مطالعه تحولات سیاسی در سطح جهانی از دیدگاه ژئوپولیتیک هنوز در ایران متداول نشده است و هنوز رسم بر این است که مطالعه تحول ساختاری در نظام جهانی، از دید ویژه مطالعات مربوط به روابط بینالملل و در چارچوب <نظام بینالملل> صورت گیرد که مسلما رسایی لازم را در شناخت شرایط ژئوپولیتیک جهان ندارد. به این دلیل احساس میشود که در ابتدای هر مطالعهای در ایران پیرامون تحولات در نظام جهانی باید از جغرافیای سیاسی گفت و کارکرد ژئوپولیتیک را به اختصار شناسایی کرد.
جغرافیای سیاسی و سیاست جغرافیایی یا ژئوپولیتیک دو مبحث مکمل هم هستند در چارچوب یک علم که به مطالعه <نقشآفرینی قدرت سیاسی در محیط جغرافیایی> میپردازد. در جغرافیای سیاسی، تاثیر تصمیم سیاسی انسان بر محیط جغرافیایی در رابطه با شکلگیری پدیدههایی چون <کشور>، <ملت>، <حکومت>، <تقسیمات کشوری> و <مرز> و غیره مطالعه میشود: حال آنکه ژئوپولیتیک را در نگاهی کلی میتوان عبارت از مطالعه <اثرگذاری عوامل جغرافیایی بر تصمیمگیریهای سیاسی در رقابتهای قدرتی> دانست: مانند ارزیابی نقش عوارض طبیعی و موقعیتهای جغرافیایی و منابع طبیعی در برنامهریزیهای مربوط به پیشبرد اهداف سیاسی. به گفته دیگر، در حالی که جغرافیای سیاسی از نقشآفرینیهای سیاسی- محیطی در چارچوب <کشور> سخن دارد، ژئوپولیتیک از نقشآفرینیهای سیاسی- محیطی در چارچوب مفهوم <قدرت> سخن میگوید. نه این ترتیب، ژئوپولیتیک عبارت است از <مطالعه روابط همکاری یا رقابتی میان قدرتها براساس امکاناتی که محیط جغرافیایی در اختیار هریک میگذارد، یا امکاناتی که هریک از قدرتها در رقابت با دیگری میتواند از محیط دریافت کند. >
ژئوپولیتیک تا تاریخ فروپاشی نظام دوقطبی در آغاز دهه 1990 مبحثی <توصیفی> بود که به صورت وسیلهای برای پیشبرد اهداف سیاست خارجی صاحبان قدرت، مورد استفاده بود و ژئوپولیتیسینpolitician-geo در مقام مشاور رهبران سیاسی در بازیهای منطقهای و جهانی نقشآفرینی داشت. ولی از فردای فروپاشی نظام جهانی دو قطبی by-polar world order که تک ابرقدرت باقی مانده در اندیشه شکل دادن به یک نظام تک قطبی uni -polar شد، ژئوپولیتیک گام به دورانی گذارد که صاحبان قدرت آشکارا اصالت علم را که ویژگی اصلی دوران مدرن شمرده میشود، انکار کرده و مدعی شدند که میخواهند امور جهان را براساسجانشین کردن <اصالت اخلاق> (دموکراسی و حقوق بشر) به جای <اصالت علم> سامان جدیدی دهند و <نظام نوین جهانی > new world order مورد نظر خود را واقعیت دهند. در این برخورد، سیاستمداران در ایالات متحده از افرادی برای راهنماییهای ژئوپولیتیک بهره گرفتند، مانند فرانسیس فوکویاما، گراهام فولر و حتی یک دانشگاهی مانند ساموئل هانتینگتن که هیچ یک از آنان ژئوپولیتیکدان نبود. اینگونه بود که برای ژئوپولیتیسین چارهای باقی نماند، جز اینکه در مقام انتقاد از پیگیری ژئوپولیتیک توسط سیاستمداران، نقش تازهای برای مطالعات ژئوپولیتیک دانشگاهی تدارک بینند که صرفا جنبه انتقادی دارد و از آنجا که هر مبحثی که جنبه انتقادی پیدا کند، در مسیر تبدیل شدن به یک علم مستقل قرار میگیرد، ژئوپولیتیک در سرآغاز قرن بیستویکم در مسیر تبدیل شدن به یک علم مستقل قرار گرفته است. با این حال، در جهان علم شایان توجه فراوان است که اگرچه انتقادی شدن ژئوپولیتیک میتواند گام مهمی به شمار آید در حرکت این مبحث به سوی تبدیل شدن به یک <علم> مستقل، ولی واقعیت یافتن آن به عنوان یک علم مستقل هنوز راه درازی در پیش دارد.
روی کار آمدن دولت نومحافظهکارانconservatives-neo در ایالات متحده با شعار <یک جانبه گرایی> unilateralism در تصمیمگیریهای ژئوپولیتیک و ژئواستراتژیک برای گردش امور جهانی همزمان بود با سقوط شوروی پیشین و نظام جهانی دو قطبی. این رویداد سبب پیدایش اندیشه ایجاد یک نظام ژئوپولیتیک تک قطبیuni-polar system براساس راستگراییهای دینی شد که خود یکی دیگر از آثار تاثیرگیری اندیشههای نوین ژئوپولیتیک آمریکایی بود از انقلاب دینی در ایران. کلیساهای دست راستی افراطی تا سرحد ایجاد مفهوم جدید <صهیونیزم مسیحی> پیش رفتند و در انتخاب نومحافظهکاران دست راستی افراطی نقش تعیینکنندهای ایفا کردند. از هنگام زمامداری رونالد ریگانRonald Reagan، نومحافظهکاران آمریکایی تلاش برای رسیدن به <نظام نوین جهانی> مورد نظر خود را آغاز کرده و با روی کار آمدن بوشها (پدر و پسر) حمایتهای کلیسایی (لابیهای صهیونیستی یهودی و مسیحی) از این جهتگیریها در ژئوپولیتیک نوین شدت بیشتری گرفت. ریگان سقوط نظام اقتصادی سوسیالیستی در نتیجه سقوط شوروی پیشین و نظام دوقطبی را امری الهی قلمداد کرد و رسما مدعی شد که چون نظام اقتصادی بازار آزاد (کاپیتالیزم مطلق) برحق بوده است باید <جهانی> شود. در همین راستای خرافات دینی بود که جرج دبلیو بوش در دیدار با تونی بلر پس از رویداد یازده سپتامبر، او را قانع کرد که ماموریتی الهی در <مبارزه جهانی علیه تروریزم> دارد و در دیدار با سران فلسطینی علنا گفت: <خدا به من گفت جورج برو و صدام حسین را از عراق بیرون کن. >
به هرحال، نظام نوینی که این نومحافظهکاران در نظر داشتند، نظامی تک قطبی بود که براساس برنامههای پیشبینی شده آن، ایالات متحده امیدوار بود در راس هرم قدرت در جهان، سرنوشت سیاسی ملتها را در اختیار خود بگیرد و از راه ردهبندی کردن دیگر قدرتها، در ردههای پایینتر در ساختار یا <نظام منطقهای> اشکالی از ژئوپولیتیک استعماری کهن را در ساختار پست مدرن مورد نظر، تجدید نماید: ساختاری که سرانجام در دهه 2000 به دیکتاتوری جهانی ایالات متحده منجر شد. در این نظام جدید ایالات متحده میخواست جهان را به سوی شرایطی سوق دهد که امور آن یکپارچه و یکدست باشد. در ژئوپولیتیک نو، واشینگتن میخواست که جهان یکپارچه و یکدست مورد نظر خود را با عبور از مراحل زیر واقعیت دهد:
1- ایجاد جهان اقتصادی یکپارچه و یکدست از راه همهگیر کردن اقتصاد بازار آزاد در چارچوب آنچه که <جهانی شدن>globalization نامیده شد که همان کاپیتالیزم مطلق است. با پیوستن بیشتر کشورهای جهان به سازمان بازرگانی جهانی WTO) World Trade Organization) اگرچه جهانی شدن اقتصاد بازار آزاد که سرمایه و سود و سرویس و بیمه و بانکداری را بر تولید برتری داد و سرمایه و اطلاعات را همزمان فرامرزی کرد، اثراتی دائمی بر زندگی اقتصادی بشر اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم گذارد، ولی با عبور مدیریت اقتصادی نو از محدوده مرزهای نظارت قانونی و خودمختار شدن مدیران بازار پول و سرمایه، عواقب دلخراش خود را در آخرین سال زمامداری نومحافظه کاران برملا کرد و سقوط اقتصادی دهشت انگیزی را سبب شد.
2- ایجاد جهان سیاسی یکپارچه و یکدست کردن جهان سیاسی از راه اجرای موازین اخلاقی - سیاسی ویژه خود، همانند مداخله در امور مناطق و کشورها به بهانه اشاعه دموکراسی و مبارزه با تروریسم که منجر به بروز جنگهای جدید به ویژه در منطقه خاورمیانه و جهان اسلام شد. در این راستا مداخله نظامی در عراق و لبنان و غزه منجر به بروز لطمات شدید به ایده دموکراسی و حقوق بشر در منطقه و بالا گرفتن تلفات غیرنظامی در حد وحشتناکی شد که خیرخواهان بشر از قاره آمریکا و اروپا و خاورمیانه را واداشت تا در سال 2007 بیانیه جهانی جدیدی را در اعتلای حقوق بشردوستانه صادر نمایند.
3- ایجاد جهان امنیتی یکپارچه و یکدست که به گونهای طبیعی حاصل یکپارچه و یکدست شدن فرضی جهان سیاسی بود. آشکار است که یکدست شدن شرایط اقتصادی و سیاسی در هر محیطی، خود به خود منجر به یکدست شدن مفاهیم امنیتی در سراسر آن محیط خواهد شد. به همین دلیل بود که واشینگتن برای سالها تامین امنیت ملی خود را در مداخله یکجانبهگرایانه unilateralist در امور دیگران دید و در پیش گرفتن ایده اقدامات (نظامی) پیشگیرانه pre-emptive action را برای رسیدن به اهداف یاد شده اعلام کرد. این ایده در فلسفه سیاسی به معنی دست زدن به اقدامات خصمانه است در برابر هیچگونه تحریک مشخص. این ایدههای کاملا خلاف اخلاق انسانی متکی بوده است براساس استراتژی مشخص کردن کشور یا کشورهایی به عنوان <دشمن> و متهم کردن آن دشمن به مقاصد خصمانه و اقدام عملی برای پیشگیری از واقعیت یافتن مقاصد خصمانه فرضی دشمن فرضی. در این مسیر اگر ثابت میشد که مقاصد خصمانه دشمن که از سوی منابع اطلاعاتی نامطمئن تبلیغ شد، دروغ بوده است، مانند دروغ بودن تبلیغات درباره سلاحهای هستهای صدام حسین، آنان اهمیتی به اخلاق <الهی> نداده و در اقدامی یکجانبه برنامه جنگی پیشگیرانه خود را اجرا میکردند. ولی تجربه شکست مفتضحانه این استراتژی در عراق سبب شد که آنان نتوانند علیرغم اثبات دروغ بودن تبلیغات علیه برنامه انرژی هستهای ایران توسط آژانس بینالمللی انرژی هستهای، جنگ پیشگیرانه وعده شده علیه ایران را عملی سازند.
به هرحال، در راستای اعلام اینگونه فرضیهها بود که جرج دبلیو بوش اعلام کرد که در ژئوپولیتیک جهانی نو، ایالات متحده آمریکا امنیت ملی خود را در خیابانهای بغداد جستوجو میکند و در پیگیری اینگونه فرضیهها، اشغال عراق و تبدیل آن کشور به بزرگترین منجلاب تروریستی قرن را آغاز کرد، بیاعتنا به سازمان ملل متحد در جهت کسب مشروعیت برای مداخله در امور کشورهای دیگر. در همان حال ایالات متحده در مرداب جنگهای چریکی در افغانستان فرو رفته و وعده کشاندن دامنه اقدامات نظامی پیشگیرانه و یکجانبهگرایانه به ایران را تبلیغ کرد. مداخله و شکست نظامی یکجانبه اسرائیل در لبنان و غزه و شکست عملیات نظامی یکجانبه ایالات متحده در افغانستان و عراق در نیمه دوم دهه 2000 منجر به اعلام سیاست عقبنشینی نظامی از آن دو کشور شد که در عمل تاییدی بوده است از سوی رهبران ایالات متحده و اسرائیل بر زمینه ورشکستگی استراتژی مداخله خودسرانه نظامی در امور دیگران.
اتحادیه اروپا که در دوران گذار از نظام دوقطبی به نظام جدید در وضعیت استثنایی قرار گرفته و به آسانی میتوانست در مقام یک ابرقدرت جدید و مستقل نسبت به ایالات متحده نقشآفرینی کند و از این راه از بروز یک نظام تک قطبی جلوگیری نماید، متاسفانه تحت تاثیر دیدگاههای ویژه بریتانیا که همیشه استراتژی مناسبات ویژه با ایالات متحده را بر درگیریهای همه جانبه با اروپا ترجیح داده است، تصمیم گرفت در شرایط جدید پیشآمده، از ژئوپولیتیک نظام نوین جهانی نومحافظهکاران آمریکایی پیروی کند. والاترین مظهر این جهتگیریها را باید در نقش اتحادیه اروپا به عنوان کارگزار ژئوپولیتیک آمریکا در بحرانی جستوجو کرد که ایالات متحده آمریکا و اسرائیل در دهه 2000 در رابطه با برنامه هستهای ایران به وجود آوردند. تونی بلر، نخستوزیر وقت بریتانیا برای جلوگیری از توسعه قدرت عمودی (متمرکز) اروپا، استراتژی <توسعه افقی> اروپا را تجویز کرد و سبب شد که اتحادیه اروپا به جای تلاش برای افزودن بر قدرت و نفوذ جهانی خود، به طرف افزودن بر تعداد اعضای اتحادیه حرکت کند تا آنجا که نه تنها عضویت تقریبا همه اقمار پیشین شوروی در اروپای خاوری و ترکیه را مورد توجه قرار داد، بلکه در ایجاد دورنمایی از عضویت کشورهای شمال آفریقا و اسرائیلهم کوتاهی نکرد. به این ترتیب و با عضویت یافتن شمار بزرگی از اقتصادهای ضعیف در اتحادیه اروپا، طبیعی است که قدرت اقتصادی اروپا تحلیل پیدا کرد و امکان نقش آفرینی اروپا به عنوان یک ابرقدرت منسجم و رقابت کننده با ایالات متحده آمریکا و دیگر نامزدان مقام <ابرقدرتی> در جهان جدید تحلیل رفت. ادامه دارد ...