با معنای رشد و تعالی در قرآن مرادف می‌گیرند و بر مبنای همین برداشت ساده‌لوحانه دربارة اندیشة ترقی و توسعه در اسلام نظر می‌دهند، باید به تحقیق در معنای «رشد» و «تکامل و تعالی» در قرآن بپردازیم.
لفظ «رشد» و ترکیبات مختلف آن مجموعاً نوزده بار در قرآن مجید آمده است و آیة مبارکه‌ای که بیشتر از دیگران مورد استناد قرار گرفته آیه 256 از سورة «بقره» است که «رشد» را صراحتاً در مقابل «غَیّ» قرار داده است: لااِکراهَ فِی الدّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ. راه رشد (سبیل الرّشاد) راهی است که انسان را به سوی علت غایی وجود خویش و آن هدف خاصی که از آفرینش بشر مقصود پروردگار متعال بوده است هدایت می‌کند و آن را «راه اصلاح» ترجمه کرده‌اند. با این ترتیب، این کلمه هرگز به معنای توسعه یا ترقی نیست، هر چند از وجهی که بیان خواهد شد به تعالی و تکال تاریخی بشر نیز اشاره دارد؛ اما عجالتاً از این لفظ و مشتقات آن در قرآن مجید معنایی که دلالت بر ترقی و توسعه ـ به مفهوم فرنگی آن ـ داشته باشد مراد نشده است.
خود لفظ توسعه نیز مصدر ثلاثی از ریشة «و س ع» و به معنای ایجاد وُسع و فراخی است و با صرف نظر از اینکه این کلمه در قرآن وجود داشته باشد یا نه، خود این لفظ ترجمه‌ای است از یک کلمه فرنگی (Development) و جست و جوی آن در قرآن هیچ مناسبتی ندارد. باید به سراغ معنی آن رفت و تحقیق کرد که آیا قرآن مجید این معنا را تأیید می‌فرماید یا نه، و آیا در این جهت ما را راهنمایی فرموده است یا خیر.
پیش از ادامة مطلب باید این تذکر عنوان شود که قرآن مجید نازلة مقام علمی پروردگار و عصارة عالم وجود است و اینچنین؛ بدون تردید مطلبی نیست که در آن قابل جست وجو و تحقیق نباشد؛ منتها برداشت از قرآن نیاز به مقدمات و شرایطی دارد که بدون این شرایط و مقدمات هرگز نمی‌توان در آن دریای بی‌کرانه قدم گذاشت.
منظور از «توسعه» در جهان امروز، صرفاً توسعة اقتصادی با معیارها و موازینی خاصی است و اگر گاهی سخن از «توسعة‌فرهنگی» هم به میان بیاید مقصود آن فرهنگی است که در خدمت «توسعة اقتصادی» قرار دارد. چنانکه وقتی سخن از آموزش نیز گفته می‌شود هرگز آن آموزش عام که ما از این کلمه ادراک می‌کنیم مورد نظر نیست بلکه منظور آموزش متد و ابزار توسعه (در همان وجه خاص) است نه چیز دیگر.
دربارة اینکه میزان این توسعة اقتصادی چیست و چگونه است که جهان بر اساس این میزان خاص به جوامع «توسعه یافته» و «توسعه نیافته» تقسیم می‌شود، در فصل‌های بعدی این کتاب به بحث خواهیم پرداخت. اما عجالتاً به تحقیق در مفهوم اجمالی توسعه ـ که ایجاد فراخی و رفاه بیشتر در زندگی مادی انسان و پیشبرد او در جهت تمتع هر چه بیشتر از مواهب طبیعی باشد ـ می‌پردازیم.
در غرب همواره برای تفهیم ضرورت توسعه،‌دو تصویر برای انسان می سازند و او را وا می‌دارند که این دو تصویر را با یکدیگر قیاس کند:
تصویر اول جامعه‌ای انسانی را نمایش می‌دهد که در محیط‌های روستایی کثیف، بدون بهداشت و لوازم اولیة زندگی، در جنگ با عوامل ناسازگار طبیعی مثل سیل و قحطی و فرسایش خاک و اسیر امراضی مثل مالاریا، سل، تراخم و سیاه‌زخم، همراه با فقر غذایی و بی سوادی و جهالت و بلاهت، در خوف دائم از عواملی که علل آنها را نمی شناسند و بر سبیل خرافه پرستی ریشة آنها را در مبادی غیبی جست‌وجو می‌کند، به سر می ‌برد.
تصویر دوم جامعة انسانی دیگری را نشان می‌دهد که در شهری صنعتی یا نیمه صنعتی، برخوردار از بهداشت و ارتباط فردی و جمعی ـ که از غلبة او بر طبیعت و تسخیر آن حکایت دارد ـ در وضعیتی مطلوب که بر طبق بیان آمارهای رسمی مرگ و میر در آن به حدّاقل رسیده و دیگر نشانی از مالاریا، ‌سل، تراخم، سیاه زخم و فقر ویتامین و پروتئین بر جای نمانده،‌هوشیار و آگاه بهره‌مند از همة امکانات آموزشی، بدون ترس و خوف، مطمئن و متکی به نفس در جهانی که همة قوانین آن را و علل حوادث آن را می‌شناسد، زندگی می‌کند.
خوب؛ حالا این دو تصویر را با هم مقایسه کنید! (هر کس بهتر مقایسه کرد جایزه دارد و جایزة آن هم یک تور یک ماهه به سواحل مدیترانه است!) معلوم است و جای هیچ تردیدی هم در آن نیست که دومی بهتر است. اگر ـ العیاذ بالله ـ خداوند هم صراحتاً با اسم و رسم و نشان در قرآن گفته بود که اولی بهتر است کسی قبول نمی‌کرد چرا که دومی به مذاق هَلوع و حریص انسان خوش‌تر می‌نشیند. اما به راستی، صرف نظر از آنچه که بر سبیل مطایبه (با روش تبلیغی خود غربی‌ها) گفته شد، کدام یک از این دو تصویر زیباتر است؟ باز هم دومی؟
در همین جا باید تذکراً عرض شود که این مقایسه اصلاً از ریشه غلط است و ما در فصل‌های بعدی این کتاب مفصّلاً بدان خواهیم پرداخت. در این قیاس وجوه مقایسه کاملاً مغرضانه انتخاب شده. در تصویر اول جامعه‌ای تجسم یافته که هر چند روستایی و طبیعی است اما از آرمان‌های حیاتی اسلام و احکام آن به طور کامل دور افتاده است، حال آنکه تصویر دوم تصوری کاملاً خیالی و غیر واقعی است از جامعه‌ای صنعتی و ایده آل که پارامترهای عدم اعتدال روانی، فساد جنسی و اخلاقی، نابودی عواطف و احساسات بشری، آلودگی‌های مرگبار رادیواکتیویت و جنگ دائمی و کفر و شرک و لامذهبی، از مجموعة عوامل آن پاک شده است.
آیا می‌توان معنای توسعه را با مفهوم تکامل و تعالی در اسلام انطباق بخشید؟ خیر،‌مفهوم تکامل و تعالی در قرآن اصالتاً به ابعاد روحانی و معنوی وجود بشر است که بازگشت دارد و این تکامل روحانی نه اینچنین است که ضرورتاً با توسعة‌مادی بشر ملازمه داشته باشد، بلکه بر عکس ثروت و استقلال در قناعت است، و صحت در اعتدال و پرهیز از تمتّع (به معنای قرآنی آن،) و تعالی در از خود گذشتگی و ایثار، و سلامت نفس در غلبه بر امیال نفسانی و شهوات نفس امّاره بالسّوء است. مقصود این نیست که در اسلام روح و جسم و معنا و ماده در تعارض و تضادّ ذاتی با یکدیگر قرار گرفته‌اند. خیر، روح و جسم و معنا و ماده در اصل و ریشه متحدند و هیچ تضادی بین آن دو وجود ندارد، اما در مراحل اول از آنجا که هر یک از قوای چهارگانة شهوت و غضب و وهم و عقل منفرداً و مجرد از سایر قوا سعی می‌کنند که حاکمیت کلّ وجود بشر و شخصیت او را در کف خویش بگیرند، باید برای ایجاد اعتدال در میان این قوا از افراط و تفریط در اجرای تمایلات و خواهش‌های آنان پرهیز کرد، چرا که زمینة‌تکامل انسانی در اعتدال این قواست که فراهم می‌شود. از این رو اسلام از یک سو انسان را فی‌المثل به روزه گرفتن و امساک و قناعت وا می‌دارد و از سوی دیگر مؤکداً او را از زهد و درون‌گرایی مفرط پرهیز می‌دهد و این هر دو با توجه به علت غایی وجود انسان و آن هدفی است که به سوی آن در حرکت است.
منتهای حرکت تکاملی انسان وجهان و تاریخ در قرآن، الله است و این معنا در بسیاری از آیات قرآن مجید با تعبیراتی گوناگون همچون اِلی رَبِّک الْمُنْتَهی، اِلَی اللهِ الْمَصیر، اِنَّ اِلَی رَبِّک الرُّجْعی، اِلَیْهِ رَاجِعُونَ و …بیان شده است. اصل و ریشة این حرکت در جوهره و معنای عالم است که جریان دارد و ماده و ظاهر و عالم نیز در تبعیت از این حرکت معنوی تغییر پیدا می‌کند. بنابراین، تکامل و تعالی در معارف اسلام به یک حرکت همه جانبه که در آن بعد فرهنگی و معنوی دارای اصالت است برمی‌گردد و حال آنکه در غرب تکامل به تطور انسان از صورت‌های پست‌ترِ حیوانی به صورت‌های تکامل یافته اطلاق می شود.
سخن از این نیست که آیا اسلام این تطور را می‌پذیرد و انسان را موجودی از نسل میمون‌ها می‌داند یا نه، بلکه سؤال این بود که آیا معنای «توسعه» با «تکامل و تعالی» در فرهنگ و معارف اسلامی انطباق دارد یا خیر. خیر، برکت به سوی تکامل و تعالی در اسلام لزوماً با توسعة مادی و اقتصادی همراه نیست و بلکه بالعکس، تعالی معنوی با قناعت و زهد و مصرف کمتر و … ملازمه دارد. و البته این سخن نه بدین معناست که توسعة اقتصادی مخالف با تکامل باشد، نه! اما ضرورتاً این نیست که بشر برای تکامل ـ به معنای وسیع آن در اسلام ـ ناچار از توسعة اقتصادی باشد. برای توجیه توسعه به سراغ این نظریه نیز نمی‌توان رفت. اگر حکومت اسلامی می‌خواهد برای رشد و تکامل انسانی برنامه‌ریزی کند، اصالتاً باید به ابعاد معنوی و روحانی وجود بشر توجه پیدا کند و در مرحلة اول موانعی را که راه تعالی روحانی بشر به سوی خدا را سد کرده‌اند از سر راه خود بردارد و از جملة این موانع فقر مادی است. بنابراین، اولاً توجه به از بین بردن فقر مادی امری تَبَعی است نه اصلی و ثانیاً هدف از آن دستیابی به عدالت اجتماعی است نه توسعه.
برای روشن‌تر شدن این مطلب شاید نیاز به توضیح بیشتری باشد. چه تفاوتی می‌کند که از بین بردن فقر مادی امری «اصلی» باشد یا «تبعی»؟ تفاوت در اینجاست که امور اصلی خودشان لزوماً و اصالتاً به عنوان محور و مبنای عمل مورد توجه قرار می‌گیرند، حال آنکه امور تبعی فرعی و کفایی هستند. بدین ترتیب وظیفة اصلی حکومت اسلامی اصلاً تزکیه و تعلیم اجتماع است، اما چون فقر و فقدان عدالت اجتماعی مانعی عظیم در برابر این هدف اصلی است بالتبع به از بین بردن فقر و سایر موانع می‌پردازد و به طور موازی در جهت تکامل و تعالی معنوی جامعه برنامه‌ریزی می‌کند. بنابراین، آموزش و فرهنگ در خدمت رفع محرومیت‌ها و از بین بردن فقر قرار نمی‌گیرد، بلکه مبارزه با فقر در خدمت اعتلای معنوی و فرهنگی است.
شاید هنوز هم روشن نشده باشد که این دو نحوة نگرش به فقر و فرهنگ چقدر با یکدیگر متفاوت است. در یک برنامه‌ریزی وسیع و دراز مدت، اگر مبارزه با فقر مادی به عنوان مور و اصل اتخاذ شود، آنگاه آموزش و فرهنگ نیز به عنوان امور تبعی در خدمت آن قرار خواهند گرفت؛ اما اگر اعتلای فرهنگی (یعنی تزکیه و تعلیم) محور و اصل قرار بگیرد، آنگاه مبارزه با فقر به عنوان امری تبعی و مانعی بر سر راه تکامل و تعالی معنوی لحاظ خواهد شد.
از طرف دیگر، هدف حکومت اسلامی در مبارزه با فقر دستیابی به عدالت اجتماعی است نه توسعه. آیا مفهوم «دستیابی به عدالت اجتماعی» با معنای «توسعه» یکی است؟ آیا «توسعه» به مفهوم «زدودن فقر» نیست؟
نخست به سراغ معنای «توسعه» در جهان امروز می‌رویم و آنگاه این معنا را در نظام ارزشی اسلام مورد ارزیابی قرار می‌دهیم و اینچنین، مشخص خواهد شد که این مفاهیم سه‌گانه ـ فقر، عدالت اجتماعی، و توسعه ـ چه نسبتی با یکدیگر دارند.
توسعه یافتگی، اوتوپیای قرن حاضر
امروزه در زبان رایج سیاست، ملل جهان را به دو دسته تقسیم می‌کنند: توسعه یافته و توسعه نیافته. به راستی توسعه چیست که می‌تواند معیار تقسیم بندی قرار بگیرد؟ علت طرح این سؤال چیست؟
انسان موجودی آرمان طلب و مطلق گراست و همواره زندگی خود را به گونه‌ای تنظیم می کند که به آرمان‌های مشخصی ختم شود. قضاوت و ارزیابی او در امور نیز به معیار و میزان و نظام ارزشی خاصی برمی‌گردد که از آرمان خویش کسب کرده است. آرمان دورنمایی است که انسان در فراسوی حیات خویش تصور و تجسم می‌کند و آنگاه راه زندگی خویش را به گونه‌ای انتخاب می‌کند که به آن آرمان متصور برسد.
اما در اینکه این آرمان‌ها چگونه انتخاب می‌شوند نیز سخن بسیار است. اجمالاً، شناخت انسان از جهان و خویشتن در مجموع منتهای به بینشی کلی می‌شود که آرمان‌ها از آن نتیجه می‌شوند. این بینش کلی (که شامل شناخت انسان از جهان و خویشتن است) پشتوانة‌همة‌اعمال و رفتار و سخنان انسان قرار می‌گیرد.
ارزش گذاری انسان بر روی پدیده های اطراف خویش نیز از همین بینش کلی و آرمان‌های زاییده از آن نتیجه می‌شود. چرا ملل جهان را به مسلمان و غیر مسلمان یا مستقل و غیر مستقل، استعمار زده و استعمارگر، آزاد و غیر آزاد و … تقسیم نکنیم؟ اگر ما کشورهای جهان را به مسلمان و غیر مسلمان تقسیم کنیم، این تقسیم بندی‌حکایت از نظام ارزشی خاصی دارد که از مکتب، یعنی نظام اعتقادی خاصی برآمده است.
با تقسیم بندی جهان به کشورهای مسلمان و غیر مسلمان، همه درمی‌یابند که این تقسیم بندی از جایی که به اعتلای اسلام و مجد و عظمت مسلمانان اعتقاد داشته برآمده است. این سنّت پسندیده که در آغاز هر کار تحقیق و پژوهشی نخست به تعریف شاخص‌ها می‌پردازند، از همین جا برآمده که این تعریف‌های اولیه، راهبر انسان به سوی نظام ارزشی و میزانی است که با آن به پدیده های اطراف خویش نظر می‌کند و دربارة آنان به داوری و قضاوت می نشیند. بنابراین، قبل از اینکه ما هر تقسیم بندی یا طریقی را بپذیریم باید به پشتوانة آن نظر کنیم و ببینیم که آیا با نظام اعتقادی (مکتب) ما انطباق دارد یا خیر.
حال دیگرباره به سؤال اولیة خویش باز گردیم: چرا ملل جهان را به توسعه یافته و توسعه نیافته تقسیم می‌کنند؟ آن آرمان اعقتادی که در پشت این تقسیم بندی نهفته است چیست و چرا معیارهای دیگری برای تقسیم بندی انتخاب نکرده‌اند؟ این تقسیم بندی نشان می‌دهد که در فرا راه اندیشه و خواسته‌های انسان امروز آرمان توسعه یافتگی قرار گرفته است که به مثابه سرزمین افسانه‌ای و پرراز و رمز و پرجاذبه‌ای انسان‌ها را به جانب خویش می‌کشد و معیار این توسعه یافتگی ـ آنچنان که خواهیم دید ـ درآمد سرانه و مصرف است. با معیار توسعه، انسان‌ها دو دسته بیشتر نیستند: فقیرو ثروتمند؛ و میزان فقر و غنا نیز «مصرف» است. البته فقر‌آنچنان که خواهد آمد ـ در اسلا مذموم است و مسلّماً جامعة آرمانی مسلمانان، جامعة فقیری نیست. اما این نه بدان معناست که ما ضرورتاً ناچار باشیم آرمان توسعه یافتگی را بپذیریم، چرا که با پذیرفتن این آرمان، جست و جوی ثروت و تکاثر برای ما اصالت خواهد یافت و ابعد روحانی و معنوی وجود آدمی تحت‌‌الشعاع این آرمان به فساد و تباهی خواهد گرایید.
ادراک کامل این مطلب از یک طرف به شناخت حقیقت وجود آدمی و دریافت سنّت‌های تاریخی و از طرف دیگر به معنای حقیقی فقر برمی‌گردد. بدین ترتیب بحث ما پیش از آنکه وارد در فصول دیگری بشود باید به دو سؤال در حدّ امکان جواب دهد:
ـ نقش آرمان ها (ایده‌آل‌ها) در ساختن انسان، جامعه، و تاریخ چیست؟
ـ معنای حقیقی «فقر» در اسلام چیست؟
چرا انتخاب توسعة اقتصادی به عنوان آرمان (ایده‌آل)،‌اصالت و روح بشر را تحت‌الشعاع می‌گیرد و وجود معنوی او را به فساد و تباهی می‌کشاند؟
آرمان‌ها (ایده‌آل‌ها) همواره علت غایی حرکت‌های فردی و اجتماعی بشر هستند. هدف، آن غایت مشخصی است که انسان فرا راه خویش تصور می‌کند و مسیر خود را به گونه‌ای پیش می‌گیرد که بدان دست یابد. اهداف انسان با توجه به خواسته‌ها و نیازهایش انتخاب می‌شوند و گذشته از آنکه این خواسته‌ها ممکن است حقیقی یا کاذب باشند، هدف اصلی یا آرمان او نقطه‌ای است که انسان جواب تمامی خواسته‌هایش را در آن جست و جو می‌کند. این فطرت انسان است که بر این اصل قرار دارد و او خواه ناخواه از آن تبعیت می‌کند.
با توجه به همین فطرت است که قرآن می‌فرماید: لَقَدْ کانَ لَکمْ فی رَسُول اللهِ اُسْوَهٌ حَسَنَهٌ، چرا که انتخاب اسوه و تبعیت از آن ضرورت خلقت بشر است و در این میان اگر از اسوه‌های حسنه اعراض کند، نه اینچنین است که بتواند خود در وضعیتی خنثی محفوظ بدارد و به سوی نمونه‌های سوء گرایش نیابد؛ خیر! اگر بشر از اسوه های حسنه اعراض کند به ناچار به سوی ائمة کفر خواهد گرایید.
علت وضع کلمة «امام» نیز همین است؛ «امام» به معنای پیشوا، آرمان وجودی بشر، و آن غایتی است که همة صفات تکاملی انسان در وجود او تبلور یافته است. تبلیغات شیطانی غرب و شرق نیز از همین خصوصیات فطری بشر که در نهاد خلقت او موجود است، سوء استفاده می‌کند و با آفریدن قهرمانانی کاذب برای اصناف مختلف، جامعه را به هر جانبی که می‌خواهد سوق می‌دهد.
مصرف (آنچنان که در فصل‌های آینده خواهیم دید) یکی از ارکان نظام اقتصادی غرب است، چرا که اصولاً عرضه و تولید بیشتر هنگامی ضرورت پیدا می‌کمند که تقاضا و مصرف بیشتر در جامعه موجود باشد و تقاضا و مصرف بیشتر نیز مستقیماً بر تبلیغات مبتنی است. نیازهای حقیقی بشر محدود است و وقتی از حدّ طبیعی اشباع (سیر شدن) گذشت، دیگر در وجود او میل و گرایشی برای مصرف باقی نمی‌ماند. بنابراین، تنها راه‌هایی که برای تشویق و ترغیب جامعه به مصرف بیشتر باقی می‌ماند این است که از یک سو کالاهای مصرفی جلا و تزیین و تنوع بیشتری پیدا کنند و از سوی دیگر با ایجاد گرایش‌هایی انحرافی مثل مدگرایی و تجدد طلبی و … در او تقاضای بیشتری برای مصرف ایجاد کنیم. البته راه سومی نیز وجود دارد: توسعة بازار و جست و جوی بازارهای جدید؛ یعنی همان انگیزه‌ای که به استعمار نو منتهی شده است. (و در مباحث مربوط به مصرف ان‌شاء الله مفصّلاً بدان خواهیم پرداخت.)
قهرمان سازی یکی از ارکان محتوایی تبلیغات غرب و راهی است که دولت‌های استکباری و سلاطین امپراتوری‌های اقتصادی دنیا برای تعدیل و تنظیم مؤلفه‌های اجتماعی در جهت تمایلات و اهوای شیطانی خویش یافته‌اند. تاریخ تبلیغات سینمایی و تلویزیونی غرب با فرار از واقع‌گرایی در قالب شخصیت‌های مضحکی مثل لورل و هاردی آغاز می‌شود و … با عبور از مرحلة بازسازی اسطوره‌های افسانه‌ای یونان باستان پای به مرحله قهرمان‌سازی در جهت بنیان‌گذاری نظام ارزشی سرمایه‌داری و تعدیل و کنترل واکنش‌های روانی و اجتماعی مخالف با آن می‌گذارد و در این مرحله، بررسی قهرمان‌های مخلوق تبلیغات می‌تواند مسیر اجتماعی غرب را در مسیر قبول ارزش‌های نوین سرمایه‌داری به ما نشان دهد. خلق شخصیت‌های کازانوایی و ژیگولو که مظهر کامجویی و لذت‌طلبی و دم غنیمتی (اپیکوریسم) هستند تصادفی نیست. لفظ «کرنلی» ـ که به نوعی آرایش مو اطلاق می‌شود ـ از اسم «کرنل وایلد» هنرپیشة قدیمی آمریکائی گرفته شده است.
تأثیر این قهرمان‌های مخلقو تبلیغات بر ذهن و نزدگی اجتماعاتی نظری ما بسیار عجیب و حیرت‌انگیز است. با اینکه ما اکنون سالهاست که از منظومة اقمار تبلیغاتی غرب خارج شده‌ایم، اما حضور بت‌های تبلیغاتی غرب در میان جوانان بالاشهرنشینِ کشور ما از گستردگی و نفوذ شیطانی فرهنگ غرب حکایت دارد. تقارن اشاعة فیلم‌های جنایی و خلق شخصیت‌هایی مثل جیمزباند(007) را با جنگ ویتنام تصادفی نینگارید. حکومت آمریکا برای آماده ساختن افکار و ارواح مردم سراسر دنیا و مخصوصاً جامعة آمریکا برای جنایات و خونریزی‌هایی که در ویتنام انجام می‌شد، ناچار بود که از قهرمان سازی‌های تبلیغاتی استفاده کند. اکنون نیز «رمبو» بتِ جدید آمریکا که یک سرباز بازگشته از جنگ ویتنام است، همین وظیفه را بر عهده دارد.
شاید مثال‌های خودمانی ملموس‌تر باشد. در همین جامعة‌طاغوت‌زدة خودمان، شاه فضای عمومی جامعه را از طریق تلویزیون و سینما و با خلق شخصیت‌هایی مثل «قیصر» و «ستار» و «گوگوش» و «فردین» و غیره کنترل می‌کرد. چرا اینچنین است؟ چرا در اجتماع انقلابی ما با اینکه فضای تبلیغاتی جامعه مستقیماً تحت نفوذ و سیطرة استکبار جهانی قرار ندارد،‌یک باره تب داغ پانک و بعد هم اپیدمی رمبو اکثر جوانان بالاشهری را بیمار می‌کند و حتی دایرة نفوذ این بیماری‌ها بعضاً ـ و البته بسیار محدود ـ تا پایین شهر هم گسترده می‌شود؟
نگاهی به جانب مثبت قضیه نیز بیندازیم. در آغاز جنگ تحمیلی و بعد از سقوط خرمشهر، آنگاه که حضرت امام از سر صدق فرمودند:
رهبر ما آن طفل دوازده ساله‌ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است، با نارنجک خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید.
آرمان «محمد حسین فهمیده» برای بسیاری از نوجوانان حزب‌اللهی ما آنچنان درخششی یافت که هنوز هم بعد از گذشت پنج سال از آغاز جنگ تحمیلی، و آن همه ناملایمات و سختی‌ها، از بین نرفته است. این یک گرایش فطری انسان است که در فرا راه حرکت خویش در مسیر زندگی، اسوه‌هایی ـ یا به تعبیر غربی‌ها، قهرمان‌هایی ـ آرمانی انتخاب می‌کند و از آن پس همواره می‌کوشد تا خود را با آن نمونه‌های آرمانی به طور کامل تطبیق دهد. اما نه اینچنین است که این جاذبة‌فطری همیشه در جهات سوء عمل کند؛ تقلید که یک نیاز ذاتی بشری است از یک طرف در جامعة شیعیان به وحدت و یکپارچگی جامعه در اطاعت از احکام شرع و عقل می‌انجامد؛ اما از طرف دیگر، همین خصوصیت فطری تقلید (البته به معنای غیر فقهی آن) کار را بدانجا می‌کشاند که این گفته مصادق پیدا کند: «خلق را تقلیدشان بر باد داد.»
نقش اجتماعی و تاریخی آرمان‌ها (ایده‌آل‌ها) بسیار عظیم تر است، چرا که اصولاً اجتماع و تاریخ بر افراد بنا می‌شود. اجتماع و تاریخ هر چند دو ماهیت کلی هستند که به مثابه دو ارگانیسم زنده با آغاز و پایان و سیر حیاتی مشخص اعتبار می‌شوند، اما واقعیت آنها مبتنی بر وجود افراد است. جامعه و تاریخ نیز همچون افراد انسان مسیر حرکت خویش را در مطابقت با آرمان‌ها (ایده‌آل‌) معینی پیدا می‌کنند. اگر تمدن یونان ـ که تمدن فعلی غرب بسط و گسترش آن است ـ با آرمان مدینة فاضله افلاطون آغاز می‌شود به همین علت است که سیر تاریخ و اجتماع نیز همچون افراد بشر محتاج به تصور غایات یا آرمانهایی در فرا راه حرکت خویش است تا آنجا که در میان عوام مردم نیز که با فلسفة یونان و مسائل آن آشنائی ندارند مدینة فاضلة به صورت یک تعبیر رایج وجود دارد و هر کس در ذهن خویش از آن صورتی ساخته است. برای ما شیعیان معنای مدینة فاضله با حکومت جهانی عدل حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) انطباق دارد و این آرمان با مدینة فاضلة افلاطونی زمین تا آسمان متفاوت است.
اوتوپیای افلاطونی،‌غایت حاکمیت انسان ـ به تعبیر غربی آن ـ بر کرة زمین است، حال آنکه حکومت جهانی عدل برای مسلمانان، آرمانی است که در حاکمیت احکام خدا بر اجتماع بشر معنا پیدا می‌کند. همین دو آرمان یا ایده‌آلِ تاریخی است که یکی به تمدن غرب و سیطرة شیطانی آن در جهت تمتع هر چه بیشتر از نعمات و لذایذ دنیایی می‌انجامد و دیگری به انقلاب اسلامی ایران و برپایی حکومت جهانی اسلام.
همان‌گونه که فرد بشر، بدون اسوه و امام و هدف و آرمان دچار گمگشتگی و سرگردانی می‌شود، جامعه و تاریخ نیز بدون آرمان غایی و مدینة فاضله نمی‌تواند حیات خویش را استمرار بخشد. لاجرم، همان‌گونه که اسوه و امام میزان قضاوت و داوریِ افراد انسانی قرار می‌گیرد، جامعه و تاریخ نیز میزان خویش را از مدینة آرمانی خود کسب می‌کنند. از زمان تألیف مدینة‌فاضلة افلاطون قرن‌ها می‌گذرد و درطول این قرن‌ها، و مخصوصاً در قرون اخیر، اوتوپیاهای دیگری نیز توسط نویسندگان و فلاسفة غربی تصویر شده، اما همه آنها مبتنی بر مدینة آرمانی افلاطون است، همة‌این اوتوپیاها بلا استثنا در جست‌وجوی لامکان و لازمانی هستند که در آنجا خدا وجود ندارد، مرگی اتفاق نمی‌افتد، ‌و انسان می تواند جاودانه بدون اینکه از مرگ و معاد و آخرت ترس داشته باشد. به کامجویی و تمتّع بپردازد. این آرمان واحد در قرن‌های مختلف صورت‌های مختلفی یافته و ایده‌آلِ توسعه یافتگی آخرین صورتی است که به خود گرفته است.
خوب! حالا هنگام تکفیر این حقیر فرا رسیده است. به پرسش صدر حث بازگردیم: چرا در زبان رایج سیاست، جهان را به ملل توسعه یافته و توسعه نیافته تقسیم می‌کنند؟ مگر توسعه یافتگی با مشخصاتی که عرض خواهد شد می‌تواند میزان و معیاری باشد که جوامع بشری را نسبت بدان معنا کنیم؟ جامعة توسعه یافته ـ به معنای غربی آن ـ چطور جامعه‌ای است؟
اجمالاً می‌توان گفت جامعة توسعه یافته جامعه‌ای است که در آن همه چیز حول محور مادی و تمتع هر چه بیشتر از لذایذی که در کرة‌زمین موجود است معنا شده و البته برای اینکه در این چمنزار بزرگ همه بتوانند به راحتی بچرند یک قانون عمومی و دموکراتیک لازم است تا انسان‌ها را در عین برخورداری از حداکثر آزادی (ولنگاری) از تجاوز به حقوق یکدیگر باز دارد. این توسعه که نتیجة حاکمیت سرمایه یا سرمایه‌داری و اصالت بخشیدن به اقتصاد نسبت به سایر وجوه حیات بشری است محصول مادی‌گرایی و تبیین مادی جهان و طبیعت است.
آیا هیچ یکی از این آقایانی که منادی توسعة اقتصادی در جهان امروز هستند حتی برای یک بار از خود پرسیده‌اند:
ـ برای اینکه جامعه‌ای در کمال سلامت روحی و آسایش معنوی به سر برد آیا باید قاعده و ضابطه مشخصی را در مصرف و تمتع از لذایذ در پیش بگیرد یا نه؟
ـ آیا انسان باید الگوی مصرف خویش را با توجه به نیازهای حقیقی خویش انتخاب کند؟ یا خیر، باید به حرص و آز و ولع خود برای تمتّع هر چه بیشتر میدان رشد بدهد؟
ـ آیا روح دارای اصالت است یا جسم؟
ـ آیا توسعه باید به نیازهای روحی انسان پاسخ بدهد؟ یا نه، فقط باید احتیاجات جسمی او را ـ آن هم بر اساس نیازهای کاذب ـ برآورده سازد؟
ـ آیا هدف توسعه این است که جامعة انسانی را به تعادل همزمان روحی و سلامت جسمی برساند؟ یا نه، فقط باید زمینة رشد مادی را برای او فراهم کند؟
توسعة اقتصادی آرمان پرجاذبة عصری است که بشر خدا را فراموش کرده و از جاودانگی روح خویش غفلت کرده است. در تقسیم بندی ملل جهان به توسعه یافته و توسعه نیافته معیار و میزان چیست؟ توسعة اقتصادی. به اعتقاد حقیر آن بینش خاصی که جهان را با ماده معنا می‌کند می‌تواند بُعد اقتصادی حیات بشر را مبنای شناخت و تعریف او قرار دهد. در نظام اعتقادی ما آن توسعه‌ای معتبر است که بر تعالی روحی بشر تکیه دارد و تعالی روحی بشر نیز به پرهیز از افزون طلبی و تکاثر، و منع اسراف و تبذیر، و پیروی از یک الگوی متعادل مصرف منتهی می‌شود، نه به رشد اقتصادی محض. بنابراین، ما ابتدائاً جهان را به توسعه یافته و توسعه نیافته تقسیم نمی‌کنیم و این مبنا را هم برای تقسیم بندی قبول نداریم. اما اگر سؤال را بدین ترتیب طرح کنیم که «آیا نمی‌توان راهی برای توسعة اقتصادی پیدا کرد که مخالفتی با اسلام نداشته باشد؟» جواب این است که چرا، می‌توان. اما آیا طرح این سؤال موکول بدان نیست که ما نخست ضرورت توسعة اقتصادی را اثبات کرده باشیم؟
هنوز تا رسیدن به این سؤال مباحث و منازل مقدماتی بسیاری لازم است که رفته رفته ـ به امید خدا ـ طرح خواهد شد.
بهشت زمینی
چرا توسعه یافتگی اوتوپیای انسان امروز قرار گرفته است؟ البته بهتر بود که می‌گفتیم توسعه یافتگی یکی از وجوه اوتوپیای آرمانی بشر غربی است، چرا که این آرمان در وجوه دیگری نیز تجلی دارد؛ فی‌المثل تمایل عمومی بشر امروز جانب دموکراسی نیز از همین آرمان اوتوپیایی واحد برمی‌آید، با این تفاوت که دموکراسی بیان کنندة صورت سیاسی آن است. توسعه یافتگی و دموکراسی دو وجه از یک ایده‌آل واحد است، و اما اینکه چرا بشر علت غایی حرکت خویش را در این صورت ایده‌آل می‌بیند سؤالی است که قرآن مجید و روایات ما به روشنی به آن پاسخ گفته‌اند؛ ولی پیش از تحقیق در این پاسخ، لازم است که یک بار دیگر ضرورت آن مورد تأکید قرار گیرد.
اگر نبود که انسان میزان و معیار خویش را از آرمان و علت غایی حرکت خویش اخذ می‌کند، پرداختن به این مباحث هیچ ضرورت نداشت. در فطرت عالم این اصل نهفته است که وقتی انسان هدفی را برمی‌گزیند، از آن پس رد یا قبول هر چه به او ارائه می‌شود به مطابقت یا عدم تطابق با آن صورت ذهنی که از هدفش در درون خویش ساخته است بازگشت دارد؛ اگر مطابق بود می‌پذیرد و گرنه رد می ‌کند.
ارمغانی که انسان از بهشت با خود به عالم دنیا آورده است جاذبه‌ای فطری است که او را از درون به سوی بهشت و آنچه بهشتی است می‌کشاند. اما مع‌الاسف انسان دچار نسیان است و مادام که ایمان نیاورده و استمرار در عمل صالح نداشته باشد، بهشت واقعی را تشخیص نمی‌دهد. انسان فطرتاً در جست‌وجوی بهشت است،‌همان بهشتی که از آنجا هبوط کرده است، و جاذبه‌های درونی او به سوی عالمی متعادل،‌زیبا، و جاودانه از همین جا ناشی می شود. علامه طباطبایی (ره) در تفسیر آیات مربوط به آفرینش انسان و هبوط او، در سوره «طه» آن بهشت را بهشت اعتدال می‌خوانند و می‌فرمایند:
… این داستان … حال بنی نوع آدم را بر حسب طبع زمینی زندگی مادیش تمثیل می‌کند و مجسم می‌سازد. زیرا خدا او را در بهترین قوام خلق کرده، و در نعمتهایی بی‌شمار غرق ساخته و در بهشت اعتدالش منزل داده، و از تعدی و خروج به یک سوی افراط و تفریط که ناشی از پیروی هوای نفس و تعلق به سراب دنیا، ‌و در نتیجه فراموشی جانب ربّ‌العزه است تهدید فرمود. …
و با این معنا، زندگی آدم (ع) در این بهشت برزخی، تمثیل وضعیت تعادل انسان است که می‌توان مشخصات آن را از همین سوره مبارکة «طه» استخراج کرد:
آنگاه گفتیم: ای آدم، محققاً این شیطان با تو و جفت تو دشمن است. مبادا شما را از بهشت بیرون آرد و از آن پس به شقاوت گرفتار شوید. آنجا نه هرگز گرسنه شوی و نه برهنه مانی. و نه هرگز به تشنگی و گرمای آفتاب آزار بینی.
تفسیر و توجیه گرایش‌های فطری انسان به جانب زیبایی و جاودانگی، تعادل و حتی رفاه، در همین آیات مبارکه مشهود است و به تعبیر دیگر،‌فطریات انسان تماماً از کشش درونی او برای رسیدن به این وضعیت تعادلی اولیه نتیجه می‌شود و تکامل انسان نیز معنایی جز این ندارد.
اما از جانب دیگر، همین فطرت و آفرینش و گرایش‌های درونی زمینة انحراف و هلاکت بنی آدم هستند و از همین آیات مبارزکه نیز برمی‌آید که شیطان انسان را در جهت تمایلات فطری‌اش فریب می‌دهد. شیطان با سوءاستفاده از گرایش‌های ذاتی انسان به جاودانگی و خلود و قدرت و مالکیت لایزال او را اغوا می‌کند و می‌گوید:
… ای آدم، آیا تو را به درخت خلود و جاودانگی و سلطنتی که کهنه نمی‌شود راهنمایی کنم؟
و نیز از ادامة داستان که فریفته شدن آدم و هبوط اوست بر می‌آید که این فطریات هر چند روی به جانب حق دارند، اما بسیار محتمل است که دچار اشتباه شوند و غایات خویش را در جای دیگری بجز حق جست و جو کنند. یکی از رایج‌ترین این اشتباهات آنچنان که از تعبیرات قرآن مجید برمی‌آید این است که آدمیزاد دچار اخلاد الی الارض گردد و در همین کرة خاکی به جست و جوی جاودانگی برآید. در سورة «همزه» آمده است:
وای بر هر هرزه‌گوی بدزبانی که ثروت‌اندوزی می‌کند و آن را می‌شمرد و حساب می‌کند. می‌انگارد که مالش او را جاودانگی خواهد بخشید.
زمینة‌این اشتباه هر چند در فطرت انسان موجود است، اما این خود اوست که با گناهانش چاهی اینچنین بر سر راه خویش حفر می‌کند.
آیا «اوتوپیا» رؤیای رهایی انسان از تنگنای حیرت و ترس از طریق متوقف ساختن زمان و صیرورت، و زندگی فارغ از هر گونه درد و احساس نیاز و فقر، در زمان حال است؟ آیا رؤیای بهشت از دست رفته و آرزوی رسیدن به الیزه است که به توصیف هُمِر در آنجا پهلوانان و یَلان پس از مرگ در صلح و هماهنگی و آرامش به سر می‌برند؟
یکی از حکمای گرانقدر معاصر در بحث از رؤیای رهایی انسان از تنگنای حیرت و ترس از طریق متوقف ساختن زمان و صیرورت، و زندگی فارغ از هر گونه درد و احساس نیاز و فقر، در زمان حال است؟ آیا رؤیای بهشت از دست رفته و آرزوی رسیدن به الیزه است که به توصیف هُمِر در آنجا پهلوانان و یَلان پس از مرگ در صلح و هماهنگی و آرامش به سر می‌برند؟
یکی از حکمای گرانقدر معاصر در بحث از «اوتوپیا» و ریشه‌های فلسفی آن در وجود انسان، بعد از طرح این سؤال‌ها بالأخره جواب می‌دهد:
اوتوپیا رؤیای بازیافتن نظام ثابت گذشته و آسایش و آرامش قبل از افتادن در عالم و ولادت است.
یعنی جست و جوی بهشت قبل از هبوط. ایشان می‌فرماید:
غرب در طول تاریخ دو هزار و پانصد سالة خود، تخفیف همة درها و رخ‌زردی‌ها را در رؤیای استقرار ضرورت عقلی و حکومت عقلی جست و جو کرده و خواسته است رؤیای بهشت را در زمین، در میان اقیانوس‌ها و حتی در فضا بر مبنای قانون عقل متحقّق سازد.
و البته در اینجا منظور ایشان از عقل همان عقل جزوی است که خود اروپایی‌ها آن را Reason می‌گویند، اگر چه تفسیر ما مسلمانان از عقل چیز دیگری است که بعدها ان‌شاء الله از آن سخن خواهد رفت.
«علم»‌ـ به معنای امروزی آن ـ وسیلة مطلق نجات از مرگ و بیماری و ترس است و این توهم در قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم به قدری غلبه داشت که وقتی با یک هنرپیشة سی‌ساله سخن از «پیرشدن» به میان آمد، جواب داد: «هرگز پیر نخواهم شد زیرا عمل در آیندة نزدیک و قبل از آنکه من به پیری برسم مسئله پیری را حل خواهد کرد.»
از آن روز که علم مرگ را نوعی بیماری می‌دانست که بر اعضاء‌عارض می شود و معتقد بود که می‌تواند در آینده بر آن فائق آید، این توهّم بسیار به ضعف گراییده و از اعتبار و اطلاق افتاده است؛ اما صورت آرمانی آن هنوز باقی است و توسعه یافتگی یکی از وجوه آن است. خوب به حرف‌های این روشنفکر آمریکایی ـ برژینسکی ـ توجه کنید:
بررسی‌هایی که تاکنون در این رشته انجام پذیرفته است، حاکی از آن است که انسان‌های دنیای پیشرفته، ظرف چند دهه‌ای که در پیش است، جهشی عظیم را تجربه خواهند کرد جهشی که بالقوه معادل است با تمامی تحول متدرج بشر از مرحلة حویانی به مرحله انسانی. فقط تفاوت جهش آینده در این است که چرخ آن، سریعتر حرکت می‌کند و زمان را پشت سر می‌گذارد، و به این ترتیب، اثر سرسام‌آور تغییر، عمیق‌تر احساس خواهد شد. انسان، بتدریج و به طرز فزاینده، توانایی آن را خواهد یافت که در مورد جنسیت فرزندانش، خود تصمیم بگیرد، به برکت داروها، میدان برد هوشی انسان‌ها را وسعت دهد و شخصیت آنها را دگرگون سازد یا مهار کند. مغز انسان، از نیروهای بی‌حسابی برخوردار خواهد شد و به همان گونه که اتومبیل، تحرک و جنبش بشر را افزون و آسان ساخت. «شمارگر»، تعقل او را بسط خواهد داد قدرت بدنی بشر،‌عمق و گسترش خواهد یافت و پایداری و دوام آن، به اختیار او در خواهد آمد. برخی از آینده نگران برآورد می‌کنند که طی قرن آینده، متوسطِ عمر انسان، به تقریب، به 120 سال خواهد رسید … « سیبرنتیک» و «خودکاری» (اتوماسیون)، آداب کار کردن را زیر و رو خواهد کرد فراغت بصورت کار روزمره در خواهد آمد و کار عملی،‌در عدادِ مستثنیات قرار خواهد گرفت ، و آنگاه، جامعه‌ای کار، جای خود را به جامعة تفریح و تفنن خواهد بخشید.
البته همة این روشنفکران غربی این قدر غفلت زده نیستند‌که بویی از واقعیت به مشامشان نرسیده باشد. بسیاری از آنها مثل «آلفرد سووی» اکنون در بنیان‌های رشد تمدن خویش شک کرده‌اند:
رشد با ابعاد بزرگ کنونی‌اش، ‌محیطی هر چه بیشتر مصنوعی، و هر چه بیشتر تکنیکی،‌ساخته است. آیا انسان متوسط خواهد توانست با این محیط تکنیکی، سازگار شود؟
بعضی از عاقل‌ترهایشان مثل «رنه دومن» حتی با اطمینان بیشتری می‌گویند: همة‌نشانه‌ها،‌به فروریزی کامل و برگشت ناپذیر این تمدن‌در قرن بیست و یکم اشاره می‌کند، مگر آنکه بی‌درنگ روش‌های مان را دگرگون سازیم.
در فرانسه، اربابان صنایع می‌گویند: رفاه، آمار خود را دارد: صد سال پیش، در 1874، یک کارگر فرانسوی از 12 سالگی تا لحظه مرگ کار می‌کرد: روزی دوازده ساعت، شش روز در هفته، هفتاد و دو هفته در سال. او از گهواره تا گور، رویهمرفته 220 هزار ساعت کار می‌کرد.
در 1976 همین کارگر، تنها از 16 سالگی تا 65 سالگی کار می‌کند: هشت ساعت در روز، پنج روز در هفته، چهل و هشت هفته در سال. جمع ساعات کار او در این مدت 94 هزار است، 55 درصد کمتر از یک قرن پیش.
اما این واقعیت‌های ابتدایی اربابان صنایع، به هیچ روی واقعی نیست. نخست از آن روی که هنوز بینوایانی در جامعة صنعتی غرب، روزانه ده تا دوازده ساعت کار می‌کنند و بالاخص از آن روزی که کمیت کار یک چیزی است و کیفیت آن چیز دیگری،‌اما ماشین‌ها بار جسمی و عضلانی انسان را سبک ساخته‌اند. در عوض، بار روانی او را سنگین کرده‌اند.
بعضی از آنها حتی دریافته‌آند که امکان توسعة اقتصادی هرگز برای همة زمین قابل دستیابی نیست و این نیمة فقیر مستقیماً تاوان آن نیمه سیر و پر است، و کشورهای توانگر که 29 درصد جمعیت جهان را در خود دارند، هشتاد درصد سوخت و منابع مواد خام را، مصرف، و بهتر بگویم، نابود می‌کنند … کشورهای فقیرتر هم هرگز به عصر «خیز» اقتصادی نخواهند رسید: در زمانی که آنها به عصر «خیز» برسند، بهترین مواد خام موجود مصرف شده است.
… اما هنوز هیچ یک از آنها به عمق مسئله آنچنان که باید دست نیافته‌اند و نباید هم دست بیابند. همة اشتباه در اینجاست که غرب بهشت زمین را بدل از بهشت آسمانی گرفته است و در خیال اوتوپیایی است که در آن بیماری، مرگ و پیری علاج شده است و انسان می‌تواند فارغ از گذشت زمان جاودانه مرکوب مرادش را همان‌گونه که نفس امّاره‌اش می‌خواهد به جولان دربیاورد و این سوی و آن سوی بتازد و از همة لذایذ ممکن متمتّع شود.
به راستی هیچ فکر کرده‌اید که چرا بشر غربی توسعه و رشد خود را با افزایش ساعات اوقات فراغت و تفنن خویش می‌سنجد؟ یکی از بارزترین مشخصات جامعة ایده‌آل توسعه یافته این است که در آن، کار تا حداقل ممکن کاهش یافته و متقابلاً ساعات فراغت به حداکثر رسیده باشد، این خصوصیات رکنی آن بهشت زمینی است که انسان امروز در جست‌و جوی آن است. وقتی معیار رشد، کار کمتر باشد مسلّماً بهشت جایی است که در آن اصلاً کار نباشد. یک نظر به کتاب‌های اقتصادی غرب که در زمینة توسعه نگاشته شده است کافی است که این معنا را به انسان بفهماند که اگر می‌خواهید ببینید جامعه‌ای توسعه یافته است یا نه، ساعات کار کارگران را نگاه کنید؛ کار کمتر مساوی با رشد بیشتر است.
استقبال غرب از اتوماسیون با این اشتباه ملازمه دارد که آنها می‌پندارند خودکاری یا اتوماسیون ساعات فراغت انسان را افزایش‌می بخشد. و البته حتی اگر فراغت را به مثابه ارزشی مسلم تلقی کنیم باز هم گسترش اتوماسیون توفیقی در این زمینه نداشته، چرا که بجز اربابان و حکمرانان امپراتوری ماشینی، همة زندگی انسان‌ها وقف گسترش اتوماسیون شده است.
در صورت نهایی و آرمانی زندگی ماشینی، گذشته از آنکه تفکر انسان ـ یعنی ارزشمندترین نقطة وجود او ـ صرف حفظ و نگهداری و توسعة ماشینی می‌شود، باز هم کار به تمام معنا حذف نمی‌شود. «آلدوس هاکسلی» در کتاب «دنیای متهور نو» به خوبی متوجه شده است که جامعة آ‎ینده به قشری از انسان‌ها نیازمند است که برده‌وار «کارهای سیاسی» را که لازمة فراغت اقشار دیگری است بر عهده بگیرند. دنیای متهور نو یک جامعة برده‌داری است اما برده‌ها نیز خوشبختند، چرا که علوم آزمایشگاهی تا بدانجا پیش رفته است که بچه‌ها خارج از رحم مادران، در لوله‌های آزمایشی پرورش پیدا می‌کنند و اینچنین، در شرایط آزمایشگاهی متفاوت می‌توان انسان‌های متفاوتی دقیقاً متناسب با جدول طبقه‌بندی مشاغل تربیت کرد. به گونه‌ای که همة آنها از کار خود راضی باشند.
مرض و پیری وجود ندارد … چرخ‌های تولیدی بسرعت می چرخد. دولت همه را و حتی نوع آدم‌ها را تحت کنترل دارد. چرا که وسایلی ابداع شده است که … بچه‌ها را در لولة آزمایش درست می‌کنند. و از هر نطفه هر چند عدد آدم که بخواهند می‌سازند. اگر یک کارخانه به تعداد معینی کارگر احتیاج داشته باشند سفارش می‌دهد. و در ظرف مدت کوتاهی آنها را یک جور و یک شکل‌‌اند، تحویل می‌گیرد. اختلاف طبقاتی از بین رفته ست، زیرا همة افراد به قسمتی تحت عمل قرار گرفته‌اند، که موضع اجتماعی خود را با جان ودل می‌پذیرند.
بچه‌ها از همان آغاز زندگی در لوله‌های آزمایش، موسیقی‌های خاص و روش‌های دقیق تربیتی، ‌ظرفیت‌های بدنی، فکری و روانی خاصی متناسب با جدول طبقه بندی مشاغل پیدا می‌کنند.
گردانندگان «آلفا» هستند. و آنها که کار سیاه می‌کنند «اُمگا» … هیچ کس از خود اراده‌ای ندارد و هر گاه شرایط یکنواختِ خورد و خواب و شهوت کسی را کسل کند کافی است که یک حب سوما بخورد و تمام غم و غصة او تبدیل به شادی و سرور شود.
تنها انسان‌هایی که هنوز در شرایط فلاکت‌بار تمدن کهنة بشر زندگی می‌کنند باقیماندة سرخپوستان هستند که در جایی محصور همچون باغ وحش،‌با زنده‌زایی و بیماری و فقر … همة مسائل در آزمایگشاه حل می شود. امگاها برده‌هایی هستند با نیروی جسمانی حداکثر، اما منهای عصیان و اعتراض و اعتصاب؛ و به فرض محال اگر اعتصابی هم ـ به دلایل فنی و آزمایشگاهی ـ اتفاق بیفتد، فوراً مأموران دولتی سر می‌رسند و به جای گاز اشک‌آور، آب داغ یا گلوله، گردِ سوما می‌پاشند. گردِ سوما دارای مجموعة‌خواص هرویین و حشیش و ال.‌اس.دی و … است و مشکلات غم و غصه و عواطف بشری را خیلی فوری به روش آمریکایی حل می‌کند و بعد ناگهان امگاها را می‌بینی که خوشحال و دست افشان به رقص و پایکوبی پرداخته‌اند و دسته‌جمعی سرود استانداردی را که در لولة آزمایش بدانها آموخته‌اند، زمزمه می‌کنند.
نباید پنداشت که این تصورات آلدوس‌هاکسلی تخیلاتی محض و بدون ریشه است؛ ریشه‌های دنیای متهور نو را باید در نظرگاه غیر واقعی غرب به انسان و جهان جست‌وجو کرد. آمریکا برای آنکه سربازان خویش را در جبهه‌های جنگ ویتنام نگه دارد، علناً و بدون پرده‌پوشی از هرویین وکوکایین و سایر مواد مخدر و محرک استفاده می‌کرد. اگر درست دقت کنیم، همین واقعیت است که در اوتوپیای آلدوس هاکسلی به صورت حَبِّ سوما جلوه می‌کند. وقتی انگیزه‌های درونی نباشد، کار همچون شرّی تلقی می‌شود که باید از آن خلاص شد. «شوماخر» نویسنده کتاب «کوچک زیباست» بسیار خوب از عهدة بیان این معنا برآمده است:
در این زمینه، اقتصاددان جدید با این طرز تفکر بار آمده که «کار» را همچون چیزی تلقی کند که اندکی بیشتر از یک شرّ واجب است. از دیدگاه یک کارفرما، کار در هر مورد فقط یکی از اقلام قیمت تمام شده است، که اگر نتوان آن را فرضاً از طریق خودکاری ( automation) بکلی حذف کرد. باری باید به حداقل تقلیلش داد. از دیدگاه کارگر، کار یک امر مصدع است؛ کار کردن یعنی فدا کردن فراغت و آسایش، و دستمزد عبارت است از جبرانی برای این فداکاری.
حالا اگر این بینش را با نظرگاه اسلام، یعنی کار به مثابه عبادت‌، مقایسه کنید به عمق فاجعه‌ای که برای بشر غربی و غرب‌زده اتفاق افتاده است، پی می‌برید.
یکی از مهمترین نکاتی که همواره ما را در مطالعة جوامع سنتی اسلامی شگفت زده می‌کرد همین بود که چگونه ـ مثلاً در مورد سفالگران میبد یزد ـ کار و زندگی آنها آمیخته با یکدیگر بوده است. اکنون ما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و تجربة باشکوه نهادهای انقلابی، به خون این معیار را دریافته ایم که نظرگاه اسلام دربارة کار با آنچه که امروز در جوامع غربی و غرب‌زده می‌گذرد ـ و مع‌الاسف هنوز هم آثار آن در تشکیلات اداری و کارگری ما باقی است ـ متفاوت است. وقتی کار خدمت به خلق برای رضای خدا و همچون وسیله‌ای باشد که استعدادهای وجود انسان را در طول زندگیش به فعلیت برساند، آنگاه کار و زندگی یک انسان مؤمن آنچنان درهم می‌آمیزد که انفکاکشان از یکدیگر ممکن نیست. یکی از وجوه تفاوت نهادهای انقلابی و تشکیلات اجرایی موروثی که ارمغان غرب‌زدگی ما هستند در همین جاست که کار در نهاد انقلابی به مثابه عبادتی بزرگی تلقی می‌شود. کسانی ممکن است اعتراض کنند که :« ای آقا ! … مگر می‌شود تشکیلات و سازمان‌بندی اجتماعات را بر انگیزه‌های درونی بنا کرد که انگیزه‌های درونی که ضمانت اجرا ندارند. این حرف‌ها حرف‌های ایده‌آلیست‌هاست. بیایید واقعی فکر کنیم؛ اجتماع نظم می‌خواهد.»
جواب حقیر این است که نظم و انگیزة الهی نه تنها منافات ندارند بلکه هم ملازمند؛ اُوصیکمْ بِتَقْوَی اللهِ وَ نَظْمِ اَمْرِکمْ. چه چیز «جهاد سازندگی» را قادر ساخت که با نظمی حیرت‌انگیز طرح «محرم» را چهل و پنج روزه به پایان برساند، حال آنکه مقاطعه کارهای خارجی یک سال وقت و صدها برابر هزینه طلب می‌کردند؟ کار به مثابه عبادت. اتفاقاً نظام جمهوری اسلامی نیز باید سعی کند که تشکیلات اجرایی خویش را در عین حال بر نظم و انگیزه‌های درونی بنا کند.
انسان به راستی در نظام کارخانه‌ای برده‌ای بیش نیست. تعریف برده چیست؟ انسانی که ناچار است بدون انگیزه‌های درونی و فقط برای زنده ماندن کار بدنی مشخصی را تمام عمر صبح تا شب تکرار کند. شاخص انسانیت دو چیز است: تکامل روحی و ارادة آزاد ـ که این هر دو تنها در عبودیت خدا می‌آید و لاغیر. وقتی شما انگیزة الهی را در کار داخل کنید، بلافاصله کار به وسیله‌ای برای شد و تعالیا نسانی تبدیل می شود و وجود انگیزه، فی نفسة کار را تابع اراده و انتخاب انسان می‌گرداند. بالعکس ، انسانی که ناچار باشد بدون انگیزة الهی و صرفاً برای تأمین معاش کار کند، بندة معاش است و بندگی معاش با ارادة آزاد منافات دارد. تنها بندة خداست که از همة تعلقات آزاد است و اراده‌اش را هیچ چیز جز حق محدود نمی‌کند.
مقصودمان هنوز وارد شدن در بحث‌های اصولی نیست. سخن از بهشت زمینی توسعه یافتگی بود و اینکه در این بهشت،‌آنچنان که مفاهیم اقتصادی غرب حکم می‌کند، کار کردن شرّ مسلمی است که باید هر چه بیشتر از آن خلاص شد. آنان که دست اندر تهیة سناریوهای توسعه یافتگی دارند، خیلی خوب معنی این حرف را درمی‌یابند، و اما چون مخاطب این کتاب عموم مردم هستند چند تابلو از سناریوی پیشنهادی «هرمن کان» را از کتاب «دنیا در سال 2000» که خودش آن را تورات 30 سال آخر قرن نامیده است نقل می‌کنیم. در پشت جلد کتاب، ایشان را این‌گونه معرفی کرده‌اند:
این جناب رئیس مؤسسة هودسن (آمریکا) … و یکی از پدران آینده نگری است. تألیفات او از جمله عبارتند از: جنگ [ترمونوکالئر Thermonuclear: ترمونوکلئر ـ و.] ؛ و اسکالادو تنها این دو کتاب، بیش از ده سال است که برنامه‌گذاری دفاع ملی آمریکا را هدایت می‌کند؛ و بر سیاست قدرت مرکزی آمریکا اثر گذاشته است.
سه تابلو از تابلوهای آینده نگری ایشان را برای سال 2000 نقل می‌کنیم.
[تابلوی اول: ]
جامعة وراء صنعتی که متوجه استراحت و تنوع است (در حدود 1100 ساعت کار در سال)
روز کار 7 ساعت
هفتة کار 4 روز
تعداد هفته‌های کار در سال 39 هفته
اعیاد رسمی 10 روز
تعطیلات آخر هفته سه روز
تعطیلات در سال 13 هفته
که روی هم می‌شود 147 روز کار در سال و 218 روز آزاد!
[تابلوی دوم:]
در این جامعه که متوجه استراحت و تنوع است یک شخص می‌تواند:
40 از روزها را صرف یک کار حرفه‌ای کند.
40درصد از روزها را صرف کار غیرحرفه‌ای کند.
20 درصد (بیش از یک روز در هفته) را هیچ کاری نکند.
و تازه این برای آنهایی است که کار می‌کنند والاّ وضع کار در کل جمعیت به قرار زیر است:
[ تابلوی سوم:]
از 40درصد نیروی کار که به طور عادی کار می‌کنند:
50 درصد کار عادی می‌کنند ( با شرایطی که در تابلوهای قبل دیدیم.)
20 درصد کار سیاه می‌کنند (یعنی خیلی بهتر از شرایطی که حالا کارگران مرفّه آمریکائی کار می‌کنند.)
10 درصد نصف وقت خود را صرف ولگردی می‌کنند.
5 درصد در جستجوی کارند لیکن به صورت لاابالی.
5 درصد در جستجوی کارند لیکن به صورت نیمه لاابالی.
5 درصد «ماجراجو» انقلابی یا تنبل‌اند.
5 درصد هم بی‌کاران خود خواسته‌اند.
باید اضافه کرد که این تابلوها مربوط به کشورهای کاملاً مافوق صنعتی است که فقط شامل آمریکا،‌ژاپن، کانادا، کشورهای اسکاندیناوی، سوییس، فرانسه و آلمان غربی است، اگر نه بقیة‌جهان و مخصوصاً آفریقا و دنیای عرب و آمریکای لاتین با فقری که به مرگ از گرسنگی نیز منجر می‌شود روبرو هستند. (لابد از دیدة‌هرمن کان بچه‌های جهاد که در جبهه‌های جنگ غیر از پنج یا شش ساعت خواب، بقیة ساعات شبانه روز را به کار طاقت‌فرسا مشغولند، دیوانه‌هایی هستند متعلق به ماقبل تاریخ.!)
ناگفته نماند که خود آقای هرمن کان لازمة دستیابی به اینچنین جامعه‌ای را که در آن فقط 25 درصد از آدمها 40 درصد از سال را کار می‌کنند اشاعة فرهنگی خاص می‌داند که خود آن را فرهنگ سان‌سات خوانده است. ما در آینده در بیان معنای توسعه از وجوه دیگر به چگونگی پیوند فرهنگ و اقتصاد با یکدیگر و تأثیرات متقابل آنها خواهیم پرداخت، اما در اینجا نیز حیف است که از وضعیت فرهنگی جامعة تنوع و استراحت بی‌خبر بمانیم: آقای هرمن کان با کمال واقع‌بینی اعلام می‌دارد که سیر تاریخی جامعة غرب به سوی استقرار فرهنگ سان‌ست می‌رود و این لازمة‌جامعه‌ای ماورای صنعتی و مافوق توسعه یافته است. و بعد، فرهنگ سان‌سات را با این صفات معرفی می‌کند:
زمینی … تخیلی، روزانه، مشغول کننده، جالب، ‌شهری، شیطانی، تازه و نو … مد روز،‌عالی (از لحاظ فنی)، امپرسیونیست، ماتریالیست،‌تجاری، حرفه‌ای.
و البته آقای هرمن کان مرحلة بعد از این فرهنگ را نیز پیش‌بینی کرده است و این مشخصات آن است:
جهنمی … عاصی، پوسیده … هیجان‌جو، محرک، فاسد شده، ظاهر ساز … عامیانه، زشت، نفرت‌انگیز، نیهیلیست، پورونوگرافیک، سادیک.
و مؤلف اظهار خوشحالی می‌کند که دیگر جوامع بشری نیز در را رها کردن فرهنگ خود و گرایش به سوی این فرهنگ سان‌ست هستند.!
میمون برهنه
به راستی چرا در جوامع توسعه یافته «کار» به عنوان شرّی واجب و امری مصدق تلقی می‌شود و در مقابل آن، فراغت و تفریح و تفنّن ارزشی مطلق پیا کرده است؟ آرمانی که فرا راه توسعه به شیوة غربی قرار گفته و نوعی زندگی است که اوقات آن تماماً به فراغت و تفنن می‌گذرد و فراغت یکی از ارزش‌های مطلقی است که به مثابه میزانی برای توسعه یافتگی اعتبار می‌شود و در مقابل آن، کار ضد ارزش است.
گریز از کار زاییدة تنبلی و تن آسایی است و این خصوصیات از گرایش‌های حیوانیی است که در وجود بشر قرار دارد. با غلبة روح حیوانی بر وجود انسانی، تنبلی و تن آسایی به صورت یکی از صفات ذاتی بشر جلوه می‌کند.
در کتاب ارجمند «کافی» ـ کتاب الحجه ـ روایتی است که ترجمه‌اش این است:
مُفَضَّل بن عمر گوید: از امام صادق علیه‌السّلام از علم امام پرسیدم نسبت به آنچه در اقطار زمین باشد با این که خودش در میان خانه است و پرده هم جلوی او افتاده؟ فرمود: ای مفضّل براستی خدا تبارک و تعالی، در پیامبر (ص) پنج روح نهاده: روح حیات و زندگی که به وسیلة آن بجنبد و راه رود، روح توانائی که به وسیلة‌آن قیام کند و مبارزه نماید، روح شهوت که به وسیلة‌آن بخورد و بنوشد و به حلالی با زنها بیامیزد، روح ایمان که به وسیلة آن عقیده دارد و عدالت می‌ورزد، و روح القدس که به وسیلة آن تحمل نبوت کند.
در کتاب «بصائر الدرجات» در ادامة روایتی نظیر آنچه ذکر شد می‌فرماید: در مؤمنین چهار مرتبه از این ارواح (روح ایمان، روح شهوت، روح قوت و روح حیات) وجود دارد و کفار فاقد روح ایمان هستند، روح ایمان مادامی که انسان به گناه کبیره‌ای آلوده نشده ملازم با اوست و چون کبیره‌ای مرتکب شود از او جدایی حاصل می‌کند و …
از این دو روایت و بسیاری از احادیث دیگر برمی‌آید که انسان مادام که ایمان نیاورده است، در مرتبة‌روح شهوت ـ که مقام حیوانی است ـ توقف دارد و فضائل و اعمال و افکارش همگی با این مقام ـ یعنی حیوانیت ـ مناسبت دارد.
تنبلی و تن‌آسایی از خصوصیات ذاتی روح شهوت و مفتاح همة شرور است. با غلبة‌روح شهوت بر وجود انسان، دیگر انگیزه‌ای برای کار کردن جز پول و لذت ـ باقی نمی‌ماند. تذکری که در اینجا ضروری است این است که امام صادق (ع) از این ارواح متعدد، مراتب مختلفی از روح است که بر وجود بشر غلبه می‌یابد. روح انسان در هر یک از مراتب پنج‌گانه صاحب خصوصیاتی ذاتی است که بروز و ظهور می‌یابند و منشأ انگیزه‌های متفاوتی قرار می‌گیرند و بشر را به جانب اعمال مختلفی می‌کشانند. بشری که هنوز از مرتبة روح شهوت به روح ایمان عروج نکرده است،‌از کار می‌گریزد و تنها انگیزه‌ای که او را به تحرک وا می‌دارد، طلب لذت است.
تعبیر «اولوالعزم» که به پنج تن از بزرگ‌ترین پیامبران الهی اطلاق می‌شود به معنای «صاحبان عزم» است. چرا از میان همة خصوصیاتی که پیامبران اولوالعزم داشته‌اند تنها عزم آنها مورد نظر قرار گرفته است؟ جواب روشن است. مراتب روحی انسان در عزم اوست که ظهور می‌یابد و انسان متناسب با مراتب ایمانی خویش، صاحب ثبوت بیشتری در عزم می‌شود. اگر در احادیث ما آمده است که اِیّاک وِ الْکسَلَ وَ الْضَّجْرَ فَاِنَّهُما مِفْتاحُ کلِّ شرٍّ به همین علت است که تنبلی و تن‌آسایی و کم‌حوصلگی ملازم با روح شهوت در وجود آدمی است و انسان تا از این مرحله به مرتبة‌بالاتر ـ که روح ایمان است ـ عروج نکرده است،‌تنها علتی که او را به تحرک وا می‌دارد لذت طلبی است.
بنابراین، روی دیگر سکة گریز از کار، لذت طلبی لجام گسیخته‌ای است که حد و مرزی نمی‌شناسد. در جامعة کنونی غرب، اصل لذت چون حقّ مسلّمی برای عمومِ انسان‌ها اعتبار شده است و متناسب با آن نظامات قانونی غرب به گونه‌ای شکل گرفته که در آن، امکان قناع آزادانة شهوات برای همة افراد فراهم باشد. البته علت این را که تمایلی اینچنین بر عموم افراد یک جامعه تسلط می‌یابد و از آن میان هیچ صدایی به اعتراض برنمی‌خیزد، و همه،‌این تمایلات نفسانی را چون حقوقی غیر قابل انکار برای خویش تلقی می‌کنند، باید در فلسفة غرب جست‌و جو کرد. در مرتبة روح شهوت گرایش‌های حیوانی بر سایر وجوه و ابعاد وجودی انسانی غلبه می‌یابند و بشر مصداق اوُلئِک کالانْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ قرار می‌گیرد. به همین علت است اگر تفکر غالب بشر در مغرب زمین بدین سمت متمایل شده که انسان را در زمرة حیوانات قلمداد کند، اگر نه، معارف الهی تأکید دارند که رسیدن به انسانیت با گذشت از مراتب حیوانی میسر است نه توقف در آن . بشر اگر می‌خواهد به انسانیت برسد نمی‌تواند در مراتب حیوانی وجود خویش توقف داشته باشد، حال آنکه در تفکر غربی بشر ذاتاً حیوان است و چون این معنا مورد قبول قرار گیرد، دیگر چه تفاوتی درد که وجه تمایز انسان از حیوان، نطق باشد یا ابزار سازی یا چیزهای دیگر؟ اگر بشر را اصالتاً حیوان بدانیم لاجرم باید تمامی تبعات این تعریف را نیز بپذیریم. اولین نتیجه‌ای که از این تعریف برمی‌آید این است که لذت طلبی خصوصیت اصلی ذات بشر و تنها محرک اوست، و جامعة غرب امروز این معنا را به تمامی پذیرفته است.
«دزموند موریس» مظهر کامل این هبوط اعتقادی است که جامعة غرب بدان مبتلاست. او در اولین کتابش که با عنوان «میمون برهنه» در ایران نیز ترجمه شده است به بررسی جایگاه بشر در سلسلة تطور جانوری پرداخته و همة اعمال و عکس‌العمل‌ها، اخلاقیات، دین،‌فرهنگ و تمامی قرادادهای اجتماعی بشریت را بر اساس حیوانیت او مورد تفسیر قرار داده است. هنگامی که دزموند موریس این کتاب را تألیف کرده، مدیر بخش پستانداران باغ‌وحش لندن (!) بوده است. او ـ به تصریح مترجم کتاب‌‌سال ها از عمر گرانمایة (!) خویش را صرف شناخت روح حیوانات نموده و در هر حیوانی نشانی از انسان یافته، یا به زبان دیگر، تمام خصایص روح بشری را به طور روشن تر در حیوانات پیدا کرده است. آقای موریس مقدمة کتاب را اینچنین آغاز کرده است.
میمون‌ها و گوریل‌های کنونی به 193 جنس می‌رسند، بدن 192 جنس آنها از مو پوشیده شده است. انسان فرزانه ( Homo Sapiens) تنها میمون استثنایی برهنه است.
ایشان با احساس وظیفة انسانی نسبت به هدایت مؤمنینی که خرافة آدم و حوا، بهشت اولیه و هبوط انسان را باور کرده‌اند، در همان آغاز کتاب به تفسیر جانورشناسانه هبوط آدم می‌پردازد. در این تفسیر علمی (!) اجداد ایشان ـ یعنی شامپانزه‌های علفخواری که با دم از درخت‌ها آویزان شده‌اند ـ ناچار می‌شوند که باغ بهشت یعنی جنگل را ترک کنند و به جانوران خشکی‌ها و سرزمین‌های دیگر بپیوندند:
در این حدّ تکامل و زندگی بوزینه‌ای، جنگل راحت‌ترین و جالب‌ترین و بهترین عزلتگاه محسوب می‌شد و میمون‌ها زنگی آرام و مرفهی داشتند، در واقع جنگل بهشت آنها بود … اجداد شامپانزه‌ها، گوریل، ژیبون‌ها و اوران اوتان‌ها در جنگل باقی ماندند که هنوز هم این جانوران در جنگل زندگی می‌:ند و سلسلة آنها قطع نشده است. بین اجداد میمونی، تنها اجداد میمون برهنه [یعنی انسان] ترک جنگل کردند و به جانوارن خشکی‌ها و سرزمین‌های دیگر پیوستند، و به زودی با آنها خود کردند. گر چه این اخراج یا خروج از بهشت کار دشواری بود، اما آنها را به محیطی کشانید که برای تحول و تکامل بیشتر مساعدتر بود و اجداد میمون برهنه توانستند در این محیط‌ِ تازه برای منافع خویش سفرة پهن‌تری بگسترانند.
قصد ما نقد همة کتاب نیست، بلکه مراد بیان این مطلب است که چگونه غلبة‌روح شهوت بر وجود آدمی، بشر را در محدودة حیوانی وجودش متوقف می‌سازد و همة وجوه دیگر او را تابع حیوانیت او قرار می‌دهد و و لاجرم، بشری که در محدودة حیوانی هستیش توقف دارد همة عالم را از دریچة حیوانیت خود و بر محور لذت‌طلبی و غرایز حیوانی مورد تفسیر قرار می‌دهد.
بدین ترتیب بعید نیست اگر آقای دزموند موریس ـ معاذالله ‌ـ منشأ خداپرستی را در واکنش‌های عریزی گوریل‌ها در برابر نر فرمانده بیا رئیس گروه پیدا کند. باید توجه کرد که تفکر امروز بشر غربی از طریق نظریه‌ةای علوم تجربی این می‌شود و زبان فرهنگ غرب، زبان تکنولوژی و علوم تجربی است و مثلاً این گفته که «انسان از نسل میمون است» فقط در محدودة زیست‌شناسی باقی نمی‌ماند، بلکه بر فرهنگ بشر غلبه می‌یابد و از این طریق بنیان تمدن و مناسبات اجتماعی قرار می‌گیرد، چرا که تمدن مبتنی بر فرهنگ است. انسان مورد نظر اومانیسم، حیوانِ میمون زادة گرگ صفتی است نتیجة تطور طبیعی داروینی و تنازع بقایی که در آن فقط قوی‌ترها باقی می‌مانند، و در ادامة بحث خواهد آمد که وضعیت کنونی عالم از نظر موازنة قدرت‌ها و گرایش به سلطه و استیلا نتیجة پذیرش این نظریه است که تکامل انسانی را نتیجة تنازع بقای داروینی بدانیم.
آقای دزموند موریس در کتاب بعدی خود به نام «باغ وحشی انسانی» در بیان وجه تسمیة کتاب خویش، بعد از مقایسة نوع انسان و جانوران دیگر و ردّ اختلافات بنیادی فی‌مابین این نوع و انواع دیگر جانوران، شهرها و اجتماعات بشری را باغ وحش انسانی می‌نامد. صرف نظر از اینکه تفکر غالب بشری در مغرب زمین انسان را صرفاً از دریچة حیوانیتش می‌نگرد، آقای موریس در این مدعای خویش چندان هم به خطا نیست، چرا که در چهرة مسخ شدة بشر غربی، دیگر هیچ نشانی از انسانیت باقی نمانده است.
به راستی تمدن امروز بشر که نمود مسخ بشریت از صورت انسانی خویش است، باغ وحشی انسانی است. در این باغ‌وحش انسانی، آدم‌ها حیوانات تنبل و معتادی هستند که در گوشة قفس‌های خود کز کرده‌اند و هیچ چیز جز خورد و خوراک و خواب و جنسیت آنها را به سوی خویش نمی‌کشد و در این هر سه آنچه مراد آنهاست، لذت است؛ لذت غذا، لذت خواب و … و ذات این لذت‌پرستی نیز با افراط گرایی و انحرافات شگفت‌آوری همراه است که جوامع غربی ـ مخصوصاً اروپا و آمریکا ـ تجسم واقعی آن هستند و برای کسانی که ریگی به کفش ندارند و سِحر گوسالة سامری در آنان کارگر نیفتاده است این حقیقت، عینیتی آشکار دارد.
لذت چیست و چرا انسان بدین دام گرفتار می‌آید؟ در کتاب‌های علم اخلاق جواب این سؤال به تفصیل آمده است، اما آنچه در این مختصر می‌توان گفت این است که روح مجرد انسان در این دامگها حادثه که میان حق و باطل قرار دارد به بدنی حیوانی تعلق یافته و البته بین آن روح و این بدن نسبتی طولی برقرار است و این دوگانگی که ما قائل می شویم از باب انتزاع است نه اینکه در واقع امر ثنویتی در کار باشد. لازمة بقا و استمرار حیات بشر در کرة زمین، اکل و شراب و تولید مثل است و غرایزی که پروردگار متعال در وجود انسان قرار داده همه متضمن همین بقا و استمرار هستند و لذت نیز در این میان همچون علتی مزید عمل می‌کند و باید گفت لذتی که خداوند در اکل و شرب و عمل نکاح قرار داده ضامن بقا و استمرار حیات بشر در کرة زمین است. فطرت انسان رو به سوی کمال دارد و لذت نیز علت و انگیزه‌ای است که راه به جانب تکامل و تعالی می‌گشاید و البته از لذت تنها به لذایذ مادی نظر نداریم که لذیذترین لذایذ (الذّ لذّات) در وصول باطنی انسان به مقام توحید حاصل می‌آید.
هر جا که پروردگار لذتی نهاده است در همان جا نشانی از کمال وجود دارد؛ البته در صورتی که خود لذت به غایت و آرمان بشر تبدیل نشود، اگر نه،‌نه تنها نقش استکمالی خویش را از کف می‌دهد، بلکه به غل و زنجیری سنگین مبدل می‌شود که انسان را به اسفل سافلین و پایین‌ترین مراتب جهنم می‌کشاند. بدون شک اگر پروردگار متعال در اکل و شرب و … لذتی قرار نداده بود، استمرار حیات بشر به خطر می‌افتاد؛ اما از جانب دیگر، لذت نیز در حالتی ضامن بقای بشر است که از جایگاه استکمالی خویش خارج نشده باشد. اگر لذت مطلق انگاشته شود و به عنوان هدف اعتبار شود، آنگاه نه تنها متضمن حیات نیست بلکه از مسیر اعتدال خارج می‌شود و خود به وسیله‌ای در خدمت قطع حیات بشر مبدل می‌شود. لازم نیست که ما در جست‌و جوی مصداقی مؤیِّد این مطلب به اعصار باستانی تاریخ مراجعه کنیم و به سراغ قوم لوط برویم؛ جوامع کنونی اروپا و آمریکا مصادیق حاضری هستند.
بیماری ایدز یکی از مصادیق صحت این مدعاست که اگر لذت طلبی جایگاه استکمالی خویش خارج شود نه تنها ضامن حیات نیست که نابود کننده آن است:
ایالات متحدة آمریکا موطن اصلی این بیماری است. هر چند که در روسیه هم دیده شده است. بیماری ایدز بیشتر در مردان هم‌جنس باز و سپس معتادین به هروئین دیده می‌شود. مجله معروف [جاما گاما (؟) ـ و]. ژانویة 1985 تعداد مبتلایان به بیماری ایدز را در سال‌های مختلف به این شرح اعلام کرده است. به سال 1978 تعداد 4 نفر، به سال 1979 تعداد 9 نفر، به سال 1980 تعداد 44 نفر، در سال 1981 تعداد 239 نفر، به سال 1982 تعداد 961 نفر ، به سال 1983 تعداد 2501 نفر، به سال 83 و 84 تعداد 3906 نفر، سال 84 –1983 گویای سرعت رشد بیماری است.
کارشناسان طبّ آمریکا اعلام کرده‌اند که اگر چاره‌ای اتخاذ نشود خطر سرایت همگانی بیماری ایدز وجود دارد. در کتاب چشم پزشکی سالیانة آمریکا آمده است که از 1200 بیمار در آتلانتا 75 درصد هم‌جنس باز، 6 درصد مهاجرین هائیتی، 7 درصد بیماران خونی هموفیل و بقیه عمدتاً معتادین تزریقی بوده‌اند. بیماری ایدز در مدت زمانی کوتاه تلفات سنگینی داشته و گاه تلفات به بیش از 41 درصد رسیده است. در طول 2 سال در آتلانتا 917 تن از 2295 نفر مبتلا، جان سپرده‌اند.
اکنون در کشورهای به اصطلاح پیشرفتة مغرب زمین همانطور که خانه تبدیل به آپارتمان، آپارتمان تبدیل به فلات و فلات تبدیل به استودیو می‌شود. [ به موازات آن] فامیل تبدیل به خانوادة بزرگ، خانوادة بزرگ تبدیل به خانوادة ازدواجی، و خانوادة ازدواجی تبدیل به افراد می‌شود . [تا آنجا که ] ـ آی‌.‌تی.‌تی که یکی از برجسته ترین مظاهر جامعه و اقتصاد پولی است، هیچ مرد یا زن متأهلی را استخدام نمی‌کند؛ و از بین کارمندانش آنهایی که می‌خواهند ازدواج کنند، باید خدمت را ترک گویند.
و البته جامعه‌شناسان و اقتصاد‌دانان این پدیده را تحسین می‌کنند و آن را از معیارهای توسعه‌یافتگی می‌دانند. در بیان علت این معلول ـ از هم پاشیدگی خانواده در غرب ـ ممکن است دلایل مختلفی ذکر شود؛ از جمله رشد اقتصاد پولی. البته هیچ شکی نیست که رشد اقتصاد پولی روابط عاطفی فی‌مابین انسان‌ها را تحلیل می‌برد و محور ارتباط بین آدم‌ها منافع شخصی ـ آن هم با معیار پول و ارز ـ قرار میگیرد، اما علت اصلی این پدیده را باید در جای دیگری جست‌وجو کرد.   

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات